خاطره سارا خانم
سلام سارا هستم 13سالمه و یه پسر دایی دارم که پزشکه و تازه نامزد کرده نامزدشم پزشکه من خیلی پیش این پسر دایی ام امپول زدم ولی بازم ازش خجالت میکشم . دو هفته قبل شب که خوابیدم صبح بیدارشدم داشتم میمردم رفتیم پیش پسر داییم گفت چرا زودتر نیاوردینش عمه ؟مامانم گفت شب حالش خوب بود صبح مریض شده . من از امپول نمیترسم و خودم داوطلب میشم . وقتی داروهامو گرفتیم 8تا امپول بود پسر داییم سه تاشو برداشت و گفت سه تا الان میزنه سه تا فردا و دو تا پس فردا . بعد به من گفت سارا جان عزیزم برو دراز بکش رو تخت منم رفتم دکمه و زیپمو شل کردم و خوابیدم مامانم هم بالا سر بود . پسر داییم با سه تاش اومد بالا سرم و به مامانم گفت شلوارشو بدین پایینتر مامانم هم داد پایین تر پسر داییم پنبه کشید و گفت نفس عمیق بکش و تا کشیدم سوزنو فرو کرد خیلی درد داشت منم اخرش یه اخ خیلی کوچیک گفتم که گفت تموم شد .... آفرین خیلی خوب تحمل کردی . اینو هم تحمل کن بقیه امپولات درد ندارن منم گفتم چشم سمت دیگه رو پنبه کشید و امپول بعدی رو فرو کرد آخرش باز گفتم ای ای مامانم گفت تموم شد عزیزم . پسر داییم کشید بیرون و جاشو با پنبه فشار داد و گفت دردت که نیومد گفتم نه دستتون درد نکنه بعد گفت حاضری آخریو بزنم یا صبر کنم ؟منم گفتم حاضرم اونم سمت اولو پنبه کشید و آمپول سومو اروم فرو کرد خیلی زود تموم شد . بعدش بلند شدم و لباسمو درست کردم و تشکر کردم. مامانم گفت فرزاد جان میشه فردا بیارم خودت امپولاشو تزریق کنی ؟جاهای دیگه بد میزنن اونم گفت اشکال نداره بیارین خودم براش میزنم و به من لبخند زد و خداحافظی کردیم و زفتیم فرداش رفتیم مطب رفتم رو تخت دراز کشید م و اونم دوباره با سه تا آمپول اومد و سمت چپ پنبه کشید و گفت نفس . بعد سوزنو فرو کرد خیلی درد داشت منم هی خودمو دلداری میادم صدام در نیومد دومی رو سمت دیگه زد و اخرش گفتم ای اونم گفت خیله خوب تموم شد . بعدم سمت یگه پنبه کشید و آمپول آخرو فرو کرد و در اورد . آمپول آخری رو که در اورد جاشو فشار داد و گفتم ببخشید اگه دردت اومد گفتم نه دستتون درد نکنه . اونم لبخند زد بهم و شلوارمو داد بالا منم پاشدم و دوباره تشکر و خداحافظی کردم و رفتم فرداش خانواده داییم که شامل دختر داییم نامزد پسر داییم و پسر داییم و داییم و زن داییمه اومدن خونمون شام خونه ما دعوت بودن شامو که خوردیم نشسته بودیم که پسر آییم گفت عمه آمپولای سارا رو زدین ؟مامانم گفت نه فرزاد جان سرم شلوغ بود وقت نشد بعد گفت بدین من براش میزنم مامانم آمپولارو آورد داد به پسر داییم که نامزدش گفت اگه سارا جان بخواد من براش بزنم منم گفتم فرقی نمیکنه نامزدش آمپولارو گرفت و جلوی همه شروع به اماده کردنشون کرد . پنبه و الکل رو برداشت و به من گفت کجا میخوای برات بزنم ساراجان منم گفتم بیزحمت بریم اتاق من ایندفعه یشتر از دفعه های قبل خجالت کشیدمچون مآمنم پیشمنیومد رفتیم اتاق من و خانوم دکتر گفت هر جا راحتی بخواب منم خوابیدم رو تختم شلوارمو داد پایین و پنبه رو کشید سمت راست باسنم و گفت چند تا امپول زدی تا حالا ؟منم گفتم 6تا گفت پس سرماخوردگیت شدید بود منم گفتم بله دوباره پنبه کشید و گفت عوضش اینا رو بزنی دیگه تمومه بعدم گفت آماده ای گفتم بله اونم روکش سوزنو برداشت و گفت بسم الله و سوزنو فرو کرد دردش خیلی کم بود تزریق کرد و کشید بیرون و جاشو مالید و سمت دیگه رو پنبه کشید و آمپول دوم رو هم زد اینم اصلا درد نداشت بعد گفت دردت که نیومد گفتم نه دستتون درد نکنه به زحمت افتادین . گفت نه چه زحمتی عزیزم اگه درد داشت ببخشید بعدش هم امپولارو انداخت سطل زباله و رفت دستاشو شست و با هم رفتیم تو حال و همه بهمون لبخند تحویل دادن پسر داییم پرسید گلوت بهتره ؟گفتم بله دختر داییم هم کلی کچلم کرد که چجوری شد و گریه کردیو .....