یه شب خواهر بزرگم شوهرش سر کارش کشیک بود و خواهرم و خواهر زاده 4 ساله ام نرگس خونه ما خوابیده بودن نیمه های شب نرگس با گریه بیدار شد و تنش داغ بود و تب داشت خواهرم من و بیدار کرد و باهم بردیمش اولین بیمارستان نزدیک خونه یه کم شلوغ بود نوبتمون شد و نرگس رو بردیم پیش دکتر و براش 2 تا پنی سیلین و یه آمپول تب بر نوشت نرگس بی حال بغل خواهرم بود من رفتم دارو ها رو گرفتم و با خواهرم رفتیم تزریقات آقایان چون خواهرم میخواست منم باشم تا نرگس گریه نکنه تا گذاشتیمش رو تخت گریه اش شروع شد و به سختی خوابوندیمش و خواهرم شورت و شلوارش رو پایین داد منم هر شکلکی بلد بودم در آوردم ولی تاثیری نداشت و گریه تبدیل به جیغ و دست و پا زدن شد پرستار اومد و گفت عموجون اسمت چیه گریه نکن بعد که دید نرگس اصلا بهش توجهی نمی کنه گفت محکم بگیریدش من تزریق کنم خواهرم دستای نرگس رو گرفت و نرگس رو می بوسید و منم پاهاش رو گرفتم پرستار پنبه رو کشید و پنی سیلین رو تزریق کرد و نرگس همش تکون می خورد و جیغ میزد و کل بیمارستان رو گذاشته بود روی سرش تزریق تمام شد و آمپول رو کشید بیرون و خواهرم همچنان داشت جاش رو ماساژ می داد پرستار طرف دیگه رو پنبه کشید و آمپول رو فرو کرد بازم گریه و جیغش بلند شد و زود آمپول رو کشید بیرون و رفت ما هم کلی قربون صدقه اش رفتیم ولی نرگس تا رسیدن ما به خونه یه سره گریه میکرد وقتی رسیدیم خواهرم جاش رو حوله داغ گذاشت و داروهای نرگس رو بهش داد و من بغلش کردم و راه می رفتم تا نرگس خوابش برد آمپول بعدی رو خواهرم فردا شب با شوهرش رفتند بیمارستان و براش زدند.