سلام به همه دوستان عزیز امیدوارم سال خوبی رو شروع کرده باشید،خاطره سازشدن خانواده ما از چهارشنبه سوری شروع شد که من بیمارستان بودم و چهارشنبه سوری رو در اونجا گذروندم به امیر(پسرعموم) و تیم همراهش هم سفارش کردم مراقب باشند گرچه میدونستم بی فایدس ترقه زیاد داشتن پس برای احتیاط نصفش رو برداشتم و جایی گذاشتم پیدا نکنن رفته بودن قلات خوشبختانه رعایت کرده بودن و زود برگشته بودن چهارشنبه سوری یک ایین قدیمیه که میشه به خوبی انجامش داد نه با این وضعیت. بیماران سوختگی زیادی به بیمارستان ما اورده شد که تعداد زیادی از بیماران مشکلاتی براشون ایجاد شد که قابل جبران نبود واقعا می ارزید؟ میدون جنگ راه انداخته بودن در خیابون ها .خونه که رسیدم از پشت در سر و صدا می اومد رفتم خونه همه جمع بودن خوشحال شدم سالم بودن با اون صحنه هایی که دیده بودم فقط دخترعموم پاش سوخته بود اونم جزئی بود پانسمان شده بود. قطعا بعد از یک کشیک خسته کننده چای میچسبه رفتم اشپز خونه که چای بریزم اما نیافتم چای ساز رو روشن کردم و منتظر موندم چای کیسه ای هم گذاشتم توی لیوانم اب جوش اومد برداشتم و درحال ریختن توی لیوان بودم بچه ها میدویدن اومدن توی اشپزخونه محکم خوردن به من و اب جوش ریخت من فقط متوجه ریختنش روی دست خودم شدم که سلین(خواهر زادم) جیغ میزد ریخته بود روی دستش دیگه کمپرس یخ گذاشتیم تا تاول نزنه سلین هم بیحال شده بود دیگه پمادسوختگی زدیم و برامون پانسمان کردن فقط شانس اوردم اب کم گذاشته بودم بجوشه وگرنه نمیدونم چه میشد عسل هم میگفت همرنگ من شدین سلین هم ترسیده بود دیگه توی بغل من نشسته بود تکون هم نمیخورد تا اینکه مهرناز خواهرم اومد هنوز نیومده بود داخل خونه مثل بی بی سی خبر رو داد اصلا انگار نه انگار که بهش سفارش کردیم که به مامانش چیزی نگه که نگران نشه😑 روز بعد هم که رفتم بیمارستان پانسمان دستم که دیدن همه میگفتن چطور وقت کردی بعد از بیمارستان بری چهارشنبه سوری 😑 استاد هم که گفت شما این همه صحنه و مریض با اون وضعیت دیدین چرا دیگه خودتون تکرار میکنین دوساعت باید توضیح میدادم با اب جوش سوختم که لبخند تحویلم میدادن😑 البته این پایان ماجرای ما نبود سال نود و شش متفاوت شروع شد قرار براین بود طبق روال هرسال همه خونه مادربزرگم جمع بشیم و ناهار و سال تحویل اونجا باشیم بعد هم که عقد دخترعمه بود و بریم خونه عمه ولی نتونستم برم و امسال اولین سالی بود که تحویل سال کنار خانواده نبودم و درکنار همکاران و سفره هفت سین استیشن پرستاران زحمت کش سال جدید رو اغاز کردیم تا عصر کشیک بودم برنامه این بود بعد از کشیک برم خونه و اماده مراسم شب بشم و به خانواده بپیوندم سی دقیقه ای مونده بود که کشیکم تموم بشه که تصادفی اوردن و تمام برنامه هام خراب شد با استاد گرامی راهی اتاق عمل شدیم ،اومدم بیرون گوشیم رو دیدم مادرم تماس گرفته بودن با مادرم حرف زدم که گفتن مراسم هستن منم به شدت خسته بودم و خواب الود شب قبلش هم نخوابیده بودم دیگه چشمهام میسوخت گفتم نمیتونم که مادرجان گفتن زودبیا و قطع کردن،رفتم خونه سکوتش تحسین برانگیز بود اصلا نمیشد در این سکوت نخوابید خواستم اماده بشم ساعت رو دیدم گفتم نیم ساعت میخوابم حداقل از این قیافه خواب الود بیرون بیام نفهمیدم چند ساعت شد که با صدای مامان بیدار شدم شاکی بودن بدجور پتو رو برداشتن گفتن بلندشو باهات حرف دارم گفتم مامان خوابم میاد همین جمله کافی بود که دیگه بیشتر عصبانی بشن دیگه گفتگوی نیمه شبی من و مادرجان تموم شد و خوابیدم . دوم فروردین بود که بعد از بیمارستان رفتم به مادربزرگم سر بزنم که به طرز بدتری