سلام به همه،امیدوارم که عید بهتون حسابی خوش گذشته باشه،این خاطره ای که مینویسم مال هفته دوم عیده رفته بودیم باغ،چند کیلومتر اونورتر از باغ یه مجموعه تفریحی ورزشی بود که توش پینت بال و کارتینگ و فوتبال دستی و دارت و بیلیارد داشت،حدودای دوازده بود که یکی از فامیلامون که آرمان خیلی ازشون بدش میاد اومدن باغ،آرمان هم به من گفت برو به بابا بگو یه دقیقه تا سر کوچه میریم و برمیگردیم(چون بابام حرف منو همیشه قبول میکنه)رفت خودشم به دخترعمو و پسر عموم(سحر 18 سالشه و دانشجوی مکانیکه و سپهر25 سالشه و دارو خونده) و آرش (پسر دوست صمیمی بابام) گفت پاشین لباس بپوشیم بریم،رفتیم نشستیم تو ماشین،آرمان گفت داریم میریم یه جای خوب سحر و آرش و سپهرکه واقعا فکر کرده بودن داریم تا سر کوچه میریم هی میپرسیدن کجا؟ من مطمئن بودم داریم میریم همون جا،خلاصه که آرمان فقط استارت زد و پاشو گذاشت رو گاز آهنگ بندری گذاشته بود صداشو تا ته برده بود بالا دیگه قشنگ خودشو آرش اون جلو کولی بازی در میاوردن و میرقصیدن آرمانم که کلا فرمونو ول کرده بود هر چی هم جیغ میزدیم گوش نمیداد2
بد تر لایی میکشید ادا درمیاورد ما سه تا هم عقب،یعنی یه جوری رانندگی میکرد من و سحر از بس جیغ زدیم گلو واسمون نموند جلوی پارکینگ اون مجموعه بدون این که حتی یه ذره سرعتشو کم کنه یه ترمز گرفت،فرمونو یه ذره چرخون و دستشو ول کرد ماشین سه دور دور خودش چرخید ما که سکته کردیم یعنی چهارتایی فقط بهش فحش میدادیم اونم میخندید ادای ما رو درمیاورد رفتیم اونجا،رفتیم فوتبال دستی بازی کردیم،یه لحظه سحر اومد دسته رو بده جلو سپهر کرم ریخت دسته رو محکم کشید جلو سحرم دستش بین دسته و اون سوراخش گیر کرد یه تیکه از انگشتش قشنگ انگار از وسط قاچ خورد،یه جیغ کشید دستشو کشید سپهر که تازه فهمیده بود چی کار کرده رنگ گچ شده بود اومد سحرو بغل کرد برد نشوندش منم رفتم به آرمان گفتم،اونم عصبانی از دست سپهر اومد،یه چشم غره به سپهر رفت بعد رفت از مسئول اونجا پرسید بتادین و باند دارن یا نه، 
اون آقا هم بهش گفت فقط چسب زخم و الکل دارن آرمانم گفت باشه ،آقاهه رفت که بیاره اونا رو ما هم یه خورده سر به سر سحر گذاشتیم پسرا یه خورده دستش انداختن آرشم یه ذره سپهرو دعوا کردسحرم اشک از چشماش میومد آرمان اومدسحرو بلند کرد گفت بیا بریم،سحر با گریه گفت چیکار میخوای بکنی؟ آرمان گفت میخوام دستتو ضدعفونی بکنم دیگه،بیا بریم دم در سالن،سپهرم اومد بره که آرمان بهش گفت میشینی نفسم نمیکشی لازم نیست بیای،سحرم که دلش پر بود محکم زد پشت گردن سپهر بعد به من گفت تو بیا باهام،خلاصه که ما سه تا رفتیم دم در، من دست سحرو گرفتم تا آرمان یه قطره از الکله رو ریخت رو دستش سحر جیغ کشید دست و پا میزد آرمان هم همش بهش میگفت ببخشید ببخشید الان تموم میشه،به منم میگفت ول نکنیا دستشو ،تا کارش تموم شد سحر مردو زنده شد،،   پنبه هم نبود اونجا،هیچی نبود که باهاش زخمشو فشار بدیم خونش بند بیاد،آرمان پنج تا چسب زخم زد رو انگشت سحر بد بخت تا دیگه خونی ندیدیم سحر حالش بد شده بود فشارش افتاده بودآرش رفت واسش یه رانی خرید سپهرم که کاملااا مظلومانه سر جاش