خاطره ماندانا خانم
سلام به همگی امیدوارم روزگار به کامتون باشه من ماندانام تو مهر ه خاطره گذاشتم ولی بازم خودمو معرفی کنم برای اونایی که من و نمیشناسن16سالمه و بچه آخر خانواده هستم خوشبختانه تو فامیل یه دکتر بیشتر نداریم که اونم پسر عمومه و چون تازه چند متهی اومده ایران لطفش شامل حالمون نشده بود که دیشب شد من یه داداش بزرگتر از خودم دارم که معمارو26سالشه یه خواهردارم که 23 سالشه و داره برا مهمان داری میخونه مامانم دبیر علوم پدرم هم استاد ادبیات حالا بریم سراغ خاطره: دقیقا سه روز پیش بود امتحانام تازه تموم شده بود استرس امتحان ها از یه طرف شب بیداری هامم از یه طرف باعث شده بود اعصابم خورد شه ولی از همه بدتر این بود که نزدیک دو هفته بود نمیتونستم تمرکز کنم من که یه شب بدون پیانو زدن خوابم نمبرد دو هفته بود که هر کاری میکردم نمیتونستم درست پیانو بزنم واین برا من یه فاجعه بود اون روزم رفتم کلاس اخر کلاس بود استادمون صدام کرد بهم گفت که فکرت اشفتست و برا همین زیاد تمرکز نداری الان که امتحانات تموم شده یکم تمرین کنی خوب میشی گوشیم زنگ زد منم به خیال اینکه مهام اومده دنبالم خداحافظی کردم اومدم پایین تو راه پله ها فهمیدم مهام نیست ستایش دختر عمم جواب دادم که با گریه گفت ماندانا مامانت گفتم ستایش مامان چی چیشده گریه نکن بفهمم چی میگی گفت مامانت حالش بد شد دارن حاضرش میکنن ببرنش بیمارستان زود بیا من یهو احساس کردم دنیا تار شد برام بقیه حرف های ستایش و نمیشنیدم فقط تلفن و قطع کردم بدو دویدم تو خیابون برا اولین ماشین دست تکون دادم و سوار شدم تو ماشین انگار دلم بهم میپیچید همش به این فکر میکردم که چیشده پشت چراغ قرمز سر خیابونمون دیگه تحمل نکردم کرایه ماشین و دادم پیاده شدم بقیه را ه و میدویدم سر کوچه دیدم یه ماشین مدام بوق میزنه ولی من گریه میکردم و سمت خونه میدویدم اخه دو ماه پیش مامانم فشارش رفت بالا و تو بیمارستان بستری شد همش میترسیدم که یهو دستم کشیدهه شد برگشتم دیدم مینا با شوهرشه گفت چته چرا هر چی بوق میزنیم حواست نیست چرا گریه میکنی چته ماندانا من فقط گفتم مامان و دستم و از دستش کشیدم بیرون دویدم دم خونه دستام میلرزید نمیتونستم با کلید در و باز کنم زنگم میزدم کسی بر نمیداشت داداش تیام ( شوهر خواهرم ) با مینا رسیدن تیام کلید و گرفت در و باز کرد اون ها هم هول کرده بودن منم از شدت گریه نمیتونستم حرف بزنم رفتیم تو خونه مینا از پله دویید منتظر آسانسور نشد منم پشت سرش رفتم چراغ ها خاموش بود تا داداش تیام چراغ هارو روشن کرد صدای دست و ترکیدن بادکنک اومد یه ایل ادم باهم گفتن تولدت مبارک من که هنگ بودم مینا بیچاره ام که از نقشه شیطانی این ها خبر نداشت و بعدا فهمیدم که اونم برا تولد من داشته میرفته خونه ما من و تو راه دیده نشست کنار در داداش تیامم فقط یه ریز بهشون حرف میزد اما من هنوز شکه بودم که مامانم یهو از تو اتاق اومد بیرون من تا مامان و دیدم یهو چشمام تار رفت و فقط صدا جیغ مینا رو شنیدم که گفت ماندانا تیام سرش که سریع یکی گرفتم