شک شدم مشغول بودم در زدن در رو باز کردم امیر و ماهان و فرهود و دوتا از دوستام بودن یکی منو محکم گرفت و کیک رو کوبیدن به صورت بنده تازه یادم اومده بود که تولدمه شاید زیباترین صحنه ها بود برام که هنوز کسانی هستن که تولد من رو یادشونه البته به یکسال بزرگتر شدن می ارزید گوشیم زنگ خورد از بیمارستان بودن باید میرفتم حالا صورتم پر از خامه دست میکشیدم چرب تر میشد وقتی هم که پاک شد بوی شکلات و خامه میدادم سریع خودم رو رسوندم بیمارستان بعد از بررسی بیمار و تجویز های جدید همکارم رو دیدم که گفتن هرچی از بیمارستان فرار میکنی دوباره برمیگردی پیش خودمون بوی شیرینی میاد چرا، سریع گفتگو را پیچونده و به سمت ماشینم رفتم ماشینم رو پارکینگ نبرده بودم گفتم زود میخوام برگردم نبرم پارکینگ لاستیک جلو پاره کرده بودن مشخص بود با چاقو پاره شده زاپاس داشتم ولی خسته بودم سویچ رو دادم نگهبانی و زنگ زدم ماهان که بره درستش کنه و بیارتش خودم رو رسوندم خونه که دوباره با کیک تولد روبرو شدم منتطر پدر وعمو موندیم که بیان.برای من با این سن تولد گرفته بودن که بیشتر به تولد سلین شبیه بود حتی اجازه نداد شمع فوت کنم تا یک ربع هم شمع رو فوت میکرد دوباره باید براش روشن میکردن فکر کنم تا بیست سال اینده شمع فوت کرد مشغول بازی بود با امیر که وقتی کنار هم باشند از نظر رفتاری نه تنها اختلاف سنی بینشون حس نمیشه بلکه امیر کوچکتر از سلین هم به نظر میرسه. ما همچنان مشغول حرف زدن بودیم که صدای گریه و جیغ سلین بلند شد از اونجایی که خانومها دیگه توی اشپزخونه قالی پهن نمیکنن و سرامیک رو ترجیح میدن که البته کاری بس خطرناک هست مادرما هم همین سبک رو در پیش گرفته ، پله کوچکی جلوی اشپزخونه ما هست سلین روی پله اشپزخونه خورده بود زمین ومتاسفانه دندانش شکسته بود ولی خوشبختانه ریشه خارج نشده بود و خدا رحم کرد اسیب دیگه ای ندید. گریه تمومی نداشت بیشتر ترسیده بود اجازه نمیداد حتی خوب ببینم دندانش رو صبر کردم اروم بشه کاملا تا بالاخره اجازه داد ببینم باید ترمیم میشد چه از لحاظ دندانپزشکی و چه از لحاظ زیبایی جلوه بدی داشت گفتم مشکلی که نداره فردا براش درست میکنم. صبح رفتیم کلینیک با سلین ، مهرناز و امین (پدر و مادر سلین و البته خواهر بنده) اولین دفعه ای نبود که دنداپزشکی میرفت ولی اولین دفعه بود که میخواست کاری روی دندانهاش انجام بشه اول که اصلا حاضر نمیشد روی یونیت بشینه امین نشست روی یونیت سلین توی بغلش کامل معاینه کردم ‌و دوتا دندان اسیب دیده بود. تلاش برای تنها خوابوندنش روی یونیت بی فایده بود مجبور شد امین بخوابه سلینم بغل کنه تا کارم رو شروع کنم مهرناز به دلیل اینکه زیادی حرص میخوره بیرون موند حالا باید بیحسی میزدم . تبلتی در کلینیک موجوده که فقط برنامه های کودک داره امین تبلت رو گرفته بود که سلین ببینه منم اول بیحسی موضعی کردم امپول رو جوری که سلین نبینه بهم دادن نزدیک دهانش بردم از شانسم شارژ تبلت تمام شد و امپول رو دید جیغ میزد خواستم بغلش کنم مشت میزد امین بردش بیرون و قرار شد اروم شد برگرده (چون قرار نبود تعطیلات کلینیک برم ولی به علت باز بودن در ایام نوروز سایر همکاران بودند) منتظر موندیم تا اینکه اومدن رفتیم سمت یونیت اطفال که حداقل عروسک داشته محیط مناسبتر بشه قبلش هم نشوندمش و همه وسایل رو دادم دستش ترسی نداشته باشه و البته من و امین رو وادار کرد بخوابیم و خانم دکتر کوچولو دندانهامون رو درست کرد (بماند که هرکدام از همکاران که رد شدند پوزخندی تحویلمان دادند) تا بالاخره نوبت به خودش رسید خوشبختانه به تنهایی روی یونیت خوابید و امین هم