خاطره غزال جان(تکمیل شد)
سلام دوستان گفتم تا داغم يكي ديگه بنويسم
گفته بودم كه دانشگاه من و ميلاد و مهسا و رامين يه جاس هرروز همو نبينيم ولي خيلي كلاسامونو زماناشو شبيه هم برداشتيم چن هفته پيش بود اونروز فقط من و ميلاد كلاس داشتيم من از صبح خودم رفتم دانشگاه ميلاد بعد من ميومد ولي برگشتمون باهم بود بعد كلاس رفتم يه كم تو بوفه منتظرش گوشيشم خاموش بود ديدم نمياد رفتم تو پاركينگ بارونم ميومد يخ زدم يك ساعت منتظرش شدم مامانم زنگ زد گفت چرا نمياي گفتم منتظر ميلادم كلاسش طول كشيده انگار گفت ميلاد كه خونه اس داشتم از حرص ديوونه ميشدم يه ماشين گرفتم برگشتم خونه اول دوش اب گرم كرفتم قرص سرماخوردگيم خوردم رفتم طبقه پايين ببينم ميلاد عوضي چرا منو كاشته اونموقع ها پكيج پايين خرا بود فقط برا پذيرايي و اتاق مهسا سالم بود ميلادم چن روزي با دوستاش رفته بوده سفر نصفه شب رسيده خسته رفته خوابيده تو همون اتاق يخش نميدونسته شوفاژا خرابه سرماخورده من رفتم پيشش فوشش بدم ديدم بيحال افتاده رو تخت دلم سوخت عزيزم كه يه عالمه چاي گياهي درست كرده بود اخر سر گفت ميلاد مادر تبت زياده بزار زنگ بزنم به مسعود ولي ميلاد نذاشت گفت قرص خوردم خوب ميشم منو مهسام هردوتامون درگير تحويل پروژه اخر ترم بوديم ميلادم اومده بود تو اتاق مهسا با سرفه هاش نميذاشت كارمونو بكنيم گذشت تا فرداش كه منو مهسا كلاس داشتيم مهسا گفت پويا مياد دنبالش منم زنگ زدم به فرشيد اونم بياد شام بريم بيرون فرشيد اومد ميگفت از ديشب تمام بدنش گرفته درد ميكنه رفته بود دكتر نسخش دستش بود پويا گفت يه شل كننده عضلاته با يه مسكن آمپولن اگه درد داري الان بريم يه جا بزن اگه ميتوني تحمل كني بعد شام بريم خونه خودم بزنم فرشيد گفت خودت بزن پويام گفت بنظر من لازم نيستاوقتي ميتوني تحمل كني چن روزه خوب ميشه فرشيد گفت نه دست مستمو نميتونم تكون بدم شام خورديم سر راه دارواي فرشيدو گرفتيم رفتيم خونه عزيز تا پويا رو ديد گفت چه خوب شد اومدي ميلاد حالش خوب نيست زنگ زدم مسعود بيادولي راضي نبود بياد ميدوني كه چرابرم بهش بگم نياد(اونموقع ها مسعود و بابابزرگم بد باهم دعواشون شده بود خييلي بديه جوري كه مسعود حالش بد شد بابابزرگم فشارش رفته بود بالا يه وضعيتي) پويا اول رفت پيش ميلاد فرشيدم رفت ما بيرون بوديم ك پويام صدام كرد پنبه الكل ببرم براش رفتم ديدم سه تا آمپول آماده كرده فرشيدم نشسته بود رو تخت تا من رفتم دراز كشيد آماده شد پويا رفت اوليشو زد چيزي نگفت دوميرو زد دستاشو يه كم مشت كرده بود سوميم اخرش يه اخ كوچولو گفت پويا گفت تموم شد بلند شد نشست بعد گفت غزال دفترچه ميلادم از حاج خانم بگير بيار رفتم اوردم شرو كرد بنويسه ميلاد گفت پويا آمپول ننويسا من نميزنم پويا گفت تو نميزني كه من ميزنم ميلاد گفت ننويس ديگه آدم باش پويا گفت نوشتم ولي كمه ميلادم گفت عمرا بزارم بزني پويا رفت بگيره ميلاد گفت عجب گيري افتادم از دست ايناها مسعود خودش كم بود رفيقشم برداشت اورده قاطي خانواده پويا اومد گفت ميلاد اخرين بار كي پنيسيلين زدي؟