خاطره f.s
درحالیكه حرف زدن عادی بنده ام با ایما و اشاره است موقع تایپ این خاطره حس كردم اینجا خیلی پرحرفی می كنم امیدوارم خاطراتم خستتون نكرده باشه ....
یه روز زیبای زمستونی بود كه از مدرسه با سرویس برگشتم خونه. اون موقع من دوم دبستان بودمو امیراینا دانشجو بودن هنوز. زنگ درو زدم كه هیچ كس درو باز نكرد. چند بار دیگه ام زنگ زدم كه بازم كسی جواب نداد. كلیدمو تو خونه جا گذاشته بودم. ناچارا منتظر موندم تا امیرحسین یا امیر علی از دانشگاه بیان. حدود نیم ساعت دم خونه وایسادم تا امیرعلی اومد. منو كه دید گفت عه تو چرا اینجا وایسادی؟! شروع كردم غرغر كردن كه من نیم ساعته اینجام خسته شدم سردم شد و...در حین اینكه داشتم غر می زدم امیر درو باز كرد رفتیم تو. نزدیك پله ها كه رسیدیم وایسادم. امیر گفت بیا دیگه. پامو كوبیدم زمین گفتم من خستم حال ندارم اینهمه پله رو بیام بالا بغلم كن. خندید. كیفمو گرفت بغلم كرد. بوسم كرد گفت دیگه چی ؟! دستمو حلقه كردم دور گردنش گفتم هیچی. گفت مدرسه خوش گذشت؟! گفتم اوهووم ولی فردا امتحان نقاشی دارم استرس دارم. خندید چیزی نگفت. از ترس اینكه نیوفتم محكمتر چسبیدم بهش. طبقه سوم بودیم كه امیرعلی گفت خستگیت در نرفت؟! گفتم نه هنوز خیلی خستم الان مثلا من راپونزلم توام شركی. بلند خندید. بازوم كه نزدیك دهنش بودو گاز گرفت گفت نه من گرگ تو شنگول منگولم الان یه لقمه چپت می كنم. خندیدم. رسیدیم دمه خونه گفت بیا پایین درو باز كنم. نفس نفس می زد !! با اكراه اومدم پایین. درو باز كرد كمك كرد كتونیامو دربیارم. رفتیم تو. مقنعه امو از سرم درآوردم پرت كردم رو مبل. تلویزیونو روشن كردم گفتم اه رنگین كمان تموم شد ندیدم. امیر گفت چه فاجعه ای!! در خونه باز شد ثریا جون (پرستارم) اومد تو. دستش پر از خرید بود. امیرعلی خریدارو گرفت از دستش. ثریا جون گفت تو كی اومدی؟!خیلی منتظر شدی؟! گفتم اووهوم كلی وایسادم. ثریا جون درحالیكه دكمه های مانتومو باز میكرد گفت الهی بمیرم بجاش واست ماكارونی درست كردم كه دوست داری. از خوشحالی اشك تو چشمام جمع شد .دستامو شستم با امیر علی نهار خوردیم. بعد از نهار باز رفتم سر تلویزیون .ثریا جون در حین اینكه داشت مانتو مقنعه مو كه بصورت انفجاری رو مبلا پخش كرده بودمو برمی داشت گفت مشق نداری؟! رفتم سر كیفم. یكی از تفاوتای ما با دهه های هشتاد و نود اینه كه ما اون زمان یه درسی داشتیم به نام هدیه های آسمانی كه البته بیشتر عذاب آسمانی بود تا هدیه. لامصب هیچ محتوایی نداشت فقط رنگ امیزی بود. مداد رنگیامو آوردم شروع كردم رنگ كردن. همونجا روی كتابام خوابم برد كه با صدای بابا و امیر حسین بیدار شدم. تو آشپزخونه داشتن نهار میخوردن. خوابالو بلند شدم رفتم تو آشپزخونه سلام كردم. بابا گفت سلام به دست روی نشسته ات چه وقته خوابه الان؟! گفتم خسته بودم. بابا گفت نهار خوردی؟! سرمو به نشونه ی نه تكون دادم گفتم منتظر بودم با شما بخورم بابا بغلم كرد نشوندم رو پای خودش گفت دستت درد نكنه. از بشقاب خودش شروع كرد بهم غذا دادن كه ثریا جون از اتاقم اومد بیرون گفت عه تو كه الان نهار خوردی. دلت درد می گیره ها؟! با انگشتم یكی از ماكارونیا رو برداشتم گفتم ماكارونی دوست دارم خوب. بابا و امیر حسین به اینهمه شكموییم خندیدن . سه چهارتا قاشق غذا خوردم رفتم سر درسم باز. از یك تا صد باید عدد نویسی می كردیم شروع كردم نوشتن تا مامان اومد. مامان كه اومد همه كتاب دفترامو جمع كردم. . داشتیم میوه میخوردیم كه از تو اتاق امیر اینا صدای فیلم اومد. رفتم توی اتاقشون منم فیلم ببینم كه امیرحسین فیلم رو استپ كرد گفت به درد سن تو نمی خوره (یه وقتایی كه اینجوری ادای بزرگترا رو برام درمیارن دلم میخواد خواهر دوتا تریكودینا بودم جای اینا) گفتم من خیلیم بزرگم الان میتونم از یك تا هزار بشمرم اون زمان تا هزار شمردن نقش انتگرال گرفتن الانو برام داشت . امیر حسین خندید گفت آفرین ولی هروقت تونستی تا یه میلیون بشمری با هم این فیلم رو