سلام آرتا هستم (والا بخدا،به جون شما من دخترم) دانشجوی پزشکی هستم یه برادر دارم اسمش آرمانه داره تخصص داخلی میخونه، من و آرمان خیلی همدیگه رو دوست داریم رابطمونم خیلی خوبه دقیقا مثل تام و جری ولی خداییش آرمان خیلی پایه و باحاله گیرم نمیده خیلی دوسش دارم
خب بریم سراغ خاطره من سینوزیت دارم یعنی تو زمستون رسما نابودم،یه هفته در حال سرماخوردنم یه هفته سرماخوردم همینجوری این روند در حال تکراره اینم بگم که خداییش به خاطر این مسئله زیاد آمپول نمیزنم چون واقعا با یه خورده ببستن سرم و استفاده از سرم شست و شو و ادالت کلد خوب میشه خلاصه که چند روز پیش از خواب پاشدم گلوم میسوخت و سرم سنگین بود کلاسم داشتم اومدم ادالت کلد بخورم با خودم گفتم الان سرم سنگینه اونم بخورم گیج تر میشم ولش کردم هیچی نخوردم رفتم دانشگاه واااای وسط کلاس اینقدر حالم بد شده بود بینیم کیپ شده بود وحشتناک سرم سنگین شده بود دیگه نمیتونستم بشینم هی چپ و راست میشدم بالا و پایین میشدم سرمو میداشتم رو پام اصلا اوضاعیییی بودااا،خلاصه کلاس تموم شد استاد اومد بره بیرون یه نگاه به من کرد گفت مثله اینکه حالتون خیلی بده هاااابا من بیاین معاینتون بکنم،منه بد بختم وحشت کرده بودم میترسیدم بگه آمپولی چیزی بزن آبروم بره،خلاصه که کلی فکر کردم که چی بگم و چی نگم و اینا خلاصه که رفتیم تو اتاق و من نشستم استاد هم اومد گفت خوووب خانم دکتر چرا امروز درست ننشستی سر کلاس منم نه گذاشتم نه برداشتم گفتم هیچی استاد من این کمرم گرفته اصلا نمیتونم زیاد بشینه واسه این بووود،اون یه لبخند زد وگفت یعنی صدای گرفته و رنگ پریدتونم ماله همینه دیگه؟ منم سریع گفتم صدامو نمیدونم ولی رنگ پریدم ماله اینه که از دیشب نخوابیدم استاااد،اونم گفت باشه پس اگه مشکل فقط همینه میخواید یه دونه متوکاربامول بزنید تا راحت شید؟ منه بد بختم هنوز حرفش تموم نشده گفتم نهههههه،من خوبم با کیسه آب گرم خوب مییشم اونم خندید گفت باشه میتونید برید،منم با اون وضع خراب برگشتم خونه دو تا ادابت کلد خوردم و خوابیدم یعنی له بودمااا له عصر پاشدم ،بدن درد افتضاحی هم به همه ی درد های قبلیم اضافه شد،رفتم بیرون دیدم مامان بابام برگشتن بدو بدو دارن آماده میشن گفتم چی شده گفتن خونه عموم اینا دعوت شدیم،من گفتم من درس دارم نمیام مامانم گفت حالت خوبه؟ گفتم آره ه ه ه، چطور مگه؟ گفت رنگت پریده ها گفتم نمیدونم من احساس نکردم گفت اگه حالت خوب نیست میخوای بمونیم پیشت؟ گفتم نه بابا شما برید بهتون خوش بگذره پاشدم یه خورده غذا خوردم یه ساعتی پیشششون نشستم اونا هم دیگه رفتن منم رفتم دو تا ادالت کلد دیگه خوردم اومدم برم بخوابم آرمان زنگ زد گفت مامان گفته باهاشون نرفتی،من تا یه ساعت دیگه میام خونه با هم شام بریم بیرون،چند روز بود آرمان خونه نبود بعدم شیفتش که تموم شده بود بل دوستاش رفته بود بیرون منم از دستش ناراحت بودم آخه خیلی دلم تنگ شده بود احساس میکردم بهم کم محلی کرده با عصبانیت بهش گغتم من اگه میخواستم برم با اونا میرفتم چرا زنگ میزنی به من تو که با دوستات بهت خوش میگذره برو با همونا من میخوام بخوابم اون بد بخته از همه جا بیخبرم گفت باشه ببخشید حالا چرا میزنی من اصلا غلط کردم الان میام خونه غذا هم میگیرم با هم شام میخوریم میام پیشت و از این حرفا منم باشه ای گفتم رفتم خوابیدم  بیدار که شدم حدود ده بود رفتم بیرون تا آرمان دیدم گفت به به خوشگل داداش نمیاد یه بوس بده منم گفتم نه یه زبون در آوردم پریدم تو دستشویی احساس میکردم خیلی داغم میترسیدمم که آرمان بفهمه وااسه همین آب یخو باز کردم چند بار صورتمو آب زدم دستامم گرفتم زیر آب بلکه یه کوچولو خنک بشه،تا پامو گذاشتم بیرون آرمان پخم کرد بغلم کرد شروع کرد بوسیدنم هیم میگفت ببخشید منم هی میگفتم باشه بخشیدمت توروخدا ولم کن له شدم ولم کرد اومد دسستمو بگیره که این دفعه یه بغل انسانی هم بکنتم دستش که به دستم خورد گفت چقدر داغی گفتم برو بابا تو هم اگه با آستین بلند زیر پتو خوابیده بودی همین شکلی می شدی دیگهههه گفت باشه پس من میرم واست پیتزا گرم میکنم منم گلوم میسوخت انگار نه انگار که از صبح این همه قرص خوردم گفتم نمیخوام سیرم برگشت یه نگاهیم کرد گفت خوبی؟ گفتم آره گفت شیطون تو که هر دفعه هیچی برای بقیه نمیذاری ایندفعه چی شده که نمیخوای؟ گفتم عشقم نمیکشه  گفت که عشقت نمیکشه ها؟ گرفتم انداختم رو مبل شروع کرد قلقلک دادنم دستش که به شکمم خورد استپ کرد گفت خودتیییی پاشو ببینم تب داری بذار معاینت بکنم ببینم چته؟ منم بغض کردم گفتم اگه دست بهم بزنی باهات قهر می کنم اومد نشست پیشم گفت باشه حالا قهر نکن خودت بگو ببینم از کی اینطوری هستی؟ گفتم به خدا از صبح،گفت قرصم خوردی؟ گفتم آره چهار تا ادالت کلد خوردم گفت تاثیری هم داشته؟ منم زدم زیر گریه گفتم نههههه گفت قربونت برم گریه نکن ببین حالت خوب نیست بذار معاینت کنم ببینم چته؟ گفتم آمپول نمیزنماااا گفت بذار من معاینه کنم اصلا شاید لازم نبود منم باشه ای گفتم اونم رفت بند و بساطشو آورد شروع کرد معاینه کردن هر از گاهی هم به من لبخند میزد منم جدا حالت تهوعم برگشته بود پاشدم که برم گفت کجا گفتم الان بالا میارم پریدم تو دستشویی اومدم بیرون خیلی حالم بد بود بغلم کرد برد خوابوندم رو تخت گفت آرتا حالت بده میذاری یه آمپول بهت بزنم ،خوب شی زود؟ منم گفتم حالا چی هست؟ گفت پنادور منم زدم زیر گریه گفتم تو میگی حالت بده فشارمم که افتاده تو چرا منو اذیت میکنی؟ پیشونیمو بوسید گفت به خدا من فقط میخوام تو خوب شی بیا بریم یه لیوان آب پرتقال بخور فشارت بیاد بالا برات بزنم منم گفتم نه خواهش میکنم آرمان یه حرکت بسی ناجوانمردانه ای که در این مواقع میزنه اینه که چون چشماش خیلی خوشگله و مژه های پری داره میشینه جلوی آدم چشماشو ناز میکنه خب آدم مجبوره حرفشو قبول کنه منم دیگه ناچاراااا،ناچاراااا پاشدم آب پرتقال خورم یه خورده صبر کرد من حالم سر جاش بیاد بعد گفت بیا دیگه قربونت برم بیا بریم زود برات بزنمراحت شی رفتم تو اتاق خوابیدم رو تخت اونم رفت بیرون آمپولو آماده کرد پد الکلی باز کرد شلوارمو داد پایین پدو کشید بهم گفت یه نفس عمیق بکش تا کشیدم زد منم یه تکون خوردم که بهم گفت آروم باش الان تموم میشه شروع کرد به تزریق واییی یک دردی داشت یک دردی داشت که داشتم اونزیر جون میدادم شروع کردن به گریه میگفتم درش بیار مردم تورو خدا اونم میگفت آروم باش نفس عمیق بکش به یه جایی رسید دیدم واقعا دیگه نمیتونم یه تکون خوردم اونم ترسید کشیدش بیرون با داد گفت چی کار میکنی؟ گفتم نمیتونم با دست چرخوندم دستشو گذاشت رو کمرم گفت از بس که میترسی خودتو سفت میکنی دردت میگیره، نفس عمیق بکش دوباره پنبه کشید فرو کرد واااای داشتم جون میدادم جیغ میزدم میگفتم تورو خدا تورو جون مامان درش بیار مردم خودمو سفت سفت کردم گفت شل کن ببینم گفتم نمیشه نمیتونم گریه میگردم میگفتم بسهههه اونم هی ضربه میزد بالای جایی که داشت تزریق میکرد آخرش گفت شل کن وگرنه در میارم گفتم در بیار نمیتونم بسههه کشید بیرون لعنتی هنوز یه سی سی اش مونده بودم گفتم توروخدا با این یه سی سی چیزی نمیشه محکم چرخوندم چسبوندم به تخت گفت داره رسوب میکنه دردت میگیره دیگه آخرشه این همه تحمل کردی یه کوچو لو دیگه هم تحمل کن دوباره پنبه کشید و فرو کرد منم یه جیغ زدم دوباره گریمو شروع کردم پام بی حس شده بوده اونم سریع زد و کشید بیرون شروع کرد با پنبه ماساژ دادن جای آمپولا میگفت ببخشید خب خودتو سفت میکنی دردت میاد من نمیخواستم که تو درد بکشی و اینا منم گریه میکردم از بس که درد داشتم حرفم نمیومد که جوابشو بدم یه خورده حرف زد برام دید جواب نمیدم سرشو آورد بالا ی سرم گفت وااای چرا اینقدر تو کبود شدی؟ نفس عمیق بکش ،نففففسس رفت بیرون سریع دستشو شست با یه لیوان آب برگشت گفت چرا نمیچرخی؟قهری؟ آروم وسط گریه هام گفتم نه پام درد میکنه نمیتونم آبو گذاشت کنار آروم چرخوندم گفت الهی که من بمیرم ببخشید قول میدم که دیگه هیچ وقت بهت پنادور نزنم جیگر خودمم کباب شد آبو داد بهم خوردم یه خورده بغلم کرد نازم کرد بعد دیگه من خوابیدم ولی جدا فردا صبحش لنگ میزدم ناجوووور در این حد که فرداش دو تا ژلوفن خوردم که فقط بتونم بشینم
مرسی که خوندید امیدوارم خوشتون اومده باشه ببخشید که طولانی شد،اگه دوست داشتید بگید تا بقیه خاطره هامونو هم بگم اگرم نه من معذرت میخوام که وقتتون تلف شد، موفق باشید دوستون دارم