سلام به دوستان عزیزم.
من لعیام در استانه 18سالگی هستم خیلی امپول نمیزنم اگرم مریض شم با دارو های گیاهی خودم رو درمان میکنم .
این خاطره مربوط میشه به 10سالگیم که اخرین باری بود امپول پنیسلین زدم.چند وقتی بود خیلی سرما میخوردم بااین که دکتر هم میرفتم و دارو میخوردم اما فایده ای نداشت کمی خوب شده بودم اما سرفه هام هنوز باقی مونده بود خودمم خیلی خسته شده بودم با مامانم رفتیم پیش دوست پدر بزرگم من تا به حال پیش اون نرفته بودم و هیچ شناختی ازش نداشتم اما شنیده بودم دست به امپولش خوبه ولی تشخیص خوبی داره با مامانم وارد مطب شدیم مطب خالی بود ومن به عنوان اولین بیمار وارداتاق شدم دکتر سریع مامانم رو شناخت واز روی صندلی بلند شد با مامانم سلام علیک کرد منم از ترس از پیش مامانم تکون نمیخوردم بعد از این که حال واحوال کردن تموم شد یه نگاه به من انداخت منم با ترس بهش گفتم سلام اونم با مهربونی گفت سلام به دختر شجاع
اومد جلو دستم رو گرفت وگفت چرا این قدر سردی ترسیدی؟ منم گفتم :اره من از شما میترسم گفت: چرا گفتم :چون میگن شما امپول میدین من از امپول میترسم گفت اگر لازم نباشه که امپول نمیدم من رو نشوند صندلی نزدیک خودش و از روی کمد یه گیتار اورد برام کمی باهاش اهنگ زد وقتی که اهنگش تموم شد .
بهم گفت: اجازه میدی با هم دوست باشیم منم گفتم اره بعد دکتر بهم نزدیک تر شد وگفت اجازه میدی معاینت کنم منم استرس وترسم کم شده بود وگفتم باشه معاینم کنید باهم رفتیم نزدیک تخت و چون تخت بلند بود کمکم کرد تا برم روش بشینم کفشامم در اوردم وراحت رو تخت نشستم.گوشی رو برداشت وصدای قلبم رو شنید خیلی طول کشید چندین بار صدای قلبم رو شنید منم خیلی ترسیدم که چیزی باشه   3
اما دکتر به من با لبخند نگاه کرد وگفت نترس چیزی نیست بعدم گلو وگوشم رو معاینه کرد وگفت دیگه تموم شد منم یه نفس راحت کشیدم واونم گفت یعنی این قدر سخت بود منم گفتم اره چون اتاقتون خیلی ترسناکه (اخه جلوم قفسه امپول وسرم بود منم روبروی اونا نشسته بودم بیشتر ترسیدم ) گفت اتاقم ترسناک نیست شما خیلی ترسویی.رفت سمت میزش وشروع به نوشتن کرد اول قرص وشربت نوشت ودر حین نوشتن توضیح میداد که باید چجوری مصرف کنم من گوش میکردم اما یه دفعه دست از نوشتن برداشت وبه من نگاه کرد وگفت باید برای عفونت سینه هات امپول بزنی من با ترس گفتم من از امپول میترسم از روی تخت اومدم پایین رفتم جلوش گفتم من امپول دوست ندارم لطفا قرص وشربت بدین گفت اونارو هم نوشتم اما باید امپول بزنی حالا دیگه مثل قبل مهربون نبود من گفتم اگر شماامپول بنویسید من نمیزنم.دکتر از این حرفم ناراحت شد منم گفتم امپول خیلی ترسناک من دوست ندارم دردم بیاد نمیخوام بزنم نمیشه نزنم قول میدم دارو هامو کامل وسر وقت بخورم اما امپول نزنم4
صندلیشو بهم نزدیک کرد ودستام رو گرفت و گفت اگر امپول نزنم عفونت بدنم بیشتر میشه الان با دوتا امپول خوب میشم اما بعدا مجبور میشم دردناک ترش رو بزنم وحتی بیمارستان بستری شم .