می بینیم. هر چقد اصرار كردم نذاشتن. با قهر از اتاقشون اومدم بیرون به بابا گفتم. بابا گفت ولشون كن اون دوتا رو بیا باهم پلی استیشن بازی كنیم. سه دست با بابا بازی كردم كه هر سه دستو من بردم. بعد از بازی مامان بابا رفتن بخوابن. ثریا جون بهم گفت دیره توام حاضر شو بری بخوابی تازه همون موقع بود كه یادم افتاد تمرین جمله سازی دارم . به نظرم ابن حجم از تكالیف اصلا عادلانه نبود. دفتر مشقمو آوردم شروع كردم نوشتن. ثریا جونم داشت كتاب میخوند. امیرعلی از اتاق اومد بیرون. آروم گفت تو چرا هنوز بیداری جوجه؟! گفتم مشقام مونده. نشست كنارم گفت چی كار می كردی از صبح تا حالا. گفتم بازم مشق داشتم. میشه تو اینا رو بنویسی من برم بخوابم خیلی خوابم میاد .امیرعلی خندید گفت خط من شبیه توعه آخه؟! خیلی حق به جانب گفتم نخیر دست خط من قشنگ تره. بینیمو كشید گفت اون كه صد البته .ثریا جون گفت آیلین زودتر بنویس دیروقته. امیرعلی جمله ها رو بهم میگفت من می نوشتم. ساعت ده و نیم شب بالاخره موفق به خوابیدن شدم. صبح كه با صدای ثریا جون از خواب بیدار شدم همه جا روشن بود معلوم بود از وقت عادی دیرتره. ثریا جون گفت پاشو خواب موندیم. گفتم مدرسه ام؟! ثریا جون گفت بلند شو خودم ببرمت. از اونجایی كه از همون زمان به شدت طالب علم بودم گفتم میشه نرم؟! ثریا جون زنگ به بابا اجازه بگیره كه نرم. كه بابا گفت ابدا...حتما باید بره مدرسه. نمی فهمم مگه كل بار علمی دوم دبستان چقدره كه بابا انقدر به حضور مسمتر من تو كلاسا اصرار داشت. لباس پوشیدم ثریا جون برام صبحونه درست كرده بود نشوندم رو اپن گفت تا من برنامتو جمع می كنم صبحونتو بخور . فقط یه خورده چایی خوردم. ثریا جون درحالیكه داشت به آژانسای مختلف زنگ می زد كه ماشین پیدا كنه موهای منم می بافت. ماشین پیدا نكرد. مقنعمو داد دستم گفت بپوش بریم دربست بگیریم. هوا بارونی بودو طبق یه قانون نانوشته كه تو روزای بارونی تمام وسایل نقلیه غیب میشن هیچ تاكسی نبود . تا مدرسه پیاده رفتیم. مدرسه كه رسیدم از جورابامم آب می چكید. زنگ تفریح با دوتا از دوستام گرگم به هوا بازی كردیم. دستت كه از دیوار جدا میشد به بینیمو كشید گفت اون كه صد البته .ثریا جون گفت آیلین زودتر بنویس دیروقته. امیرعلی جمله ها رو بهم میگفت من می نوشتم. ساعت ده و نیم شب بالاخره موفق به خوابیدن شدم. صبح كه با صدای ثریا جون از خواب بیدار شدم همه جا روشن بود معلوم بود از وقت عادی دیرتره. ثریا جون گفت پاشو خواب موندیم. گفتم مدرسه ام؟! ثریا جون گفت بلند شو خودم ببرمت. از اونجایی كه از همون زمان به شدت طالب علم بودم گفتم میشه نرم؟! ثریا جون زنگ به بابا اجازه بگیره كه نرم. كه بابا گفت ابدا...حتما باید بره مدرسه. نمی فهمم مگه كل بار علمی دوم دبستان چقدره كه بابا انقدر به حضور مسمتر من تو كلاسا اصرار داشت. لباس پوشیدم ثریا جون برام صبحونه درست كرده بود نشوندم رو اپن گفت تا من برنامتو جمع می كنم صبحونتو بخور . فقط یه خورده چایی خوردم. ثریا جون درحالیكه داشت به آژانسای مختلف زنگ می زد كه ماشین پیدا كنه موهای منم می بافت. ماشین پیدا نكرد. مقنعمو داد دستم گفت بپوش بریم دربست بگیریم. هوا بارونی بودو طبق یه قانون نانوشته كه تو روزای بارونی تمام وسایل نقلیه غیب میشن هیچ تاكسی نبود . تا مدرسه پیاده رفتیم. مدرسه كه رسیدم از جورابامم آب می چكید. زنگ تفریح با دوتا از دوستام گرگم به هوا بازی كردیم. دستت كه از دیوار جدا میشد به قصد كشت می ریختن سرت. ناظممون دعوامون كرد كه می خوریم زمین . مدرسه كه تعطیل شده بود هنوز لباسام خیس بود. با سرویس برگشتم خونه كه خدا رو شكر امیرحسین قبل از من خونه بود. سلام كردم. جوابمو داد خندید گفت تو چرا انقد قرمز شدی؟! گفتم سردمه یخ زدم از صبح. دم در وایساده بودم هنوز. گفت بیا تو دیگه. كتونیامو نشونش دادم گفتم بندشو باز كن. خم شد بند كتونیامو باز كرد گفت بزرگ شدی دیگه ها... باید خودت بتونی بند كتونیاتو باز و بسته كنی . جوابشو ندادم. اومدم تو چسبیدم به شوفاژ. از سرما آبریزش بینی گرفته بودم. امیر حسین گفت ثریا جون فسنجون درست كرده میخوری؟! فسنجون همیشه یكی از منفور ترین غذاها زندگیم بوده. سرمو به نشونه ی نه تكون دادم رفتم بخوابم كه امیر گفت اگه موهات خیسه اول سشوار بكش بعد بخواب سرما میخوری. بی توجه به حرفش رفتم زیر پتو گفتم سرما نمی خورم تكونم داد گفت پاشو من موهاتو خشك كنم پاشو سرما میخوریا . به حرفش گوش نكردم .