سلام دوستانO:-)

امیدوارم که سالم مونده باشید تو این جریان های خونه تکونی و خرید عیدو.....

من خواننده خاموش بودم. حوصلم سررفته بود گفتم یه خاطره بنویسم البته هفته پیش نوشتم خییلی زیاد ولی کامل نیومد حوصله نداشتم دوباره بنویسم.

سال سومم رشتم تجربیه.یه داداش دارم محمد پزشکه . یه خواهر دارم محدثه رشتش دندونه.

تابستون قرار بود واسه مسابقات والیبال بریم اصفهان. خیلی ذوق و شوق داشتم. خلاصه رفتیم اونجا و بازی ها رو انجام دادیم و خداروشکر همه اش رو هم بردیم. یه بازی مونده بود بچه ها گفتن باید بهمون شیرینی بریونی بدی .

گفتم اون خانومه که اونجا واستاده اسمش سرپرست تیمه به اون بگید. گفتن نه تو کاپیتانی و از این حرفا. گفتم نه بابا الان کاپیتان شدم تو زمین که تره هم واسه حرف من خورد نمیکنید الان شدم کاپیتان. بعدشم بریونی چربه بازی داریم خیر سرمون گفتن یه شب به جایی برنمیخوره. گفتم اگه فهمیدن همه رو میندازن تقصیر منو...... راضی شدن که بازی آخرو که انجام دادیم بهشون بریونی بدم. بعد بازی رفتیم هتل منم رفتم حمام اومدم بیرون داشتم از خستگی می مردم موهامو خشک نکردم خوابیدم. 

طهورا هم پنجره رو باز کرده بود .تخت منم کناره پنجره بود.

تقریبا دو ساعتی میشد خوابیده بودم از سرما بیدار شدم دیدم پنجره بازه . طهورا گفت به به خانوم خرس چه عجب. گفتم میمردی پنجره رو باز نمی کردی . گفت یا علی بوقلمون صدام گرفته بود ناجور گلومم یه کم درد میکرد. سرمم داشت میترکید . گفتم اثر عنایات شما به منه. گفت مامانت زنگ زد کارت داشت گفت بری قابلمه بخری. گفتم قابلمه رو کجای دلم جا بدم؟؟؟ مگه اونجا قابلمه نیست؟ گفت چمیدونم زنگ بزن خودت ببین چی میخواد .من خوابم میومد درست نفهمیدم چی گفت. گفتم خوابت میومد چرا برداشتی؟ گفت ماشالا بیست بار زنگ زد.‌ زنگ زدم مامانم نیم ساعت حرف زدیم گفتم مامان قابلمه واسه چی میخوای؟ گفت قابلمه مسی میخوام .

گفتم حالا چرا اینقدر زیاد ؟ من اینا رو چجوری بیارم ؟ گفت بقیش واسه خاله هاته.دیگه زحمت بکش خودت بیار آفرین.یخورده چیزمم کرد تازه بعد از سه سال میگه صدات گرفته؟ گفتم نه چیزه خوابیده بودم. گفت تو که اونجا حواست به خودت نیس بلایی سر خودت نیاری گفتم نه خیالت راحت. گفت از من خدافظ محمد کارت داره .داشتم سکته میکردم. محمد قرار بود بره تبریز قبل از این که من بیام خیالم راحت بود که نمیفهمه برسم خونه.

حالا میخواست صحبت کنه. گفتم مامان دارن صدام میزنن قربونت برم بهش بگو باهاش تماس میگیرم. کاری نداری؟ خدافظ. رفتم بیرون از اتاق دیدم بچه ها اومدن خراب شدن رو سرما. گفتم خوش تشریف اوردین خوشحال شدیم. یکی گفت کاپی جون بریونی یادت رفت؟،دودستی زدم تو سرم گفتم نه والا. آماده شدیم بریم بیرون. رفتیم رستوران من هیچی نمیتونستم بخورم. اصن نمی تونستم بشینم. به زور دو‌تا لقمه خوردم . بچه ها که تموم کردن گفتن‌بریم میدون امام یخورده بگردیم و خرید کنیم. طهورا را گفت حالت خوب نیس برگردیم؟ گفتم نه بریم سفارشات مادر گرام رو بخریم. اونجا که رفتیم حالم یخورده خوب شد رفتم سوغاتی و از این حرفا بخریم. من که ترکوندم. خریدا تموم شد. محمد زنگ زد به گوشیم. نمی خواستم بردارم صداش تغییری نکرده بود گوشی دادم به طهورا گفتم بهش بگه گوشیش دستمه خودش اینجا نیست یه جا دیگس.گوشی رو برداشت همه رو‌موبه مو اجرا کرد که یه از خدا بی خبر با ولوم صد اومده پیش ما داره میگه مهدیس ، طهورا کجایید شما؟ طهورا هول شده بود گفت نگار ،مهدیس اونجاس برو صداش کن بگو بیاد.گفت چی‌میگی بابا مهدیس که اینجاست

