خاطره فریبای گل
سلام دوستان. من اولین بارمه که خاطره میزارم و امیدوارم که از خاطرم خوشتون بیاد. خب یه بیو میدم از خودم. من فریبام 14 سالمه. دارای یک برادر و خواهر گل به اسم فراز و فریما ( فراز 24 سالشه مهندسی عمران میخونه و فریما 20 سالشه و پزشکی میخونه. ) بریم سراغ خاطره. 👈 اوایل زمستون بود و روز جمعه. از خواب بیدار شدم که برم صبحونه بخورم از پنجره اتاقم بیرونو که دیدم همه جا سفید بود. خیلی خوش خال شدم. اخه ما تو شمال زندگی میکنیم و بیشتر بارون میبینیم تا برف. 😁 منم ذوق زده شدم و گوشیمو گرفتمو به دوستم ساحل زنگ زدم که باهم بریم برف بازی. ساحلم که کلا اسم بیرون باشه پایست. اونم گفت باشه. منم رفتم از مامانم اجازه بگیرم. اول کلی نه گفت ولی چون من ته تغاری ام و نباید ناراحتم کنن گفت باشه. 😄😄منم بوسیدمشو. 😚 و صبحانه خوردمو رفتم بیرون که با ساحل برف بازی کنیم. اخ که چقدر حال داد. دستام بیحس بود ولی جاتون خالی خوش گذشت. دیگه خسابی برف بازی کردیمو بستنی و چیزی هم باقی نمونده بود که نخورده باشیم. بعد کلی بازی کردن از هم خداحافظی کردیمو هرکدوممون رفتیم خونه هامون. من که رفتم ساعت 6 بود هیچ کس خونه نبود. بابا با دوستاش برای یه سفر کاری رفته بودن خارج از کشور. فریما هم بیمارستان. مامانمم خونه مامان بزرگم بود و فراز هم رفته بود ویلای یکی از دوستاش. رفتم یه دوش گرفتم و با موهای خیس خوابیدم. اخه اصن حس خشک کردن مو نبود. نمیدونم چقدر گذشت که احساس کردم یه دست رو پیشونیم کشیده میشه. بابام بود. 😚 گفت بابا جون بیدار شدی چقد تب داری تو. امروز رفتی بیرون چیکار کردی باخودت / هیچی بابا یکم بستنی خوردیمو چیزای دیگه / بابام برام قرص اورد خوردم. هرچه قدر اصرار کرد که برم شام بخورم گفتم میل ندارم اخه حالت تهوع داشتم شدید میترسیدم بالا بیارم. گرفتم خوابیدم صبح که شد حالم بدتر شده بود. مامانم اومد که بیدارم کنه برم مدرسه. چشامم قرمز بود و لپامم گل انداخته بودن اخه من پوستم سفیده. 😊 داشتم تو تب میسوختم. مامانم گفت عزیزم چرا اتقدر قرمز شدی / مامان حال ندارم / چرا عزیزم باز تو سرما خوردی / فکر کنم مامان / خب عزیزم پاشو صبحونه بخور نمیخواد بری مدرسه استراحت کن / منم چون اصلا حوصله مدرسه نداشتم اخه اون روز قرار بود مدیرمون باهامون در مورد امتحان تیزهوشان صحبت کنه حوصله اونو اصلا نداشم / از خدا خواسته بلند شدم رفتم دستو صورتمو شستم و میخواستم برم تو اتاقم که مامانم گفت عزیزم بیا صبحونه بخور بریم دکتر. تا اسم دکتر اومد انگار بهم برق وصل کردن گفتم نههههه مامان حالم عالیه بهتر از این نمیشه. 😑دیگه مامانم چیزی نگفت برام جای تعجب داشت. که چیزی نمیگه. ( اخه وقتی مریض میشیم بزور گیر میده که باید حتما بری دکتر ) 😐😐نگو که من از نقشه مامانم خبر نداشتم یادم رفت بگم خواهرم اون روز بعد بیمارستان قرار بود بادوستاش بره خونه صدف ( یکی از دوستاش پزشکه ) اخه مامان و بابای دوستش رفه بودن سفر تا چند روزهم نمیخواست خونه بیاد تا محیط در ارامش باشه و درس بخونه همیشع میگه فریبا تو نمیزاری من درس بخونم. 