سلام ،من نیلوفر هستم و خودم و همسرم هردو پرستاریم  و البته مادرم هم پرستار بودن که باز نشسته شدن من الان سوپروایزرم ولی قبلا که تو اورژانس بودم به تعداد موی سرم  به دیگران آمپول زدم  . خاطره ای که میخوام تعریف کنم  درباره خونواده برادرمه  ، بردارم و همسرش هردو  دندانپزشک هستند و یه دختر ۷ ساله سفیدِنمکی  به اسم آنا  داره . یه شب من و همسرم شام خونه مامانم دعوت بودیم رفتیم اونجا و من دیدم همش مامانم داره با نگرانی به  یکی زنگ میزنه و انگار جواب نمیده مجددا تلاش می کنه . گفتم چیزی شده؟ گفت راستش از صبح به نیما و مائده (برادرم و خانومش) زنگ میزنم جواب نمیدن مطبم نرفتن  همین حین برادرم زنگ زد  مامان جواب داد و برادرم گفت هرسه تاییشون وحشتناک مریضن سرما خوردن و رفته بودن دکتر دارن میان خونه مامان که مامانم گفت میخواستم خودم بگم بیاید اینجا . خلاصه رسیدن خونه و  دیدم انا بغل داداشمه و یه نایلون بزرگ هم دستشه  و مائده اصلا از تب و لرز نمیتونست خوب راه  راه بره که سریع کمکش کردم رفت تو اتاق مامانم رو تخت دراز کشید و یه پتو انداختم روش ! داداشمم درحالیکه انا بغلش بود نشست رو مبل آنا وحشتناک قرمز بود از تب و سرفه می کرد داداشمم همینطور . مامانم گفت شما مگه نرفتید دکتر گفت چرا لطفا مامان سریع سرم و امپول مایده رو بزنید خیلی حالش بده تا نوبت به ما برسه ! تو نایلون بزرگه سه تا نایلون دیگه بود که هر سه پر امپول بود که داداشم گفت اون که سرم داره توش واسه مایدست بعد بهزاد (همسرم) آنارو از بغل نیما گرفت با خنده  گفت خودم داغونی که 😅  نیما خندید گفت من  مرد خونواده ام دیگه  اول خانوم بچه ها بعد خودم 😂

خلاصه مامانمم عینکشو گذاشته بود رو بینیش داشت داروهای مائده رو نگاه می کرد داداشم بلند شد رفت پیشش دوتا پنیسیلین با یه دیکلوفناک و یه سرم و یه نوروبیون جدا کرد داد مامان و خودش رفت پیش  مائده آنام اروم بغل بهزاد نشسته بود باهم اروم صحبت می کردن گفتم چی میگی به بچه یه چشمک به انا زد گفت رازه مگه نه ؟ انا سرتکون داد و یه سرفه وحشتناک کرد  گفتم اخ اخ  چه وضعیه سینت عمه !بهزاد گفت عب نداره الان امپولاشو میزنه زودی خوب میشه انا با بغض گفت نه نمیخوام خوب بشم . مامان   از تو کابینت پنبه الکل برداشت وبا داروها  گذ اشت تو سینی . نوروبیون و دیکلوفناک رم هم کشیده بود تو سرنگ و دوتاویال  پنیسیلین و سرنگ و اب مقطر دست نخورده  بود و سرم هم کنارش گفتم
اب مقطر پنی هارم می کشیدی تو سرنگ گفت بذار اول سرمش بره  فشارش بیاد بالا بعدش  خواستم امپول بزنم اماده می کنم .  مامان سینی رو برد تو اتاق

