خاطره لیدا جان
من لیدا هستم ۲۷سالمه و فعلا تنها زندگی می کنم .
چند روز احساس سرماخوردگی داشتم یه صبح که از خواب بیدار شدم حالم بدتر شده بود سرم سنگین بود و ابریزش بینی و ....
رفتم سرکار تا ظهر و ظهر برگشتم خونه یه کلد ژل خوردم و رفتم دفتر روز خیلی پرکاری رو داشتم با اینکه من تا ۸ بیشتر دفتر نمی مونم اونروز کارم تا نزدیکای ده طول کشید حالم اصلا خوب نبود و همین که کارم تموم شد سریع با منشی خدافظی کردم بی هیچ حرف اضافه ای و برگشتم خونه و یه دوتا قرص خوردم و افتادم رو تخت حالم واقعا بد بود . نامزدم زنگ زد که حال و روزمو فهمید گفت تو بهتر نشدی؟گفتم نه بدتر شدم افتادم تو تخت گفت میام دنبالت بریم دکتر گفتم نه فرداکه میرم درمانگاه میرم پیش دکتر اونجا گفت مطمئنی نمیخوای بیای دکتر ؟ گفتم اره تو نگران نباش برو بگیر بخواب من چیزیم نیس! من که افتاده بودم رو تخت و از درد واون حالت خلسه اور سرماخوردگی اشک چشام ناخوداگاه میریخت پایین و خیلی احساس دلتنگی واسه خونوادم داشتم و از طرفی با اینکه خودم به سیاوش گفتم نمیخواد بیای ولی دلم میخواست تو اون حال کنارم باشه .
تو این حال بودم که دیدم سیا تکست داده که دم خونتم دارم میام بالا در رو باز کردم نترسیا! منم .(کلید داشت خودش اخه)
بعدش صدای باز شدن در ورودی و صدای بسته شدنش و منی که افتاده بودم رو تخت :||اومد تو اتاق و نشست کنار تخت و دست گذاشت رو پیشونیم گفت گوله اتیشی دختر پاشو بریم بیمارستان !لباسامو اورد و پتو رو زد کنار و خودم لباسامو پوشیدم (اهل ناز و ادا نیستم کلا ) و رفتیم اورژانس بیمارستان و رفتیم دکتر و معاینه کرد گفت چند وقته اینجوری ای؟گفتم چند روزی هست ولی اینقدر بد نبودم امروز حالم بد شد .
گفت چرا اینقدر دیر اومدی پس؟ گفتم کار و مشغله . چپ چپ بهم نگاه کرد بعد گفت عفونتت خیلی شدیده به پنی حساسیت نداری ؟گفتم قدیما نداشتم ولی ده سالی هست نزدم گفت پس تست کن اگه حساسیت نداشتی یه ۱۲۰۰ و یه ۸۰۰ و یه دگزا الان بزن یه ۱۲۰۰ و ۸۰۰ هم فردا اگه درد و التهابت بهتر نشد یه دگزا هم باز فردا میزنی !خب ؟ گفتم چشم .
سفکسیمم هر ۸ ساعت . گفتم اوکی و اومدیم بیرون .
راستش از امپول نمیترسیدم قدیما ولی ۱۰ سالی بود امپول نزده بودم استرس گرفتم . با اون حال بدم یجوری به سیا نگاه کردم که ینی من نمیزنما. اون هم نیش باز شد و بهم خندید ینی دهنم سرویسه. توی راهرو نشوندم بهم گفت که منتظر باش تا داروهاتو بگیرم . بهش گفتم «آمپولشو نگیریا. من نمیزنم. :(» خندید و گفت «نمیشه که عزیزم. پیشت میمونم. باشه؟» به زور لبخند زدم و گفتم «باشه. منتظرتم.» پیشونیمو ببوسید و وقتی داشت میرفت به خانومی که اونور تر داشت بد نگاهمون میکرد با سر سلام کرد . خانومه حرصش در اومد و نگاهشو ازم گرفت . وقتی برگشتش دیدم آمپولشم گرفته ، گرچه نگفت نمیگیره ولی امیدوار بودم نگرفته باشه. با حالت مریض بلند شدم و با حالت ناراحتی نگاهش کردم و گفتم « نمیخوام خوب شم اصن. :(» خندید و دستشو دور شونه م انداخت و گفت «گفتم که پیشتم دیگه. بخاطر من.» گفتم «فقط چون تو گفتیا.» خندید و رسیدیم به بخش تزریقات. خانومه بپرسید «برا خانومتونه؟» لبخند زدم. گفت «آره.»
