خاطره صبا خانوم گل
سلام دوستا ن صباهستم 18سالمه قبلا خاطره گذاشتم😊
این خاطره مربوط به دخترخالم مبینا ست ک همسن منه هفته پیش شام خونه اقاجونم اینا(بابای مامانم)دعوت بودیم من هم ک امتحانام شروع شده بود .اون هفته کلا بامبینا حرف نزده بودم اونم مثل من بود وقتی رفتیم دیدم مبینا نیس از خالم پرسیدم گفت حالش خوب نیس تواتاقه رفتم تواتاق دیدم دستاش روچشماش گفتم مبیناخوبی گفت صبادارم میمیرم لپاش گل انداخته بود تبش بالا بود صداشم گرفته بود گفتم رفتی دکتر گفت اره امروز گفتم خوب چرا خوب نشدی گفت بایدداروبخورم خوب شم دیگ 😟😟 خالم داروهاشواورد گفت بیابخور امپولاتو ک نزدی حداقل ایناروبخور خورد خالم رف گفتم مبینا امپول داری 😂😂گفت اره گفت صبادعاکن دایی اینا نیان(داییم پرستاره شیفت بودقرار بودساعت 9شب بیاد البته خانومش اومده بود)گفتم مطمئن باش میادگفت مرسی انقدروحیه میدی 😐😐رفتم بیرون استراحت کنه..ساعت 9ونیم داییم اومد مامان جون گفت شاموبیاریم.خالم گفت مبینا روصداوکن .داییم گفت کجاس مگ خالم گفت سرماخورده حالش خوب نیس خوابه .رفتم صداش کردم گفت دایی اومده گفتم اره .گفت نمیام بیرون گفتم دیوانه بالاخره ک باید بیای بیرون گفت نمیام گفتم منم میگم ب خاطر دایی نیومدی (داییم خداییش خیلی مهربونه ولی خوب امپول ک مهربون نیس😂😂) رفتم بیرون ب خالم گفتم نیومد .خالم گفت اشکال نداره.بعد شام رفتم پیشش ک حرف میزدیم دیدم درمیزنن داییم بودگفت اجازه هست؟؟مبینارنگش پرید گفت خدایاخودمو ب تومیسپارم😊😊
گفتم بفرمایید دایی .دایی اومد پاشدیم دایی گفت مبینا خانم قبلنا یه سلام ب دایی میدادی مبیناهمینجوری نگا میکرد😂😂😂یدفعه گفت سلام .داییم گفت صداشو بعداومد دستش گذاش روپیشونی مبیناگفت اوه اوه چ داغی .مامانت گفت امپول داری بزار بزنم .مبینا گریش گرفت داییم گفت ا ا ا بچه شدی مگ مبینا مبیناگفت دوست ندارم بزنم دایی گفت یعنی چی اماده شو تامن بیام مبینا بلندگفت من نمیزنممم.دایی رفت بیرون تب بر اماده کرد باخالم اومد مبینا هنوزگریه میکرد.خالم گف دخترم بزاربزنه خوب شی امتحاناتو خوب بدی .گفت نمیزنم یکبار گفتم دایی ساکت وایستاده بودهیچی نمیگفت هی از خالم اصرارازمبینا انکار تااینکه داییم گفت ولش کن ابجی خیلی لوس شده . 😔😔مبیناگفت اره من لوسم هرچی هستم برای خودمم دیگ داشت بحث بالامیگرفت😂😂😂 دایی رفت بیرون . رفتم بیرون .دیدم خالم وداییم دارن حرف میزنن گفتم مامان نمیریم . بابام گفت چرادیگ حاضرشیدبریم.. رفتم اتاق لباسمو عوض کنم مبیناگفت صبا.جوابشوندادم مثلاقهربودم گفت صباباتواما گفتم هان چیه ؟؟توک گفتی حوصلتوندارم گفت اشتباه کردم ببخشید .گفتم حالاچیمیگی گفت امشب بمون اینجاباهم اینجابمونیم گفتم چراگفت همینجوری میترسم برم خونمون مامان مجبورکنه امپولوبزنم..گفتم بزار ب مامانم بگم مامانم گفت بمون اشکالی نداره خلاصه موندم وتاساعت3باهم حرف میزدیم ک خوابمون برد .ساعت 7 بوددیدم دارم تکون میخورم😐 دیدم مبیناس گفتم چیشده گفت دارم میسوزم گفتم خوب نسوز😂😂گفت زهرمارپاشو ببین حالمو پاشدم نشستم واقعا لپاش قرمز قرمز شده بود گفتم بزاربزنگم ب مامانت گفت صبابگی میبره امپولمو میزنه گفتم خودت بگوچیکنم ..رفتم بیرون یواش زنگیدم ب خالم گفتم وضع مبینارونیم ساعت بعد خالم اومد .گفت مبیناپاشوبریم بزن امپولاتو مبیناهم ک دید واقعا خودش خوب نمیشه زیاد مقاومت نکرد😂😂 خالم گفت بریم خونه دایی دایی بزنه مبیناگفت من ازدایی خجالت میکشم باهاش بدحرف زدم خالم گفت میریم معذرت خواهی هم میکنیم خالم زنگ زد ب داییم داییم گفت اومده بیمارستان جای همکارش وایسته . رفتیم بیمارستان .مبیناداییمو دید گفت دایی ببخشید دایی گفت اول سلام بده بعد بعدشم گفت اشکال نداره دیگ یه خواهرزاده لجباز 😂 بیشترنداریم ک ب منم یه چشمک زد 😜
