خاطره دل آرام جون
چند ماه پیش قرار شد بابام اینا و عموم و عمم برن مسافرت و میلادم مریض بود ولی آمپول نداشت و چون مریض بود بابا نمیخاست تنهاش بذاره، دانیالم(برادر بزرگترم) هفته ی بعد از سفر برمیگشت، من گفتم میلاد میخای من بیام پیشت بمونم؟ پرهامم(همسر) گفت راست میگه دلارام! بگید میلاد بیاد خونه ی ما!! (من اصن همچین چیزی نگفتم!) میلاد یه چشم غره به پرهام رفت که بابا به پرهام گفت پسرم تو مشکلی نداری؟ اونم گفت نه اصلا! میلاد گفت من نمیخام برم خونه ی این(از پرهام بدش میاد) بابا هم بی توجه به میلاد و حرف من به پرهام گفت هروقت میلاد مشکل درست کرد هرکاری لازم بود بکنه!!! میلاد خواست غر بزنه که بابا گفت برو وسایلتو جمع کن!
سه تایی همون شب اومدیم خونه که میلاد سریع بدون هیچ حرفی رفت خوابید. چند روز میرفت سر کار صبح و میومد خونه و سریع قبل از اومدن پرهام میخوابید!! یه روز تو شرکت پیش بهزاد (برادر پرهام و رئیس من) بودم که یکی از همکارای میلاد بهم زنگ زد که حال میلاد بده و این چیزا!! منم سریع با بهزاد رفتیم دنبالش که دیدم سرش کبود شده!! فهمیدم یهو سرش گیج رفته و افتاده و سرش خورده به جایی. بعدگفتم میریم دکتر خودت! میلادم گفت آبجی توروخدا!!! بهزادم گرفتش گفت بیا بریم!! چون قبلا وقت نگرفته بودیم همینطوری رفتیم و دکتر جراحی داشت و کلی منتظر موندیم و تو همین مدت دو سه بار نفس میلاد به خس خس افتاد؛ آخر سر تا دکتر اومد میلادو دید گفت شما بیاید تو. ما رفتیم که استاد یذره میلاد رو معاینه کرد داد زد چرا داروهاتو مصرف نکردی؟ میلادم پررو برگشته میگه تو دانشگاه پزشکی به شما یاد ندادن سر مریض داد نزنید!! دکترم اخم کرد گفت فکر کنم بابات حقشو بهم بده، گوشیش رو برداشت که میلاد گفت غلط کردم!! یادم رفت، خیلی بدمزه بودن... دکترم گوشیشو گذاشت کنار و یه ذره دیگه معاینه کرد بعد یه آمپول زد تو دست میلاد و شروع کرد نسخه نوشتن!
میلاد گفت من آمپول نمیزنما!!! دکتر تو اینجور مواقع معمولا براش توضیح میداد یا تهدیدش میکرد که بدتر شه بیشتر میزنه یا حداقل میگفت نمیشه!! این بار سرش رو هم بالا نیاورد. میلاد شروع کرد دلیل علمی آوردن که نباید آمپول بزنه میگفت حجم و چگالی ماهیچیه های بدن اینقده حجم و چگالی مایع آمپول یا حتی جامد آمپول اینقده و طبق یه سری اصول نباید آمپول بزنه:) دکترم نسخه رو نوشت داد بهزاد به میلاد گفت: با آمپولات موفق باشی جناب فیزیک دان! میلادم رنگش پرید که بهزاد کشیدش بیرون ازمطب منم از دکتر بابت رفتار میلاد عذر خواهی کردم اومدم،بهزاد میلاد رو سفت گرفته بود پس من رفتم دارو ها رو خریدم و بهزاد و یه پرستار داشتن با میلاد حرف میزدن که میلادم گوشش بدهکار نبود، آخر سر بهزاد با یکی از نگهبانا به زور بردنش سمت تخت و موفق شدن که بشوننش(!) رو تخت! آخر سر میلاد گفت نمیزنم زیاده!! بهزاد گفت دلا زنگ بزن بابات بگو چی کارش کنیم میلادو! میلادم گفت فقط دو تا میزنم!! بهزادم گفت باشه قبول:) میلاد یکم با شک نگاهش کرد و بعد خوابید رو تخت، بهزادم شلوارشو داد پایین از یه سمت و پرستاره اومد باسنشو الکلی کرد که میلاد گفت آییییی خیلی درد داره یواش تر بزنید... آیییییییی بهزادم زد رو کمرش گفت بذار آمپولو بخوری بعد اینکارارو کن. پرستاره آمپول زد که میلاد اصن صداش درنیومد، آمپول بعدی رو هم زد که میلاد آخرش فقط یه آخ گفت. بعد بهزاد شلوارش رو داد بالا گفت بریم خونه، میلاد داشت پا میشد که من گفتم پس آنتی بیوتیکش چی؟ گفت دوتا میزنه اینجا دیگ!! بقیه اش رو باشه برای خونه و شوهر تو... میلاد طفلک که تازه نیم خیز شد بود که پاشه سریع خوابید شلوارشو داد پایین گفت نه الآن میزنم!! بهزادم گفت نه همین دوتا بس بود، بیا بریم!!! میلادم گفت خواهش میکنم!! همش تقصیر شوهر عزیز(!) توعه که من چنین حقارتی رو تحمل میکنما... التماس میکنم که درد بکشم! بهزادم لبخند زد شلوارش رو از دو طرف داد پایین و پرستاره با یه آمپول بزرگ اومد و زد به میلاد، میلادم مدام داد می کشید و هی میگفت خیلی درد داره. تموم که شد سمت راستش سه تا آمپول خورده بود و درد داشت و میلادم دستشو گذاشته بود رو جای آمپولاش، بعد پرستاره اومد و سمت چپش رو پنبه کشید که میلاد آه کشید بعد آمپول رو زد میلاد اولش داد و بیداد کرد بعد یهو سعی کرد پاشه که نتونست بعد سرش رو کرد لای دستاش آمپول که تموم شد دیدم گریه اش در اومده سر آمپول آخر. بهزادم شلوارشو مرتب کرد و باهم رفتیم خونه، میلاد رفت تو اتاقش، شب پرهام اومد خونه گفت چیزی شدی ناراحتی؟ گفتم نه هیچی نی! گفت باز داداشت دست گل به آب داده؟ گفتم نه ولش کن! پوزخند زد گفت باشه!
فردا عصر بهزاد اومد و میلاد رو به زور برد که من همراهشون نرفتم. وقتی برگشت بشدت لنگ میزد و چشماش قرمز فرداش بهزاد همراه با بردیا(برادر شوهر) اومد و هرچی میلاد التماس کرد بهش اهمیت نداد و نشست رو کمرش، بردیا هم نشست رو پاش و سمت چپش رو آماده کرد و آمپول رو فرو کرد... میلاد طفلک از اول تا آخرش گریه کرد ، منم دیدم آمپوله با همیشه فرق داد... منم تا شب پاش رو گرم کردم و دلداریش دادم که خوب میشی و تموم میشه... فرداش با خودم بردمش شرکت که خونه تنها نمونه و همش مواظبش بودم که عصر بهزاد اومد به میلاد گفت بیا بریم!! میلادم هی خواهش کرد که نمیخواد بهزادم داشت قسم میخورد که آخریشه و بعدش دکتر معاینه اش میکنه شاید خوب شده باشه!! به زور از اتاق آوردتش بیرون که میلادم غر میزد و اصن اهمیتی به آبرو ریزی نمیداد که یهو پرهام و یه خانمه اومدن تو که پرهام گفت چی شده؟ بهزادم گفت هیچی!! پرهام به میلاد گفت مسئولیت تو با منه ها باید بری! اونم گفت برو بابا!! پرهامم به دختره گفت تینا جان تو میتونی آمپول این کوچولو رو بزنی!! یکم میترسه! دختره هم خندید گفت آره عزیزم!! من گفتم لازم نکرده که پرهام بهم توجه نکرد آمپولرو از دست بهزاد کشید داد دختره بعد هم دست میلاد رو گرفت کشید سمت میز!! مطمئن بودم میلاد هنگ کرده!! دختره آمپول رو آماده کرد!! بهزاد گفت میلاد بیا بریم بیمارستان که پرهام میلاد رو خمش کرد رو میز!! میلادم گفت آییییییی.... بعد یواشکی به میلاد یه چیزی گفت که میلاد بغض کرد و همونجا پرهام شلوارشو یکم داد پایین!!!! من گفتم نکن داداشمو!!! که دختره هم با لبخند رفت سمت میلاد و همینجوری به داداشم آمپول زد!!!! میلاد هم اصن پاشو تکون نداد ولی فین فین گریه اش میومد، بعد که تموم شد پرهام شلوارشو درست کرد به بهزاد گفت ببرش بیمارستان که دکتر معاینه اش کنه!!
پ ن۱: آخر نفهمیدم یواشکی چی بهش گفت که میلاد تکون نخورد