خاطره کیانا جان
سلام بچه ها امیدوارم حال همتون خوب باشه و سال خوبی رو شروع کرده باشید من قبل عید به عمو گفتم که هر طور شده میخام برم مامانم اینارو ببینم دلم براشون تنگ شده عمو و دایی هم چند روز شیفتشونو جابه جا کرد بقیشم مرخصی گرفتن و همگی رفتیم پیش مامانم اینا اونجا هم همه چی فوق العاده بود کلی بابا و مامانامون تعجب کرده بودن که من و اهورا چطوری انقدر تغییر کردیم اول که باورشون نمیشد ولی بعد چند روز دیدن فیلم بازی نمیکنیم خلاصه پذیرفتن اون چیزی که تحویل داده بودن و اون چیزی که الان دارن میبینن زمین تا اسمون فرق کردن باورشون شد و با اینکه ما دوتا پوستمون کنده شده بود که همش تنبیه بودیم یا نمیذاشتن کارایی که میخایم بکنیم ولی عمو و دایی قهرمان شناخته شدن بگذریم اونجا هم هر کاری که میخاستیم انجام میدادیم هیچ کس چیزی نمیگفت البته عمو و دایی که کار خودشونو میکردن و دعوا ها همچنان سر جاش بود اما به اندازه ایران سخت گیری نمیکردن همه چیز خیلی خوب بود تا روز آخر که میخاستیم برگردیم خونه مامان اینا یه استخر داشت که عمقش خیلی زیاد بود فکر میکنم 7 متر بود کسی خونه نبود منم حوصلم سر رفته بود با خودم گفتم برم یکم شنا کنم هنوز خیلی مونده تا حرکت کنیم فقط میخاستم یکم تو اب بمونم ولی همین یکم نهایتا شد 3 ساعت که دیگه حسابی خسته شده بودم اومدم بیرون و رفتم تو خونه به قدری خسته بودم که اصلا نفهمیدم کی خابیدم فقط با صدای بابام بیدار شدم که میگفت دخترم پاشو یه چیزی بخور گفتم بابا نمیخورم اصلا میل ندارم یکم اصرار کرد دید فایده نداره رفت یکم نگذشته بود که دیدم باز یکی داره صدام میکنه این دفعه عصبانی گفتم بابا نمیخورم دیگه چرا اصرار میکنید آخه و چشامو باز کردم دیدم عمو با اخم بالا سرم نشسته گفتم عمو!!!!! گفت هنوزم نمیخای چیزی بخوری؟؟؟ گفتم چرا اتفاقا خیلیم گشنم بود رفتم یه غذایی بخورم ولی واقعا نمی تونستم اصلا چیزی از گلوم پایین نمیرفت ولی به هر زحمتی بود یکم خوردم و دیگه باید می رفتیم فرودگاه خلاصه با کلی عذاب من برگشتم هم دلم نمیخاست از مامان و بابام بازم دور باشم هم حالم خوب نبود هم مسیر طولانی بود در کل همه چیز بهم فشار میاورد اومدیم تهران و منم چند روزی بازم ترجیح دادم خوددرمانی کنم شاید بالاخره جواب داد اما جواب نداد که هیچ بدترم شدم تا بابابزرگم اینا اومدن تهران همین که مامان بزرگم منو دید ترسید گفت ااااااااااا کیانا چرا انقدر داغی دخترم مریض شدی؟؟؟؟چرا امیر معاینت نکرده به این روز افتادی؟؟ من چیزی نگفتم خودش فهمید گفت کیانا امیر نمیدونه که بازم دسته گل به اب دادی؟ گفتم نه گفت چرا نگفتی بهش میدونی که خودش بفهمه عصبانی میشه چرا این کارو میکنی؟ گفتم خب اخه گفته بود قبلا بهم که زیاد تو استخر نرو تازههمون روزی هم که من رفتم صبحش تاکید کرده بود که امروز سرده نرو استخر ولی من رفتم خب الان بهش چی بگم بازم دعوا میکنه میشه شمام بهش نگین یکم نگاه کرد و گفت باشه ولی خودت میدونی گفتم حالا فعلا بهش نگو خودم میرم درمانگاه یه نگاه کرد و یه اه کشید و رفت بیرون یه ساعت بعد عمو اومدو سراغ منو گرفت مامان بزرگم گفت تو اتاقش دراز کشیده منم که مثلا خودمو زده بودم به خواب عمو اومد تو اتاق دید خابم رفت بیرون منم گفتم اخیش به خیر گذشت ولی هنوز این جمله تموم نشده بود که حالم بد شد و نیاز پیدا کردم با سرعت نور خودمو به دستشویی برسونم وقتی اومدم بیرون کل بدنم میلرزید سرم گیج میرفت نمیتونستم خودمو تا اتاقم برسونم که عمو اومد دستمو گرفت گفت کیانا خوبی؟؟ تا اومدم یه چیزی بگم دیگه نفهمیدم چی شد و افتادم وقتی بیدار شدم دیدم سرم تو دستمه و عمو با عصبانیت کامل بالا سرم نشسته ترجیح دادم دوباره بخابم که گفت پس بیدار شدی بالاخره پاشو بشین معاینت کنم سرمو که دیگه اخراش بود دراورد و خودش رفت کیفشو بیاره وقتی معاینه کرد تموم شد از عصبانیت نتونست تو اتاق بمونه رفت بیرون یه ربع دیگه برگشت چون همیشه دارو تو خونه داره میدونستم که نمیره تا داروخونه صداشم میومد که به بابابزرگم میگفت بابا من دیگه نمیدونم با این چه کار کنم یکم بابابزرگ و مامان بزرگم ارومش کردن و دوباره برگشت ولی با سه تا امپول که یکیش پنادور بود من همین که امپولارو دیدم زدم زیر گریه که عمو گفت کیانا ساکت میشی یا یکی دیگم بیارم بعدم گفت سریع اماده شو من همون طوری نشستم که خودش اومد با یه حرکت اماده امپولا بودم اولی پنادور بود که تا میتونستم جیغ زدم و سفت کردم عمو هم تا میتونست سریع تزریق کرد و دراورد دومی اما نمیدونم چی بود ولی هر چی بود از پنادورم دردش بدتر بود برای اون که اصلا نمیفهمیدم چه کار میکنم فقط حس کردم تموم شد برگشتم دیدم هنوز یه سی سی هم تزریق نشده و عمو دراورده هیچ چیزی از این بدتر نیست اصلا وقتی که اون امپولو دوباره میزنه دردش صد برابر میشه نمیدونم چرا و دوباره زد این دفعه انقدر محکم نگهم داشته بود اصلا نمی تونستم نفس بکشم چه برسه به اینکه تکون بخورم ولی خب جیغ که میتونستم بزنم انقدر جیغ کشیدم گلوم داغون شد تا بالاخره دراورد ولی سومی اصلا درد نداشت دیگه بعدش اصلا نمیتونستم تکون بخورم همون طوری افتاده بودم رو تخت که مامان بزرگم اومد یه لیوان اب پرتقال دستش بود وقتی اونو دیدم دلم میخاست خودمو دار بزنم ولی اون لعنتیو نخورم همین که میخاستم بگم نمیخورم عمو اومد گفت تو هنوز اینو نخوردی؟ گفتم عمو میدونی که دوست ندارم اونم گفت میدونی که باید بخوری دیدم هیچ راهی نیست اونم خوردم برای شب و فرداشم باید کلا 4 تای دیگه میزدم ولی با پادرمیونی فقط برای شبو زدم که اونم کلی ماجرا داشت ولی بالاخره خوب شدم اما هر چقدر که تو اون سفر خوش گذشته بود با این مریضی جبران شد ممنون که خوندین.
+ نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۶ ساعت 2:15 توسط
|