ميلاد گفت نميدونم بدونمم نميگم ميلاد زنگ زد به مسعود گفت دوسال پيش زده تست كنه براش حالا مگه ميزاشت اقاجون اومد تو اتاق يه كم همكاري كرد گذاشت تست كنه بعدش دوتا امپول اماده كرد گفت بخواب اينارو بزنم ميلاد هيچكاري نكرد اقاجونم گفت بخواب انقد ترسو نباش پويا گفت دردندارن اينا ميلاد گفت پويا يجوري حرف نزن انگار خودت نميترسيا پويا گفت من نميزارم حالم اينجوري شه هروقت اينجوري شدم امپول نزدم تو هرچي ميخواي به من بگو برگرد زودباش ديگه بزور خوابيد ولي تا پويا پنبه كشيد خواست بزنه سفت شد پويا گفت سفت نكن دوباره پنبه كشيددوباره سفت شد ايندفه پويا پنبه رو هينجوري شرو كرد كشيدن بعدبدون اينكه پنبه رو برداره سوزنو فرو كرد تزريق كرد دراورد ميلاد اصلا متوجه نشد پويا گفت بفرما ديدي درد نداشت اونهمه خودتو كشتي ميلاد با تعجب گفت زدي؟؟؟😳دمت گرم همون سمت پنبه كشيد ايندفه ديگه سفت نكرد امپولو زد درد داشت انگاري چون صداي ميلاد دراومد اي اي اخ ايييي تموم شد پويا تستو ديد مشكلي نداره اومد اينور پنيسيلينو اماده كرد رفت بالاسرش ميلاد برگشت گفت اينو نزن درد داره پويا گفت اونقد درد نداره كه نتوني تحمل كني چن ثانيس ديگه بزور برگشت تا زد شرو كرد داد زدن اااااي ايييي پوياااا درد داره يه كم سفت شد پويا سريع گفت شل كن ميلاد چن تا ضربه اروم زد شل شد تزريق كرد دراوردگفت برنگرديا ميلاد گفت مگه بازم هستتتت؟؟؟پويا گفت نه ولي چن ديقه تكون نخور بعد بلند شو منم يه كم گلوم ميسوخت ولي روم نشد به پويا بگم خوابيدم اونشب صب پاشدم هنوزم همونجوري بودم ولي انقد درگير كار بوديم به خودم فكر نميكردم ميلادم كلن بين خواب و بيداري بود عصر خسته داشتيم چايي ميخورديم مسعوداومد رفتسر گاز سوپ ديد برداشت بخوره عزيز گفت نخور واسه ميلاده مسعود گفت بابا بعد دو هفته اومدم يه سوپم از من دريغ ميكني عزيز گفت اول برو اون بچه رو ببين حالش هنوز بده مسعود گفت بچه قدش سه برابره منه واسا سوپمو بخورم ميرم منو مهسا برگشتيم تو اتاق ميلاد خواب بود يه رب بعد مسعود با دارواش اومد تو گفت ميلاد برگرد آمپولتو بزنم خودتو نزن به خواب گفتم واقعا خوابه مسعود گفت من اينو بزرگ كردم اگه خواب بود پتو انقد صاف و مرتب روش نبود پاشو ميلاد يالا ميلاد چشاشو باز كرد گفت چرا نميزاري بخوابم بعددو هفته اومدي خراب شي رو سرمن مسعود گفت حرص نخور داداش دوتا آمپوله ديگه ميلاد گفت نميزنم ديشب سه تا زدم مسعود گفت حالا دوتام الان برن چي ميشه؟ميلاد گفت من فلج ميشم مسعود گفت با اين دوتا فلج نميشي نگران نباش ميلاد گفت تو پويا خيلي حرص ميديد خودتون مث چي ميترسيد ولي نوبت يكي ديگه ميگيد چيزي نيست مسعود گفت ديگه شرايطه ديگه تغغيير كه ميكنه حرفاي ادمام عوض ميشه همونجوري كه اولين سرنگو از بسته بنديش دراورد گفت زود باش الانه بابا برسه قبل اينكه بياد ميخوام برم ميلاد گفت به من چه تو با بابا دعوات شده اماده نكن من نميزنم پتو روكشيد رو سرش مسعود ديگه چيزي نگفت امپولا كه اماده شد رفت بالاسرش پتو رو كشيد از روش اروم گفت برگرد ميلاد هيچ كاري نكرد مسعود اروم يه چيزي گفت باخنده بود اخرشم يه چشمك زد نشنيدم چيگفت ولي ميلاد برگشت با حرص گفت جبران كنم ايشالا اولين امپولو زد اروم اروم اي اي ميكرد بعدي رو زد صداش رفت بالاتر ايييي زود باااااش تموم شد مسعود گفت آفرين بچه جون رفت از اتاق بيرون منم دلمو زدم به دريا رفتم گفتم گلوم درد ميكنه معاينه ام كرد گفت آمپول نميزني نه؟گفتم نهههه گفت باشه قرص نوشتم به موقع بخور به مامانم بگو از اين چايي مايياش برات درست كنه خوب ميشي چيزي نيست رفتش منم با قرصا خوب شدم ببخشيد مثل اينكه خيلي طولاني شد
