سلام .اومدم یه خاطره ی دیگه بذارم امید وارم خوشتون بیاد😊یه روز پنجشنبه بود برای جمعه با دوستام برنامه داشتیم منم زنگ زدم با هومن وآرش هماهنگ کردم اما به گوشی سعید هرچی زنگ زدم خاموش بود ،نگرانش شدم بابا ومامانش رفته بودن کربلا خودش تو خونه تنها بود(یه خواهر بزرگترم داره تو شهرستان درس میخونه)از دفترچه تلفن شماره خونشونو پیدا کردم زنگ زدم یکم زنگ خورد بعد برداشت صداش گرفته بود اصلا حال نداشت حرف بزنه پرسیدم گوشیت چرا خاموشه گفت شارژش تموم شده بود حوصله نداشتم بزنم شارژ.گفت که سرماخورده وحالش خوب نیست منم گفتم الان میام پیشت بعد رفتم خونشون تا دیدمش وحشت کردم اصلا حالش خوب نبود گفتم چطوری تاحالا زنده موندی ؟گفت به سختی.گفتم برو لباس بپوش بریم دکتر اونم رفت آماده شد رفتیم یه درمانگاه دکتر معاینش کرد ودارو نوشت گفت سرمم برات نوشتم حتما بزن.ماهم تشکر کردیم اومدیم بیرون.من رفتم دارو هاشو گرفتم اومدم گفتم خب دیگه پاشو ریم خونه .گفت بیا بدم این آمپول وسرممو اینجا بزنن بعد بریم با تعجب گفتم واقعا میخوای بزنی اونم خیلی ریلکس گفت آره دیگه پس چیکار کنم ☺باهم رفتیم اتاق تزریقات رو یه تخت دراز کشید سرمشو وصل کردن اونم گرفت خوابیدمنم یه صندلی کشیدم گذاشتم کنار تختش مشغول گوشی بازی شدم اصلا حواسم نبود چقدر گذشته که یه پرستار اومد گفت این آقا رو بیدار کنید سرمشون تموم شده منم تو همون حین که سرم تو گوشی بود میخواستم بزنم رو سینش بیدار بشه محکم زدم رو شکمش از خواب پرید هنوز چشاش کامل باز نشده بود محکم داد زد الااااااغ چیکار میکنی(الاغ تیکه کلامشه)پرستاره برگشت یه نگاه معنادار کرد سرشو تکون داد آروم تو گوشش گفتم خاک توسرت آبرومونو بردی اونم گفت مگه شنید گفتم نه کر بود😐 پرستاره اومد سرمشو باز کرد گفت آماده بشین آمپولتونو بزنم اونم برگش و آماده شد گفتم سعید واقعا نمیترسی ؟؟گفت نه من مثل بعضیا ترسو نیستم 😏پرستار اومد آمپولشو زد اصلا هیچ عکس العملی نشون نداد فقط یکم صورتش جمع شد منم با تعجب نگاش میکردم تموم که شد پاشد بریم گفتم ایول مررردددد ایول 😉اونم با یه حالتی گفت ما اینیم دیگه😄تا برسیم خونه شب شده بود زنگ زدیم هومن وآرشم اومدن اونجا منم رفتم کباب گرفتم تو راه برگشت تو یه عروسک فروشی چشمم افتاد دیدم یه سوسکایی میفروختن اصلا با واقعی مو نمیزد دوتا خریدم گذاشتم رو کبابا دوباره روشو بستم بردم خونه تا رسیدم عین قحطی زده ها حمله کردن کبابو گرفتن تا روشو باز کردن آرش که ترسید دوسه متر رفت کنار هومن گفت اه اینا چین سوسک از کجا اومده حالم بهم خورد منم با یه حالت تعجب گفتم عه این از کجا اومدن ؟من اصلا وارد مغازه شدم خیلی کثیف بودن حالم به خورد کبابو گذاشته بودن رو سینک حتما از اونجا اومده گفتن میری دوباره از یه جای دیگه میخری.گفتم ول کنین بابا دوتا سوسک مرده ست دیگه میندازیم دور بقیه شو میخوریم آرش گفت اه اه کباب سوسکی .خودت بخور گفتم باشه میخورم بردم تو آشپز خونه یه جور وانمود کردم سوسکارو انداختم آشغال ولی گذاشتم تو جیبم .اومدم نشستم شرو کردم به خوردن آرش گفت سهیل نخور مریض میشی گفتم بیخی بابا سوسکم حیوون خداس دیگه سعیدم گفت بخور نوش جونت گوشت بشه به تنت .نشسته بودن من میخوردم اونام نگام میکردن .