گفت بیا برو روتخت شماره 2 بخواب مبینا مبینا بابغض رفت منم رفتم پیشش گفت صبا میتدسم گفتم خوب نترس😐😐 داییم اومد گفت خوب اماده ای مبینا جواب نداد دایی گفت من ک چیزی نشنیدم صباتوشنیدی گفتم نه گفت مبینااماده ای گفت اره .پنبه کشید زد خیلی کم طول کشید گفت استراحت کن پینیسیلینو اماده کنم تازه زدی دیگ درسته خالم گفت اره .مبیناحرف نمیزد همینجوری خوابیده بودداییم اومد گفت مبیناجان عزیزم سفت نکن گلم .تکونم نخور نفس عمیق بکش پنبه کشیدامپولوزد مبینا اصلا صداش درنیومد (حالا اگ من بودم😂).تاتموم شد داییم ب خالم گفت پنبه رونگهداره خودش رفت بیرون .بعد5مین خالم گفت پاشومبینا مبینا پاشد صورتش پراشک بود (ولی واقعاخوب تحمل کرد من گفتم بااون مقاومتش الا ن صدای جیغش کل بیمارستانوبرمیداره ).داییم اومد گفت ای وای بمیرم عزیزم دردت گرفت مبینا اشکش بیشترشد داییم بوسش کرد گفت گریه نکن عزیزم ببخشید بخدالازم بود برات عزیزم .مبینا ک اروم شد رفتیم منم رفتم خونمون .فرداشم دایی یه امپول زده بودبهش ک من نبودم😂😂..
خب دوستان اینم ازخاطره من .امیدوارم دوست داشته باشید.
خیلی طولانی شد ببخشید البته دست خودمم دردگرفت😂
باتشکر
صبا🙆🙆🙆
این خاطره مربوط به دخترخالم مبینا ست ک همسن منه هفته پیش شام خونه اقاجونم اینا(بابای مامانم)دعوت بودیم من هم ک امتحانام شروع شده بود .اون هفته کلا بامبینا حرف نزده بودم اونم مثل من بود وقتی رفتیم دیدم مبینا نیس از خالم پرسیدم گفت حالش خوب نیس تواتاقه رفتم تواتاق دیدم دستاش روچشماش گفتم مبیناخوبی گفت صبادارم میمیرم لپاش گل انداخته بود تبش بالا بود صداشم گرفته بود گفتم رفتی دکتر گفت اره امروز گفتم خوب چرا خوب نشدی گفت بایدداروبخورم خوب شم دیگ 😟😟 خالم داروهاشواورد گفت بیابخور امپولاتو ک نزدی حداقل ایناروبخور خورد خالم رف گفتم مبینا امپول داری 😂😂گفت اره گفت صبادعاکن دایی اینا نیان(داییم پرستاره شیفت بودقرار بودساعت 9شب بیاد البته خانومش اومده بود)گفتم مطمئن باش میادگفت مرسی انقدروحیه میدی 😐😐رفتم بیرون استراحت کنه..ساعت 9ونیم داییم اومد مامان جون گفت شاموبیاریم.خالم گفت مبینا روصداوکن .داییم گفت کجاس مگ خالم گفت سرماخورده حالش خوب نیس خوابه .رفتم صداش کردم گفت دایی اومده گفتم اره .گفت نمیام بیرون گفتم دیوانه بالاخره ک باید بیای بیرون گفت نمیام گفتم منم میگم ب خاطر دایی نیومدی (داییم خداییش خیلی مهربونه ولی خوب امپول ک مهربون نیس😂😂) رفتم بیرون ب خالم گفتم نیومد .خالم گفت اشکال نداره.بعد شام رفتم پیشش ک حرف میزدیم دیدم درمیزنن داییم بودگفت اجازه هست؟؟مبینارنگش پرید گفت خدایاخودمو ب تومیسپارم😊😊
