سلام خوبین؟

بریم سراغ اصل مطلب واسه اونایی که خاطره قبلیمو نخوندن من ۱۸ سالمه یه داداش دارم محمد پزشکه یه خواهرم دارم دانشجو دندون تو ایام عید ،یه روز خالم اینا اومدن خونمون به قصد شام. منم خوشحال که دخترخاله هام میان.یکی از دخترخاله هام قبل از اینکه بیان زنگ زد گفت محمد خونس گفتم آره هست چطور ‌؟گفت هیچی من نمیام.شک کردم که مریضه اما گفتم مرض که نداره بخاطر اون نیاد که البته داشت مرض سرماخوردگی. به مامانم گفتم شمیم گفت نمیاد. مامانم گف چرا؟ گفتم نمیدونم.خلاصه اینا اومدن خونمون شمیمم اومد. آخرین نفر اومد تو گفتم شما؟ گفت بروببینم بابا. اعصابش خط خطی بود گفتم زیاد نقاشی نکشم منو میخوره.رفتن لباسشونو عوض کنن برگشتن مامانم گفت شمیم، مهدیس گف نمیای!! یه نگاه عمیق بهم انداخت که ینی بعدا میکشمت بعد با ی قیافه حق به جانب گفت نه !!کی؟مهدیس ،چی گفتی به خاله؟ منم گفتم اااا خودت گفتی و.... نزدیک بود دعوامون بشه .آخرسرم مامانم منو با خاک یکسان کرد گفت مهدیس زیاد مسخره بازی در میاره.منم مظلوم شدم رفتم یه گوشه نشستم ساکت. تا اینکه اون یکی خالم اومدن . منم دوباره به حالت کارخانه برگشتم .صبا( دخترخاله دیگر) داشت با شمیم دست میداد گفت تو چرا اینقدر داغی. تو اون حالت همه سکوت بودن صداشم بلند بود.گفت هیچی‌ گرممه.(جون عمش) دیدین تو مهمونیا یه لحظه سکوت میشه بعد بعد از چن ثانیه یه نفر دوباره میحرفه خونه ماهم اینجوری شده بود یه لحظه بعد یه دفعه شمیم سرفه کرد. صدای سرفش قشنگ معلوم بود مریضه.بابام گفت خوبی؟ تا گفت خوبم همه زدیم زیر خنده صداش بم شده بود ناجووووور. لو رفت که مریضه. حالا هی سرفه میکرد قطع نمیشد که.خالم گفت سرماخورده؟ باباش گفت آره. منم یه لبخندای خبیث شیطانی میزدم که دارم برات. سرشام فقط سوپ خورد ماهم بهش میخندیدیم . بعد از شام یواشکی به مامان باباش میگفت بریممم؟ منم هی اذیت میکردم میگفتم کجا برید ؟ تازه شروعم نشده.مامانش گفت شمیم برو با محمد معاینت کنه. بغضش گرفته بود .منم دلم سوخت. محمد پاشد گفت آبجی پاشوبریم کاریت ندارم نترس. شیش تا رف روش که بهش گفت آبجی آخه تک بچه س. منم حرص میخوردم. پاشد رفت باهاش تو اتاق من ماهم اذیت میکردیم نوبتی میرفتیم تو اتاق امار میگرفتیم. آخرین بار من رفتم درو باز کردم باز نشد از اونور محمد گفت عزیزم در قفله. گفتم گوشیمو میخوام. بیشور از زیر در داد منم با عصبانیت گفتم مرررسی. رفتم پیش بچه ها گفتم شانس من در بسته بود. یهو شمیم اومد بیرون با گریه گفت مااماان یه چیزی بگو بهش! منم آمپول نمیزنم . خیلی باحال گفت بزرگترا سعی میکردن خودشون کنترل کنن .بچه ها هم میخندیدن ولی من نه احساسشو درک میکردم. محمد براش تو دفترچه من نوشته بود دارو ها رو. پسرخالم رفت بگیره .حالا این تو طول این مدت گریه میکرد منم دلداریش میدادم .میگفتم حالا عب نداره دیدی پنهون کاری آخر عاقبت نداره. چند بار بهت گفتم چوب خدا صدا نداره آه من گرفتت آمپول درد نداره اصن .الکی) محمد زد زیر خنده گفت حرفای منو به شمیم تحویل میدی. صبا گفت تو میخوای دلداری بدی بدتر آتیشش میکنی. گریش کم شد به من میگفت به محمد بگو کمش کنه. منم گفت دیگه شرمنده اولا تلافیه کارته دوما نباید به من بگی ثانیااون واسه منو کم نمیکنه واسه تو رو کم کنه.اینو گفتم گریش اوج گرفت دوباره . رفت پیش باباش.دیدم محمد داره میخنده گفتم کوفت جون مردمو اشکشو در آوردی میخندی؟ به توام میگن دکتر. گفت تو مگه میخوای بزنی؟ گفتم نه خیر من مدافع حقوق بشرم. پسرخالم گفت تو برو مدافع حقوق حیوانات شو که اینطوری جهانو به باد میدی. تازه فهمید چی گفته شمیم یه دونه با کوسن زد تو سرش دلم خنک شد زنگ درو زدن پسرخالم اومد .