هومن که عقش گرفته بود😂منم تا جا داشتم خوردم سهم اوناروهم خوردم دیگه داشتم منفجر میشدم .تموم که شد هر کدوم یه تیکه ای مینداختن بهم هومن که میگفت از کباب متنفر شدم😂😂منم دیدم کامل باور کردن سوسکارو از جیبم درآوردم گذاشتم رو میز با خنده گفتم پلاستیکی بود یکم همدیگه رو نگاه کردن بعد من فرار کردم افتادن دنبالم گرفتنم آرش که داشت انگتشو میکرد تو حلقم میگفت از حلقومت میکشم بیرون منم همش میخندیدم .به زور کشون کشون بردنم درو باز کردن انداختن بیرون درو بستن حالا من با شلوارک و رکابی مونده بودم تو راه پله ی مجتمع هرچی ام در میزدم باز نمیکردن همش میترسیدم یکی منو ببینه هر چی گفتم باز نکردن گفتم به خدا باز نکنی داد میزنم همسایه هاتون بریزن بیرون آبروتو میبرم از پشت در گفت هر کاری دوس داری بکن منم آب از سرم گذشته بود بلند داد زدم ایهاناس به دادم برسید دیدن مو ضوع جدیه درو باز کردن کشیدن تو درو بستن بعد همسایه هاشون اومدن بیرون هی به هم میگفتن چه صدایی بود چقد نزدیک بود یه خانومه میگفت نکنه جنی چیزی بوده مام که از پشت در میشنیدیم غش کرده بودیم از خنده.😂 خلاصه زنگ زدن پیتزا بیارن گفتم برای منم بگیر هومن گفت خدایی خیکت جاداره گفتم نه ولی هوس پیتزا کردم گفتن غلط کردی و نگرفتن هرچی به سعید گفتم نخور ضرر داره بدبخت میمیری گفت از لج توام شده میخورم .بعد آوردن واینا شرو کردن به خوردن آرش یه لحظه رفت آشپزخونه سعید سریع نوشابشو با آرش عوض کرد آروم گفت حیفه از سرما خوردگی من بی نسیب بمونه آرش اومد قشنگ همه نوشابه رو سر کشید ماهم هیچی نگفتیم(ما همچین آدمای نامردی هستیم😅)تموم که شد بهش گفتیم داشت سعیدو خفه میکرد 😃رفت دو سه تا قرص خورد یه پاکت بزرگ آب پرتقال از این سن ایچا برداشته بود همش میخورد هرچی میگفتم بابا برای سرما خوردگی آب پرتقال تازه خوبه این که شربته گوشش بدهکار نبود😂خلاصه اونا شب رفتن خونشون من به بابام زنگ زدم گفتم میمونم پیش سعید فرداش جمعه بود صب بیدار شدم دیدم سعید بیداره داشتیم صبحانه میخوردیم که آرش و هومنم اومدن گفتم خداییش برای چی رفتین ؟خب میموندین اینجا دیگه سعید گفت آره دیگه منزل سهیله خب میموندین 🙂گفتم استاد آمپول داریا😆نمیخوای بزنی گفت نگران نباش زنگ زدم علیرضا بیاد (علیرضا پسرعموی بابای سعید که پزشکه قبلنا که دانشگاه میرفت از شهرستان میومد خونه ی اینا میموند ماهم چن بار با خودمون بردیمش بیرون خیلی باحاله)آرشم که سرمارو خورده بود حالش خوب نبود 😃 گفتیم علیرضا اومد بگو معاینت کنه گفت ینی حرفی بزنید پوستتونو میکنم اصلا من میرم تو اتاق هر وقت رفت میام بیرون. نزدیک ظهر علیرضا اومد یکم باهم حال واحوال کردیم به سعید گفت اول بده آمپولتو بزنم بعدا مفصل گپ میزنیم سعیدم آمپولشو داد بهش خودش رفت رو تختش دراز کشید هومن با خنده گفت آخ جون چه کمدی ببینیم امروز .مام رفتیم بالاسرش علیرضا آمپولا رو آماده کرد اومد بزنه هومن گفت سعید الان چه احساسی داری ؟ سعید گفت دسشویی دارم😂گفتم چه احساس غریبی واقعا😅علیرضا داشت تزریق میکرد سعیدم که انگار نه انگار .هومن آروم به من گفت این چرا صداش درنمیاد ؟گفتم بابا این هیچیش شبیه آدمی زاد نیست کلا غیر عادیه 😃تموم که شد کشید بیرون سعید یکم همونطوری دمر خوابیده بود هومن رفت یه بشکون محکم از بازوش گرفت .