سمت مخالف من تبلت رو گرفته بود خانم کوچولو کارتون مورد علاقش رو ببینه تا من تونستم کارم رو شروع کنم متوجه تزریق امپول هم نشد خداروشکر اواسط کارم بودم که دهانش رو بست متوجه شدم کارتونش تموم شده گفتم باز کن دهانت خوشگل خانوم گفت خسته شدم 😒 دوباره مشغول کارتون دیدن شد تا کار دندونش تموم شد وترمیم شد صندلی رو بالا اوردم گفتم سلین تموم شد میتونی بلند شی بلند شد و رفت نگاهی به بیرون کرد و از بودن مادرش مطمئن شد دوباره نشست تبلت رو بهم داد و گفت دایی قسمت بعدی رو بیار😑 گفتم خیلی خوب همکاری کردی مرسی از همکاریت حالا بیا جایزت رو انتخاب کن رفتیم جایزه انتخاب کنه ( همکاران چیزایی که بچه ها میزنن توی موهاشون رو گذاشته بودن برای جایزه) سلین همه رو برداشت امین میگفت یک دونه بردار سلین جواب میداد کمد داییمه دایی که نمیتونه بزنه به موهاش من دخترم همه رو میخوام همه رو برداشت و دوباره رفت نشست روی یونیت و گفت قسمت بعدی کارتون رو میخوام اصرار ما هم برای رفتن به خونه بی فایده موند از روی یونیت هم پایین نیومد تا بالاخره امین گفت میریم پارک که بلند شد اینه رو برداشت که ببره از دستش میگرفتیم جیغ میزد جهت ارام شدن جو سکوت کردیم اینه رو هم برد خواهر زاده منم برعکس شده همه بچه ها از دندانپزشکی میترسن سلین رو باید به زور از اونجا بیرون اورد البته بهم گفت دایی من دیگه مهد نمیرم با تو میام کارتون ببینم و دندون بازی کنم😑 در همان لحظه خداروشکر کردم که دندانپزشکی کودکان نخوندم، با مراقبت دندان های خانم کوچولو هم درست شد و این پایان ماجرا نبود نوروز پرخاطره ای داشتیم چند روز اتش بس بود تا روز پنجم فروردین .هوا بارانی بود رفتم بیمارستان جای یکی از دوستانم وقتی که کارم تموم شد قرار بود بریم قلات باغ پدربزرگم خواستم زنگ بزنم خبر بدم که دوستم زودتر اومده اماده باشین تا برسم که گوشیم رو پیدا نکردم برگشتم بیمارستان اونجا هم نبود مطمئن بودم که تا بیمارستان گوشیم همراهم بود با گوشی همکارم به شماره خودم زنگ زدم کسی گوشی برداشت و فوت میکرد چند بار زنگ زدم به همین روند گذشت تا اینکه خاموش کرد چون هنوز وقت بود رفتم سر خاک دوستم بعد هم رفتم خونه در رو باز کردم مادرم حالش بد بود و سرم به دستش وصل بود مادربزرگم هم اونجا بود پدرم اومد و بغلم کرد بعد هم مادر بزرگ و عموم و امیر که اونجا بودن دلیل این رفتار و حال بد مادرم رو پرسیدم که مادرم چرا حالش بد شده پدرم گفت گوشیت کجاست؟ چرا بیمارستان نبودی گفتم گم شده دیگه گوشی هاشون رو بهم نشون دادن که پیامکی دریافت کرده بودن مبنی براینکه من فوت کردم و زمان مراسم تشییعم هم نوشته بودن و باخواندنش مادرم حالش بد شده بود.تلفن ها هم شروع شده بود که به اونها هم پیامک داده بودن و زنگ میزدن خونه به خواهرم هم پیامک داده بودن که حالش خوب نبود باهاش حرف زدم تا باور کرد زنده هستم سریع رفتیم دفترخدمات ارتباطی و سیمکارت رو غیرفعال کردند و سیمکارت جدید بهم دادند. رفتم خونه دوستانم هم امده بودند اخرشب هم پدرو مادر فرشاد دوستم اومدند فرشاد سفر بود و پدر و مادرش رو فرستاده بود که مطمئن بشه من زنده هستم خواستم پیگیر ماجرابشم چون قطعا کسی این کار رو انجام داده بود که من رو می شناخت که به علت پروسه طولانی پیگیری منصرف شدم هنوز ماجرای ما تمام نشده و همچنان ادامه داره این روزها هم به دلیل عفونی شدن دندان عقل نیمه نهفته و تورمش سرکار نرفتم.اسکار اولین تزریق امپول انتی بیوتیک درسال نود و شش هم به بنده داده شد البته همچنان تزریق انتی بیوتیک ادامه داره تا برطرف شدن عفونت و جراحی . دعا کنید دیگه خاطره ساز نشم.