تا ساعت نه بی وقفه خوابیدم. كه مامان از خواب بیدارم كرد. تا حالا اونقدر نخوابیده بودم. از اتاقم اومدم بیرون همه خونه بودن. سلام كردم دوباره رو یكی از مبلا دراز كشیدم. بی حال بودم. گوشام كیپ شده بود. امیرحسین گفت تو چرا میخوابی انقدر؟! بیحوصله نگاش كردم گفتم خسته ام خوب. فرداش پنجشنبه بود باید بازم میرفتم مدرسه. به بابا گفتم میشه فردا نرم؟!بابا خیلی جدی گفت مدرسه از شنبه تا پنجشنبه بازه همه ام میرن من نمی فهمم تو چرا انقد سر مدرسه رفتن چونه می زنی دختر من؟! گفتم آخه فردا فقط قرآن و ورزش داریم بابا گفت اگر لازم نبود برین تعطیلتون می كردن .یه خورده غرغر كردم كه تاثیری نداشت. مامان شامو كشید .اصلا میل به غذا خوردن نداشتم. یكم ته گلوم میسوخت. به زور چند تا قاشق غذا خوردم دوباره خوابیدم. صبح كه ثریا جون واسه مدرسه بیدارم كرد حاضر بودم بمیرم ولی مدرسه نرم. ثریا جون خواست لباسامو عوض كنه كه گفت عه تو چرا انقد داغی؟! تب داری فكركنم جواب ندادم گفت نمی خواد بری مدرسه بمون ببرمت دكتر با این حرفش كلا تغییر نظر دادم گفتم نه حتما میخوام برم مدرسه ثریا جون گفت نمیشه بابات بفهمه مریض بودی رفتی مدرسه دعوامون می كنه گفتم نمی كنه میخوام برم مدرسه. آخر سر انقدر اصرار كردم كه ثریا جون فرستادم مدرسه. یه زنگ قرآن داشتیمو دو زنگ ورزش. اصلا حال ورزش كردن نداشتم .گلوم درد می كرد. همش گر گرفته بودم. به بدبختی مدرسه رو تحمل كردم تا رفتم خونه. ثریا جون پنج شنبه جمعه ها رو می رفت خونه خودشون . تا بعد از ظهر كه امیر اینا از دانشگاه بیان تنها بودم. تا شب خوابیدم. مامان بابا اونشب نمیومدن خونه. روی كاناپمون دراز كشیده بودم چرت می زدم كه امیرعلی اومد منو كه تو حالت دید خندید گفت تو چرا انقد میخوابی این دو روزه؟! گفتم خسته می شم خوب. شونه هامو ماساژ داد گفت خسته نباشی ولی فكر نكنم یه مدرسه رفتن انقد آدمو خسته بكنه ها .چیزی نگفتم یكم در مورد مدرسه ام باهام حرف زد كه حال نداشتم جوابشو بدم تب داشتم گلومم خیلی درد می كرد. شب واسه شام پیتزا سفارش دادن كه به زور یه تیكه خوردم.امیر حسین گفت تو كه پیتزا دوست داشتی نمی خوری چرا؟! ترجیح دادم گلودردم بین خودمو گلبولای سفیدم بمونه. چیزی نگفتم دستشو گذاشت رو پیشونیم گفت تب داری؟! خیلی بی حال بودم. دستشو پس زدم گفتم نه ولم كن. بی توجه به حرفم با تب سنج تبمو گرفت گفت تبت بالاست پاشو بریم بیمارستان. قبول نكردم. هر كاریم كردن راضی نشدم برم دكتر . باز خوابیدم. صبح بود كه بابا اومد خونه. امیر حسین واسه صبحونه بیدارم كرد .امیرعلی خونه نبود. صورتمو شستم رفتم سر میز كه بابا بغلم كرد. بغل كردن یه دكتر وقتی مریضی مثل بغل كردن بمب ساعتی میمونه. بابا گفت تو چرا انقد داغی؟! گفتم زیر پتو بودم چون. بابا نبضمو گرفت گفت تب داری!! با ته قاشق چایی خوری گلومو معاینه كرد كه اخماش رفت تو هم. به امیر گفت كیفشو بیاره. از بغل بابا اومدم پایین گفتم ولم كنین میخوام صبحونه بخورم. بابا چیزی نگفت صبر كرد صبحونه خوردنم تموم شه. بعد از صبحونه رفتم تو تختم باز. از ترس اینكه بابا نخواد معاینه ام كنه رفتم زیر پتو. بابا اومد تو اتاقم گفت عه دیدی چی شد میخواستم معاینه اش كنما رفته زیر پتو نمیشه. خنده ام گرفت بابا پتو رو زد كنار دقیق معاینه ام كرد. شروع كرد به نسخه نوشتن كه گفتم آمپول میدی؟! گفت دوتا كوچولو گفتم من آمپول نمی زنم. بابا بی توجه به حرفم نسخه رو نوشت داد امیر حسین. قبل اینكه امیر بخواد بره نسخه رو بگیره باز