خاطره ی عزیزدل فاطمه خانوم
سلام من فاطمه ام . ۱۹سالمه و دانشجوی معماری. خواهرم دانشجوی سال چهارم پزشکی و از این دکتر های جوگیر. کافیه یکی تو خونه عطسه کنه گیر می ده بیا بریم دکتر. بگذریم بریم سراغ خاطره.... یکی از دوستای پدرم پزشک داخلیه و نمی دونم شاید با من لج داره آخه هروقت می رم سریع میگه برات آمپول نوشتم. کلا من آدمیم که اصلا برام مهم نیست اگه سرما بخورم و از کسی پنهان نمی کنم . چون تا خودم نخوام دکتر نمیرم(البته اگه دکتر آمپول بده حتما باید بزنم). نمی دونم چی کار کرده بودم که گلوم درد می کرد طوری که آب دهنمو نمی تونستم قورت بدم .دیگه کم کم نشونه های سرماخوردگی خودشو نشون داد. بدنم به حدی درد می کرد که انگار یکی منو کتک زده بود. سرم سنگینی می کرد و از شانسم تو دانشکاه بودم و باید تحمل می کردم. هیجی دیگه گذشت و رفتم خونه تا رسیدم با همون لباسای بیرونم رو تخت دراز کشیدم. نمی دونم چقدر گذشت که بابا اومد تو اتاقم. منی که بابام وقتی میومد مثل دختر بچه ها می رفتم پیش بابام و به قول سارا خواهرم خودمو لوس می کردم حال نداشتم به بابام سلام کنم. هیچی بابام اومد لبه تختم نشست. دستشو گذاشت رو پیشونیم. منم چشمامو باز کردم. بابام گفت سلام باباجون چرا اینقدر تب داری. به زور گفتم سلام بابایی خسته نباشی بابام دوباره گفت چرا اینقدر بی حالی؟ گفتم نمی دونم دوسه روزه حالم بده گفت اگه حالت بده بیا بریم پیش ایرج (دوست بابام) . سریع گفتم نه نمی خوام. بابام گفت ولی خیلی حالت بده بلندشو لج بازی نکن. گفتم نه بابا چند روزبگذره خودم خوب می شم. بابام گفت خیلی خب حداقل بلندشو یه چیزی بخور. به زور بلند شدم و لباسامو عوض کردم رفتم نشستم رو کاناپه کنار بابام و لم دادم به دست بابام. مامانم برام آبمیوه آورد ولی انقدر حالم بد بود که یه خورده خوردم سریع خیلی ببخشید دویدم سمت دستشویی و بالا آوردم
بابام و مامانم اومدن پشت در و هی می گفتن درو بازکن(خداروشکر سارا با دوستاش رفته بودن بیرون وگرنه اونقدر پیاز داغشو زیاد می کرد که بابام منو می برد مطب عمو ایرج) اومدم بیرون احساس کردم سبک شدم ولی همچنان بی حال بودم. رفتم رو کاناپه دراز کشیدم. بابام اومد و شونه هامو می مالید تا حالم بهتر بشهو مامانم داشت دعوام می کرد که چه بلایی سر خودم آوردم. رفتم تو اتاقم و خوابیدم. هرچقدر مامانم اصرار کرد بیدار بمونم و سوپ بخورم گفتم نمی تونم حالم بد می شه. هیچی نصفه شب انقدر سرفه کردم که همه رو بیدار کردم مامانم برام شیرعسل آورد که گلوم بهتر شه ولی بابام گفت اگه تب داره بهش شیر نده. سارا هم اومد تو اتاقم و گفت چرا نبردیش دکتر(نخود آش) اومد جلو گفتم اگه دست به من بزنی جیغ می کشم جوجه دکتر.بابام گفت چه طرز حرف زدن با خواهر بزرگتره. منم ساکت شدم . و گرفتم خوابیدم . صبح بیدار شدم و لباسامو پوشیدم و هرچند حس دانشگاه رو نداشتم ولی نمی خواستم غیبت کنم. آخه استادمون همکار بابامه و بچه ها اینو می دونستن و نمی خواستم فکر کنن پارتی بازی می شه و از این جور چیزا. داشتم از در یواشکی میرفتم بیرون چون اگه مامانم منو می دید زورم میکرد صبحانه بخورم. هیچی دیگه تادر خونه رو باز کردم بابام با نون دم در وایستاده بود و گفت:به به ته تغاری بابا کجا به سلامتی؟ گفتم دانشگاه دیگه. گفت رنگت پریده لازم نیست بری دانشگاه. گفتم بابا نه باید برم امروز با استاد... کلاس دارم. بابام گفت خیلی خب نون داغ گرفتم بخور برو. تا خواستم چیزی بگم بابام گفت آدم وقتی بزرگترش به خصوص باباش چیزی میگه گوش میکنه. بعدبازومو گرفت و برد توخونه. مامانم منو دید گفت تو کی بیدار شدی بیا صبحونه بخور. نشستم ولی همش داشتم با چاییم ور می رفتم که بابام یه لقمه گرفت جلومو و اشاره کرد به لقمه و گفت بیا این لقمه خوردن داره از دست بابا. گرفتم و به زور خوردم. بعد صبحونه بابام گفت بریم . گفتم کجا ؟ بابام گفت می رسونمت. که سارای فضول بیدار شد و گفت بابا حتما ببرینش دکتر. توراه بابام شماره یکی رو گرفت که فهمیدم عمو ایرج بوده.بابام بهش گفت ایرج جان الان کجایی؟که من نفهمیدم. بابام گوشی رو قطع کرد و من بلافاصله گفتم با عمو ایرج چیکار داری؟بابام گفت می خوام تو رو ببرم معاینه کنه
من گفتم بابا بهتون گفتم که کلاس دارم . بابام گفت اشکال نداره سلامتیت مهم تر از درسه. هیچی جلو بیمارستان وایستادیم. بابام پیاده شد ولی من همچنان نشسته بودم.. بابام اومد سمت من و درو باز کردوگفت چرا پیاده نمی شی؟گفتم من نمی یام. بابام گفت یعنی چی این بچه بازی ها چیه پیاده شو ببینم.ولی من همچنان نشسته بودم که بابام یدفعه داد زد پیاده می شی یا مجبورت کنم. من خشکم زد چون تا حالا بابام سرم داد نزده بود
هیچی پیاده شدم و رفتیم سمت اتاق عمو که بیمار داشت و چند دقیقه معطل شدیم. نوبتمون که شد من ضربان قلبم رفت رو هزار و دستام شروع به لرزیدن کرد.رفتیم تو و عمو مارو دید بلند شد سلا م و احوالپرسی که بابام گفت ایرج این دخترمنو معاینه کن که حالش بدجور بده. عمو ایرج گفت خب دیروز می آوردیش مطب. که بابام شونه هاشو انداخت بالا. عمو گفت بیا بشین ببینم. معاینم کرد و گفت عفونت گلوش زیاده... بعد شروع به نسخه نوشتن کرد و گفت برات پنج تا پنی سیلین نوشتم
آستین بابامو گرفتمو و آروم گفتم بابا بگو کمش کنه که عمو فهمید و گفت فاطمه من فکر کردم دیگه بزرگ شدی ترست ریخته. که یدفعه ناخودآگاه اشکم دراومد که عمو گفت ااااااا خانم مهندسو نگاه کن فاطمه نوزده سالته ها... به بابام گفت علی دخترتو لوس کردیا.. بابام گفت :چی کار کنم ته تغاریه دیگه. حالا اگه راه داره آمپولا رو کم کن.که عمو گفت تازه من می خواستم آمپول تقویتم بدم که اگه غذا نخورد ضعیف نشه و تزریق کنه.انگار دلش از سنگ بود و گریه های منو ندید وهمون آمپولا رو نوشت می خواستیم بریم که بابام گفت ایرج آمپولای الانو خودت تزریق کن چون بریم خونه نمی ذاره. گفت باشه برو ازداروخونه بگیر . بعد رو به من گفت نمی خوام نداریم گلوت چرک کرده و باید پنی سیلین تزریق کنی. بعد گفت برو رو تخت دراز بکش تا بیام . راستش یه خورده خجالت می کشیدم رفتم رو تختذنشستم که بابام اومد و آمپولا رو داد به عمو بعد اومدن اینور که منوددید گفت چرا حاضر نیستی؟