ممنون از اینکه خاطره رو خوندید و عذرخواهی بابت خاطره نویسی بد بنده. قطعا سلامتی بزرگترین نعمت هست پس امیدوارم همیشه سالم و سلامت باشید. میلاد با سعادت مولایمان حضرت علی (ع) رو به همه شما خوانندگان وب تبریک میگم. روز مرد و پدر رو به همه اقایون و پدران بزرگوار تبریک میگم.وهمچنین بیست و سوم فروردین ماه، روز دندانپزشک به همه دندانپزشکان وب مبارک. این خاطره رو با متنی دروصف امام علی (ع) خاتمه میدم.

علی که باشی برایت فرقی ندارد یتیم چشم به راهت مسلمان است یا مسیحی یا یهودی . کیسه را می گذاری و می روی. . .

علی که باشی برایت فرق نمی کند او که از بیت المال امانت گرفته دخترت است یا هر کس دیگر ، ابرو درهم می کشی و مؤاخذه اش می کنی . . .

علی که باشی برایت فرقی نمی کند او که از تو کمک خواسته و سهم بیشتری از بیت المال می خواهد عقیل برادرت است یا دیگری ... آهن گداخته را به جان می خری تا او را پشیمان کنی...

علی که باشی حتی کعبه هم برایت سینه می شکافت و به آغوشت می کشد...

علی بودن ، مصبیت هایی دارد به پهنای هستی . . . 

علی، که باشی ، بعد از "محمد" چنان مظلوم خواهی بود که تاریخ به خود ندیده باشد . 

 

در پناه حق.