به بابا گفتم من آمپول نمی زنم بابا گفت چرا تو دختر بزرگ و خانمی شدی آمپولم میزنی پامو كوبیدم زمین گفتم نمی زنم. امیر حسین رفت نسخه رو بگیره. تا بخواد بیاد گریه كردم كه آمپول نمی زنم. بابا اصلا قبول نمی كرد. امیر كه اومد جای دوتا سرنگ سه تا سرنگ تو كیسه بود. به بابا گفتم من یدونشم نمی زنم. بابا جواب نداد رفت سر كیسه داروها. یكی از سرنگا رو برداشت. سرنگش خیلی كوچولو و نازك بود یكم از پنی سیلین رو كشید توش گفت آستینیو بزن بالا. تكون نخوردم. امیر خواست آستینمو بده بالا كه مقاومت كردم. بابا گفت اینكه درد نداره میخوام تست كنم ببینم حساسیت داری یا نه؟!گفتم وقتی نمیخوام بزنم واسه چی تست كنید؟! امیرحسین آستینمو داد بالا گفت تست كنیم شاید حساسیت داشتی نخواستی بزنی اصلا .تقریبا گوشام دراز شد. بابا رو ساعدم تست كرد كه خیلیییییی سوخت خواستم دستمو بكشم كنار امیر محكم دستمو گرفت. خیلی زود تموم شد. بابا نیدلو كه كشید بیرون گفتم با همین خوب میشم دیگه بقیه اشو نمی زنم بابا یه آمپول دیگه رو آماده كرد. بلند شدم رفتم تو اتاقم. امیرحسین اومد تو اتاقم گفت اذیت نكن دیگه یه آمپوله كوچوله عه گفتم نمی زنم من خیلی كوچولوام نباید آمپول بزنم .امیر بغلم كرد بردم سمت حال گفت تو كه بزرگ شده بودی بلد بودی تا هزار بشمری گفتم هروقت تونستم تا یه میلیون بشمرم می زنم .آمپوله آماده بود امیر گذاشتتم رو كاناپه كه باز بلند شدم. بابا گرفتم گفت اصلا درد نداره بخواب. نخوابیدم. امیر و بابا به زور خوابوندنم. بابا تب بر رو زد كه خون گریه كردم. بعد آمپوله بابا لباسمو درست كرد بغلم كرد گفت تموم شد دیگه گریه نكن. هنوز پنی سیلینه مونده بود. انقدر گریه كردم تا بابا راضی شد پنی سیلین رو نزنم. شب خونه مامانی و آقاجونم دعوت بودیم. با بابا و امیر حسین قهر كرده بودم هرچقدر تو ماشین باهام حرف زدن جوابشونو ندادم . خونه مامانی اینا كه رسیدیم مامان و امیر علی ام اونجا بود . رفتم بغل مامان. مامانی داشت میگفت یكی از دوستاش اسم نوه اشو گذاشته ژینو .حرف رفت سمته حكمت اسم امیرحسینو امیر علی .منم خیلی صادقانه گفتم میخوام اسم بچممو بذارم امیر كامران تا به اسم داییاشم بیاد. همشون خندیدن. مامانی بوسم كرد گفت كی میشه من بچه های شما رو ببینم. یكم كه گذشت آقاجون گفت تو چرا انقد بی حالی بابا جان؟! گفتم آمپول زدم بابا گفت عه تو كی آمپول زدی؟! تعجب كردم گفتم همین عصر امیرحسین گفت تب داری فك كنم...چشمام از تعجب گشاد شد گفتم من عصر آمپول زدم امیرعلی گفت مثه اونروز كه منتظر بابا و امیرحسین موندی واسه نهار؟! پامو كوبیدم زمین گفتم ولی من آمپول زدم. بابا موهامو از تو صورتم زد كنار گفت آفرین كی زد واست اونوقت؟! مونده بودم من سلامتی عقلیمو از دست دادم یا بابا اینا آلزایمر گرفتن . امیرحسین غیب شده بود. به آقاجون گفتم من آمپول زدم آقاجون بوسم كرد گفت واقعا؟! سرمو تكون دادم. گفت ببینم جاشو. رومبل دراز كشیدم آقاجون جای آمپول رو دید گفت آفرین این یكی رم بزنیم كه خوبه خوب شی. اولش منظور آقاجونو نفهمیدم تا اینكه آقاجون پنبه كشید جیغ كشیدم خواستم بلند شم كه بابا كمرمو گرفت. انقد گریه كردمو جیغ كشیدم كه نفسم رفت. انتظار چنین نامردی رو نداشتم . مامانی واسم آب آورد. نیم ساعت تمام بلند بلند گریه كردم. هرچقد باهام حرف زدن آروم نشدم. امیر حسین گفت تو چرا گریه می كنی دهنتو قد نهنگ باز می كنی؟! خواست بغلم كنه كه جیغ كشیدم بهم دست نزن باهمتون قهرم. هر كاریم كردن آروم نشدم. آخر سر آقاجون گفت همسایمون دوتا خرگوش داره میخوای بریم ببینیش. با این حرفش خیلی سریع گریه ام بند اومد . اومد دستمو بگیره بریم كه بریم كه گفتم پام درد می كنه بغلم كن. مامان گفت عه زشته آیلین بلند شو آقاجون بغلم كرد گفت اشكال نداره. رفتیم خونه همسایشون. باوجود اینكه الان ازماهی قرمزم می ترسم ولی اونموقع خیلی ذوق كردم. فرداشم بابا بهم گواهی داد نرفتم مدرسه ولی فكر كنم تا عمردارم این نامردی رو فراموش نكنم.