گفته بودم كه دانشگاه من و ميلاد و مهسا و رامين يه جاس هرروز همو نبينيم ولي خيلي كلاسامونو زماناشو شبيه هم برداشتيم چن هفته پيش بود اونروز فقط من و ميلاد كلاس داشتيم من از صبح خودم رفتم دانشگاه ميلاد بعد من ميومد ولي برگشتمون باهم بود بعد كلاس رفتم يه كم تو بوفه منتظرش گوشيشم خاموش بود ديدم نمياد رفتم تو پاركينگ بارونم ميومد يخ زدم يك ساعت منتظرش شدم مامانم زنگ زد گفت چرا نمياي گفتم منتظر ميلادم كلاسش طول كشيده انگار گفت ميلاد كه خونه اس داشتم از حرص ديوونه ميشدم يه ماشين گرفتم برگشتم خونه اول دوش اب گرم كرفتم قرص سرماخوردگيم خوردم رفتم طبقه پايين ببينم ميلاد عوضي چرا منو كاشته اونموقع ها پكيج پايين خرا بود فقط برا پذيرايي و اتاق مهسا سالم بود ميلادم چن روزي با دوستاش رفته بوده سفر نصفه شب رسيده خسته رفته خوابيده تو همون اتاق يخش نميدونسته شوفاژا خرابه سرماخورده من رفتم پيشش فوشش بدم ديدم بيحال افتاده رو تخت دلم سوخت عزيزم كه يه عالمه چاي گياهي درست كرده بود اخر سر گفت ميلاد مادر تبت زياده بزار زنگ بزنم به مسعود ولي ميلاد نذاشت گفت قرص خوردم خوب ميشم منو مهسام هردوتامون درگير تحويل پروژه اخر ترم بوديم ميلادم اومده بود تو اتاق مهسا با سرفه هاش نميذاشت كارمونو بكنيم گذشت تا فرداش كه منو مهسا كلاس داشتيم مهسا گفت پويا مياد دنبالش منم زنگ زدم به فرشيد اونم بياد شام بريم بيرون فرشيد اومد ميگفت از ديشب تمام بدنش گرفته درد ميكنه رفته بود دكتر نسخش دستش بود پويا گفت يه شل كننده عضلاته با يه مسكن آمپولن اگه درد داري الان بريم يه جا بزن اگه ميتوني تحمل كني بعد شام بريم خونه خودم بزنم فرشيد گفت خودت بزن پويام گفت بنظر من لازم نيستاوقتي ميتوني تحمل كني چن روزه خوب ميشه فرشيد گفت نه دست مستمو نميتونم تكون بدم شام خورديم سر راه دارواي فرشيدو گرفتيم رفتيم خونه عزيز تا پويا رو ديد گفت چه خوب شد اومدي ميلاد حالش خوب نيست زنگ زدم مسعود بيادولي راضي نبود بياد ميدوني كه چرابرم بهش بگم نياد(اونموقع ها مسعود و بابابزرگم بد باهم دعواشون شده بود خييلي بديه جوري كه مسعود حالش بد شد بابابزرگم فشارش رفته بود بالا يه وضعيتي) پويا اول رفت پيش ميلاد فرشيدم رفت ما بيرون بوديم ك پويام صدام كرد پنبه الكل ببرم براش رفتم ديدم سه تا آمپول آماده كرده فرشيدم نشسته بود رو تخت تا من رفتم دراز كشيد آماده شد پويا رفت اوليشو زد چيزي نگفت دوميرو زد دستاشو يه كم مشت كرده بود سوميم اخرش يه اخ كوچولو گفت پويا گفت تموم شد بلند شد نشست بعد گفت غزال دفترچه ميلادم از حاج خانم بگير بيار رفتم اوردم شرو كرد بنويسه ميلاد گفت پويا آمپول ننويسا من نميزنم پويا گفت تو نميزني كه من ميزنم ميلاد گفت ننويس ديگه آدم باش پويا گفت نوشتم ولي كمه ميلادم گفت عمرا بزارم بزني پويا رفت بگيره ميلاد گفت عجب گيري افتادم از دست ايناها مسعود خودش كم بود رفيقشم برداشت اورده قاطي خانواده پويا اومد گفت ميلاد اخرين بار كي پنيسيلين زدي؟