وقتی چشمام و باز کردم تو اتاقم بودم نور میزد تو چشمم سرم و برگردوندم که بابام و دیدم تا دید بهوش اومدم سریع اومد پیشم گفت بابایی خوبی گفتم بابا مامان ک گفت خوبه دخترم از اولشم خوب بود بچه ها ازیتت کردن همین موقع ستایش با گریه اومد تو بغلم کرد گفت ببخشید میخواستم شکه شی بعد سوپرایزت کنم فکر کردم این جوری قافل گیر میشی من اون لحظه شدیدا به عقلش شک کردم گفتم خوب دیوونه ها من که اصلا یادم نبود امروز تولدمه میزاشتین میو مدم خونه این ادم سوپرایزم میکردین اومدم از جام پاشم که باز سرم گیج رفت خوابیدم مامانم و پسر عموم اومدن تو که کاوه پسر عموم فت به به دختر عمو بهتری گفتم ممنون خواستم پاشم بشینم که گفت نه دراز بکش بعدم بابام بهش گفت که لازم نیست ببریمش بیمارستان که گفت نه فشار ععصبی چیز خاصی نیست بعدم به من گفت استینتو بده بالا برات سرم بزنم منم مامانم و دیده بودم خودم زدم اون راه گریه کردن که مامان اگه چیزیت میشد من چیکار میکردم که مامانم گفت حال ها که خوبم خدارو شکر کن مامانی خودت خوبی گفتم اره کافیه یکم استراحت کنم بهتر میشم که کاوه گفت الان یه کاری میکنیم استراحتم نخوای مگه من میزارم دختر عموم شب تولدش تو جا باشه اومد نزدیک سرمم اماده کرده بود من گرییه کردم گفتم نه بابا شما یه چیزی بگو که بابا گفت دخترم مثلا یه سال بزرگ تر شددی ها گریه نداره که کاوه با خنده دستم وگرفت گفت اصلا فکر نمیکردم ترسو باشی که من تا اومدم جواب بدم رگ دستم و پیدا کرد سوزن و فرو کرد که من یه اخ بلند گفتم گفت تموم شد بعدم انگار تو سرم ارا بخش ریخت چون بنده تا دو ساعت بعد خواب بودم بیدار که شدم پاشدم یکم به خودم رسیدم رفتم بیرون که همه احوال پرسی کردن و عذر خواهی بابت کاری که کردن بعدم کلی گفتیم خندیدیم یه کمم زدیم رقصیدیم بعد شامم مامان کیک من و اورد که شکل یه پیانو کوچیک شده بود انقدر ناز ببود که من تا یه ربع داشتم باههاش عکس میگرفتم که بعد رضایت به بریدنش دادم بعدم کادو ها رو باز کردم و دوبار یکم رقصیدیم و سر به سر مامان باباها گذاشتیم که من فکر کردم داغ شدم گفتم حتما برا تحرک رفتم نشستم که مهام کنارم نشست گفت چرا لپات گل انداخته ابجی کوچیکه که گفتم چیزی نیست مهمون ها که رفتم عموم این ها موندن داداشم گفت خوبی که تا اومدم جواب بدم دستم و گرفت برد تو اتاق که من دیدم کاوه با دو تا امپول نشسته رو تخت اومدم از در برم بیرون که داداشم گفت کجا بودین حالا که گفتم میخووام برم پیش زنعمو و مامان که کاوه گفت من همچین اجازه ای دادم منم گفتم باید از شما اجازه میگرفتم که گفت در حال حاضر بله بعدم با اشاره به داداشم داداشم من و برد سمت تخت خوابوند منم گریه میکردم میگفتم خوبم گفت ابجی خودتم میدونی خوب نیستی که بلند شدم گفتم اصلا من خجالت میکشم این برام امپول بزنه که داداشم خوابوندم گفت اشکال نداره دکتر محرمه ادمه خواستم پاشم که نزاشت امادم کرد کاوه اومد گفت ماندانا تب داری همشم عصبی الان هرچی تلاش کنی بعد تر عصبی میشی حال خودت بد میشه بعدم پنبه کشید گویا اولیش تب بر بود تا زد سفت کردم که مهام محکم گفت ماندانا من حساب کار دستم اومد تا تزریق کرد یکم اخرش سوزوند که من با گریه گفتم اخ که گفت تموم شد اون طرف و پنبه کشید که تا اومدم مخالفت کنم زد نمیدونم من امپول تقویتیم برا چی بود که تازد درد گرفت من تکون خوردم مهام کمرم و گرفت کاوه هم تزریق انقدر التماس کردم درارش تا تموم شد بعدم برم گردوند عذر خواهی کرد که دردم اومده که من با حرص و گریه گفتم اخه تقویتیم برا چی بود که گفت مهام گفت این چند وقته خواب درست حسابی نداشتی غذام ک نمیخوری بدنت ضعیف شده بود خلاصه اون شب گذشت من کم کم بهتر شدم اون شب شب خوبی بود ولی اگه امپولا و اون شوک اولش و فا کتور بگیریم
ممنون که خوندین ببخشید سرتون و درد اوردم
