خاطره آقا آریا
چن وقت پیش داشتم از مدرسه برمی گشتم روز پنجشنبه بود چون من سمپادم پنجشنبه هام کلاس داریم واقعا زوره و خیلی هم خسته بودم دگ اومدم ارتین دم دربود گفتم کجا گفت می رم مامانو برسونم فرودگاه.مامانم استاد دانشگاهه و می ره اینور اونور همایش.مامانم کلی سفارش کرد ک مراقب باشم و این حرفا.منم رفتم دوش گرفتم اومدم بیرون تو یخچال غذا گرم کردم خوردم کسی خونه نبود ارتینم رفت بیمارستان.دیدم رفیقم زنگ می زنه سامان برداشتم دگ گفت بیام پایین رفتم دیدم موتور سنگین خریده خیلی قشنگ بود اصلا دلم خاست دگ یکم حرف زدیم گفت می خای بدم ی دور سوار شو گفتم نه نمی خاد گفت از دستت می ره ها منم گفتم ی دور بزنم تا سر خیابون ک گرفتم ازش کلاهم گفتم نمی صرفه مسافت کمه رفتم ی دور زدم خیلی حال داد موهام اما هنوز کامل خشک نبود شانسم ارمانو سرکوچه مون دیدم تا منو شناخت اخماش رفت تو هم خاستم ب خودم نیارم نشد شیشه ماشینو داد.
پایین واسم بوق زد گفت اریااا از کیه این؟ گفتم هیچی بابا از سامان می رم بش می دم دگزود گازشو گرفتم اومدم دادم ب سامان گفتم بره ک ارمان قاطی داره.ارمانم اومد ماشینشو پارک کرد نمی دونم از چی ناراحت بود تا اومد پایین سرم داد کشید ک تو مگه گواهینامه داری؟موتور سنگین سوار میشی گفتم هو چته با کی دعوات شده سر من خالی می کنی؟گفت برو تو خونه فضولیش ب تو نیومده دیدم ماشینش جلو سپرش رفته تو هم گفتم تصادف کردی گفت اره زده در رفته واسه همون اعصابش خرد بود.دگ رفتم بالا اتاقم سشوارم کشیدم موهامو خوابیدم پاشدم نفهمیدم عصره صبحه خیلی بارون می اومد سرم درد می کرد خودمو پیدا کردم رفتم تو اشپزخونه دوسه تا قرص انداختم بالا خونه تاریک بود کلیدم زدم برقا رفته بود همون طور سرمو انداختم پایین ک محکم خوردم ب ی چیزی گفتم اخ...سرمو بالا کردم دیدم بابامه گفت چ خبرته منو ب این بزرگی نمی بینی گفتم پدر من تاریکه خب جغد ک نیستم ندیدمگفت مزه نریز شام خوردی گفتم مگه شبه گفت بله ی نگا ب ساعت می کردی حداقل گفتم برقا رفته شامم نداریم مامان نیس گفت می دونم زنگ بزن برات بیارن من امشب کار دارم ارمانم پیش نازیه ارتین میاد اخر شب.گفتم باشه بابام رفت منم یکم با گوشیم ور رفتم دیدم ن برقا مث اینکه بیا نیس رفتم زنگ زدم پیتزایی سفارش دادم یکم منتظر موندم بعد یادم اومد اصن برق نیس اون پیکیه نمی تونه زنگو بزنه ی کلاه گذاشتم سرم بدجور بارون می بارید گفتم برم دم در منتظر شم رفتم گوشیمم برداشتم ک جایی رو ببینم گوشیمو گذاشتم رو راه پله تا درو باز کردم دیدم یارو خیلی وقته منتظره گفت برق نیس گفتم می دونم پولو دادم پیتزامو گرفتم اونم گازشو گرفت رفت بعد ینی بدترین اتفاق ممکن افتاد تا برگشتم درو با شدت باد بست همون طور ی چن دقیقه