و بعد منو صدا کرد گفت نیلو جان  یه لیوان اب  میاری واسه مایده ؟؟ یه لیوان اب بردم تو اتاق اصلا حالش خوب نبود  داداشم کمکش کرد بلند شد نشست اب رو داداشم داد بهش و یکم خورد و مامان گفت  برعکس بخواب  دیکلوفناک رو بزنم  اروم میشی الان ! داداشم زیپ و کمربندش رو باز کرد و کمک کرد برگرده و یکم شلوارش رو داد پایین  مامان شلوارش بیشتر کشید پایین و لباس زیرش رو هم داد پایین و پنبه کشید و گفت دختری میسوزه یه ذره تند تند  نفس بکش و یه بسم الله گفت و سوزنو فرو کرد که یه ذره  خودشو جم کرد که مامان گفت سفت نکن دیگه  و پمپ کرو و کشید بیرون و پنبه رو اروم نگه داشت جاش و گفت ببخشید دیگه  زنداداشمم با صدای اروم و گرفتش گفت این چه حرفیه و مامان لباس زیرش رو داد بالا و  در سرنگ و گذاشت و اون سمت رو داد پایین و پنبه کشید و گفت هروقت درد کرد بگو باشه؟ ارم گفت چشم و مامان پنبه کشید و با یهدبسم الله فرو کرد و اروم تزریق کرد و مائده هم اصلا صداش در نیومد و مامان سیسی اخر گفت چه تحملی داری من خودم طاقت نمیارم و کشید بیرون معلوم بود درد داره و مامان چند لحظه پنبه رو اروم نگه داشت و پنبه رو برداشت جاشو نگاه کرد و دوبار اروم پنبه کشید و لباس زیرش رو داد بالا و نیمام یکم اروم مالید جاشو و لباسشو مرتب کرد و کمک کرد که برگرده به پهلو  و مامان سرمشم وصل کرد . و مامان سرمشم وصل کرد . و یکم ما نشستیم کنارش و داداشمم دراز کشید رو تخت کنار مائده،مایده بهش گفت بچه کو گفت پیش بهزاده ! حالاچجوری به اون امپول بزنیم ؟اصلا دلم نمیاد .مامانم گفت باید تست کنه؟ نیما گفت نه  ولی من خودم باید تست کنم  اینو گفت و بلند شد مامانم گفت چی شد گفت برم سراغ بچم خیلی تب داشت بهش شربت دادیم برم ببینم تبش اومد پایین یا نه مایده هم چشاش بسته بود ولی خواب نبود  به مامان گفتم بیا مام بریم بیرون  یه ذره استراحت کنه  بنده خدا . مایده چشاشو باز کرد گفت حواستون به انا باشه مامانم گفت معلومه که هست گفتم تو نگران نباش خودت استراحت کن فقط زود خوب بشی  !

رفتیم بیرون دیدم داداشم نشسته رو کاناپه  آنا  اناهم سرش رو گذاشته رو پای نیما  و دراز کشیده داره با بغض غر میزنه  بهزادم تو اشپز خونه بود  داداشم دست کشید سر آنا گفت دخترم  فعلا عمو میخواد به من امپول بزنه  فعلا غر نزن دیگه ببین باباهم حالش خوب نیس  اصلا ! انارو بغل کردم و نازش کردم و بهزاد اومد پنی رو واسه نیما تست کرد و  یه چشمک به آنا زد و خندید بهش آنام سرش رو چسبوند به سینه من  . بهزاد دست برد تو نایلون گفت نیما کدوما رو اماده کنم ؟ گفت یه سیسی دگزا بکش و یه پنی  . آنا هم که فک می کرد واسه نیماس آمپولا  اروم تو بغل من نشسته بود . بهزاد یه سیسی دگزا کشید و  آب مقطرم کشید تو سرنگ و  فرو کرد تو ویال ولی خالیش نکرد گفت اینم ازین ! در حالیکه داشت پنبه الکلی می کرد به من و مامان یه چشمک زد مامانمم اومد سمت ما خواست انارو از بغلم بگیره دست کشید موهاش گفت عمو بهزاد ببین دخترم چه شجاعه الان خودش میاد امپولشو بزنی انا با بغضگفت نمیخوام نه نه نمیخوام و فرار کرد رفت تو اتاق بغل مائده رو تخت خودشو محکم چسبونده بود به مائده و پتورم کشیده بود رو سرش ماهم همه رفتیم تو اتاق که زنداداشم اشاره داد برید بیرون تا راضیش کنم ما اومدیم بیرون ولی صدای زنداداشم میومد که داشت می گفت انا جان بیا بیرون از زیر پتو ببین همه رفتن بیرون ، گفت به شرطی که امپول نزنن گفت شما بیا بیرون ببین مامانو بعد گفت انا ببین اگه الان امپول نزنی مثل مامان میشی نگاه کن دوتا امپول درد دار زدم سرمم زدم تازه باید دوتا دیگه هم بعدش بزنم حالا ببین خوبه الان دوتا امپول کوچولو بزنی یا مثل من بشی؟ آنا گفت مامان درد داره اخه من میترسم دوس ندارم مائده گفت انا جان ببین میدونم درد داره ولی الان اگه نذاری بزنه امپولاتو بعدن باید درد بیشتری تحمل کنی بابغض انا گفت اخه مامان ... مایده گفت دیگه اخه نداره تو بغل خودم بخواب باباهم میاد پیشمون دردشو کمتر میفهمی خب ؟ بعد صدا کرد بابای انا میای پیشش؟ داداشمم رفت تو اتاق و مائده گفت آنا میخواد امپولشو بزنه عمو بهزادو صدا کن که من و مامان و بهزاد رفتیم تو اتاق
مائده اون دستش رو که سرم نداشد گذاشته بود انا سرش رو بذاره روش و دستش و رو خم کرده بود و سر انارو گرفته بود و داداشمم نشسته بود لبه تخت دستش رو کمر انا بود بهزادم رفت جلو و دگزارو برداشت و به من گفت پنی رو اماده کن و شلوارشو از یه طرف نیما داد پایین که انا گفت اووی همه خندیدیم بهزاد گفت نزدم که هنوز و پنبه کشید و انا اروم بغش ترکید و با گریه ملایم گفت اوییی و بهزاد گفت انا چجوری سرفه می کنی ؟ انا سرفه کرد و بهزاد سریع زد و انا بلند گفت اوووخ و بهزاد کشید بیرون و جاشو ماساژ داد داداشم و مائده گفتن دیدی تموم شد ! داداشم سمت دیگه شلوارشو کشید پایین و من پنی رو دادم به بهزاد و و بهزاد گفت انا سرفه کنی اینم تمومه! سرفه کن عمو تا سرفه کرد فرو کرد و شروع به تزریق که کرد انا زد زیر گریه و زنداداشم چشاشو محکم فشار داد به هم و از چشاش اشک میومد هی می گفت بمیرم مامان بمیرم جانم و وسطاش انا گفت عمووووو توروخدا بابا بگو بسه بابا جون توروخدا داداشمم هی نازش میداد وبالاخره کشید بیرون و پنبه که ‌ولی انا نمی خواست جدا بشه از مامانش داداشمم پتورو کشید روش و گفت عب نداره انا بابایی دوست داری پیش مامان باش و اومد بیرون نشست رو مبل یه اخ غلیظ گفت .گفت خودم دارم میمیرمم یه نگاه به دستش کرد گفت بهزاد حساسیت ندارم بیا امپولای منم بزن دارم می میرم پاشدن رفتن تو اونیکی اتاق و همین حین بابام اومد گفت چ خبره این بچه چرا گریه می کرد مام ماجرا رو گفتیم و بابام در زد و رفت انارو از مائده جدا کرد و کلی نازش داد و به منم گفت بیا سرم این بندا خدارو بکش . منم رفتم سرم مایده رو کشیدم و گفتم چیزی میخوری؟گفت نه گفتم دوتا پنی داریا حالت بد میشه گفت بزن امپولارو بعدش میخورم بابامم گفت ما میریم بیرون شما راحت باشید و دوتا پنیسیلین هم بهش زدم که سر یک و دویسه یه ای اروم گفت فقط خیلی صبوره واقعا !
بعدش داداشم اومد تواتاق گفت بهتری عزیزم ؟ مایده گفت خودت چی ؟ تو که بنده خدا از هممون بدتری !داداشم گفت تو خوب باش فقط حال تو مهم تره بعد یه نگاه به من کردبا خنده گفت روتو کن اونور و مایده رو ماچ کرد منم خندیدم گفتم میرم بیرون راحت باشید .