خاطره فاطمه خانومی
اول یه معرفی بکنم فاطمه هستم15سالمه.خوب بریم سر اصل مطلب: خانواده مادری من همشون شهرکرد هستن.یه مدت بود که یکی از دایی های من(ماشاالله دایی هام تعدادشون زیاده و من عاشقشونم چون من نوه کوچک دختر هستم اوناهم منو دوست دارن) قلبش درد میکرد ما یه مسافرت ده روزه رفتیم شهرکرد (تابستان بود)دایی من هر روز حالش بد میشد و اصلا ...چون دلم نمیومد نگاه کنم حالشو درست یادم نیست ولی یادمه یه روز حالش بد شد بعد از کمک رسانی اطرافیان بهتر شد من داشتم گریه میکردم...داییم که یکم سرحال تر بود گفت جونم دایی چته عزیزم؟ بیا پیشم ببینم ،من بلند شدم تا برم پیشش در حال رفتن بودم که داییم بازم قلبش گرفت با صدای بلند زدم زیر گریه مامانم دعوام کرد که بسه و...من هنوز گریه میکردم رفتم پیش داییم اونم سر منو گرفت تو بغلش و سرمو بوس کرد یکم حالش بهتر بود گفت دایی چیزی نیست که هییس اروم عزیزم.منم بغلش کردم دوستان خاطرم ادامه داره فعلا ببینم آپ میشه
اگه خواستین بگین ادامشو بنویسم براتون
داییمو بغل کردم و گریم بند اومد دیگه پاشدیم با دخترخالم رفتیم تو اتاق و یکمی حرف زدیم و برای شام اومدیم از اون اتاق بیرون و رفتیم واسه شام تا کمک بدیم.که دیدم داییم حالش بهتره و یکی دیکه از دایی هامم از سرکار برگشته و دارن باهم حرف میزنم اون داییم که از سرکار برگشته بود پشت به من نشسته بود رفتم دست گذاشتم رو چشماش اون یکم دست زد به دستام و بعد گفت اممم فاطیمایی گفتم اه از کجا فهمیدی اوناهم خندیدن.سرشام داییم دوباره قلبش درد گرفتم جوری که اصلا نمیتونست تکون بخوره واقعا خیلی بده همه نگران شده بودن.مامانم بادش میزد. اون داییم کمرشو ماساژ میداد و میگفت اروم داداشم اروم هیچی نیست.دخترخالم اب اورد یکم بهش دادن و یکم که گذشت حالش بهتر شد ولی هنیشه قلبش میگرفت اما با کمک اطرافیان بهتر میشد تا یه شب که همه به مناسبت اومدن ما خونه بابابزرگم جمع شده بودن داییم قلبش خیلیی بد گرفت جوری که به اورژانس زنگ زدیم اومد و رفتن بیمارستان منو دخترهالم و مامانبزرگم و یکی از دایی هام خونه بودیم خیلی بد بود خیلی حس بدی داشتم همش نگران بودم که خدایی نکرده اتفاقی نیوفتده( من وقتی حالم اینجوریه اصلا بروز نمیدم جز پیش یکی از دایی هام و دخترخالم) حالا هیچ کدوممون هم خوابمون نمیرفت نشسته بودیم که من گفتم دایی؟ داییم برگشت سئوالی نگام کرد. گفت حالا چی میشه؟ گفت جی چیمیشه؟ گفت دایی حمید دیگه.گفت انشاالله خوب میشه دیگه دایی جان سرمو تکون دادم.اومد سرشو گذاشت روپام تا بخوابه دخترخالمم میخندید گفتم کوفت. خلاصه که دیگه مادربزرگم رخت خواب رو پهن کرد و خوابیدیم فک کنم نیم ساعت بعدش بود که با صدای حرف زدن بیدارشدم دیدم همه نشستن داییمم سرم به دستش وصله اون یکی داییم گفت بخواب دایی جون.گفتم نه دایی خوابم نمیاد پاشدم اب خوردم اومدم رفت پیش داییم که بیمارستان بود گفتم دایی خوبی؟ گفت اره قربونت برم و سرمو بوسید منم محکککممم بوسش کردم گفت آااخ کندی لپمو منم خندیدم و پاشدم رفتم که دوباره بخواب داییم گفت تو که خوابت نمیومد گفت حالا که فکر میکنم میبینم خوابم میاد رفتم از اتاق بیرون که برم تو اون اتاق هوا خیلی سرد بود(شهرکرد زمستون تابستون سرش نمیشه همیشه سرده) خوابیدم صبحم پاشدم و رفتیم چشمه دیمه و برگشتیم خیلییی خوش گذشت.داییم دیگه گرفتن های قلبش کمتر شده بود و از رو