هنگ بودمگوشیمم گذاشتم رو راه پله ها با ی پیتزا تو دستم موندم تو بارون خیلی هم شدید می بارید گفتم برم خونه همسایمون رفتم خیلی در زدم اصلا نشنیدن بی خیالشون شدم یادم اومد بابام گفته ارتین اخر شب میاد اما نمی شد منتظر شم پیتزا گذاشتم درخونمون دگ له شده بود تو بارون با لباسای خونه اومدم سرکوچه دگ گوشی یکی رو گرفتم زنگ زدم ب ارمان گفتمموندمپشت در اونم همش می گفت بیا اینجا خب...بش گفتم لباس تنم نیس گفت باشه میام الان موندم سرکوچه آرمان دیر کرد بعدشم اومد منو ندید مجبور شدم بازم پیاده گز کنم تا خونه حسابی خیس بودم سرمم دردش بدتر شده بود درد سینه امم داشت شروع می شد فهمیدم ی سرمای بد خوردم حالا ارمان گیر داده بود ب پیتزا درخونه می گفت کی اینو انداخته اینجا دگ با دو اومدم نفس نفس می زدم منو ک دید هنگ کرد گفت این چ وضعه؟؟گفتم یه ساعته تو بارونم کجایی پس؟گفت برو تو رفتم سریع لباس اورد عوض کردم بعدم رفت چایی داغ اورد برقا هم تازه اومد همش می گفت حواست کجاست؟گوشیتو چرا جا گذاشتی می مردی امشبو غذا نخوری گفتم بابا گفت از بیرون بگیرم گفت هیچ کارت ب حرف بابا نیس فقط همین شکم ب حرفش کردی.. هیچی نگفتم گفتم می رم بخابم نصفه شب پاشدم همه جام درد می کرد نفسم درنمی اومد هن هن می کردگ ارتین ارمان بالا سرم بودن ارمان میگفت ببین چ کار کردی با خودت پاشو اسپری بزن ارتین کمکم کرد نیم خیز شدم اسپری زدم.بعدش ارمان گفت دهنتو باز کن ببینم گلوت عفونت داره یا ن گفتم ارمان بی خیال خوبم گفت اره خیلی خوبی کم مونده تشنج کنی از تب به زور معاینه ام کرد ارتینم سرشو تکون می داد صدا سینه هامو ک شنید اونم عصبانی شد گفت بابا ی شب تو رو تنها گذاشته ها اینم نتیجه اش...هرکدومشون ی چی بارم کردن ک حواست نیس و این حرفا یهو گفتم اه بسه دگ اون موقع ک تو بارون تنها بودم شما دوتا کجا بودین.؟بغضم گرفت ارمان گفت خیلی خب بسه دگ ارتین من می رم بگیرم داروهاشو بش ی چیزی بده گفتم من امپول نمی زنم ارمان گفت تو امپول نمی زنی امپول می خوری گفتم ارتین یهچیزی بگو تو؟گفت ارمان نده من خودم امپول می دم تو آسم داری ریه هات حساسن همین طوری هم راهی بیمارستانی ریه هات خیلی خس خس می کنن ارتینم واسه من آدم شده بود🤔 دگ هیچی نگفتم سرمم داغ می شد هیجی از گلوم پایین نمی رفت ساعت پنج شیش بود ک با استخون درد ولو شدم روتخت هرچی ارتین خاست نذاره بخابم نشد بعد ک پاشدم دیدم کسی نیس تو اتاقم اسپری زدم بهتر بودم بابام اومد تو گفت بهتری؟دست گذاشت رو پیشونی ام گفتم اره بابا گفت هنوز داغی که دیشب نباید تنهات می ذاشتم گفتم تقصیر شما نیس.