اومدم دهنش رو گرفتم انقدر دیگه لومون نده .طهورا هم قشنگ بلده قضیه رو جمع و جور کرد. تلفن که تموم شد تا خورد زدیمش نگارو. بچه ها اومدن ریش سفیدی کردن. برگشتیم هتل من دستم خورد شد تا اونا رو بیارم. طهورا گفت بیار بریم اتاق نگاراینا فیلم ببینیم گفتم نه خودت برو من سرم دردمیکنه. اومدم برم بخوابم گلاب به روتون حالم بد شد هر چی خورده بودم رو بالا آوردم. رنگم مثه گچ سفید شده بود. نمی خواستم برم پیش دکتر تیم . میترسیدم به مامان اینام بگن. اصن از شدت حالت تهوع و سردرد نمیتونستم بخوابم . داشت خوابم میبرد گوشیم زنگ خورد دیدم محمده

مجبور شدم بردارم . تا گفتم سلام گفت سلام این چه صداییه؟ گفتم همون صدایی که یه آدم خواب میتونه داشته باشه. گفت مطمئنی ؟ گفتم پ ن پ . حرف زدیم گفت مهدیس من فک نمیکنم این صدا ی خواب الودگی باشه! گفتم خب تو زیاد فکر نکن به مغزت فشار نیار. گفت میخواستم یه خبر خوب بهت بدم گفتم چی؟ گفت نمیرم تبریز . تو اون لحظه دنیا رو سرم خراب شد . گفتم چرا؟ گفت نمیریم دیگه کنسل شد . گریم گرفته بود . گفت میخواستم بعت بگم مسافرت کوفتت شه. ( خودشم میدونه چقدر اذیتم میکنه) گفتم کوفت که چه عرض کنم حناق شد . تو گلوم موند. گفت شوخی کردم میریم منتها فردا نه پس فردا . کلی مورد عنایت قرارش دادم.

قطع کردیم . دیگه واقعا خوابم میومد بیهوش شدم. باید ساعت هفت صبح میرفتیم راه آهن . بیدارشدم نمازمو‌خوندم . آماده شدم. خداروشکر بچه هابودن هرکدومشون یکی از قابلمه ها رو‌گرفته بودن. توی قطار حالم خوب نبود . بابا زنگ زد گفت کی میرسید؟ گفتم بهش .خلاصه اون چندساعت اندازه صدسال گذشت. رسیدیم مامانم اینا اومده بودن محمدم بود. تا اونو دیدم میخواستم برگردم برم دوباره اصفهان . دستم واسم تکون میداد مسخره بازی در میاورد. طهورا میگفت این الان بفهمه اسفالتت میکنه. طبیعی نشون بده مثه میت نباش .‌گفتم سعی خودمو میکنم. همه رفتن پیش همراهاشون . منم هرچی‌ساک و اینا داشتم دادم دست بابام و محمد.

محمد گفت واسه ما سوغاتی خریدی؟ گفتم واسه تو کوفتم نخریدم. گفت من میرم تبریز دست خالی برگشتم غر نزنی؟ گفتم طهورا هفته بعد میخواد بره تبریز بهش گفتم چی‌واسم بخره . .صدام بهتر شده بود ولی سردرد و گلوم نه . خداروشکر تو خونه قرص فراوانه . آموکسیسیلین خوردم. دیدم محمد وایساده دست بسینه داره نگام میکنه. سعی کردم خودمو کنترل کنم . خیلی عادی باشم. گفت خوددرمانی؟ گفتم فک نمیکنم واسه ژلوفن خوردن اجازه از دکتر بگیرم. گفت از کی تا حالا به آموکسیسیلین میگن ژلوفن؟هیچی‌ نگفتم یه سوتی بد جوری دادم . واسه ماست مالی یه ژلوفنم خوردم.

خیلی شیک ومجلسی دویدم تو اتاقم. دلم واسش تنگ شده بود خودمو پرت کردم رو تخت. اومدم سوغاتی ها رو کادو کنم. ماشالا هر چی کاغذ کادو بود دخترونه . واسه مامان و بابا و محدثه رو کادو کردم( تازه ازدواج کرده بود رفته بود بیرون) واسه محمدو از قصد با یه کاغذ کادو بچگونه روش وسایل دخترونه بود کادوکردم. اول بردم واسه مامان و بابا رو دادم. رفتم واسه محمدو بدم . دودل بودم برم نرم میفهمه بدبخت میشم. دلو زدم به دریا رفتم تو اتاقش داشت با لبتاپ کار میکرد. کادو رو گرفتم جلوش گفتم فور یو. گفت نه بابا از این کارا هم بلدی ؟ گفتم یه بارم واست کادو گرفتم پشیمونم کنا.گفت این واسه من نی واسه محدثس . گفتم اتفاقا واسه خودته دخترم. گفت من با این ریشام دخترم؟؟