تست کرد و گفت اگه چیزی نخوردی تو این مدت یه چی بخور ! سیا گفت برم از بوفه بیمارستان ی چی بگیرم .چی می خوری؟ گفتم یه چیز داغ! ببین چای داره؟ گفت با کیک دیگه ؟؟؟ گفتم اوهوم . وقتی برگشت اومدم بیرون از تزریقات باهم تو راهرو خوردیمش . بعد گفت یه رب شد و رفتیم داخل به پرستار نشون دادم و مثل ا پرستاره به سیاوش گفت کمک کن خانومت اماده بشه سیاوش رفت نشست روی تخت و منم سرمو گذاشتم رو پاش و خوابیدم. دستمو گرفت . همونجوری که پرستاره آمپولو آماده میکرد بهش نگاه کردم گفتم « نمیشه بریم خونه؟ هنوزم دیر نشده ها ببین من هنوز زخمی نشدم. :( » خندید و دستمو فشار داد گفت« پیشتم دیگه. از یه سوزن میترسی؟ » گفتم « تو به جای من سوزن نمیخوری که. درد داره خب. :( » خانومه اومد و اشاره داد که بکش پایین و شلوارمو داد پایین و اولی رو زد یکم سوخت و بیشتر کشید پایین و گفت سفت نکنیا گفتم چشم ولی سفت شدم یکم سیاوش گفت قرار بود سفت نشی که حرفش تموم نشده یه اه بلند کشیدم واسه درد وحشتناکش و سیا گفت جانم جانِ دلم . خانومه گفت تموم وکشید بیرون و سیا دستشو گذاشت جاش و یکم نگه داشت خانومه اونورو داد پایین و ۸۰۰ رو زد که تحمل کردم و کشید بیرون جاشو که سیا فشار داد یه اآاااخ گفتم سیا گفت دیگه تموم شد و خندید . لباسمو که مرتب می کردم پرستاره یه جور نگاه می کرد انگار داره به یه دختر بچه ی لوس نگاه میکنه لبخند زدم بهش گفتم «مرسی.» وقتی داشتیم میرفتیم بیرون یواش جوری که فقط بشنوه گفتم « بیا. گفتم که نمیزنم. آبروم رفت. همه بد نگا میکنن. :( » خندید گفت « خب اونا که نمیدونن تو کوچولوی منی. من که میدونم مهمم. » پام گیر به لبه ی دری که داشتیم ازش میرفتیم بیرون دستشو انداخت روی شونه م گفت« خوبی ؟ چی شد؟ بی حسی؟ درد داری؟ اوه اوه ببین خودتو خیس کردی. :))) » زیر لب از بدجنسیش غر زدم و خندیدم . ولی ته دلم راستش خوشحال بودم از بودنش و اینکه نگرانمه !
چند روز احساس سرماخوردگی داشتم یه صبح که از خواب بیدار شدم حالم بدتر شده بود سرم سنگین بود و ابریزش بینی و ....
رفتم سرکار تا ظهر و ظهر برگشتم خونه یه کلد ژل خوردم و رفتم دفتر روز خیلی پرکاری رو داشتم با اینکه من تا ۸ بیشتر دفتر نمی مونم اونروز کارم تا نزدیکای ده طول کشید حالم اصلا خوب نبود و همین که کارم تموم شد سریع با منشی خدافظی کردم بی هیچ حرف اضافه ای و برگشتم خونه و یه دوتا قرص خوردم و افتادم رو تخت حالم واقعا بد بود . نامزدم زنگ زد که حال و روزمو فهمید گفت تو بهتر نشدی؟گفتم نه بدتر شدم افتادم تو تخت گفت میام دنبالت بریم دکتر گفتم نه فرداکه میرم درمانگاه میرم پیش دکتر اونجا گفت مطمئنی نمیخوای بیای دکتر ؟ گفتم اره تو نگران نباش برو بگیر بخواب من چیزیم نیس! من که افتاده بودم رو تخت و از درد واون حالت خلسه اور سرماخوردگی اشک چشام ناخوداگاه میریخت پایین و خیلی احساس دلتنگی واسه خونوادم داشتم و از طرفی با اینکه خودم به سیاوش گفتم نمیخواد بیای ولی دلم میخواست تو اون حال کنارم باشه .
تو این حال بودم که دیدم سیا تکست داده که دم خونتم دارم میام بالا در رو باز کردم نترسیا! منم .(کلید داشت خودش اخه)
بعدش صدای باز شدن در ورودی و صدای بسته شدنش و منی که افتاده بودم رو تخت :||اومد تو اتاق و نشست کنار تخت و دست گذاشت رو پیشونیم گفت گوله اتیشی دختر پاشو بریم بیمارستان !لباسامو اورد و پتو رو زد کنار و خودم لباسامو پوشیدم (اهل ناز و ادا نیستم کلا ) و رفتیم اورژانس بیمارستان و رفتیم دکتر و معاینه کرد گفت چند وقته اینجوری ای؟گفتم چند روزی هست ولی اینقدر بد نبودم امروز حالم بد شد .