ميلاد گفت نميدونم بدونمم نميگم ميلاد زنگ زد به مسعود گفت دوسال پيش زده تست كنه براش حالا مگه ميزاشت اقاجون اومد تو اتاق يه كم همكاري كرد گذاشت تست كنه بعدش دوتا امپول اماده كرد گفت بخواب اينارو بزنم ميلاد هيچكاري نكرد اقاجونم گفت بخواب انقد ترسو نباش پويا گفت دردندارن اينا ميلاد گفت پويا يجوري حرف نزن انگار خودت نميترسيا پويا گفت من نميزارم حالم اينجوري شه هروقت اينجوري شدم امپول نزدم تو هرچي ميخواي به من بگو برگرد زودباش ديگه بزور خوابيد ولي تا پويا پنبه كشيد خواست بزنه سفت شد پويا گفت سفت نكن دوباره پنبه كشيددوباره سفت شد ايندفه پويا پنبه رو هينجوري شرو كرد كشيدن بعدبدون اينكه پنبه رو برداره سوزنو فرو كرد تزريق كرد دراورد ميلاد اصلا متوجه نشد پويا گفت بفرما ديدي درد نداشت اونهمه خودتو كشتي ميلاد با تعجب گفت زدي؟؟؟😳دمت گرم همون سمت پنبه كشيد ايندفه ديگه سفت نكرد امپولو زد درد داشت انگاري چون صداي ميلاد دراومد اي اي اخ ايييي تموم شد پويا تستو ديد مشكلي نداره اومد اينور پنيسيلينو اماده كرد رفت بالاسرش ميلاد برگشت گفت اينو نزن درد داره پويا گفت اونقد درد نداره كه نتوني تحمل كني چن ثانيس ديگه بزور برگشت تا زد شرو كرد داد زدن اااااي ايييي پوياااا درد داره يه كم سفت شد پويا سريع گفت شل كن ميلاد چن تا ضربه اروم زد شل شد تزريق كرد دراوردگفت برنگرديا ميلاد گفت مگه بازم هستتتت؟؟؟پويا گفت نه ولي چن ديقه تكون نخور بعد بلند شو منم يه كم گلوم ميسوخت ولي روم نشد به پويا بگم خوابيدم اونشب صب پاشدم هنوزم همونجوري بودم ولي انقد درگير كار بوديم به خودم فكر نميكردم ميلادم كلن بين خواب و بيداري بود عصر خسته داشتيم چايي ميخورديم مسعوداومد رفتسر گاز سوپ ديد برداشت بخوره عزيز گفت نخور واسه ميلاده مسعود گفت بابا بعد دو هفته اومدم يه سوپم از من دريغ ميكني عزيز گفت اول برو اون بچه رو ببين حالش هنوز بده مسعود گفت بچه قدش سه برابره منه واسا سوپمو بخورم ميرم منو مهسا برگشتيم تو اتاق ميلاد خواب بود يه رب بعد مسعود با دارواش اومد تو گفت ميلاد برگرد آمپولتو بزنم خودتو نزن به خواب گفتم واقعا خوابه مسعود گفت من اينو بزرگ كردم اگه خواب بود پتو انقد صاف و مرتب روش نبود پاشو ميلاد يالا ميلاد چشاشو باز كرد گفت چرا نميزاري بخوابم بعددو هفته اومدي خراب شي رو سرمن مسعود گفت حرص نخور داداش دوتا آمپوله ديگه ميلاد گفت نميزنم ديشب سه تا زدم مسعود گفت حالا دوتام الان برن چي ميشه؟ميلاد گفت من فلج ميشم مسعود گفت با اين دوتا فلج نميشي نگران نباش ميلاد گفت تو پويا خيلي حرص ميديد خودتون مث چي ميترسيد ولي نوبت يكي ديگه ميگيد چيزي نيست مسعود گفت ديگه شرايطه ديگه تغغيير كه ميكنه حرفاي ادمام عوض ميشه همونجوري كه اولين سرنگو از بسته بنديش دراورد گفت زود باش الانه بابا برسه قبل اينكه بياد ميخوام برم ميلاد گفت به من چه تو با بابا دعوات شده اماده نكن من نميزنم پتو روكشيد رو سرش مسعود ديگه چيزي نگفت امپولا كه اماده شد رفت بالاسرش پتو رو كشيد از روش اروم گفت برگرد ميلاد هيچ كاري نكرد مسعود اروم يه چيزي گفت باخنده بود اخرشم يه چشمك زد نشنيدم چيگفت ولي ميلاد برگشت با حرص گفت جبران كنم ايشالا اولين امپولو زد اروم اروم اي اي ميكرد بعدي رو زد صداش رفت بالاتر ايييي زود باااااش تموم شد مسعود گفت آفرين بچه جون رفت از اتاق بيرون منم دلمو زدم به دريا رفتم گفتم گلوم درد ميكنه معاينه ام كرد گفت آمپول نميزني نه؟گفتم نهههه گفت باشه قرص نوشتم به موقع بخور به مامانم بگو از اين چايي مايياش برات درست كنه خوب ميشي چيزي نيست رفتش منم با قرصا خوب شدم ببخشيد مثل اينكه خيلي طولاني شد
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۵ ساعت 14:30 توسط
|