شمیم دوباره گریش اوج گرفت خالم اومد یه داد زد سرش که مگه تو بچه ای ؟ و اینا. محمد گفت چون میخوام کوفتش نشه امشب یدونشو امشب بزنه. خالم گفت نه محمد هر چقدر لازمه بزنه. منم گفتم محمد به حرف بزرگترت گوش کن هرچه قدر لازمه . خندیدیم شمیم هنوز داشت گریه میکرد در تعجب بودم این غدد اشکیش از کار نیفتاد؟ پسرخالم گفت اصن دفترچه مال هر کی باشه دارو هاهم مال اونه. محمد گف پیشنهاد خوبیه موافقی مهدیس ؟ گفتم دوکلام از مادر بزرگ عروس . میخوای برو دارو های قبلی رو هم دوباره بگیر همه رو باهم بزنم . یخورده گذشت مامانم شیرینی داد بخوره فشارش نیفته . بعد پنج مین شوهرخالم گفت محمد جان زحمتشو بکش. شمیم بغض کرده بود مثه این بچه ها. محمد آمپولا رو آورد جدا کرد . دوتا رو برداشت . رفت پنبه و الکل و اینا بیاره. به شمیمم گفت برو اتاق مهدیس. گفتم به نظرت اتاق من ساختمان پزشکانه ؟ اول معاینه بعد تزریقات پسفردا احتمالا اتاق عمل همه خندیدیم. گفتم بعدشم تو پیر شدی چشمات نمیبینه الکل میریزی رو پتوم من خفه میشم تا خوابم ببره. . گفت آمپول زیاده ها درخدمت باشیم گفتم چقدر بده آدم نقطه ضعفشو یکی بدونه. صبا شمیمو برد اتاق من .انگار واسه عمم حرف زدم.منم باهاشون رفتم شمیم با گریه خوابید .صبا آمادش کردمحمد سریع اومد پنبه رو باالکل آغشته کرد و پنبه زد و آمپولو فرو کرد شمیمم جیغ میزد گریه میکرد.میگفت بسه درش بیار مردم به خدا محمد گفت بیاکمرشو بگیر به صبا هم گفت پاشو بگیره منم هی باهاش حرف میزدم آروم شه ولی متاسفانه فقط گوش خودم کر شد. دیگه داشت از حال میفرست آخراش بود دیگه محمد درآورد. نزاشت نفس بکشه پنبه زد دومی رو زد اونم فقط جیغ میزد سفت میکرد. محمد دعواش کرد که الان رسوب میکنه شل کن ولی حرف گوش نداد و محمد در آورد. گفت شمیم ادامه بدی من هی میزنم در میارم تصمیم با خودته. خالم اومد تو محمد رفت یه سرنگ دیگه بیاره . خالم و منو صبا میگفتیم تحمل کنه تموم شه . محمد اومد یه لیوان آب آورد لباسشو درست کرد. تا اومد بشینه گفت آخ گفتم امشب رو باید رو به پلهو بخوابی آبشو خورد سریع در یک حرکت انتحاری محمد خوابوندش خالم لباسشو درس کرد بنده خدا خودش کپ کرد . محمد دوباره آمپولو آماده کرد پنبه کشید کفت یه نفس عمیق بکش سریع آمپولو فرو کرد دوباره حیغ و دادش شروع شد. ایندفه دیگه سفت نکرد و سریع آمپولشو زد . دیگع داشت غش میکرد .مامانم واسش کمپرس آورد. محمد اومد بره آقای الازایمر در الکلو باز گذاشته بود پاش خورد بهش ریخت رو لباس منم ریخت. داد زدم محمد سریع از جلو چشمام دور شو فرار کرد مثه جت . مامانم فرشو جمع مرد گفت محمد خودت میشوریش. منم خوابم میومد شمیمم خوابیده بود رو تخت من . بعد نیم ساعت رفتن. منم خودمو پرت کردم رو تخت دیدم باز داره بوی الکل میاد برسی کردم دیدم روی پتو و روتختیم هم خیسه بو کردم دیدم بله الکه دوتاشو برداشتم بردم تو پذیزایی پرت کردم رو صورت محمد گفتم اینارو هم باید بشوری در ضمن امشب من تو اتاقت میخوابم . رفتم تو اتاقش خوابیدم . صبح دیدم رو مبل خوابیده بدون پتو . دلم سوخت اما گفتم ولش کن از خواب بیدار شد کاشف به عمل اومد که سرماخورده. مرخصی گرفت نرفت بیمارستان، منم گفتم اه اون بدبخت گرفتت. دارو های شمیم جا مونده بود زنگ زدم بهشون گفتم شمیم گفت نابودشون کن . گفتم مامانم ناابودم میکنه البته یکی دارو هات مثه زهر ماره بوش کردم اگه دوس داشتی چون دلم برات میسوزه نابودش میکنم . واقعا همین کارو کردم ولی محمد موقع پس دادن فهمید و دوباره رفت خرید به محمدم گفتم دفعه آخرت باشه به کسی غیر منو محدثه میگی آبجیا. گفت اتفاقا میگم . گفتم چشمم روشن به پرستارااا

ببخشید زیاد شد با جزئیات گفتم جبران ماه خرداد که نیستم بشه . مرسی که خوندید.

خداحافظ