گفتم بیام یه خاطره بزارم همه منو میشناسید من مریمم
دخترخالم زهرا که چند ماه ازمن کوچیکتر هست زنگ زدگفت بیا بازار گفتم چرا گفت این علیرضای گوریل میخواد بیاد اینجا. باهم دعوا کردیم(کلا همه با چهار نفر مشکل دارن یکی علیرضا یکی محمد یکی محسن یکی هم ارمان پسر دایی بزرگم)کلا یه روز اینا دعوانکنن تعجبه 
باهم رفتیم بیرو بهش گفتم بیا خونه ما چون شب قرار بود بریم خونه مادرجون به تور نامحسوس زنگ زدم به چهار تفنگدارعلیرضا محمد محسن ارمان
همه باهم رسیدن باهم اومدن تو تصویر زهرا رو خودتون تصورکنید کلی ف*ه*ش بهم داد منم از اتاق اومدم بیرون محسن اومد بیرون کلی غر زد که چرامن باید برم داروهارو بگیرم(داداشم چقدر مظلومه)
وقتی برگشت کپ کردم یه نایلن دسته دار فقط سرنگ 
ارمان اومد بیرو ن 6تا برداشت گفتم میخوای بکشیش(ارمان کلامهربونه ولی تو مریضی جدیه)گفت اگه دو هفته خودش قایم نکیرد الان مشکل به اینجا نمی کشید اولی زد زهرا به من ف*ه*ش داد (چقدر مظلومم که باید*ف*ه*ش به من بده)
دومی تا ته ای ای کرد سوی یه ای گفت ساکت شد سرچهارمی کلی گریه کرد سر پنجمی جیغ کشید رفتم تو همه باهم 3نفر گرفته بودن یه نفر امپول میزد پنجمی تموم شد همرو بیرون کردم کلی قربون صدقش رفتم شیشمی گفتم خودم میزنم ولی نزدم به زهرا گفنم شلوغ کن تا نفهمن و رفتم بیرون امپول پرت دادم دستمم شوستم(نقشه رو حال کردین)
شبم حال زهرا خوب بود ولی دوباره کلی امپول خورد که تا یه ماه لنگ میزد اونشب دایی بابا به شوخی پسگردنی محکمی به همشون زد زهرام جو گرفتش دمپایی منو برداش زد تو سر ارمان که ارمان همونجا نشست و یه اخ بلند گفت
نمیدونم خوب بود یا نه ولی اگه بد بود ببخشید