خاطره فائزه خانم
سلام اسمم فائزه است حدود شش ماه است که با اینجا آشنا شدم من زمانی که زیاد راه میرم پهلو سمت راستم درد میگیره و زیاد نمیتونم راه برم یه مدت شده بود که این درد خیلی زیاد شده بود جوری که همش از درد گریه میکرم چند روز گذشت و من با اصرار مامانم رفتیم دکتر زمانی که رسیدیم یه بیمارستان کوچیک با چندتا در بود مامانم رفت وقت گرفت منم زمانی که وارد بیمارستان میشم حرف نمی تونم بزنم هیچی حالم خوب خوب میشه خلاصه رفتیم تو دقیق نمیدونم مرد بود یا زن چند تا ازم سوال پرسید و گفت سونوگرافی برو احتمال میدم آپانتیس باشه منم خوشحال که آمپول نیست یهو گفت یه آمپول مینویسم که دردت کمتر شه منم ناامید به سمت دارو خونه حالا دارو خونه جوری بود که باید از بیمارستان بیای بیرون و بعد برسی به داروخونه هیچی یه عالمه قرص و با آمپول جالب این بود مامانم اصلا یادش نبود که من آمپول دارم و داشتیم میرفتیم که من گفتم خدارو شکر که دیگه آمپول نمیزنم یه قیافه ی پیروزی به خودم گرفتم دیدم مامانم برگشت گفت اههههههه یادم رفت بیا بریم آمپولتو بزن بعد بریم منم گفتم مامان نه من حالم خوبه تا آخر مامانم پیروز شد یه پرستاری مرد داشت و یه اتاق منم فکر نمیکردم که یه مرد میخواد برام آمپول بزنه رفتم نشستم رو تخت و حالت بغض داشتم که مرده گفت آماده شو برات بزنم حالا اتاق تزریقات همه چیزش سبز بود بدتر بهم استرس وارد کرد خلاصه خودم آماده شدم و غرورم نذاشت که پیش یه مرد گریه کنم فقط تنها کاری که میکردم جمع کردن رو میزی بود خب مرد بود دیگه آبروم میرفت مخصوصا که اگه هر روز ببینیش یعنی رسما داشتم جون میدادم تا تموم شد من تا ۵ دقیقه رو تخت ولو بودم از بس درد داشتم خلاصه لنگان لنگان رفتیم خونه جاش کبود کبود بود منم تا یه هفته زمانی که مینشستم هر چی فحش تو دنیا بود نثارش میکردم تمام ببخشید اگه بیمزه بود
دوستام انقدر منو دوست دارن دعا میکنن ۱۲ ماه رو۱۳ ماهش رو مریض باشم آخه زمانی مریض میشم خیلی مظلوم میشم الان که دارم مینوسم مظلومم دعاکننین برام مریض شدم😱😱😱😱😵😵😵😵💋💋💋💋💋ممنون که خوندین
+ نوشته شده در جمعه ششم اسفند ۱۳۹۵ ساعت 23:27 توسط
|