گفت چرا اینقدر دیر اومدی پس؟ گفتم کار و مشغله . چپ چپ بهم نگاه کرد بعد گفت عفونتت خیلی شدیده به پنی حساسیت نداری ؟گفتم قدیما نداشتم ولی ده سالی هست نزدم گفت پس تست کن اگه حساسیت نداشتی یه ۱۲۰۰ و یه ۸۰۰ و یه دگزا الان بزن یه ۱۲۰۰ و ۸۰۰ هم فردا اگه درد و التهابت بهتر نشد یه دگزا هم باز فردا میزنی !خب ؟ گفتم چشم .
سفکسیمم هر ۸ ساعت . گفتم اوکی و اومدیم بیرون .
راستش از امپول نمیترسیدم قدیما ولی ۱۰ سالی بود امپول نزده بودم استرس گرفتم . با اون حال بدم یجوری به سیا نگاه کردم که ینی من نمیزنما. اون هم نیش باز شد و بهم خندید ینی دهنم سرویسه. توی راهرو نشوندم بهم گفت که منتظر باش تا داروهاتو بگیرم . بهش گفتم «آمپولشو نگیریا. من نمیزنم. :(» خندید و گفت «نمیشه که عزیزم. پیشت میمونم. باشه؟» به زور لبخند زدم و گفتم «باشه. منتظرتم.» پیشونیمو ببوسید و وقتی داشت میرفت به خانومی که اونور تر داشت بد نگاهمون میکرد با سر سلام کرد . خانومه حرصش در اومد و نگاهشو ازم گرفت . وقتی برگشتش دیدم آمپولشم گرفته ، گرچه نگفت نمیگیره ولی امیدوار بودم نگرفته باشه. با حالت مریض بلند شدم و با حالت ناراحتی نگاهش کردم و گفتم « نمیخوام خوب شم اصن. :(» خندید و دستشو دور شونه م انداخت و گفت «گفتم که پیشتم دیگه. بخاطر من.» گفتم «فقط چون تو گفتیا.» خندید و رسیدیم به بخش تزریقات. خانومه بپرسید «برا خانومتونه؟» لبخند زدم. گفت «آره.»
تست کرد و گفت اگه چیزی نخوردی تو این مدت یه چی بخور ! سیا گفت برم از بوفه بیمارستان ی چی بگیرم .چی می خوری؟ گفتم یه چیز داغ! ببین چای داره؟ گفت با کیک دیگه ؟؟؟ گفتم اوهوم . وقتی برگشت اومدم بیرون از تزریقات باهم تو راهرو خوردیمش . بعد گفت یه رب شد و رفتیم داخل به پرستار نشون دادم و مثل ا پرستاره به سیاوش گفت کمک کن خانومت اماده بشه سیاوش رفت نشست روی تخت و منم سرمو گذاشتم رو پاش و خوابیدم. دستمو گرفت . همونجوری که پرستاره آمپولو آماده میکرد بهش نگاه کردم گفتم « نمیشه بریم خونه؟ هنوزم دیر نشده ها ببین من هنوز زخمی نشدم. :( » خندید و دستمو فشار داد گفت« پیشتم دیگه. از یه سوزن میترسی؟ » گفتم « تو به جای من سوزن نمیخوری که. درد داره خب. :( » خانومه اومد و اشاره داد که بکش پایین و شلوارمو داد پایین و اولی رو زد یکم سوخت و بیشتر کشید پایین و گفت سفت نکنیا گفتم چشم ولی سفت شدم یکم سیاوش گفت قرار بود سفت نشی که حرفش تموم نشده یه اه بلند کشیدم واسه درد وحشتناکش و سیا گفت جانم جانِ دلم . خانومه گفت تموم وکشید بیرون و سیا دستشو گذاشت جاش و یکم نگه داشت خانومه اونورو داد پایین و ۸۰۰ رو زد که تحمل کردم و کشید بیرون جاشو که سیا فشار داد یه اآاااخ گفتم سیا گفت دیگه تموم شد و خندید . لباسمو که مرتب می کردم پرستاره یه جور نگاه می کرد انگار داره به یه دختر بچه ی لوس نگاه میکنه لبخند زدم بهش گفتم «مرسی.» وقتی داشتیم میرفتیم بیرون یواش جوری که فقط بشنوه گفتم « بیا. گفتم که نمیزنم. آبروم رفت. همه بد نگا میکنن. :( » خندید گفت « خب اونا که نمیدونن تو کوچولوی منی. من که میدونم مهمم. » پام گیر به لبه ی دری که داشتیم ازش میرفتیم بیرون دستشو انداخت روی شونه م گفت« خوبی ؟ چی شد؟ بی حسی؟ درد داری؟ اوه اوه ببین خودتو خیس کردی. :))) » زیر لب از بدجنسیش غر زدم و خندیدم . ولی ته دلم راستش خوشحال بودم از بودنش و اینکه نگرانمه !
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۶ ساعت 0:29 توسط
|