پ.ن 1 فك كنم تو خاطره نوشتن وسواس گرفتم سه بار خاطره تایپ كردم تا اینو انتخاب كردم
پ. ن 2 شما تدبیر خاصی واسه آشتی كردن با یه آدم غد و لجباز و اعصاب خورد كن كه از قضا برادرمم هست ندارین دیگه خسته شدم
یه روز زیبای زمستونی بود كه از مدرسه با سرویس برگشتم خونه. اون موقع من دوم دبستان بودمو امیراینا دانشجو بودن هنوز. زنگ درو زدم كه هیچ كس درو باز نكرد. چند بار دیگه ام زنگ زدم كه بازم كسی جواب نداد. كلیدمو تو خونه جا گذاشته بودم. ناچارا منتظر موندم تا امیرحسین یا امیر علی از دانشگاه بیان. حدود نیم ساعت دم خونه وایسادم تا امیرعلی اومد. منو كه دید گفت عه تو چرا اینجا وایسادی؟! شروع كردم غرغر كردن كه من نیم ساعته اینجام خسته شدم سردم شد و...در حین اینكه داشتم غر می زدم امیر درو باز كرد رفتیم تو. نزدیك پله ها كه رسیدیم وایسادم. امیر گفت بیا دیگه. پامو كوبیدم زمین گفتم من خستم حال ندارم اینهمه پله رو بیام بالا بغلم كن. خندید. كیفمو گرفت بغلم كرد. بوسم كرد گفت دیگه چی ؟! دستمو حلقه كردم دور گردنش گفتم هیچی. گفت مدرسه خوش گذشت؟! گفتم اوهووم ولی فردا امتحان نقاشی دارم استرس دارم. خندید چیزی نگفت. از ترس اینكه نیوفتم محكمتر چسبیدم بهش. طبقه سوم بودیم كه امیرعلی گفت خستگیت در نرفت؟! گفتم نه هنوز خیلی خستم الان مثلا من راپونزلم توام شركی. بلند خندید. بازوم كه نزدیك دهنش بودو گاز گرفت گفت نه من گرگ تو شنگول منگولم الان یه لقمه چپت می كنم. خندیدم. رسیدیم دمه خونه گفت بیا پایین درو باز كنم. نفس نفس می زد !! با اكراه اومدم پایین. درو باز كرد كمك كرد كتونیامو دربیارم. رفتیم تو. مقنعه امو از سرم درآوردم پرت كردم رو مبل. تلویزیونو روشن كردم گفتم اه رنگین كمان تموم شد ندیدم. امیر گفت چه فاجعه ای!! در خونه باز شد ثریا جون (پرستارم) اومد تو. دستش پر از خرید بود. امیرعلی خریدارو گرفت از دستش. ثریا جون گفت تو كی اومدی؟!خیلی منتظر شدی؟! گفتم اووهوم كلی وایسادم. ثریا جون درحالیكه دكمه های مانتومو باز میكرد گفت الهی بمیرم بجاش واست ماكارونی درست كردم كه دوست داری. از خوشحالی اشك تو چشمام جمع شد .دستامو شستم با امیر علی نهار خوردیم. بعد از نهار باز رفتم سر تلویزیون .ثریا جون در حین اینكه داشت مانتو مقنعه مو كه بصورت انفجاری رو مبلا پخش كرده بودمو برمی داشت گفت مشق نداری؟! رفتم سر كیفم. یكی از تفاوتای ما با دهه های هشتاد و نود اینه كه ما اون زمان یه درسی داشتیم به نام هدیه های آسمانی كه البته بیشتر عذاب آسمانی بود تا هدیه. لامصب هیچ محتوایی نداشت فقط رنگ امیزی بود. مداد رنگیامو آوردم شروع كردم رنگ كردن. همونجا روی كتابام خوابم برد كه با صدای بابا و امیر حسین بیدار شدم. تو آشپزخونه داشتن نهار میخوردن. خوابالو بلند شدم رفتم تو آشپزخونه سلام كردم. بابا گفت سلام به دست روی نشسته ات چه وقته خوابه الان؟! گفتم خسته بودم. بابا گفت نهار خوردی؟! سرمو به نشونه ی نه تكون دادم گفتم منتظر بودم با شما بخورم بابا بغلم كرد نشوندم رو پای خودش گفت دستت درد نكنه. از بشقاب خودش شروع كرد بهم غذا دادن كه ثریا جون از اتاقم اومد بیرون گفت عه تو كه الان نهار خوردی. دلت درد می گیره ها؟! با انگشتم یكی از ماكارونیا رو برداشتم گفتم ماكارونی دوست دارم خوب. بابا و امیر حسین به اینهمه شكموییم خندیدن . سه چهارتا قاشق غذا خوردم رفتم سر درسم باز. از یك تا صد باید عدد نویسی می كردیم شروع كردم نوشتن تا مامان اومد. مامان كه اومد همه كتاب دفترامو جمع كردم. . داشتیم میوه میخوردیم كه از تو اتاق امیر اینا صدای فیلم اومد. رفتم توی اتاقشون منم فیلم ببینم كه امیرحسین فیلم رو استپ كرد گفت به درد سن تو نمی خوره (یه وقتایی كه اینجوری ادای بزرگترا رو برام درمیارن دلم میخواد خواهر دوتا تریكودینا بودم جای اینا) گفتم من خیلیم بزرگم الان میتونم از یك تا هزار بشمرم اون زمان تا هزار شمردن نقش انتگرال گرفتن الانو برام داشت . امیر حسین خندید گفت آفرین ولی هروقت تونستی تا یه میلیون بشمری با هم این فیلم رو می بینیم. هر چقد اصرار كردم