چقدر این روزای بهاری دوست داشتنیه . هوا هم دچار بحران شخصیتیه گویا ،صبحا پاییزه ظهرا تابستون. یكی از همین روزای زیبای بهاری كه همه چیز آروم بود من خیلی خوشبخت بودم داشتم برای خودم غذا درست می كردم. مامان عمل داشت و بابا و امیر اینا هم بیمارستان بودن. داشتم با نهایت دقت آشپزی می كردم كه در خونه باز شد امیر علی اومد تو. سلام كردم خواستم بغلش كنم كه توجهم به لكه ی زردرنگ روی پیرهنش جلب شد. با چندش بهش اشاره كردم گفتم استفراغه؟! نگاهش كرد. خندید گفت كاش استفراغ بود .قیافه ام جمع شد گفتم روپوش برای جلوگیری از همین اتفاقاته ها خندید و دوباره اون تز مزخرفش كه اگر قرار بود مانتو بپوشه دختر میشدو تكرار كرد. با این حرف منطقیش نطقم كور شد كلا.!!لباساشو عوض كرد دوباره اومد تو آشپزخونه. پرسید چی درست میكنی ؟! گفتم املت. به محتویات توی ماهیتابه نگاه كرد گفت پس گوجه هاش كو؟! گفتم گوجه خرد كردن با یه دست سخت بود نریختم. بلند خندید سرمو بوس كرد.گفت واقعا خلاقانه بود!!  بلندم كرد نشوندم رو اپن. یه سیب زمینی برداشت خودش شروع كرد به پوست كندنش.گفت چه خبر؟!با ذوق دستامو كوبیدم بهم گفتم فرشته امروز خاله شد...لبخند زد گفت به سلامتی گفتم تو نمیخوای منو عمه كنی؟! بلند زد زیر خنده گفت چرا به امیرحسین نمیگی اون كه كشته مرده ام زیاد داره!!!هستی رو می گفت...(دقیقا یه حس مزخرفی وجود داره كه حتی حاضره بابام دوباره ازدواج كنه ولی امیر حسین ازدواج نكنه .)اخم كردم گفتم واسه امیرحسین هنوز زوده. دوباره خندید گفت منو امیرحسین دوقلوایما. چیزی نگفتم. سیب زمینیا رو سرخ كرد آورد با املت بدون گوجه من خوردیم .بعد از نهار رفت خوابید منم رفتم سر درسم . 3-4 ساعت بعد مامان از بیمارستان اومد. برای چایی صدامون كرد. رفتم چایی بخورم كه مامان عكس بچه ای كه امروز به دنیا آورده بودو با اجازه خونوادش عكس گرفته بودو نشونم داد گفت ببین چه نازه نمیدونم معیار مامان از ناز بودن چی بود كه به اون موجود ریزه میزه قرمز رنگ لای پتو می گفت ناز .امیرعلی اومد چایی بخوره عكس رو نشونش دادم گفتم ببین من از اینا می خوام.خندید عكس رو با دقت نگاه كرد. به مامان گفتم مامان زودتر واسه امیر علی آستین بالا بزن من میخوام عمه شم. امیر خندید عكس رو به مامان نشون داد گفت آره مامان بریم خاستگاری همین ،اختلاف سنیم مهم نیست مهم تفاهمه... از چرتو پرتاش خنده ام گرفت مامان بازوشو نیشگون گرفت گفت این پسره آقای دكتر. هنوز در حال بحث در مورد كیس مناسب برای امیرعلی بودیم كه زنگ خونمون زده شد. مامان درو باز كرد كه آقای همسایه بود. با مامان یكم صحبت كرد بعدم گفت پسر كوچولوشون مریض شده و از دكتر می ترسه اگر اشكالی نداره بابا معاینه اش كنه. مامان گفت بابا نیست ولی اگر میخواید من معاینه اش كنم آقای همسایه تشكر كرد و اومدن تو. مامان خواست اون بزرگ مرد كوچكو معاینه كنه كه به هیچ وجه اجازه نداد. اصلا چه معنی داشت یه پزشك زنان زایمان چنین آقای متشخصی رو معاینه كنه. مامان امیر علی رو صدا كرد. امیر علی اومد شروینو كه دید بغلش كرد گفت سلام مرد عنكبوتی .