سعید بلند داد زد آییییی الاااااااغغغغ مگه مرض داری؟هومن گفت نه حس داره گفتم شاید حس دردشو ازدست داده باشه 😂سعید گفت خر بدون دم و بدون شاخم دیدیم خدایا مریضای اسلامو شفا بده من و علیرضام بلند گفتیم آمین.بعد آروم جریان آرشو به علیرضا گفتیم بعد یه نقشه کشیدیم رفتیم بیرون علیرضا با صدای بلند گفت خب دیگه من رفتم خدافظ ماهم خدافظی کردیم بعد درو باز کرد دوباره بست با اشاره گفت بهش بگو رفتم.داد زدم آرش بیا بیرون ،رفت .آرش از اتاق اومد بیرون علیرضا رو که دید قیافش دیدنی بود انگار برق گرفتش هول شده بودمیخواست دوباره برگرده اتاق .ینی ما از خنده زمینو گاز میزدیم .آرش خودشم خندش گرفته بود .یکم بعد علیرضا معاینش کرد گفت بابا تو که چیزیت نیست قایم شدی آمپولم احتیاج نداری دوبسته قرص و کپسول از کیفش درآورد بهش داد گفت سر ساعت بخور خوب میشی.برای ناهارم موند پیش ما سعید گفت خودم غذا درست میکنم نمیخواد از بیرون بگیریم رفت دست به کار شد دو ساعت منتظر شدیم هیچی به هیچی هی میگفت آب برنج کشیده نمیشه رفتیم نگاه کردیم بیشتر شبیه آش برنج بود😂هومن گفت الان حقشه سرتو بکنم تو این برنجت دوساعته گشنمون گذاشتی به خاطر ایننن؟سعیدم خیلی جدی میگفت نه بابا هنوز مونده آبش کشیده بشه گفتم راس میگه ایشالا یه ۴ساعت دیگه آبش کشیده میشه یکم صبر کنید 😅بعد یه املت درست کردم علیرضامیگفت همیشه انقدر خوب از مهمون پذیرایی میکنید؟😅خلاصه علیرضا رفت مام شب مسخره بازیمون گل کرده بود هرکی یه آبپاش برداشته بود همدیگه رو خیس میکردن برای من آبپاش کم اومد رفتم ظرف شیشه پاک کنو خالی کردم پر آب کردم 😁از کوسن مبلا برای خودمون سنگر درست کرده بودیم حالا خودمون که هیچی کوسناو فرش خیس آب شده بود خونه ی بد بختارو ویران کردیم مشغول بازی بودیم که یهو صدای در اومد سعید گفت حتما همسایه هان برم دس به سرشون کنم رفت درو باز کرد صداش اومد گفت سلام آبجی .خواهرش از شهرستان اومده بود .اومدتو (ماشالا یه هیکلی داشت سعید پیشش مثل جوجه بود.خیلی ترسناک بود😓)ما هم که پشت سنگرامون بودیم 😅خونه رو که دید گفت سعید انجا چه خبره مامان بابا نیستن اینجارو کردی خونه مجردی؟از بدشانسی هومن رفته بود اتاق اون سنگر گرفته بود اومد از اتاق بیرون تادیدش داد زد سعید این تو اتاق من چیکااااار میکنه ؟؟خاک تو سرت با این دوستات 😠حالا من وآرشم با شلوارک بودیم خجالت میکشیدیم از پشت کوسنا بیایم بیرون .اونم هی داد میزد بیاین از خونه ما گم شید برید بیرون سعیدم تا حرف میزد میگفت تو خفه شو دارم برات بذار مامان وبابا برگردن👹هی وسط حرفاش میگفت پس اینا چرا نمیرن ؟دیگه دیدیم راه دیگه ای نداریم با سرعت نور پریدیم رفتیم تواتاق لباسمونو پوشیدیم مارو اونجوری دید گفت ببین تو خونه ی ما چطوری میگردن انگار خونه ی خالشونه 😲خلاصه مثل ...پشت سر هم راه افتادیم از خونه شون رفتیم بیرون .سعید بیچاره ام مونده بود چی بگه .من بیشتر نگران سعید بودم که چه بلا یی سرش میاد.تا چن روز هیچ کدوم جرئت نداشتیم به سعید زنگ بزنیم😂بعدا فهمیدیم خواهرش مجبورش کرده تموم خونه رو تمیز کنه خودش میگفت تا توی کبینتارو مجبورم کرد تمیز کنم هرچی میگفتم بابا به اینجاکه دیگه دست نزدن 😭میگفته خفه شو😂😂😂مرسی که خوندین❤