نذاشتن. با قهر از اتاقشون اومدم بیرون به بابا گفتم. بابا گفت ولشون كن اون دوتا رو بیا باهم پلی استیشن بازی كنیم. سه دست با بابا بازی كردم كه هر سه دستو من بردم. بعد از بازی مامان بابا رفتن بخوابن. ثریا جون بهم گفت دیره توام حاضر شو بری بخوابی تازه همون موقع بود كه یادم افتاد تمرین جمله سازی دارم . به نظرم ابن حجم از تكالیف اصلا عادلانه نبود. دفتر مشقمو آوردم شروع كردم نوشتن. ثریا جونم داشت كتاب میخوند. امیرعلی از اتاق اومد بیرون. آروم گفت تو چرا هنوز بیداری جوجه؟! گفتم مشقام مونده. نشست كنارم گفت چی كار می كردی از صبح تا حالا. گفتم بازم مشق داشتم. میشه تو اینا رو بنویسی من برم بخوابم خیلی خوابم میاد .امیرعلی خندید گفت خط من شبیه توعه آخه؟! خیلی حق به جانب گفتم نخیر دست خط من قشنگ تره. بینیمو كشید گفت اون كه صد البته .ثریا جون گفت آیلین زودتر بنویس دیروقته. امیرعلی جمله ها رو بهم میگفت من می نوشتم. ساعت ده و نیم شب بالاخره موفق به خوابیدن شدم. صبح كه با صدای ثریا جون از خواب بیدار شدم همه جا روشن بود معلوم بود از وقت عادی دیرتره. ثریا جون گفت پاشو خواب موندیم. گفتم مدرسه ام؟! ثریا جون گفت بلند شو خودم ببرمت. از اونجایی كه از همون زمان به شدت طالب علم بودم گفتم میشه نرم؟! ثریا جون زنگ به بابا اجازه بگیره كه نرم. كه بابا گفت ابدا...حتما باید بره مدرسه. نمی فهمم مگه كل بار علمی دوم دبستان چقدره كه بابا انقدر به حضور مسمتر من تو كلاسا اصرار داشت. لباس پوشیدم ثریا جون برام صبحونه درست كرده بود نشوندم رو اپن گفت تا من برنامتو جمع می كنم صبحونتو بخور . فقط یه خورده چایی خوردم. ثریا جون درحالیكه داشت به آژانسای مختلف زنگ می زد كه ماشین پیدا كنه موهای منم می بافت. ماشین پیدا نكرد. مقنعمو داد دستم گفت بپوش بریم دربست بگیریم. هوا بارونی بودو طبق یه قانون نانوشته كه تو روزای بارونی تمام وسایل نقلیه غیب میشن هیچ تاكسی نبود . تا مدرسه پیاده رفتیم. مدرسه كه رسیدم از جورابامم آب می چكید. زنگ تفریح با دوتا از دوستام گرگم به هوا بازی كردیم. دستت كه از دیوار جدا میشد به بینیمو كشید گفت اون كه صد البته .ثریا جون گفت آیلین زودتر بنویس دیروقته. امیرعلی جمله ها رو بهم میگفت من می نوشتم. ساعت ده و نیم شب بالاخره موفق به خوابیدن شدم. صبح كه با صدای ثریا جون از خواب بیدار شدم همه جا روشن بود معلوم بود از وقت عادی دیرتره. ثریا جون گفت پاشو خواب موندیم. گفتم مدرسه ام؟! ثریا جون گفت بلند شو خودم ببرمت. از اونجایی كه از همون زمان به شدت طالب علم بودم گفتم میشه نرم؟! ثریا جون زنگ به بابا اجازه بگیره كه نرم. كه بابا گفت ابدا...حتما باید بره مدرسه. نمی فهمم مگه كل بار علمی دوم دبستان چقدره كه بابا انقدر به حضور مسمتر من تو كلاسا اصرار داشت. لباس پوشیدم ثریا جون برام صبحونه درست كرده بود نشوندم رو اپن گفت تا من برنامتو جمع می كنم صبحونتو بخور . فقط یه خورده چایی خوردم. ثریا جون درحالیكه داشت به آژانسای مختلف زنگ می زد كه ماشین پیدا كنه موهای منم می بافت. ماشین پیدا نكرد. مقنعمو داد دستم گفت بپوش بریم دربست بگیریم. هوا بارونی بودو طبق یه قانون نانوشته كه تو روزای بارونی تمام وسایل نقلیه غیب میشن هیچ تاكسی نبود . تا مدرسه پیاده رفتیم. مدرسه كه رسیدم از جورابامم آب می چكید. زنگ تفریح با دوتا از دوستام گرگم به هوا بازی كردیم. دستت كه از دیوار جدا میشد به قصد كشت می ریختن سرت. ناظممون دعوامون كرد كه می خوریم زمین . مدرسه كه تعطیل شده بود هنوز لباسام خیس بود. با سرویس برگشتم خونه كه خدا رو شكر امیرحسین قبل از من خونه بود. سلام كردم. جوابمو داد خندید گفت تو چرا انقد قرمز شدی؟! گفتم سردمه یخ زدم از صبح. دم در وایساده بودم هنوز. گفت بیا تو دیگه. كتونیامو نشونش دادم گفتم بندشو باز كن. خم شد بند كتونیامو باز كرد گفت بزرگ شدی دیگه ها... باید خودت بتونی بند كتونیاتو باز و بسته كنی . جوابشو ندادم. اومدم تو چسبیدم به شوفاژ. از سرما آبریزش بینی گرفته بودم. امیر حسین گفت ثریا جون فسنجون درست كرده میخوری؟! فسنجون همیشه یكی از منفور ترین غذاها زندگیم بوده. سرمو به نشونه ی نه تكون دادم رفتم بخوابم كه امیر گفت اگه موهات خیسه اول سشوار بكش بعد بخواب سرما میخوری. بی توجه به حرفش رفتم زیر پتو گفتم سرما نمی خورم تكونم داد گفت پاشو من موهاتو خشك كنم پاشو سرما میخوریا . به حرفش گوش نكردم .