گفتم بفرمایید دایی .دایی اومد پاشدیم دایی گفت مبینا خانم قبلنا یه سلام ب دایی میدادی مبیناهمینجوری نگا میکرد😂😂😂یدفعه گفت سلام .داییم گفت صداشو بعداومد دستش گذاش روپیشونی مبیناگفت اوه اوه چ داغی .مامانت گفت امپول داری بزار بزنم .مبینا گریش گرفت داییم گفت ا ا ا بچه شدی مگ مبینا مبیناگفت دوست ندارم بزنم دایی گفت یعنی چی اماده شو تامن بیام مبینا بلندگفت من نمیزنممم.دایی رفت بیرون تب بر اماده کرد باخالم اومد مبینا هنوزگریه میکرد.خالم گف دخترم بزاربزنه خوب شی امتحاناتو خوب بدی .گفت نمیزنم یکبار گفتم دایی ساکت وایستاده بودهیچی نمیگفت هی از خالم اصرارازمبینا انکار تااینکه داییم گفت ولش کن ابجی خیلی لوس شده . 😔😔مبیناگفت اره من لوسم هرچی هستم برای خودمم دیگ داشت بحث بالامیگرفت😂😂😂 دایی رفت بیرون . رفتم بیرون .دیدم خالم وداییم دارن حرف میزنن گفتم مامان نمیریم . بابام گفت چرادیگ حاضرشیدبریم.. رفتم اتاق لباسمو عوض کنم مبیناگفت صبا.جوابشوندادم مثلاقهربودم گفت صباباتواما گفتم هان چیه ؟؟توک گفتی حوصلتوندارم گفت اشتباه کردم ببخشید .گفتم حالاچیمیگی گفت امشب بمون اینجاباهم اینجابمونیم گفتم چراگفت همینجوری میترسم برم خونمون مامان مجبورکنه امپولوبزنم..گفتم بزار ب مامانم بگم مامانم گفت بمون اشکالی نداره خلاصه موندم وتاساعت3باهم حرف میزدیم ک خوابمون برد .ساعت 7 بوددیدم دارم تکون میخورم😐 دیدم مبیناس گفتم چیشده گفت دارم میسوزم گفتم خوب نسوز😂😂گفت زهرمارپاشو ببین حالمو پاشدم نشستم واقعا لپاش قرمز قرمز شده بود گفتم بزاربزنگم ب مامانت گفت صبابگی میبره امپولمو میزنه گفتم خودت بگوچیکنم ..رفتم بیرون یواش زنگیدم ب خالم گفتم وضع مبینارونیم ساعت بعد خالم اومد .گفت مبیناپاشوبریم بزن امپولاتو مبیناهم ک دید واقعا خودش خوب نمیشه زیاد مقاومت نکرد😂😂 خالم گفت بریم خونه دایی دایی بزنه مبیناگفت من ازدایی خجالت میکشم باهاش بدحرف زدم خالم گفت میریم معذرت خواهی هم میکنیم خالم زنگ زد ب داییم داییم گفت اومده بیمارستان جای همکارش وایسته . رفتیم بیمارستان .مبیناداییمو دید گفت دایی ببخشید دایی گفت اول سلام بده بعد بعدشم گفت اشکال نداره دیگ یه خواهرزاده لجباز 😂 بیشترنداریم ک ب منم یه چشمک زد 😜
گفت بیا برو روتخت شماره 2 بخواب مبینا مبینا بابغض رفت منم رفتم پیشش گفت صبا میتدسم گفتم خوب نترس😐😐 داییم اومد گفت خوب اماده ای مبینا جواب نداد دایی گفت من ک چیزی نشنیدم صباتوشنیدی گفتم نه گفت مبینااماده ای گفت اره .پنبه کشید زد خیلی کم طول کشید گفت استراحت کن پینیسیلینو اماده کنم تازه زدی دیگ درسته خالم گفت اره .مبیناحرف نمیزد همینجوری خوابیده بودداییم اومد گفت مبیناجان عزیزم سفت نکن گلم .تکونم نخور نفس عمیق بکش پنبه کشیدامپولوزد مبینا اصلا صداش درنیومد (حالا اگ من بودم😂).تاتموم شد داییم ب خالم گفت پنبه رونگهداره خودش رفت بیرون .بعد5مین خالم گفت پاشومبینا مبینا پاشد صورتش پراشک بود (ولی واقعاخوب تحمل کرد من گفتم بااون مقاومتش الا ن صدای جیغش کل بیمارستانوبرمیداره ).داییم اومد گفت ای وای بمیرم عزیزم دردت گرفت مبینا اشکش بیشترشد داییم بوسش کرد گفت گریه نکن عزیزم ببخشید بخدالازم بود برات عزیزم .مبینا ک اروم شد رفتیم منم رفتم خونمون .فرداشم دایی یه امپول زده بودبهش ک من نبودم😂😂..
خب دوستان اینم ازخاطره من .امیدوارم دوست داشته باشید.
خیلی طولانی شد ببخشید البته دست خودمم دردگرفت😂
باتشکر
صبا🙆🙆🙆
+ نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۶ ساعت 14:12 توسط
|