ا کمک بابام و با گریه برگشتم ولی بدنم می لرزید. شلوارمو بابام داد پایین که عمو اومد با دستش توده عضانی دست کرد و سوزنو وارد کرد. وا یدردش غیر قابل تحمل بود. خواستم برگردم که عمو گفت وایستا یکی دیگه مونده من به بابا گفتم بابا تورو خدا بریم. که عمو گفت فاطمه خجالت بکش مگه دوسالته که گفتم به هرحال هرکس از یه چیزی می ترسه دیگه که بابام منو برگردوند و عمو دومی رو تزریق کرد. بابام یه خورده جاشو ماساژ داد و لباسمو درست کرد و سرمو بوسید که من سرمو به حالت قهر کشیدم عقب. کفشمو پوشیدمو خداحافظی کردیمو رفتیم خونه و بابا رفت دانشگاه. فرداش سارا خانوم فضول خونه تشریف داشتن. بابام زنگ زد به سارا که آمپولامو تزریق کنه ولی من داد زدم نمی خوام تو بهم دست بزنی خلاصه با کلی جیغ و داد سارا گفت به درک که نمی ذاری شب که بابا اومد عصبانی شد می فهمی.... شب بابا اومد و من بدو رفتم تو اتاق و درو قفل کردم چون می دونستم بابام عصبانی می شه جون رو مصرف دارو خیلی حساسه. بابام اومد و صداشو شنیدم که به سارا می گفت تزریق کردی که سارا دهن لق گفت:نذاشت بابا. بابام گفت کجاست که مامانم گفت اومدی رفت تو اتاقش. هیچی دیگه بابام اومد پشت اتاقم و دستگیره رو فشار داد
دید در قفله آروم گفت فاطمه بیا درو بازکن آمپولتو بزن گفتم نمی خوام مگه زوره؟؟؟؟؟بابام گفت اگه درو باز نکنی خودت می دونی... (به هر حال این همه خاطره های وبو خوندم یه چیزایی یاد گرفتم) منم که ترسو (فک کنم اگه دستگیرم کنم با یه سیلی همه رو لو می دم و به کارهای نکرده هم اعتراف کنم) درو باز کردم و بابام بدجور اخم هاش تو هم بود. به من گفت بدون سرو صدا میری دراز می گشی سارا آمپولتو بزنه به اندازه کافی از دستت عصبانیم. چون نمی خواستم غرورم بشکنه یغضمو قورت دادمو با پررویی گفتم نمی ذارم این عقده ای به من آمپول بزنه
هیچی رفتم دراز کشیدمو سارا آمپولامو زد ولی انصافا خیلی خوب زد جای آمپولای دیروزم کبود شده بود. بابامم اومد بالا سرم و بغلم کرد و گفت قربونت بشم ببخشید عصبانی شدم(بابام عشقه نفسه دنیامه
) مامانمم جای آمپولا رو کمپرس کرد. اینم خاطره من ببخشید اگه بد بود و چشمای قشنگتون خسته شد به هرحال اولین بارم بود اگه خوشتون اومد خوشحال می شم بازم خاطره بذارم




پ.ن:اگه به خواهرم سارا چیزی میگم به خاطر دعواهای خواهری دیگه وگرنه من عاشق سارام و بهش خیلی وابسته ام پ.ن:من یه برادر دیگه هم دارم امیررضاولی من رابطم با امیررضا بهتره به هر برادر بزرگتره دیگه
در ضمن اندیشه جان ممنون از اینکه زحمت می کشی و خاطرات رو آپ می کنی


خداحاظ دوستای گلم
بابام و مامانم اومدن پشت در و هی می گفتن درو بازکن(خداروشکر سارا با دوستاش رفته بودن بیرون وگرنه اونقدر پیاز داغشو زیاد می کرد که بابام منو می برد مطب عمو ایرج) اومدم بیرون احساس کردم سبک شدم ولی همچنان بی حال بودم. رفتم رو کاناپه دراز کشیدم. بابام اومد و شونه هامو می مالید تا حالم بهتر بشهو مامانم داشت دعوام می کرد که چه بلایی سر خودم آوردم. رفتم تو اتاقم و خوابیدم. هرچقدر مامانم اصرار کرد بیدار بمونم و سوپ بخورم گفتم نمی تونم حالم بد می شه. هیچی نصفه شب انقدر سرفه کردم که همه رو بیدار کردم مامانم برام شیرعسل آورد که گلوم بهتر شه ولی بابام گفت اگه تب داره بهش شیر نده. سارا هم اومد تو اتاقم و گفت چرا نبردیش دکتر(نخود آش) اومد جلو گفتم اگه دست به من بزنی جیغ می کشم جوجه دکتر.