اما هنوز من راضی نبودم امپول بزنم کلی باهام حرف زد فکر کنم 45دقیقه ای تو اتاقش بودیم بعداز کلی حرف زدن من رو راضی کرد که امپول رو بزنم نسخه رو کامل کرد و داد به مادرم و رو به مامانم گفت امپولش رو بگیرین خودم براش میزنم اما من گفتم نه نمیخوام شما بزنی خالم برام میزنه دکتر لپم رو کشید و گفت اولیشو من میزنم بقیشو خالت بزنه دختر شجاع من گفتم مگه چنتاست گفت زیاد نیست فقط 3تا دونه ناقابل 
منم بلند گفتم 3تا چقدر زیاد من فقط یکیش رو میزنم دکترم با اخم بهم گفت همشو میزنی قول  منم تا اخمشو دیدم اروم گفتم باشه بعدتو دلم گفتم حالا فقط دوتاش رو میزنم.
خداحافظی کردیم واز مطب اومدیم بیرون روبه روی مطب داروخونه بود رفتیم دارو هارو گرفتیم وراهی مطب شدیم تو راه به مامانم گفتم دوست بابا بزرگ خوب امپول میزنه ؟مامانم با لبخند گفت: اره عزیزم نگران نباش من گفتم :حتی از خاله بهتر میزنه؟ مامانم گفت: بابابزرگ میگفت خوب امپول میزنه وارد مطب شدیم .
از منشی اجازه گرفتیم رفتیم تو اتاق (منم قلبم خیلی تند میزد انگار داشت از سینم میپرید بیرون مادرم زود رفت امپول هارو داد به دکتر من هنوز نزدیک در وایساده بودم دکتر منو دید گفت دختر شجاع نمیای جلو من تو فکر بودم متوجه صداش نشدم( به فکرم زد فرار کنم اما هرچی فکر کردم دیدم بی نتیجه این جا امپول نزنم خونه حتما زدم ) دکتر اومده بود نزدیک تو چشمام نگاه کرد گفت نمیای بریم رو تخت منم اشک تو چشمام جمع شده بود مظلومانه گفتم نمیشه نزنم من میترسم من از این سرنگ مشکی ها بدم میاد خیلی درد دارن .
گفتم نمیشه با سرنگ ابی ها بزنید ؟دستم رو گرفت درحالی که من رو به سمت تخت روانه میکرد گفت باشه چشم با سرنگ ابی ها میزنم من که دلم نمیخواد دردت بیاد منم گفتم اگر دلت نمیخواست بهم امپول نمیدادی که دردم بیاد اونم گفت شیطون خوب جواب میدی ها .مامانم اومد نزدیک تر وکمکم کرد تا اماده شم دکترم رفت امپول رو اماده کنه پشت دکتر بهم بود نمیتونستم اماده کردنش رو ببینم وقتی برگشت اومد پیشم امپول رو نشون داد وگفت ببین سر سرنگش ابی کمتر دردت میاد منم با سرم تایید کردم ومنتظر درد کشیدن شدم. 
بهم گفت اماده ای منم اروم گفتم اره بهم گفت شل باش ونفس های عمیق بکش منم گفتم باشه خودم رو شل کردم وحواسم رو پرت کردم چون خالم بهم یاد داده بود موقع امپول به چیز دیگه ای جز امپول فکر کن احساس کردم سوزن وارد بدنم شد وبعدش درد زیادی اومد که ناخوداگاه گفتم ایی دکترم گفت اروم باش نفس بکش منم نفس میکشیدم اما وسطش سرفه ام گرفت درد امپول رو فراموش کردم سرفه هام بند نمی اومد دکترم سریع تزریق کرد ومامانم بهم اب داد خیلی دردم نیامد یا شایدم خوب زد نمیدونم اما اونجا بود کمی ترسم کمتر شده بود .مامانم کمی جای امپول رو ماساژداد وکمکم کرد از تخت بیام پایین دکترم رفته بود دستاش رو بشوره من لباسم رو مرتب کردم واومدم با دکتر خداحافظی کنم باهم خداحافظی کردیم اونم گفت دختر شجاعی بودی انتظار داشتم بیشر گریه کنی امپول پینیسلین خیلی درد داره افرین قول بده بقیشم میزنی خوب منم گفتم فقط یکی دیگه رو میزنم اونم گفت دختر بدی نشو باید همشو بزنی باشه منم از اون باشه های الکی گفتم وداشتم از اتاق میرفتم بیرون که صدام کرد لعیا منم گفتم بله گفت امپولت رو با سرسرنگ مشکی زدم پینیسلین رو نمیشه با سرنگ ابی زد خواستم بدونی که سرنگ مشکی ترس نداره منم گفتم پس چرا اول ابی بود گفت موقع تزریق عوض کردم اون جوری گفتم که نترسی منم گفتم باشه مرسی خدافظ.
اینم از خاطره من امیدوارم خوشتون بیاد .
موفق وپیروز باشید. 
یا حق