نشسته بود،حال سحر که بهتر شد پاشدیم رفتیم دارت بازی کردیم اونجا هم از بس صدای آهنگ بلند بود ما صدای خودمونو نمیشنیدیم چه برسه به گوشیامون،تایمم کلا از دستمون در رفته بود،بازی که تموم شد آرمان گوشیشو در آورد از تو جیبش گفت بد بخت شدیم بابام 4 بار بهش زنگ زده بود منم دیدم مامانم سه بار به من زنگ زده،خلاصه که با سرعت جت برگشتیم کلی هم تو راه خندیدیم با این وجود بازم آرمان کلی به سحر سفارش کرد که بگه دستش لای در ماشین مونده یعنی دیگه ساعت سه ربع کم رسیدیم باغ با قیافه کاملا مظلومانه نشستیم بابامم کلی آرمانو دعوا کرد ناهارشونم آخراش بود دیگه مامانم برای ماها ناهار کشید زن عموم که خیلییی ناراحت شد وقتی دست سحرو دید ولی سحر اصلا به روی خودش نیاورد (دمش گرم)،بعد شروع کردیم با همه بچه ها پانتومیم بازی کردن چون تو فاصله ای هم که ما نبودیم خیلیا اومده بودن،پسرا ادا در آوردن که دخترا یه گروه پسرا یه گروه،و ما هم براشون اصلا کم نذاشتیم یعنی خجالت آور ترین چیزای دنیا رو مجبورشون کردیم انجام بدن،اونا هم با ما همین کارو میکردن خببب،ولی زشت تر از همه رو من برای آرش انتخاب کردم،وای آرش عین لبو شده بود جلوی بزرگا مجبور بود یه حرکت خیلی زشتی رو انجام بده،ما که مرده بودیم از خنده،آخرش که تموم شد انجام داد پسرا گفتنش ،مرده بود دیگه ،یه لحظه به من گفت بیا تا رفتم منو گرفت انداخت تو آب استخر وای آب استخرم یخه یخه یخ بود یعنی یه آن سکته کردم من اون زیر ،بعدش چند تا از دخترا پسرا رو هل دادن تو آب چند تا از پسرا دخترا رو هل دادن تو آب آرشم اون بالا وایساده بود فقط اونو کسی زورش نرسید بندازه تو آب آرمانم تو آب انداخته بودن،دیگه همه اومدیم بیایم بیرون آرشم با خیال راحت اومد داشت کمک میکرد بیایم بیرون دست منو گرفت منم محکم کشیدمش تو آب ناگفته نماند که خودمم باهاش رفتم زیر آب چون سنگین بود ولی خداییش خیلی خندیدیم بهش،همه وایساده بودیم تو آفتاب تا خشک بشیم ،حدودای 6 بود قرار شد بریم پینت بال بازی کنیم ،آرمانم زنگ زده بود دو تا از دوستاش بیان (محمد و رامین)اونا رسیدن دیگه قرار شد که من و سحر و آرش با ماشین اونا بریم بقیه هم با ماشین ما بیان،چند تا دیگه از بچه ها هم گفتن نمیان،  یعنی من همیشه فکر میکردم آرمان چقدر بد رانندگی میکنه ،محمد از آرمانم وحشتناک تر میرفت،یعنی اصلا دست به فرمون نمیزد ماشین داشت کج میرفت خیلی ریلکس نشسته بودن با رامین ادا در میاوردن،حالا من به درک اصلا نگران خودم نبودم نگران سحر بودم،سحر وسط نشسته بود بهش گفتم بیاد کنار بشینه نشستم وسط ،مردیم تا رسیدیم خلاصه که رسیدیم اونجا،رفتیم که بازی کنیم بهمون لباس دادن و کلاه و اینجور چیزا که ما مرده بودیم از شدت خنده همه با هم داشتیم لباس عوض میکردیم تو یه اتاق کوچیک جامون نبود خیلی خنده دار بود وضعیتمون،تفنگ و اینجور چیزا هم بهمون دادن رفتیم تو زمین،من و سحر و محمد و آرمان و سپهر یه تیم شده بودیم، آرش و رامین با یکی دیگه از پسر عموهام و خانومش ( مهرداد 29 سالشه و سمیرا26) و مهتاب خواهر مهرداد( 23 سالشه )یه تیم شده بودن، 