بابام گفت چه طرز حرف زدن با خواهر بزرگتره. منم ساکت شدم . و گرفتم خوابیدم . صبح بیدار شدم و لباسامو پوشیدم و هرچند حس دانشگاه رو نداشتم ولی نمی خواستم غیبت کنم. آخه استادمون همکار بابامه و بچه ها اینو می دونستن و نمی خواستم فکر کنن پارتی بازی می شه و از این جور چیزا. داشتم از در یواشکی میرفتم بیرون چون اگه مامانم منو می دید زورم میکرد صبحانه بخورم. هیچی دیگه تادر خونه رو باز کردم بابام با نون دم در وایستاده بود و گفت:به به ته تغاری بابا کجا به سلامتی؟ گفتم دانشگاه دیگه. گفت رنگت پریده لازم نیست بری دانشگاه. گفتم بابا نه باید برم امروز با استاد... کلاس دارم. بابام گفت خیلی خب نون داغ گرفتم بخور برو. تا خواستم چیزی بگم بابام گفت آدم وقتی بزرگترش به خصوص باباش چیزی میگه گوش میکنه. بعدبازومو گرفت و برد توخونه. مامانم منو دید گفت تو کی بیدار شدی بیا صبحونه بخور. نشستم ولی همش داشتم با چاییم ور می رفتم که بابام یه لقمه گرفت جلومو و اشاره کرد به لقمه و گفت بیا این لقمه خوردن داره از دست بابا. گرفتم و به زور خوردم. بعد صبحونه بابام گفت بریم . گفتم کجا ؟ بابام گفت می رسونمت. که سارای فضول بیدار شد و گفت بابا حتما ببرینش دکتر. توراه بابام شماره یکی رو گرفت که فهمیدم عمو ایرج بوده.بابام بهش گفت ایرج جان الان کجایی؟که من نفهمیدم. بابام گوشی رو قطع کرد و من بلافاصله گفتم با عمو ایرج چیکار داری؟بابام گفت می خوام تو رو ببرم معاینه کنه
من گفتم بابا بهتون گفتم که کلاس دارم . بابام گفت اشکال نداره سلامتیت مهم تر از درسه. هیچی جلو بیمارستان وایستادیم. بابام پیاده شد ولی من همچنان نشسته بودم.. بابام اومد سمت من و درو باز کردوگفت چرا پیاده نمی شی؟گفتم من نمی یام. بابام گفت یعنی چی این بچه بازی ها چیه پیاده شو ببینم.ولی من همچنان نشسته بودم که بابام یدفعه داد زد پیاده می شی یا مجبورت کنم. من خشکم زد چون تا حالا بابام سرم داد نزده بود
هیچی پیاده شدم و رفتیم سمت اتاق عمو که بیمار داشت و چند دقیقه معطل شدیم. نوبتمون که شد من ضربان قلبم رفت رو هزار و دستام شروع به لرزیدن کرد.رفتیم تو و عمو مارو دید بلند شد سلا م و احوالپرسی که بابام گفت ایرج این دخترمنو معاینه کن که حالش بدجور بده. عمو ایرج گفت خب دیروز می آوردیش مطب. که بابام شونه هاشو انداخت بالا. عمو گفت بیا بشین ببینم. معاینم کرد و گفت عفونت گلوش زیاده... بعد شروع به نسخه نوشتن کرد و گفت برات پنج تا پنی سیلین نوشتم
آستین بابامو گرفتمو و آروم گفتم بابا بگو کمش کنه که عمو فهمید و گفت فاطمه من فکر کردم دیگه بزرگ شدی ترست ریخته. که یدفعه ناخودآگاه اشکم دراومد که عمو گفت ااااااا خانم مهندسو نگاه کن فاطمه نوزده سالته ها... به بابام گفت علی دخترتو لوس کردیا.. بابام گفت :چی کار کنم ته تغاریه دیگه. حالا اگه راه داره آمپولا رو کم کن.که عمو گفت تازه من می خواستم آمپول تقویتم بدم که اگه غذا نخورد ضعیف نشه و تزریق کنه.