تا ساعت نه بی وقفه خوابیدم. كه مامان از خواب بیدارم كرد. تا حالا اونقدر نخوابیده بودم. از اتاقم اومدم بیرون همه خونه بودن. سلام كردم دوباره رو یكی از مبلا دراز كشیدم. بی حال بودم. گوشام كیپ شده بود. امیرحسین گفت تو چرا میخوابی انقدر؟! بیحوصله نگاش كردم گفتم خسته ام خوب. فرداش پنجشنبه بود باید بازم میرفتم مدرسه. به بابا گفتم میشه فردا نرم؟!بابا خیلی جدی گفت مدرسه از شنبه تا پنجشنبه بازه همه ام میرن من نمی فهمم تو چرا انقد سر مدرسه رفتن چونه می زنی دختر من؟! گفتم آخه فردا فقط قرآن و ورزش داریم بابا گفت اگر لازم نبود برین تعطیلتون می كردن .یه خورده غرغر كردم كه تاثیری نداشت. مامان شامو كشید .اصلا میل به غذا خوردن نداشتم. یكم ته گلوم میسوخت. به زور چند تا قاشق غذا خوردم دوباره خوابیدم. صبح كه ثریا جون واسه مدرسه بیدارم كرد حاضر بودم بمیرم ولی مدرسه نرم. ثریا جون خواست لباسامو عوض كنه كه گفت عه تو چرا انقد داغی؟! تب داری فكركنم جواب ندادم گفت نمی خواد بری مدرسه بمون ببرمت دكتر با این حرفش كلا تغییر نظر دادم گفتم نه حتما میخوام برم مدرسه ثریا جون گفت نمیشه بابات بفهمه مریض بودی رفتی مدرسه دعوامون می كنه گفتم نمی كنه میخوام برم مدرسه. آخر سر انقدر اصرار كردم كه ثریا جون فرستادم مدرسه. یه زنگ قرآن داشتیمو دو زنگ ورزش. اصلا حال ورزش كردن نداشتم .گلوم درد می كرد. همش گر گرفته بودم. به بدبختی مدرسه رو تحمل كردم تا رفتم خونه. ثریا جون پنج شنبه جمعه ها رو می رفت خونه خودشون . تا بعد از ظهر كه امیر اینا از دانشگاه بیان تنها بودم. تا شب خوابیدم. مامان بابا اونشب نمیومدن خونه. روی كاناپمون دراز كشیده بودم چرت می زدم كه امیرعلی اومد منو كه تو حالت دید خندید گفت تو چرا انقد میخوابی این دو روزه؟! گفتم خسته می شم خوب. شونه هامو ماساژ داد گفت خسته نباشی ولی فكر نكنم یه مدرسه رفتن انقد آدمو خسته بكنه ها .چیزی نگفتم یكم در مورد مدرسه ام باهام حرف زد كه حال نداشتم جوابشو بدم تب داشتم گلومم خیلی درد می كرد. شب واسه شام پیتزا سفارش دادن كه به زور یه تیكه خوردم.امیر حسین گفت تو كه پیتزا دوست داشتی نمی خوری چرا؟! ترجیح دادم گلودردم بین خودمو گلبولای سفیدم بمونه. چیزی نگفتم دستشو گذاشت رو پیشونیم گفت تب داری؟! خیلی بی حال بودم. دستشو پس زدم گفتم نه ولم كن. بی توجه به حرفم با تب سنج تبمو گرفت گفت تبت بالاست پاشو بریم بیمارستان. قبول نكردم. هر كاریم كردن راضی نشدم برم دكتر . باز خوابیدم. صبح بود كه بابا اومد خونه. امیر حسین واسه صبحونه بیدارم كرد .امیرعلی خونه نبود. صورتمو شستم رفتم سر میز كه بابا بغلم كرد. بغل كردن یه دكتر وقتی مریضی مثل بغل كردن بمب ساعتی میمونه. بابا گفت تو چرا انقد داغی؟! گفتم زیر پتو بودم چون. بابا نبضمو گرفت گفت تب داری!! با ته قاشق چایی خوری گلومو معاینه كرد كه اخماش رفت تو هم. به امیر گفت كیفشو بیاره. از بغل بابا اومدم پایین گفتم ولم كنین میخوام صبحونه بخورم. بابا چیزی نگفت صبر كرد صبحونه خوردنم تموم شه. بعد از صبحونه رفتم تو تختم باز. از ترس اینكه بابا نخواد معاینه ام كنه رفتم زیر پتو. بابا اومد تو اتاقم گفت عه دیدی چی شد میخواستم معاینه اش كنما رفته زیر پتو نمیشه. خنده ام گرفت بابا پتو رو زد كنار دقیق معاینه ام كرد. شروع كرد به نسخه نوشتن كه گفتم آمپول میدی؟! گفت دوتا كوچولو گفتم من آمپول نمی زنم. بابا بی توجه به حرفم نسخه رو نوشت داد امیر حسین. قبل اینكه امیر بخواد بره نسخه رو بگیره باز به بابا گفتم من آمپول نمی زنم بابا گفت چرا تو دختر بزرگ و خانمی شدی آمپولم میزنی پامو كوبیدم زمین گفتم نمی زنم. امیر حسین رفت نسخه رو بگیره. تا بخواد بیاد گریه كردم كه آمپول نمی زنم. بابا اصلا قبول نمی كرد. امیر كه اومد جای دوتا سرنگ سه تا سرنگ تو كیسه بود. به بابا گفتم من یدونشم نمی زنم. بابا جواب نداد رفت سر كیسه داروها. یكی از سرنگا رو برداشت. سرنگش خیلی كوچولو و نازك بود یكم از پنی سیلین رو كشید توش گفت آستینیو بزن بالا. تكون نخوردم. امیر خواست آستینمو بده بالا كه مقاومت كردم. بابا گفت اینكه درد نداره میخوام تست كنم ببینم حساسیت داری یا نه؟!