یعنی بازی شروع شد هیچ کس به کس دیگه ای رحم نمیکرد من انگشتام از اونجاییشون که دیگه دستکش نداشت همه به فنا رفته بود بس که تیر خورده بودتازه رسیده بودم به زمین اونا پشت یکی از سنگرا نشسته بودم،یه لحظه سرمو آوردم بالا آرش یه تیر زد خورد تو گردنم،گردنم خیس شد از بس که شک شده بودم،نشستم همونجا کلاهمو در آوردم فکر میکردم خون خودمه بعد که دیدم سبزه خودم خندم گرفته بود سریع دوباره کلاهمو پوشیدم آرش داشت در میرفت،شیشه کلاهه هم یه خورده بخارگرفته بود درست نمیدیدم،یه تیر زدم سمتش دادش بلند شد که کی منو آمپول زد،وای اون وسط همه مرده بودیم از خنده ول کنم نبود 
چرخید من داشتم در میرفتم تا دیدم چرخیده تیر بارونش کردم،بد بخت دیگه چیزی ازش نمونده بود،یه لحظه نفهمیدم کی اومد از پشت کل تیراشو رو پای منه بد بخت خالی کردم یعنی اشکم در اومده بود دیگه،خلاصه که در عرض یک ساعت نفری 5-4 بار تیر اضافه خریدیم،منم یه لحظه اومدم از کنار زمین رد شم پام گرفت به این سیمای کنار حصاره سیما رو از پام کشیدم بیرون خیلی درد گرفت،دست زدم انگشتام پرخون شدولی گرم بازی بودیم اهمیت ندادم،دیگه بالاخره همه له و لورده اومدیم بیرون ،تا اومدیم همه از همدیگه معذرت خواهی میکردن که من به تو تیر زدم و ببخشید منم فهمیدم اون بشری که پای منو به فنا داد سمیرا بود به مهرداد گفتم زنت شیطون شده هااا،مهرداد هم بغلش کرد گفت واسه همین چیزاشه که عاشقشم دیگه، زده بودن تو فاز رومانتیک که همه با اهم اهم بهشون فهموندن،خلاصه که برگشتیم باغ،بزرگترا گفتن ما داریم بر میگردیم ما بچه ها قرار شد بمونیم،عموم (بابای سپهر و سحر) طبق معمول اشپل آورده بودبه آرمان گفت ما خوردیم واسه شما هم گذاشتیم دیگه بزرگا که رفتن،زنگ زدیم چند تا دیگه از بچه ها بیان منم رفتم تو دستشویی پاچه شلوارم پاره شده بود ولی چون شلوارم مشکی بود کسی متوجه نشده بود،زدمش بالا تازه دیدم چقدر خون اومده بتادین زدم،یه ذره خون میومد ولی دیگه اهمیت ندادم، نشستیم بازی تا میتونستیم هم خوردیم همه نوع آت و آشغال و تنقلاتی خوردیم رو هم برای اولین بار به اصرار سحر اشپل خوردم خیلییی بد بود، دوتا قاشق به زور خوردم،از بس که همشون دوست داشتن دیگه روم نشد بگم بده ساعت 4 صبح رسیدیم خونه،از بس که جفتمون خسته بودیم فقط پریدیم تو تخت من که حتی لباسامم عوض نکردم،صبح ساعت ده بود با یه حالت تهوع وحشتناک از خواب پاشدم،من کلا خیلی زود سردیم میکنه اون اشپلا هم خورده بودم داشتم میمردم،تازه احساس کردم که چقدر بدنم درد میکنه،همه جام مخصوصا پاهام خیلی درد میکرد یکیشون که زخم بود یکیشونم که سمیرا نابود کرده بود،گیج و در حال تلو تلو خوردن رفتم پایین، مامان و بابام نبودن،خیلی حالم بد بود،آرمانم خواب بود دلم نیومد بیدارش کنم، سرم هم دردگرفته بود و گلوم میسوخت اینم از تاثیرات شاهکاره آرش بود که موتورخونه ی سینوسای منو با انداختم تو آب دوباره راه انداخته بود، سرمو گذاشتم رو بالش پاهامو جمع کردم تو شکمم نفس نفس میزدم و خیس عرق شده بودم،خودم احساس میکردم داغم وتب دارم،آرمانم سعی میکرد بفهمه که چمه ولی اصلا نمیتونستم حرف بزنم،یه جور عجیبی بودم،رفت دستشو خیس کرد دستشو میکشید به صورتم میگفت آروم باش،نفس عمیق بکش،آرووووم،بلندم کرد نشوندم یه ذره آبمیوه خوردم،اشکم دراومده بود،آرومم کرد بعد پرسید چت شده؟