شروین گفت برو بابا مرد عنكبوتی كه قدیمی شده من بن تنم. ابروای امیر پرید بالا گفت بن تن جدیده؟! شروین گفت اوهوم همونجوری كه بغل امیرعلی بود خم شد رو دستیش كه ساعت داشت گفت از این ساعتا هم داره اینجوری صفحه شو می چرخونه تغییر می كنه بعد میره با موجودات فرا زمینی میجنگه (قسم میخورم من سن این بودم هنوز با لامپ یخچال درگیر بودم) امیر همینجوری كه داشت با شروین حرف میزد نشست رو مبل از تو كیفش گوشی پزشكیشو در آورد خواست معاینه اش كنه كه شروین جیغ كشید از بغل امیر اومد پایین. امیر گفت عه چی شد نمیای بازی كنیم؟!شروین با گریه گفت مگه من سن توام كه باهم بازی كنیم ؟! چسبید به باباش گفت بابا بریم خونه بعد از كلی صحبت شروین جان افتخار داد با امیرعلی بازی كنه. امیرعلی گوشی رو داد به شروین گذاشت صدای قلبشو بشنوه. به شروین حسودیم شد. از همون بچگیم امیر اینا نمی ذاشتن به وسایلشون دست بزنم. شروین به امیرعلی گفت مثلا تو آقا گاوه ای اومدی من خوبت كنم. امیر گفت نمیشه مثلا یه آقای دكتر باشم كه اومده تو معاینه اش كنی. شروین گوشی امیرو انداخت دور گردنش گفت نه من دكترم تو آقا گاوه ای...معاینه شروین یك ساعت و نیم كامل طول كشید . امیر همچنان با حوصله با شروین سر و كله می زد. بعد از یك ساعت و نیم شروین اجازه داد امیر معاینه اش كنه . معاینه كه تموم شد امیر شروع كرد نسخه نوشتن كه شروینم گیر داد میخواد نسخه بنویسه روی یكی از برگه های نسخه شروع كرد به صورت اریب خط خطی كردن بعدم با مهر امیر مهرش كرد. به مدد خط خوب امیرعلی باید خیلی دقت می كردی تا نسخه اصلی رو تشخیص میدادی. بعد از نسخه نوشتن امیرعلی به آقای شریعتی گفت یه سرماخوردگی جزییه فقط تبش بالاست كه واسش شیاف نوشتم. داروهاشو سروقت مصرف كنه زود خوب میشه. آقای شریعتی گفت نه دكتر جان اگه میشه آمپولشو بنویس هم زودتر خوب شه هم میخوایم بریم مسافرت داروهاش یادمون میره (توی ایام عید بود) . امیرعلی گفت آخه اصلا اون دز آنتی بیوتیك واسه این سن و این بیماری مناسب نیست. از آقای همسایه اصرار بود از امیرعلی انكار. آخر سرم امیر راضی نشد پنی سیلین تجویز كنه فقط گفت میشه بجای شیاف تب بر نوشت كه تبش سریعتر قطع شه . نسخه جدید نوشت داد به آقای شریعتی. آقای شریعتیم گفت اگر اشكال نداره زحمت آمپول رو خود امیرعلی بكشه و رفت داروها رو بگیره. شروین موند خونه ما. توی مدتی كه آقای شریعتی بخواد بیاد شروین با گوشی امیرعلی بازی كرد و در مورد بن تن براش توضیح داد .بعدم به امیرعلی گفت اگه پسر خوبی باشه یه روز دعوتش می كنه خونشون باهم بن تن ببینن. كلی خوشحال شدم چنین افتخاری نصیب برادرم شده. آقای همسایه كه اومد شروین با شجاعت رفت سر كیسه ی داره ها سرنگ رو برداشت به امیر علی گفت بخواب آمپول داری. امیر گفت با قرص خوب نمیشم؟! شروین جان با چنان تاسفی فرمودند از آمپول می ترسی؟! كه من جای امیرعلی خجالت كشیدم . مامان نیدل سرنگ رو گرفت خود سرنگ داد به شروین.