انگار دلش از سنگ بود و گریه های منو ندید وهمون آمپولا رو نوشت می خواستیم بریم که بابام گفت ایرج آمپولای الانو خودت تزریق کن چون بریم خونه نمی ذاره. گفت باشه برو ازداروخونه بگیر . بعد رو به من گفت نمی خوام نداریم گلوت چرک کرده و باید پنی سیلین تزریق کنی. بعد گفت برو رو تخت دراز بکش تا بیام . راستش یه خورده خجالت می کشیدم رفتم رو تختذنشستم که بابام اومد و آمپولا رو داد به عمو بعد اومدن اینور که منوددید گفت چرا حاضر نیستی؟ا کمک بابام و با گریه برگشتم ولی بدنم می لرزید. شلوارمو بابام داد پایین که عمو اومد با دستش توده عضانی دست کرد و سوزنو وارد کرد. وا یدردش غیر قابل تحمل بود. خواستم برگردم که عمو گفت وایستا یکی دیگه مونده من به بابا گفتم بابا تورو خدا بریم. که عمو گفت فاطمه خجالت بکش مگه دوسالته که گفتم به هرحال هرکس از یه چیزی می ترسه دیگه که بابام منو برگردوند و عمو دومی رو تزریق کرد. بابام یه خورده جاشو ماساژ داد و لباسمو درست کرد و سرمو بوسید که من سرمو به حالت قهر کشیدم عقب. کفشمو پوشیدمو خداحافظی کردیمو رفتیم خونه و بابا رفت دانشگاه. فرداش سارا خانوم فضول خونه تشریف داشتن. بابام زنگ زد به سارا که آمپولامو تزریق کنه ولی من داد زدم نمی خوام تو بهم دست بزنی خلاصه با کلی جیغ و داد سارا گفت به درک که نمی ذاری شب که بابا اومد عصبانی شد می فهمی.... شب بابا اومد و من بدو رفتم تو اتاق و درو قفل کردم چون می دونستم بابام عصبانی می شه جون رو مصرف دارو خیلی حساسه. بابام اومد و صداشو شنیدم که به سارا می گفت تزریق کردی که سارا دهن لق گفت:نذاشت بابا. بابام گفت کجاست که مامانم گفت اومدی رفت تو اتاقش. هیچی دیگه بابام اومد پشت اتاقم و دستگیره رو فشار داد
دید در قفله آروم گفت فاطمه بیا درو بازکن آمپولتو بزن گفتم نمی خوام مگه زوره؟؟؟؟؟بابام گفت اگه درو باز نکنی خودت می دونی... (به هر حال این همه خاطره های وبو خوندم یه چیزایی یاد گرفتم) منم که ترسو (فک کنم اگه دستگیرم کنم با یه سیلی همه رو لو می دم و به کارهای نکرده هم اعتراف کنم) درو باز کردم و بابام بدجور اخم هاش تو هم بود. به من گفت بدون سرو صدا میری دراز می گشی سارا آمپولتو بزنه به اندازه کافی از دستت عصبانیم. چون نمی خواستم غرورم بشکنه یغضمو قورت دادمو با پررویی گفتم نمی ذارم این عقده ای به من آمپول بزنه
هیچی رفتم دراز کشیدمو سارا آمپولامو زد ولی انصافا خیلی خوب زد جای آمپولای دیروزم کبود شده بود. بابامم اومد بالا سرم و بغلم کرد و گفت قربونت بشم ببخشید عصبانی شدم(بابام عشقه نفسه دنیامه
) مامانمم جای آمپولا رو کمپرس کرد. اینم خاطره من ببخشید اگه بد بود و چشمای قشنگتون خسته شد به هرحال اولین بارم بود اگه خوشتون اومد خوشحال می شم بازم خاطره بذارم




پ.ن:اگه به خواهرم سارا چیزی میگم به خاطر دعواهای خواهری دیگه وگرنه من عاشق سارام و بهش خیلی وابسته ام پ.ن:من یه برادر دیگه هم دارم امیررضاولی من رابطم با امیررضا بهتره به هر برادر بزرگتره دیگه

در ضمن اندیشه جان ممنون از اینکه زحمت می کشی و خاطرات رو آپ می کنی



خداحاظ دوستای گلم

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۶ ساعت 22:7 توسط
|