گفتم حالم بده،بالا آوردم سرم درد میکنه گلوم میسوزه،نفسم بالا نمیادفکر کنم سرما خوردم،پاهام همه جای بدنم درد میکنه،بغلم کرد گفت باشه باشه چیزی نیست خوب میشی،بقیه آبمیوه رو داد بهم که بخورم سرمو چرخوندم گفتم نه میترسم بالا بیارم گفت بالا نمیاری بخور لطفا،نتونستم خیلی بخورم، احساس میکردم شلوار م هم داره به شکمم فشار میاره کمکم کرد که لباسامو عوض کنم،شلوارمو که عوض کردم تا پامو دید گفت این چیه؟این خونا مال چیه؟کی اینجوری شده؟گفتم وای اینو ول کن پام گرفت موقع بازی به لبه حصاره،حالا تو اون موقعیت شوخیش گرفته بود اومد جلو انگشتشو گذاشته بود رو بینیم میگفت آخه تو کوری؟خری؟چرا همه جات زخم و زیلیه همیشه؟ میشه به من بگی کجای بدنت دقیقا سالمه؟ خیلی جدی گفتم دست راست و پای چپم سالم بود که سمیرا لطف کرد زد پامو به فنا داد،گفت خووووب؟ دیگه کجاهات سالمن؟زدم زیر گریه گفتم هیچ جا توروخدا یه کاری بکن دارم میمیرم،گفت خیلی خوب بابا،من میرم وسایلمو بیارم معاینت کنم تو هم آروم باش، هیچی دیگه اومد هر جای شکممو دست میذاشت درد میکرددستشو محکم گرفتم،اون یکی دستشو آورد گفتم بسههه،نمیخوام ناخوناموکردم تو دستش فقط یه آخ آروم گفت به کارش ادامه داد همینجوری هم میپرسید چی خوردی دقیقا؟ چقدر خوردی؟کی خوردی؟روش چی خوردی؟منم با جیغ و داد و گریه جواب میدادم،بعد گلوم و گوشمو معاینه کرد و صدای ریه و قلبمو گوش داد،احساس کردم دوباره دارم بالا میارم،هلش دادم عقب پریدم تو دستشویی و بالا آوردم،سرمو آوردم بالا قشنگ رنگ مرده شده بودم،اومدم بیرون آرمان اومد یه چیزی بگه،احساس کردم زیر پام خالی شد افتادم تو بغلش میزد تو صورتم،حالم خیلی بد بود نمیتونستم جوابشو بدم،بغلم کرد برد گذاشتم رو تخت دیگه از حال رفتم، چشمامو باز کردم دیدم آرمان و آرش و بابام نشستن دارن حرف میزنن سرم تو دستم بود ولی خیلی حالم بد بود،هیچ کاره خارق العاده ای تو باغ نکرده بودیم مثل همیشه که میرفتیم باغ همون کارا رو کرده بودیم،همون چیزا رو خورده بودیم اصلا نمیدونستم چرا اینجوری شده،بابام تا دید من چشمامو باز کردم اومد طرفم گفت چطوری خوشگل بابا؟چت شده تو؟ گفتم بابا حالم خوب نیست بابا پیشونیمو بوسید گفت خوب میشی عزیزم خوب میشی،گفتم کی اومدین شما ؟دیگه بابام برام تعریف کرد که من حالم بد میشه آرمان زنگ میزنه آرش میگه چه داروهایی بگیره چون میترسه که خودش پاشه از خونه بره بیرون من حالم دوباره بد بشه  بعدم زنگ میزنه به بابام با اون عقل ناقصش تا میبینه یکی برداشت شروع میکنه که بابا آرتا حالش بد شده به مامان نگو که بترسه،نگو مامانم پشت خط بود( موندم خدا تو جمجمه این بشر جز کاه و گل چی قرار داده؟چند بارم زدم تو سرش که ببینم صدا میده یا نه که متاسفانه نداد!)همون موقع مامانم اومد تو برای آقایون محترم میوه آورده بود، منو که دید اومد بغلم کرد گل از گلش شکفت،یه خورده قربون صدقم رفت که آرمان گفت منم اینجا هستم گفتم تویه حسود حرف نزن،بابا م گفت راست میگه این ته تغاری منه جونم به جون این بستس و در اون لحظه فک آرمان بود که روی زمین افتاده بود و احتیاج به یک عدد کمپرسی واسه جمع کردنش داشت ولی خب همشون خندیدن،من همش سرفه میکردم و سر درد داشتم سرمه دیگه آخراش بود آرمان اومد نشست رو تخت نبض و فشارمو گرفت گفت بهتری؟