خاطره محمد جواد
یه شب خواهر بزرگم شوهرش سر کارش کشیک بود و خواهرم و خواهر زاده 4 ساله ام
نرگس خونه ما خوابیده بودن نیمه های شب نرگس با گریه بیدار شد و تنش داغ
بود و تب داشت خواهرم من و بیدار کرد و باهم بردیمش اولین بیمارستان نزدیک
خونه یه کم شلوغ بود نوبتمون شد و نرگس رو بردیم پیش دکتر و براش 2 تا پنی
سیلین و یه آمپول تب بر نوشت نرگس بی حال بغل خواهرم بود من رفتم دارو ها
رو گرفتم و با خواهرم رفتیم تزریقات آقایان چون خواهرم میخواست منم باشم تا
نرگس گریه نکنه تا گذاشتیمش رو تخت گریه اش شروع شد و به سختی خوابوندیمش و
خواهرم شورت و شلوارش رو پایین داد منم هر شکلکی بلد بودم در آوردم ولی
تاثیری نداشت و گریه تبدیل به جیغ و دست و پا زدن شد پرستار اومد و گفت
عموجون اسمت چیه گریه نکن بعد که دید نرگس اصلا بهش توجهی نمی کنه گفت محکم
بگیریدش من تزریق کنم خواهرم دستای نرگس رو گرفت و نرگس رو می بوسید و منم
پاهاش رو گرفتم پرستار پنبه رو کشید و پنی سیلین رو تزریق کرد و نرگس همش
تکون می خورد و جیغ میزد و کل بیمارستان رو گذاشته بود روی سرش تزریق تمام
شد و آمپول رو کشید بیرون و خواهرم همچنان داشت جاش رو ماساژ می داد پرستار
طرف دیگه رو پنبه کشید و آمپول رو فرو کرد بازم گریه و جیغش بلند شد و زود
آمپول رو کشید بیرون و رفت ما هم کلی قربون صدقه اش رفتیم ولی نرگس تا
رسیدن ما به خونه یه سره گریه میکرد وقتی رسیدیم خواهرم جاش رو حوله داغ
گذاشت و داروهای نرگس رو بهش داد و من بغلش کردم و راه می رفتم تا نرگس
خوابش برد آمپول بعدی رو خواهرم فردا شب با شوهرش رفتند بیمارستان و براش
زدند.
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان ۱۳۹۲ ساعت 23:26 توسط
|