گفتم تنها حرف درستی که تو زندگیت زدی همین بود. بوسم کرد. تشکر کرد و مسخره بازی. سریع اومدم بیرون تا از قرص خوردنم دیگه نپرسه. اومدم یه چیز بخورم گشنم بود. به خاطر حالم چیزی نخورده بودم مامانم سفره چید ناهار بخورم. میلم نمی شد با اینکه گشنم بود و میترسیدم بالا بیارم. یه کم خوردم . مامانم گفت تو که از صبح تا حالا چیزی نخوردی که. از شانس گندمم محمد اونجا بود گفت مامان آخه نمیتونه بخوره. از حرصش کل غذامو به زور خوردم . گفت باشه بابا فهمیدیم حالت خوبه . رفتم تو اتاقم دوش گرفتم. اومدم بیرون نیم ساعت نشد حالم بد شد رفتم تو دستشویی محتویات رو دادم بیرون.

اومدم بیرون دیدم همه نگرانن . اومدم یه قدم بردارم سرم گیج رفت افتادم رو بابام.دیگه هیچی نفهمیدم . با سوزش دستم بیدار شدم مامانم بالا سرم بود محمد داشت سرم در می آورد. مامانم گریه کرده بود دستشو گرفتم گفتم من از تو هم بهترم چرا گریه میکنی و از این حرفا.محمدم اومد جو عوض شه گفت از این به بعد خوایتم معاینت کنم بیهوشت میکنم اینجوری بهتر جواب میده. محدثه با امیرحسین(شوهرش) اومده بودن .اومد تو اتاق بغلش کردم کلی با هم حرف زدیم اصن حال حرف زدن نداشتم فقط واسه این بود که بگم خوبم

نمیدونم داشتیم درباره چی حرف میزدیم، محمد اومد اظهار نظر کرد. تعجب کردم گفتم تو مگه نرفتی بیرون؟ گفت نه منتظرم صحبت های خواهرانتون تموم بشه بعد بیام سراغ شما . گفتم چرا؟ گفت هیچی. گفتم فکرشم از سرت بیرون کن. گفت چیو ؟گفتم آمپولو.همون لحظه بابام اومد با کیسه پر از آمپول . محمد گفت بیا من دوست دارم فکرشو از سرم بیرون کنم دیگران نمیزارن. بابام گفت دخترم من می رم بیرون امیرحسین تنها نباشه. محدثه هم رفت بیرون گفت من دلشو ندارم. گفتم خب نامرد کم تر میدادی گفت خب حالا من موندم و تو . بخاطر آبروت هم که شده نه جیغ بزن نه داد نه سفت کن. اشک تو چشام جمع شده بود. دیگه نای بحث کردن نداشتم. برگشتم اشکم اومد پایین . محمد برم گردندوند گفت بچه شدی مگه؟ تو والیبال بازی میکنی اینهمه دستت درد میگیره مگه درد آمپول چقدره؟ گفتم ولم کن بابا تو کارتو بکن. پنبه رو که زد استرسم بیشتر شد.بالشتو سفت گرفتم .گفت کجا ها رفتید؟ اصن چی شد مریض شدی؟ تا خواستم شروع کنم آمپولو فرو کرد.خیلی سعی کردم شل کنم نمیشد.داشتم میمردم گفتم محمد جون من درش بیار.‌گفت تموم شد . ولی لامصب تموم نمیشد که گفتم چرا تموم نمیشهههههه؟ داشتم بر میگشتم. گفت که دیوونه الان سوزن میشکنه .اصولا خیلی آرروم تزریق میکنه و من خیلی بدم میاد.کمرمو گرفت رفتم تو بالشت دیگه نمیتونستم تکون بخورم.

درش که آورد تا تونستم گریه کردم. دوثانیه نشد دوباره پنبه کشید یکی دیگه رو تزریق کرد که خیلی زود تموم شد فقطم میسوخت . واسه سومی گفتم محمد دیگه بسه مردم. گفت قربونت برم آخریشه تحمل کن . برگشتم . نمیدونم جرا بدون جیغ دردش کمتر حس میشد. گفتم محمد مسخره کردی ما رو بزن دیگه. گفت پاشو بابا زدم .گفتم کی زدی ؟ گفت میخوای یکی دیگه بزنم دردشو حس کنی؟گفتم نه ممنون زحمتت میشه. گفت نه بابا این چه حرفیه رحمتید. با خودم گفتم این دیونس الان جدی میگیره. بلند شدم لنگان لنگان به سمت اتاقم روانه شدم. رفتم به امیر سلام کردم.

دیدم ایشونم ریش گذاشتن. گفتم امیر آقا شما دیگه چرا ریش؟ گفت چرا به من میگی به داداشت بگو. گفتم من با اون کاری ندارم اون به گروه داعشیا پیوسته.اونشب با اینکه کلی آمپول خوردم خوش گذشت ولی دکتر جان فرداش منو بی نصیب نذاشت. مرسی که خوندید. خیلی زیاد نوشتم میدونم . به بزرگی خودتون ببخشید