بعدم رفت سراغ داروها گقت به به دست آرمان درد نکنه با این تجویزش😏 گفتم بابا من یکی از اونارم نمی زنم اون دیوونه اس الکی امپول داده خندید گفت امروز دکترت وقت نداشت واسه فردا وقت داده امروزو چن تا اشو بزن تبت بیاد پایین فردا بریم پیشش لازم نبود بقیه شو نمی زنی گفتم ن نمی زنم...خلاصه کلی بام حرف زد بعدشم مامانم زنگ زد گفت امپولامو بزنم نشد روشو بندازم زمین گفتم ارمان نیس گفت ن شیفتشه خودم می زنم بعدم امادشون کرد سه تا بودن ارتینم صدا کرد گفت تجربه می گه ب تو نمیشه تنهایی امپول زد دگ برگشتم گفتم بابا گفت جانم گفتم یواش بزن گفت چشم...ارتین امادم کرد اولی دردم نیومد بابام همش می گفت نفس بکشم دومی گفت اریا سفت نشی ها گفتم بابا نزن دگ بیخیال ک اون سمت یهو سرد شد بعدم سوزنو فرو کرد گفت اخ باباااا دردش اومد تو پام خیلی شدید بود التماس بابارو کردم درش بیاره اما نشد هی می گفت هیس زشته همه صداتو شنیدن ساااکت سااکت... تا کشید بیرون گفتم نمی زنم دگ گفت اریا؟عصبانی نکن منو ارمان بیاد بد میشه برات زود؟گفتم بابا..؟؟؟ گفت بدو ببینم ناچارا برگشتم ارتین منو چسبید گفت خیلی خب بابا فرار نمی کنم ارتین گفت تکون کمی خوری 😑همون سمتم باز پنبه زد فروش کرد دردش کمتر بود از قبلی اما بازم داد بیداد کردم ک بابام درش اورد گفت تموم شد سرم رفت اریا چ خبرته زخم شمشیر ک نیس بدم پاشد رفت ب ارتین ی سفارشایی کرد جاامپولام درد داشت یکم گوشی بازی کردم ظهرش نازی و زن عموم اومدن برام سوپ اورده بودن بعدم ارمان عصرش اومد اشاره کرد ک وقت امپولاس گفتم صبح بابا بم زده گفت اونا مال صبح بوده این مال الانته دیدم چونه فایده نداره برگشتم گفت تکون نخور کسی نیس نگه ات داره مگه نازی روصدا کنم گفتم ن تکون نمی خورم ابرو ریزی نکن...شلوارمو داد پایین از همون لحظه اول دردش شروع شد گفتم تحمل می کنم نشد داد زدم اخ ارمااان ایییییی درد داره ایییی...گفت تحمل کن اخراشه یکم سفت کردم گفت شل کن درش میارمااا شل کردم کشید بیرون اونورم پنبه زد ک خاستم برگردم گفت مث بچه ادم بزن امپولتو..ناچارا دوباره خوابیدم تا سوزنو فرو کرد دادم رفت هوااا جا صبحی ها زد گفتم اخخخخ چ دردی داره😣😢😢...ناخوداگاه یه تکون بد خوردم با ی دستش کمرمو ثابت نگه داشت گفت تکون نخووور اه اریا...نشد اونم ناگهانی کشیدش بیرون خاستم برگردم گفت کجا نصفش هنوز مونده گفتم ارمان؟ گفت کوفت می خاستی تکون نخوری.. دوباره اون سمتم پنبه کشید یکم داد زدم اخرشم ی حرف بد بش زدم ک گفت بی تربیت حیف نازی و زن عمو اینجان ...بعدم درش اورد رفت بیرون دمر افتادم روتخت خیلی جاامپولام درد داشت نیم ساعت بعد نازی اومد زود پاشدم نشستم ازش خجالت می کشیدم بام یکم حرف زد حالمو پرسید گفتم خوبم... فرداش دکترم از خجالتم دراومد بازم امپول زدم یاد اینجا افتادم دگ ی پیتزا خوردن برام خیلی دردسر داشت خاستین بگید بازم خاطره بگم براتون.🤗😍