امیر علیم دراز كشید تا آمپولشو بزنه. بالای بیست بار شروین به صورت شماتیك به امیرعلی آمپول زد تا كوتاه اومد. شروین كه راضی شد. امیر علی نشست گفت خوب دیگه نوبت منه بهت آمپول بزنم.شروین از روی مبل پرید پایین گفت نه دیگه من از دكتربازی خسته شدم یه بازیه دیگه بكنیم. امیر از روی زمین بلندش كرد گفت نه دیگه جر نزن نوبت منه. واقعا سعه صدر امیر علی برام قابل تحسین بود. شروین با عضله هاش برامون فیگور گرفت گفت من خیلی قویم نیاز به آمپول ندارم . بعد از كلی بحث شروین با اكراه دراز كشید. مامان از قبلش آمپول رو آماده كرده بود داد به امیرعلی. امیرعلی تا پنبه كشید خواست نیدلو وارد كنه شروین زد زیر گریه و بلند شد. گویا متوجه نقشه پلید اطرافیان شده بود. دلم میخواست موهامو بكنم. صد در صد اگر من جای امیرعلی بودم تا حالا شروین زنده نمونده بود. شروین رفت بغل باباش گفت امكان نداره آمپول بزنه .مامان و آقای همسایه كلی باهاش صحبت كردن. آقای شریعتی كلی قول جایزه به شروین داد ولی شروین راضی نشد .دیگه واقعا حوصلم سر رفته بود. سه ساعت بود واسه یه معاینه ی ساده و یه آمپول بحث میكردن. آخر سر شروین گفت اگر امیرعلی ساعتشو بده بهش راضی میشه آمپول رو بزنه. امیرعلی خیلی سریع قبول كرد گویا اونم دیگه كلافه شده بود. آقای شریعتی تا خواست شروینی بخوابونه شروین نشست گفت نه اول ساعته رو بده من از كجا بدونم تو آمپول رو زدی ساعتو میدی؟!(گرگ شدن بچه های این دوره زمونه) امیرعلی بغلش كرد خوابوندش رو پای خودش گفت دكترا هیچ وقت زیر قولشون نمیزنن (الكی مثلا) دوباره پنبه كشید نیدلو وارد كرد كه از همون اول شروع كرد به گریه كردن. امیر علی هی می گفت مگه تو به من آمپول زدی من گریه كردم؟! شروین جواب نمیداد فقط جیغ می كشید. آمپوله كه تموم شد شروین از رو پای امیر اومد پایین باز زد زیر گریه مامان براش شیر با كلوچه برد حواسش پرت شه .شیرشو كه خورد به امیر گفت ساعتمو بده آقای شریعتی سعی كرد شروینو راضی كنه كه بیخیال ساعته شه. دلم نمی خواست شروین خان ساعت رو ببره. ساعته حاصل دها ماه پول توجیبیای بنده واسه تولد امیر علی بود. آخر سر زور هیچ كدوممون به اون جونور یك متر و چند سانتی نرسید ساعت رو با خودش برد. آقای شریعتی و پسرش كه رفتن خودمو پرت كردم رو مبل گفتم اخیییییش چقد خوبه ما تو فامیل بچه نداریم مردم همینا رو می بینن كه نسل بشر داره منقرض میشه. مامان خندید گفت تو كه تازه میخواستی عمه شی با این حرف مامان كلا دهنم دوخته شد . و هنوزم با وجود وظیفه ی خطیر عمه ها تو فحش خوردن من گاهی دلم میخواد عمه شم .خوش به حال همه ی عمه و عمو های دنیا
پ.ن 1:این خاطره رو در حالی تایپ كردم كه یه دستم تو آتل بود اگر غلط املایی یا اشتباه تایپی داشت شرمنده ^_^
پ.ن 2 : بیشعورترین موجود دنیا دندون عقلیه كه تو بدترن شرایط تصمیم به رشد كردن می گیره واقعا دردناكه
پ.ن 3 : یه معذرت خواهی به دوستانی كه واسه خاطراتم نظر میذارنو وقت نمی كنم تو خاطراتشون جبران كنم بدهكارم. ایشالا اگر تا بعد از كنكور زنده موندم جبران می كنم.:))