خاطره آقا آریا
سلام سال نوتون مبارک باز گند زدم یاد اینجا افتادم کلا بهاره و حساسیت منم بدتر می شه مجبورم کمتر برم بیرون و همش ماسک بزنم بگذریم همین قبل عیدی بعد اینکه قضیه پیتزا ها پیش اومد سعی کردم مث بچه آدم مراقب باشم تا عیدم حداقل خوب باشه تا سیزد بدرم سالم بودما اما روز سیزده بدر هرچه عقده عید داشتم خالی کردم رفتیم باغ عمه ام که خیلی باصفاست کلی حله هوله خوردم و خلاصه با بچه های فامیل خوش گذروندیم بعدم سرراه رفتیم کنار رودخانه که امسال خیلی پراب شده بود اونجا هندونه قاچ کردیم خوردیم همه چی تا اینجا خوب بود تا اینکه شهرام پسرعمه ام خوشمزه بازیش گل کرد و گفت مسابقه هرکی پوست هندونه رو دورتر پرت کنه خلاصه نمایش قدرت شروع شد ارتینم حتی شرکت کرد بابامم با عموم مشغول حرف زدن بودن بعد کلی مسخره بازی پوست هندونه جواب نداد شروع کردیم به سنگ پرت کردن منم جوگیر شدم رفتم یه سنگ بزرگ بردارم که اون نزدیک رودخونه لیز بود و منم بله سوژه افتادم تو آب ارتین سریع اومد کمکم خدا رو شکر ارمان نبود و گرنه با هفت تیر کشته بودم بابامم هی چش غره می رفت مامانم برام پتو اورد خلاصه فرداش روانه شدیم به سوی مدرسه هی از صبح سرم درد می کرد ب رو خودم نمی اوردم عصر اومدم خونه رفتم رو تختم ی چغر بد بدنی هستم که فقط امپول روم جواب می ده هر چی مسکن خوردم افاقه نکرد تازه از تخمه ها حالت تهوع هم گرفته بودم. دگه داغون از اینکه امپوله روخوردم رفتم پای گوشیم بعدم دیدم ارتین اومده داره تکونم می ده که پاشو برو اتاقت بخواب رفتم زود خوابیدم تا نفهمه مریضم فرداش تو مدرسه ی بار رفتم بالا اوردم و تنگی نفسم گرفتم اما نذاشتم کسی بفهمه و مردم تا مدرسه تموم شد اومدم خونه و دیدم ارمان مث اجل معلق اونجا نشسته گفت کو سلامت گفتم سلام بعدم گفت کجا؟گفتم می رم دستشویی انگتر دستمو خوند اومد دنبالم گفتم چیه تو هم می خای بیای هیچی نگفت از شانسم فقط اون و من خونه تنها بودیم ناهار خریده بود دگ سرناهار لو رفتم هیچی از گلوم پایین نرفت ارمان گفت آریا خودت با زبون خوش برو تو اتاقت گفتم من ک هیچیم نیس گفت معاینه ات کنم مشخص میشه..رفتم تو اتاقم گفتم تو چرا همش خونه ای گفت ب موقعش سرکارم می رم معاینه ام کرد گفت دگ؟ گفتم دگ چی؟گفت دگ کجات درد داره؟گفتم تو دکتری بگرد و پیداش کن گفت هر هر خندیدم خوشمزه بعدم شکممو معاینه کرد گفت کمتر بلنبون تو هر ماه یه بار امپول نخوری آدم بشو نیستی گفتم آرمان داشت می رفت بیرون گفت ها؟گفت چن تا؟گفت حالا می بینی..تا برگرده هی داشتم دعا می کردم بیافته پاش بشکنه زلزله بیاد ی چیزی بشه نرسه خونه اما تنها راهی که ب ذهنم رسید قفل کردن در بود درو قفل کردم پتو رو کشیدم رفتم بخابم استرسم بیشتر می شد که دیدم داره در می زنه گفت اریا مسخره جون درو باز کن بابا بیاد بدتر میشه ها خیلی عفونت نداره ریه هات یکم مسموم شدی خیلی امپول ندادم باز کن درو...گفت نمی یای پس؟چن دفعه گفت ب رو خودم نیاوردم گرفتم خوابیدم گلوم درد داشت اما ب قول ارمان وضع ریه هام خوب بود بعدشم مامانم اومد صدام کرد اونم دید فایده نداره بی خیالم شدن صبحش مث فشنگ از جا پریدم تا کسی از خواب بلند نشه برم مدرسه و موفقم شدم تو مدرسه ام هیچی نمی خوردم حالم بد نشه عصر شد تا اومدم برم دگ جنازه بودم دیدم ناظممون صدام کردم بعدم دیدم بابام پشت سرشه گفتم سلام ا ی اخمی گفت سلام سوار شو گفتم خودم می رماا گفت سوار شو بت می گم بعدم رفتیم مطب بابا ک پر مریض بود سر ظهری بابام گفت همینجا بشین هروقت سرم خلوت شد صدات می کنم اریا جم بخوری می برمت پیش دکتر خودت می دونی ک اخلاقشو گفتم اره..