گفتم وقتی نمیخوام بزنم واسه چی تست كنید؟! امیرحسین آستینمو داد بالا گفت تست كنیم شاید حساسیت داشتی نخواستی بزنی اصلا .تقریبا گوشام دراز شد. بابا رو ساعدم تست كرد كه خیلیییییی سوخت خواستم دستمو بكشم كنار امیر محكم دستمو گرفت. خیلی زود تموم شد. بابا نیدلو كه كشید بیرون گفتم با همین خوب میشم دیگه بقیه اشو نمی زنم بابا یه آمپول دیگه رو آماده كرد. بلند شدم رفتم تو اتاقم. امیرحسین اومد تو اتاقم گفت اذیت نكن دیگه یه آمپوله كوچوله عه گفتم نمی زنم من خیلی كوچولوام نباید آمپول بزنم .امیر بغلم كرد بردم سمت حال گفت تو كه بزرگ شده بودی بلد بودی تا هزار بشمری گفتم هروقت تونستم تا یه میلیون بشمرم می زنم .آمپوله آماده بود امیر گذاشتتم رو كاناپه كه باز بلند شدم. بابا گرفتم گفت اصلا درد نداره بخواب. نخوابیدم. امیر و بابا به زور خوابوندنم. بابا تب بر رو زد كه خون گریه كردم. بعد آمپوله بابا لباسمو درست كرد بغلم كرد گفت تموم شد دیگه گریه نكن. هنوز پنی سیلینه مونده بود. انقدر گریه كردم تا بابا راضی شد پنی سیلین رو نزنم. شب خونه مامانی و آقاجونم دعوت بودیم. با بابا و امیر حسین قهر كرده بودم هرچقدر تو ماشین باهام حرف زدن جوابشونو ندادم . خونه مامانی اینا كه رسیدیم مامان و امیر علی ام اونجا بود . رفتم بغل مامان. مامانی داشت میگفت یكی از دوستاش اسم نوه اشو گذاشته ژینو .حرف رفت سمته حكمت اسم امیرحسینو امیر علی .منم خیلی صادقانه گفتم میخوام اسم بچممو بذارم امیر كامران تا به اسم داییاشم بیاد. همشون خندیدن. مامانی بوسم كرد گفت كی میشه من بچه های شما رو ببینم. یكم كه گذشت آقاجون گفت تو چرا انقد بی حالی بابا جان؟! گفتم آمپول زدم بابا گفت عه تو كی آمپول زدی؟! تعجب كردم گفتم همین عصر امیرحسین گفت تب داری فك كنم...چشمام از تعجب گشاد شد گفتم من عصر آمپول زدم امیرعلی گفت مثه اونروز كه منتظر بابا و امیرحسین موندی واسه نهار؟! پامو كوبیدم زمین گفتم ولی من آمپول زدم. بابا موهامو از تو صورتم زد كنار گفت آفرین كی زد واست اونوقت؟! مونده بودم من سلامتی عقلیمو از دست دادم یا بابا اینا آلزایمر گرفتن . امیرحسین غیب شده بود. به آقاجون گفتم من آمپول زدم آقاجون بوسم كرد گفت واقعا؟! سرمو تكون دادم. گفت ببینم جاشو. رومبل دراز كشیدم آقاجون جای آمپول رو دید گفت آفرین این یكی رم بزنیم كه خوبه خوب شی. اولش منظور آقاجونو نفهمیدم تا اینكه آقاجون پنبه كشید جیغ كشیدم خواستم بلند شم كه بابا كمرمو گرفت. انقد گریه كردمو جیغ كشیدم كه نفسم رفت. انتظار چنین نامردی رو نداشتم . مامانی واسم آب آورد. نیم ساعت تمام بلند بلند گریه كردم. هرچقد باهام حرف زدن آروم نشدم. امیر حسین گفت تو چرا گریه می كنی دهنتو قد نهنگ باز می كنی؟! خواست بغلم كنه كه جیغ كشیدم بهم دست نزن باهمتون قهرم. هر كاریم كردن آروم نشدم. آخر سر آقاجون گفت همسایمون دوتا خرگوش داره میخوای بریم ببینیش. با این حرفش خیلی سریع گریه ام بند اومد . اومد دستمو بگیره بریم كه بریم كه گفتم پام درد می كنه بغلم كن. مامان گفت عه زشته آیلین بلند شو آقاجون بغلم كرد گفت اشكال نداره. رفتیم خونه همسایشون. باوجود اینكه الان ازماهی قرمزم می ترسم ولی اونموقع خیلی ذوق كردم. فرداشم بابا بهم گواهی داد نرفتم مدرسه ولی فكر كنم تا عمردارم این نامردی رو فراموش نكنم.
پ.ن 1 فك كنم تو خاطره نوشتن وسواس گرفتم سه بار خاطره تایپ كردم تا اینو انتخاب كردم
پ. ن 2 شما تدبیر خاصی واسه آشتی كردن با یه آدم غد و لجباز و اعصاب خورد كن كه از قضا برادرمم هست ندارین دیگه خسته شدم
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۶ ساعت 20:5 توسط
|