😒😐😐 از این بابت که خانوم خونه نیستن خیلی خوش حال بودم .دیگه رفتم تو اتاقمو یکم با گوشیم اهنگ گوش دادم که خوابم برد نمیدونم چقدر گذشت که باصدای یه نفر که میگفت فریبا بیدار شو داری تو تب میسوزی فهمیدم وای بدبخت شدم فریما کی اومده خونه. چشمامو بازکردمو گفتم سلام. گفت سلام چرا تو تب داری مامان میگه امروز صبح هم تب داشتی ولی دکتر نرفتی. بلند شو معاینت کنم خستم. گفتم ول کن فریما گیر نده گفتم تو اصن این جا چیکار میکنی گفت ببخشیدا نمیدونستم باید قبل اومدنم از تو اجازه میگرفتم. 😒دیگع هیچی نگفتم دختره پرره. 😈😈رفت وسایلشو اوردو معاینم کرد و گفتم فریما ؟ بدون اینکه جوابمو بده از اتاق رفت بیرون. 😞فهمیدم امپول نوشته داشتم از استرس منفجر میشدم که تشریف اوردن دستش 4 تا سرنگ بود گریم در اومد گفتم فریما بخدا حالم خوبه گفت قبل از اینکه بری برف بازی باید به عواقبش فکر میکردی پرسید چیزی خوردی گفتم نه. رفت از اتاقم بیرون و کیکو شیر اورد بزور خوردم اخه گلوم بدجور میسوخت هیچی هم نمیتونستم قورت بدم. 😭بعد رفت مشغول.اماده کردن امپولا به منم گفت اماده شم دیگه زدم زیر گریه گفتم توروخدا فریما خواهش گفت فریبا ساکت خستم حوصله غر زدناتو هم ندارم .بزور منو خوابوند شلوارمم خودش از یه طرف داد پایین و پنبه کشید اولی رو زد فقط گریه میکردم. دومی هم همون طرف زد اخراش جیغ میزدم. صدام گرفت از بس جیغ زدم.😭سومی رو اون طرفم زد وای خیلی بد جور درد داشت خودمو سفت کردم داد زد فریبا شل کن ببینم با دادی که سرم زد ناراحت شدمو شل کردم و بعد پنبه گذاشت و چهارمی رو زد واااای بدجوری درد داشت دیگه هرکاری بود کردم 😊جیغام کل خونه رو گرفته بود مامانمم چون میدونست فریما داره بهم امپول میزنه نیومد تو اتاق 😭و بالاخره امپولو دراوردجاشو پنبه گذاشت جیغم بیشتر رفت هوا چشام همه جارو سیاه میدید فریما برام یه سرم وصل کرد و از اتاق رفت بیرون منم خوابم برد بیدار که شدم دیدم فریما هم پیشم خوابیده. 😘😘بوسش کردم بیدار شد گفت خوبی گفتم اره گفت خدارو شکر. گفتم فریما باهات قهرم ا. 😒گفت بخدا این امپولا برا خودت بود من که نمیخواستم تو درد بکشی عزیز دلم. 😍خب فریبا باشه چیکار کنم که قبول کنی باهام اشتی کنی. منم گفتم که باید هفته بعد با دوستاش بریم بیرون اونم قبول کرد و هفته بعد رفتیم بیرون .جاتون خالی خیلییییی خوش گذشت. 😀😀😄😄 منم واقعا وقتی که بیدار شدم حالم خیلی بهتر شده بود ولی روز بعدش دوباره امپول خوردم.😭😭 که اگه دوست داشتین بگین براتون تعریف کنم و اگه هم نه که بگین تعریف نکنم .ببخشید اگه طولانیی بود اخه خواستم باجزییات تعریف کرده باشم. و ببخشید که چشمای نازتون خسته شد. ☺😊
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۶ ساعت 1:18 توسط
|