بابام دکتر پوسته بیشتر خانوما بودن که چپ چپ نگام می کردن خجالت می کشیدم اونجا بیشتر جرات نداشتم پاشم برم بعد نیم ساعت منشی بابام گرفت برم تو رفتم ی خانومه بود نمی دونم داشت درمورد بوتاکس و اینا از بابام سوال می پرسید بابام اشاره کرد بهم نشستم اون خانومه رفت بابام گفت چیزی خوردی؟گفتم نه منشی اش برام بیسکوییت و چایی اورد خوردم یاد ابی افتادم ک ب گوسفندا قبل قربونی کردن می دن بعدم بابام ب منشی اش گفت ده دقیقه کسی رو نفرست گفت اماده شو گفتم چی کار کنم؟ گفت برو رو تخت تا امپولاتو بزنم گفتم بابااا؟ گفت آریا حوصله چونه زدناتو ندارم داروهاتم صب ارمان اورد گفت ب حرف نمی کنی الانم کار دارم کلی مریض منتظره اماده شو بزنم بری خونه استراحت کنی گفتم میشه اخر وقت بزنی؟گفت ن من تا نه هستم نمیشه ک ...دستمو گرفت برد کنار تخت گفتم بابا تو روخدااا من نمی خاام بزنم گفت اریا بخواب دگ گفتم نه گفت بگم خانم مهدوی بیاد نگه ات داره؟ها؟ گفتم نه لازم نی بعدم مشغول اماده شدن امپولا شد دید من همین طور واستادم اومدم کنارم خودش کمربنمو باز کرد گفت اریا بابا؟گفتم نکن بابا خودم آماده میشم دراز کشیدم گفتم یواش ها گفت چشم خودم شلوارم یکم داد پایین بابام گفت از بابا خجالت می کشی اریا بار اولت ک نیس گفتم ن فقظ تو مطب شما امپول نزدم تا بحال بابام گفت منم اینجا ب کسی امپول اینطوری نزدم بعدشم خندید گفتم چطوری؟زد ب باسنم گفت ب این جای کسی نزدم من یا به لپ ژل تزریق کردم یا به لب و پروتز کردم گفتم الانم نزنید خب گفت الان فرق داره خب دگ داره رسوب می کنه نفس عمیق بکش کشیدم و زد یکم درد داشت ک تحمل کردم وسطاش دردش بیشتر شد بلند گفتم ای باباااا گفت اخرشه نفس عمیق... زود کشیدم و بابا هم دراورد گفت دو تا دگ...گفتم بابا همین بسه دگ گفت هیس شل نگه دار دومی هم اونسمتم زد یکم سوزوند که تحمل کردم گفت اخریش بعد تنفس.. بعدم موندم روتخت بابام مریض دید دعا می کردم زیاد طول بکشه ک نکشید من تا بابا اومد پاشدم نشستم گفت کجا؟حالا تشریف داشتی گفتم درس دارم گفت بعد می ری حالا اون امپولم دستش بود گفتم بابا نزن دگ گفت اریا زود برگرد گفت بابا؟ گفت اریا بدو دگ ... یکیه فقط ی نگا کرد ب ساعتش با استرش برگشتم بابام طرف اولم پنبه کشید جاتون پر خیلی درد بدی داشت ولی سعی کردم سفت نکنم اخراش همش می گفتم بابا بسه باباااا اخ پام اصنم رعایت نمی کردم اونجا مطب باباس خلاصه زد و من فلج شدم دراوردخندید گفت خوب بابا رو بیکار کردی ها حالا فک می کنن تو اتاق من چ خبره اینطور عربده می کشیدی گفتم پوستمو کندی خب..بابام ی لبخند زد خودمم خنده ام گرفت ولی دوست نداشتم برم بیرون مریضا چپ چپ نگام کنن گفتم بابایی میشه یکم دراز بکشم خندید گفت چرا نمیشه دراز بکش دگ دراز کشیدن همانا خوابیدن همانا بابام تکونم داد بلند شدم ساعت نه بود بابام گف زخم شمشیر ک نخوردی سه تا دونه امپول بوده دگ بریم که مامانت منتظره خلاصه پاشدم و مطبم خلوت شده بود با بابا رفتیم خونه و دگ خدا روشکر امپول نزدم و دارو خوردم ب جاش ارمانم سرش شلوغ بود دگ دعوام نکرد.مرسی ک خوندین
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۶ ساعت 15:16 توسط
|