سلام به همگي
فاطمه هستم خاطره قبليمو هرچقدر ميفرستم ناقص فرستاده ميشه و اين دومين خاطره:
چندوقت پيش احساس ميكردم سرماخوردم ولي به روي خودم نيوردم و مامان بابا هم ميخواستن دو سه روزي برن سفر و برگردن واسه همين به خودم ميگفتم فاطمه خودتو سرحال نشون بده تا فردا كه مامان بابا ميرن و خيلي سعي كردم خودمو سرحال و خوب نشون بدم 
فردا صبحش مامان بابا رفتن و من موندم و سرماخوردگي و رفتم ميوه فروشي واسه خودم ليمو شيرين و پرتقال و نارنگي خريدم و هر چند دقيقه يه بار واسه خودم از هركدوم يكي اب ميگرفتم ميخوردم بلكه خوب بشم ولي ناثير نداشت و تا عصر همينطوري پيش رفت با خودم گفتم به اين دليل تاثير نداشت چون قرص سرماخوردگي نخوردم و رفتم يه قرص سرماخوردگي يه اموكسي سيلين خوردم نيم ساعت بعد دوباره اب ميوه خوردم و خوابيدم صبح بيدار شدم ولي بازم بهتر نشده بودم و ميترسيدم برم دكتر ولي با خودم گفتم الان كه تنها ميرم به دكتر ميگم امپول ننويسه يا اگه هم نوشت نميزنم و اينجوري خودمو راضي كردم برم دكتر وقتي رفتم يكمي استرس داشتم ولي مثل قبلنا نبودم و سريع هم نوبتم شد و رفتم دكتر ويزيت كرد و بهشم گفتم چندروزه مريضم و موقع دارو نوشتن گفتم دكتر امپول ننويسيد كه كاملا جدي گفت نميشه و من مينوسيم منم تو دلم گفتم بنويس من كه نميزنم😜و خلاصه دارو نوشت و من رفتم داروخونه كه شانس خيلي افتضاحم عمومو ديدم گفت فاطمه چي شده و منم توضيح دادم و قبلشم به كسي كه داروهارو ميداد گفتم امپولارو نده وقتي صدام زدم با عمو رفتم داروهارو بگيرم و عمو هم داروهاشو گرفت كه اقاهه گفت اينم داروهاتون فرمودين امپولارو نميخوايين ديگه؟منم يه لحظه هنگ كردم😳😑😐عمو گفت چرا امپولارو نميخوايي نه اقا امپولارو هم بيارين 😱هيچي ديگه منم روم نشد بگم نه وقتي دارو هارو گرفتيم خودمو زدم به اون راه و گفتم عمو من برم خونه شما تشريف نميارين؟عمو گفت نه بايد برم ولي اول بيا بريم امپولاتو بزن بعدش برسونمت خونه منم گفتن نه الان معدم خاليه ميرم خونه يه چيزي ميخورم بعد ميام امپول ميزنم گفت اين همه راه بري و برگردي؟نميخواد رفت اب ميوه و كيك خريد بهم گفت بخور و منم ديگه هيچيييي نگفتم و اب ميوه رو هم تا اخر خوردم و اخرش پاكته صدا ميدادخوشم ميومد هي صداشو درمياوردم وطولش ميدادم كه يه راهي واسه امپول نزدن پيدا كنم كه نشد و عمو گفت زود باش اب ميوه رو بخور زود بايد برگردم گفتم عمو شما برو گفت نه ميخوام خودم برسونمت حالت خوب نيست منم ديگه اب ميوه رو خوردم و رفتيم مطب كه من امپول بزنم 
عمو امپولا رو داد به خانومه اونم گفت برو اماده شو تا من بيام منم با ترس رفتم اماده شدم و نفس عميق ميكشيدم كه استرسم كمتر بشه همش ميگفتم نميميري كه يه لحظه اي زود تموم ميشه نفس عميق بكشي دردش كم ميشه و از اين حرفا كه خانومه اومد و پنبه كشيد كه يهو برگشتم گفتم نزن بهم گفت برگرد سفت ميشه امپولت منم گفتم نزن به عموم بگو كه زدم اونم با خنده گفت زشته با اين سن وسالت برگرد منم با گريه برگشتم و دوباره پنبه كشيد و امپولو زد از اولش سرمو گذاشته بودم رو دستم اروم گريه ميكردم و اصن نميتونستم نفس عميق بكشم و خيلييي درد گرفت و اخرش خواستم بلند گريه كنم كه تموم شد و دوباره پنبه كشيد و اون يكي رو سريع زد و يكم سوز داد ولي زود تموم شد و گفت تموم شد ميتوني بلند شي منم چند دقيقه بعد بلند شدم صورتمو پاك كردم و رفتم پيش عمو اونم مسخره ميكرد ميگفت با اين سن گريه كردي.