گفتم یه ذره،گفت هنوز حالت تهوع داری؟ گفتم آره،گفت گلوت وضعش اصلا خوب نیست،گفتم نمیخواد ادامه بدی نمیزنم،گفت من چیزی گفتم؟گفتم نه چون خودت میدونی که میدونم چی میخوای بگی،زود اینو در بیار میخوام برم بیرون حالت تهوع دارم میترسم دوباره بالا بیارم،یه اخم کرد گفت باشه،سرمه رو در آورد یه جور عجیبی شدم،احساس کردم دوباره دارم بالا میارم،دویدم تو دستشویی و دوباره حالم بهم خورد،اومدم بیرون اشکم در اومده بود دیگه حالم داشت از همه چی بهم میخورد رفتم تو اتاق خودمو انداختم رو تخت،با گریه گفتم همتون برید بیرون میخوام تنها باشم مامانم گفت باشه مامان،باشه آروم باش همه رو کرد بیرون و خودشم رفت از شدت درد نمیتونستم هیچ کاری بکنم حتی از بس که استخونای انگشتای دستم که تیر خورده بود درد میکرد نمیتونستم بالشو فشار بدم،بلند بلند گریه میکردم،همه ی بدنم درد میکرد،احساس میکردم دارم میمیرم،آرمان اومد تو نشست رو تخت با بیحالی چرخیدم به سمت دیگه که نبینمش و به خودم میپیچیدم،دوباره خیس عرق شده بودم،چیزی نمیگفت فقط نگام میکرد،تا جایی که دیگه نزدیک بود صورت خودمو چنگ بزنم،دستامو گرفت گفت آروم باش الان میرم آمپولاتو میارم،بزنم بهت بهتر میشی،دستشو گرفتم گفتم آمپولااات؟من یکیشم نمیزنم چه بزسه به چند تا،گفت باید بزنی،همین و بس باید خوب شی، آخه چرا عادت داری تا موقعی که مرگو جلوی چشمات نبینی کوتاه نیای؟سوپر من که نیستی آدمی،همه مریض میشن این اداها چیه؟ و پاشد رفت،برگشت داخل پشت سرش آرشم اومد گفت من دارم میرم،خواستم هم معذرت خواهی کنم بابت دیروز هم خدافظی،یه چشم غره بهش رفتم گفتم برو که دلم میخواد سر به تن جفتتون نباشه،الانم به خاطر حرکت تو آمپول بخورم از سرت نمیگذرم به عمو(باباش) میگم یه بلایی سرت بیاد اون سرش نا پیدا،خندید گفت من بگم غلط کردم تو کوتاه میای؟این بابای ما اگه تو بهش بگی با کمربند منو میزنه،گفتم نه،به خاک سیاه میشونمت،میتونی از الان خودتو آماده کنی خندید گفت باشه وروجک خانوم خدافظ، آرمان گفت آرش بمون برای ناهار بعدا برو منم سریع گفتم لازم نیست فضای خونه رو آلوده میکنه،در ضمن جای منم میگیره،جفتشون زده بودن زیر خنده،خلاصه که آرش رفت و آرمان دست به کار شد،گفتم آرمان من نمیزنم گفت میزنی خوبم میزنی با گریه گفتم چند تاس؟گفت پنج تا،گفتم اون وقت تو به این فکر کردی که من قراره بشینم؟گفت بعله فقط تا یه هفته درد میکشی ،گفتم به خدا تقصیر اون تخم ماهیاس گفت خوب تو که میدونی زود حالت بد میشه مجبوری بخوری؟گفتم نمیدونم! بالش گذاشت زیر شکمم چرخوندم گفت آروم باش گفتم آنتی بیوتیکم هست؟گفت آره،گفتم آرمان چیه؟