سلام سلام من اهورا هستم 20 سالمه اسم منو زیاد تو خاطرات کیانا شنیدین به خاطر همین توضیح اضافه نمیدم که طولانی نشه اما الان دیگه گفتم خودم بذارم بهتره امشب که چهارشنبه سوری و منو کیانا کلی نقشه کشیده بودیم چون مطمئن بودیم که عمو و دایی شیفتن گفتیم پس راحتیم اما صبح مامان بزرگ و بابابزرگم اومدن که ما تنها نباشیم و دایی اینا قبل رفتنشون یه جوری تهدید کردن و هشدار دادن که دستتون به ترقه نمیخوره و از خونه بیرون نمیرید که دیگه بابازرگمم ترسید ما که جای خود داریم منو کیانا هم که حرف گوش کن گفتم حالا که نمیشه رفت بیرون بیام و یه خاطره از چند ماه پیش بذارم داستان از اون جایی شروع شد که من با یه گروه از دوستام میخاستم برم بیرون (چون خودم تک فرزندم و هیچ فامیلی هم سن و سال خودم ندارم دوستای زیادی دارم) ولی این گروه از دوستام مورد تایید دایی نبودن هرچی هم اصرار کردم نشد که نشد رفتم رو مخ عمو دیدم اصلا نمیشه باهاش کنار اومد گفتم باشه اومدم خونه ولی بد تو فکر جایی بودم که میخاستیم بریم تزه گفته بودم میام یکم فکر کردم دیدم من صبح میخام برم عمو اینا هم که از صبح فردا تا 24 ساعت شیفتن پس من برم و بیام نمیفهمن زنگ زدم به کیانا که مطمئن بشم دایی اینا شیفتشون همین هست یا نه که گفت آره به جای دونفر دیگه میخان بمونن یعنی دیگه از این بهتر نمیشد رفتیم فوق العاده خوش گذشت عالی بود فقط یکم سرد بود میخاستیم برگردیم که کیانا زنگ زد گفت عمو و دایی دوتاشون دارن میان خونه گفتم مگه قرار نبود امشب نیان؟ گفت اونایی که میخاستن به جاش بمونن نرفتن مسافرت گفتن خودمون هستیم دیگه شما برین اینام دارن میان گفتم کیانا یه چیزی بگو دیگه گفت من هیچی نمیگم یعنی نمی تونم بگم خودم امروز امتحانمو خراب کردم میخام قبل اینکه بیان بخابم واگرنه سراغ امتحانمو میگیرن گفتم کیانا لطفا؟؟؟؟گفت اهورا وضعیت خودم بدتره و شارژ گوشیم تموم شد و خاموش شد داشتم فکر میکردم که یکم دیگه میرسیم خونه یه چیزی میگم که ماشین پنچر شد و دوستان زرنگمون تا لاستیکو عوض کنن یه دوساعتی گذشت و خلاصه تا مارسیدیم خونه ساعت 2 صبح بود با ترس کلید انداختم درو باز کردم با صحنه ای روبرو شدم که جزئ صحنه های نادر تاریخ زندگی بشر بود گفتم سلام که دیدم دایی جان یه داد کشید تا الان کجا بودی؟؟؟؟؟؟؟من داشتم سکته میکردم اصلا نمیتونستم حرف بزنم بعدم عمو با صدای بلندتر گفت اهورااااااا؟؟؟؟؟کجا بودیییییییییی تا االان؟؟ من دیگه رسما به فنا رفتم میخاستم یه چیزی بگما ولی نمیتونستم کلا قفل شده بودم تو اون لحظه واقعا خوشحال بودم که خداروشکرعمو و دایی دست بزن ندارن واگرنه سیاه و کبود بودم هرچی فکر کردم هیچی به ذهنم نرسید ولی حالت تهوع داشتم سریع رفتم تو دستشویی و کلی حالم بد شد یکمم بیشتر موندم که بگم حالم خوب نیست حالا واقعا حالم خوب نبود چندروزی بود که خوددرمانی میکردم خوبم جواب داده بودا نمیدونم چرا یه دفعه حالم در اون حد بد شد تا از دستشویی بیام یکم کیانا جو داده بود که دیگه بسه بابا چه کارش دارین حالش خوب نیست منم میخاستم خودمو بزنم به مریضی ولی انقدر حالم بد بود که دیگه نیازی به نقش بازی کردن نبود دایی که کلا داغون بود از عصبانیت عمو اومد برای معاینه گفت بیا معاینت کنم بعدا به خدمتت میرسم کیانا هم رفت دایی رو اروم کنه منم رفتم که معاینه بشم عمو به هرجام دست میزد درد میومد ولی اگه صدام در میومد فکر کنم کتک رو خورده بودم به خاطر همین صدام در نمیومد بعد معاینه عمو بیشتر عصبانی شد و یه داد کشید که مثل این برق گرفته ها خشکم زد عمو قشنگ قرمز شده بود از عصبانیت گفت پاشو بریم بیمارستان گفتم چی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بیمارستان؟؟ که دایی اومد گفت چی شد عمو گفت باید بستری بشه همین جمله کافی بود که دایی دیوونه بشه منم که انگار لال به دنیا اومدم فقط یه نگاه به کیانا کردم گفت عمو نمیشه همین جا حلش کرد؟؟ عمو گفت چیزی گفتی کیانا؟؟؟ کیانا هم گفت نه اصلا آماده شدیم رفتیم بیمارستان اونجا هم یه دکتر جوون اومد که خیلی خوش تیپ بود ولی خیلی جذبه داشت اصلا نمیخندید اونم گفت ریه هاش عفونت داره باید حتما بستری بشه بستری شدم ولی نه دایی پیشم میومد نه عمو فقط همون دکتر خشنه تو بیمارستان نمیدونم چرا اصلا تزریق عضلانی نداشتم همرو وریدی میگرفتم قرار بود 4 روز بستری بشم ولی بعد دو روز مرخصم کردن اومدیم خونه باید هر 6 ساعت یه آمپول میزدم که دیگه خبری از وریدی نبود برای اولیش دایی اومد هنوز بعد دوروز عصبانی بودن گفت آماده شو فقط همین و فورا آمپولو زد که داشتم میمردم از درد ولی مگه میشد چیزی گفت حالا اینا بماند برنامه غذایی هم داده بودن که اگه نمیخوردم یکیشو باید به جاش دوتا امپول میزدم لعنتی 6 ساعتم با سرعت نور میرسید بعد از چندتا زدن دیدم نمیشه تو سکوت آمپول زد عمو اومد گفت برگرد گفتم دیگه نمیزنم بسه دیگه خوب شدم عمو گفت پس زبونت باز شد خوبه حالا برگرد آمپولو بزنم که کلی کار دارم باهات گفتم نمیزنم گفتم که گفت مطمئنی نمیزنی؟؟؟؟ گفتم مطمئن مطمئن بعد دایی رو صدا زد اومد گفت مشکلی هست؟؟ عمو گفت اهورا میگه نمیزنم گفت اهورا؟؟؟ امیر چی میگه؟؟؟ گفتم میگه اهورا بی سر و صدا آمپولو میزنه و خودم برگشتم مثل بچه های خوب آماده شدم ولی دیگه زیاد آمپول زده بودم ظرفیتم تکمیل شده بود تا زد شروع کردم به تکون خوردن و سفت کردن که عمو گفت اهورا شکست تو پات چه کار میکنی یه لحظه ترسیدم شل کردم که سریع همرو خالی کرد واقعا نمیتونستم تکون بخورم فقط اشک میریختم که دوتاشون رفتن بیرون و کیانا با یهعالمه کباب اومد منم که اصلا دوست ندارم گفتم کیانا خودت بخور بگو اهورا خورد که عمو شنیده بود اومد گفت برگرد گفتم چرا؟؟؟؟ من که همین الان زدم گفت شنیدم چی گفتی بهت که گفته بودم زیرآبی نرو و مشغول آماده کردن دوتا آمپول شد منم فقط گریه میکردم و میگفتم ببخشید میخورم ولی گوش نمیداد که هر چی کیانا گفت قبول نکرد گفت باید بزنه با التماسای منو کیانا راضی شد دوتارو بکنه یکی که اونم در حد مرگ درد داشت و تموم نمیشد لعنتی تا کشید بیرون مردم بعدم مجبور شدم اون کباب همشو بخورم و خوابیدم همین که بیدار شدم 6 ساعت شده بود این دفعه دایی اومد کلی التماس کردم که به جاش قرص بخورم ولی قبول نکرد و با یه عالمه جیغ و داد اونم زدم نمیدونستم آخریشه وقتی تموم شد به کیانا گفتم تورو خدا برو ببین چندتا مونده رفت اومد گفت هیچی تموم شده اینی که زدی آخری بود با این حرفش انگار دنیارو بهم دادن اصلا باورم نمیشد که تموم شده فرداش خیلی بهتر بودم از خواب بیدار شدم رفتم دیدم عمو و دایی منتظر نشستن که من برم بیرون رفتم دایی گفت اهورا الاان خوبی اون شب کجا بودی؟؟؟؟ من فقط ساکت بودم عمو گفت اهوراااا کجا بودی؟؟ فکر کردم یادشون رفته بعد این چند روز به خاطر همین کلا گیج بودم که با داد دایی گفتم با دوستتام رفته بودم بیرون ماشین خراب شد به خاطر همین دیر شد دوباره دوتاشون به طرز وحشتناکی عصبانی شدن کلی داد زدن و در نهایت هم به طرز وحشتناکی تنبیه شدم تا جایی که دیگه الان اسم اون دوستامو هم نمیارم چه برسه به اینکه باهاشون برم بیرون و نهایتا کلی عذر خواهی کردم و فهمیدم واقعا نباید بدون اجازه ی عمو و دایی کاری انجام بدم توصیه میکنم شما هم مواظب خودتون باشید اولین خاطرم بود امیدوارم خوشتون اومده باشه اگه خواستین حتما بازم میذارم عیدتونم مبارک امیدوارم سال خوب و آرومی داشته باشین و از تعطیلات لذت ببرید.