وقتی چشمام و باز کردم تو اتاقم بودم نور میزد تو چشمم سرم و برگردوندم که بابام و دیدم تا دید بهوش اومدم سریع اومد پیشم گفت بابایی خوبی گفتم بابا مامان ک گفت خوبه دخترم از اولشم خوب بود بچه ها ازیتت کردن همین موقع ستایش با گریه اومد تو بغلم کرد گفت ببخشید میخواستم شکه شی بعد سوپرایزت کنم فکر کردم این جوری قافل گیر میشی من اون لحظه شدیدا به عقلش شک کردم گفتم خوب دیوونه ها من که اصلا یادم نبود امروز تولدمه میزاشتین میو مدم خونه این ادم سوپرایزم میکردین اومدم از جام پاشم که باز سرم گیج رفت خوابیدم مامانم و پسر عموم اومدن تو که کاوه پسر عموم فت به به دختر عمو بهتری گفتم ممنون خواستم پاشم بشینم که گفت نه دراز بکش بعدم بابام بهش گفت که لازم نیست ببریمش بیمارستان که گفت نه فشار ععصبی چیز خاصی نیست بعدم به من گفت استینتو بده بالا برات سرم بزنم منم مامانم و دیده بودم خودم زدم اون راه گریه کردن که مامان اگه چیزیت میشد من چیکار میکردم که مامانم گفت حال ها که خوبم خدارو شکر کن مامانی خودت خوبی گفتم اره کافیه یکم استراحت کنم بهتر میشم که کاوه گفت الان یه کاری میکنیم استراحتم نخوای مگه من میزارم دختر عموم شب تولدش تو جا باشه اومد نزدیک سرمم اماده کرده بود من گرییه کردم گفتم نه بابا شما یه چیزی بگو که بابا گفت دخترم مثلا یه سال بزرگ تر شددی ها گریه نداره که کاوه با خنده دستم وگرفت گفت اصلا فکر نمیکردم ترسو باشی که من تا اومدم جواب بدم رگ دستم و پیدا کرد سوزن و فرو کرد که من یه اخ بلند گفتم گفت تموم شد بعدم انگار تو سرم ارا بخش ریخت چون بنده تا دو ساعت بعد خواب بودم بیدار که شدم پاشدم یکم به خودم رسیدم رفتم بیرون که همه احوال پرسی کردن و عذر خواهی بابت کاری که کردن بعدم کلی گفتیم خندیدیم یه کمم زدیم رقصیدیم بعد شامم مامان کیک من و اورد که شکل یه پیانو کوچیک شده بود انقدر ناز ببود که من تا یه ربع داشتم باههاش عکس میگرفتم که بعد رضایت به بریدنش دادم بعدم کادو ها رو باز کردم و دوبار یکم رقصیدیم و سر به سر مامان باباها گذاشتیم که من فکر کردم داغ شدم گفتم حتما برا تحرک رفتم نشستم که مهام کنارم نشست گفت چرا لپات گل انداخته ابجی کوچیکه که گفتم چیزی نیست مهمون ها که رفتم عموم این ها موندن داداشم گفت خوبی که تا اومدم جواب بدم دستم و گرفت برد تو اتاق که من دیدم کاوه با دو تا امپول نشسته رو تخت اومدم از در برم بیرون که داداشم گفت کجا بودین حالا که گفتم میخووام برم پیش زنعمو و مامان که کاوه گفت من همچین اجازه ای دادم منم گفتم باید از شما اجازه میگرفتم که گفت در حال حاضر بله بعدم با اشاره به داداشم داداشم من و برد سمت تخت خوابوند منم گریه میکردم میگفتم خوبم گفت ابجی خودتم میدونی خوب نیستی که بلند شدم گفتم اصلا من خجالت میکشم این برام امپول بزنه که داداشم خوابوندم گفت اشکال نداره دکتر محرمه ادمه خواستم پاشم که نزاشت امادم کرد کاوه اومد گفت ماندانا تب داری همشم عصبی الان هرچی تلاش کنی بعد تر عصبی میشی حال خودت بد میشه بعدم پنبه کشید گویا اولیش تب بر بود تا زد سفت کردم که مهام محکم گفت ماندانا من حساب کار دستم اومد تا تزریق کرد یکم اخرش سوزوند که من با گریه گفتم اخ که گفت تموم شد اون طرف و پنبه کشید که تا اومدم مخالفت کنم زد نمیدونم من امپول تقویتیم برا چی بود که تازد درد گرفت من تکون خوردم مهام کمرم و گرفت کاوه هم تزریق انقدر التماس کردم درارش تا تموم شد بعدم برم گردوند عذر خواهی کرد که دردم اومده که من با حرص و گریه گفتم اخه تقویتیم برا چی بود که گفت مهام گفت این چند وقته خواب درست حسابی نداشتی غذام ک نمیخوری بدنت ضعیف شده بود خلاصه اون شب گذشت من کم کم بهتر شدم اون شب شب خوبی بود ولی اگه امپولا و اون شوک اولش و فا کتور بگیریم
ممنون که خوندین ببخشید سرتون و درد اوردم
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۵ ساعت 15:0 توسط
|