گفت نمیگم گفتم آرمان گفت دلم نمیاد بگم میترسی خودتو سفت میکنی دردت میگیره با گریه چرخیدم شلوارمو داد پایین پد کشید گفت نوروبیونه نفس عمیق بکش و زد،خیلیییییی درد داشت من فقط جیغ میکشیدم میگفتم درش بیار،خودمو سفت کردم گفتم بسه درش بیار گفت آخرشه شل کن بکشم بیرون گفتم نمیتونم گفت شل کن ببینم دید شل نمیکنم همونجوری بقیشو زد،شروع کرد آنتی بیوتیکه رو آماده کردن یه جوریم نشسته بود من هیچی نمیدیدم،منم فقط دستمو گذاشته بودم رو پام گریه میکردم، منو چرخوند طرف دیگه رو پد کشید گفت توروخدا فقط شل بگیر منم قول میدم آروم بزنم،من فقط گریه میکردم میگفتم نزن لطفا،و نیدلو فرو کرد که من یه جیغ زدم،یه خورده که تزریق کرد از شدت درد و سوزشی که تو پا و کمرم بود مطمئن شدم پنادوره، دست خودم نبود مرتب پامو سفت میکردم دردش وحشتناک بود التماسش میکردم که بکشه بیرون ولی گوش نمیکرد،دست خودمو چنگ میزدم میگفتم بسه،بسه،از بس که داد زدم گلو واسم نمونده بود به سرفه افتاده بودم،احساس کردم نفسم داره بند میاد،یه لحظه نفسم رفت آرمان سریع کشید بیرون یه فوت کرد تو صورتم من فقط گریه میکرد آرمان چرخوندم صورتمو ناز میکرد میگفت چیزی نیست چیزی نیست دیگه تموم شد،من اصلا نای جواب دادنم نداشتم،دوباره چرخوندم صدام دیگه در نمیومد آروم گفتم آرمان نزن توروخدا گفت این درد نداره،سریع پدکشید و زد منم فقط ناله میکردم،تموم که شد جدا میخواستم پاشم کمرمو گرفت گفت بخواب این آخریشه اون یکی آنتی بیوتیکه رو بعدا میزنم باور کن! گفتم بسه دیگه نمیتونم با فشار دست خوابوندم گفت اذیت نکن دیگه آروم میزنم ولی شل بگیر خودتو،با وجود همه ی دست و پا زدنای من به زور چرخوندم و گفت نفس عمیق بکش و پد کشید و زد اینم خیلی بد بود مخصوصا که کل پام درد میکرد نمیدونم چی بود دردش به اندازه پنادوره نبود ولی واقعا بد بود من که خیس عرق شده بودم از شدت درد و فقط بلند بلند گریه میکردم خودمو سفت کردم هر چی گفت شل کن گفتم نمیتونم اونم همینجوری ضربه میزد و تزریق میکرد تا تموم شد،رفت همه سرنگا و پنبه ها رو جمع کرد ریخت تو سطل خودشم رفت دستشو بشوره منم دستمو گذاشته بودم رو پام گریه میکردم،برگشت سعی کرد منو بچرخونه هر کاری کرد حتی نگاشم نکردم،آخرش دید بدجوری ناراحتم اومد بوسیدم گفت ببخشید و رفت،کم کم حالم بهتر شد و تونستم بخوابم از خواب که بیدار شدم ساعت 5 بود،پاشدم رفتم بیرون دیدم باز مامان بابام رفتن عید دیدنی آرمان رو مبل نشسته بود داشت با گوشیش بازی میکرد منو که دید اومد محکم بغلم کرد گفت قهر نباش دیگه منم بوسش کردم گفتم نیستم،چند دور چرخوندم تو هوا که از دلم در بیاره،ولی شبش نذاشتم بهم آمپول بزنه البته فرداش یه دونه پنی سیلین 800 بهم زد که یه سیسیش مونده بود کشید بیرون و انداختش دوراز بس که دردم گرفته بود ولی خب من تا همین چند روز پیش قرص میخوردم تا کامل خوب شدم ولی واقعا هم از سر آرش نگذشتم چند روز بعدش رفتیم خونه عمو اینا به عمو گفتم عمو پسرتون خیلی اذیت میکنه،من کلی آمپول به خاطرش خوردم عمو هم گفتن آرش بیا همونجا جلوی من یکی محکم زدن پشت گردنش که آرش آه از نهادش بلند شد بعدم گفتن حواست به کارات باشه منم عمو رو محکم بغل کردم،سحر بیچاره هم انگشتشو رفته بود فرداش پانسمان کرده بود ولی کلا از بس که اون روز خوش گذشت همه ی دردای بعدش می ارزید
مرسی که وقت گذاشتید و خوندید امیدوارم همیشه سالم و در آرامش و موفق باشید