سلام به همه خواننده های عزیز وب بایه خاطره جدیداومدم چون طولانیه سریع بریم سراصل مطلب: 27اسفندجشن نامزدی داداشم بود وازچندروز قبلش درگیرخریدوکارای مراسم بودیم ووقت سرخاروندنم نبود ازطرفی21اسفند رامین رفت تبریز ومن دست تنها شدم شب بعدش متوجه تب پارمیس شدم که با مشورت تلفنی بارامین شربت تب برشو شروع کردم امافایده نداشت پس فرداش هنوز بهترنشده بودو چون هواسردبود وبارونم شدید میبارید نذاشتم بره مدرسه که قشنگ استراحت کنه عصرش کلاس زبان داشت هرکارکردم حریفش نشدم که کلاس نره خلاصه باشرط اینکه خودشو خوب بپوشونه اجازه دادم.... عصر رسوندمش کلاس وچون بارون شدیدبود به دنبال اون ترافیک سنگین ترجیح دادم منتظربمونم تاکلاسش تموم شه بااینکه بخاری ماشین روشن بود اما سوزسردی میومد 45دقیقه گذشته بود که یهودیدم پارمیس و2تاازدوستاش ازکانون بیرون اومدن وخوشحال وخندون رفتن سرکوچه وچیزی که فوق العاده عصبانیم کرد این بودکه بدون کلاه وپالتو وفقط همون تونیک کاموایی تنش بود اینقدر عصبانی شدم که سریع پیاده شدم رفتم توموسسه بااون نگهبان دعوا کردم که چرا به بچه به این سن واین موقع شب اونم تواین هوااجازه میده برن بیرون که گفت به من ربطی نداره وبامسئول صحبت کنین منم حسابی به هم ریخته بودم داشتم باهاش بحث میکردم که دیدم پارمیس ودوستاش رسیدن پارمیس یه سمبوسه دستش بود تقریبا کامل خورده بودش ویه چیپسم تودست دیگش وقتی منو دید اینقدر شوکه شد که چیپس ازدستش افتاد نخواستم جلودوستاش چیزی بگم بااخم رفتم جلو گفتم زودوسایلتو جمع کن بریم باترس ولکنت گفت هنوز کلاس تموم نشده الان زنگ تفریح بود خانوممون اجازه نمیده یه چشم غره بهش رفتم گفتم توهمینجا بشین من میرم اجازت میگیرم خواست چیزی بگه که گفتم حرف نباشه پارمیس همین که گفتم.... پارمیس بابغض ازدوستاش خداحافظی کرد ونشست توسالن رفتم دم کلاسشونو با معلمش صحبت کردم ووسایلش برداشتم واومدم بیرون پارمیس پشت سرم میومد نشستیم توماشین وراه افتادم که دیدم پارمیس ازصندلی عقب پالتوشو برداشت وخواست بپوشه که از دستش چنگ زدم وبا داد گفتم لازم نکرده بپوشی تواون هوا وبارون نپوشیدی بعد توماشین که بخاری روشنه میپوشی فقط جرئت داری شب بگو گوشم دردمیکنه گلوم دردمیکنه بهم جوشونده بده پارمیس هیچی نمیگفت وفقط گریه میکرد منم اینقدر عصبانی بودم همینجور باجیغ وداد ادمه دادم:بذار بابات فردابیاد میگم تکلیفتو روشن کنه بفهمه این دختری که اینقدر لوسش کرده ساعت7شب تواین تاریکی میره بیرون آت وآشغال میخره میخوره.....همون موقع گوشیم زنگ خورد رامین بود جواب دادموباعصبانیت گفتم خواهشازودتربیا من دیگه از پس این بچه هات برنمیام... گفت:چرا؟؟؟؟؟دوباره چیشده؟؟؟منم بیتوجه به گریه های پارمیس که میگفت نگو ..... قضیه رو کامل برا رامین تعریف کردم اونم واقعاعصبانی شد وگفت گوشی روبهش بده گوشیو دادم بهش نفهمیدم چی میگفت ولی ازگریه های شدید پارمیس و"ببخشید""ببخشید"گفتناش معلوم بود بدجوردعواش کرده بعدکه گوشیو قطع کرد تاخونه مامان (کلااین چندروز که رامین نبود خونه مامانم بودیم که بتونم تو کارای مراسم کمکش باشم)گریه کرد وقتیم رسیدیم خونه بلافاصله وبدون حرف رفت تواتاق پیش بابام وگریشو ازسرگرفت خودمم گلوم میسوخت فهمیدم سرماخوردم به همین خاطر2تاقرص خوردم وباخواهرم دوباره رفتیم خرید شب برگشتیم وچون خسته بودم وسرماخوردگیم بیحالترم کرده بود دوباره قرص خوردم به تخت نرسیده بیهوش شدم پارساکنارم خوابیده بود وپارمیس چون قهربود پیش بابام خوابیده بود نیمه شب باسروصدا بیدارشدم رفتم بیرون صدای گریه پارمیس شنیدم دویدم اتاق دیدم مامانم وبابام ومحمدبالا سرشن گفتم:چی شده؟؟؟؟محمدگفت:هیچی بابا یه کم گوشش دردمیکنه رفتم بالاسرش گفتم میبینی چی به سر خودت اوردی بااین کارای احمقانت؟؟؟ باااین حرفم گریش شدیدشد بابام گفت:کاریه که شده سرزنشو بذاربرابعد گفتم خیلخب بلندشو بریم بیمارستان باگریه گفت:نمیخواااااام خوبممم صداموبردم بالا:ساعت 1شب همه رو بیدارکردی بعد دکترم نمیای بیخود نمیای مگه دست خودته باگریه گفت باباجووون بگو اذیتم نکنهههه رفتم لباساش ازتوکمد برداشتم گفتم زود بازبون خوش میپوشی میریم دکتر وگرنه بخدا کشون کشون میبرمت پارمیس توبغل بابا گریه میکرد محمد منوکشیدبیرون وگفت توبروبخواب اینم تانیم ساعت دیگه خواب میره گفتم حالشونمیبینی؟؟؟گفت :خودت میدونی بزور نمیشه ببریش بذارفردا رامین میاد خودش معاینش میکنه منم راضی شدم ورفتم توداروها گشتم تا یه شیاف مسکن پیداکردم براش گذاشتم وبعدم یه ظرف آب کردم پاهاش گذاشتم توآب وبه کمک مامان پاشویش کردیم تاکم کم خواب رفت منم همونجا نشسته خوابیدم فرداش با سرفه های شدیدپارمیس بیدارشدم یه سرفه هایی میکرد که دلت میلرزید رفتم بالاسرش بهش اب دادم گفت مامانی سردمه... داشت میلرزید یه پتودیگه روش انداختم تبشو گرفتم38ونیم بود اومدم بیرون زنگ زدم به رامین گفت حدودانیم ساعت دیگه میرسه منم محمدوفرستادم دنبالش رامینو که دیدم تعجب کردم وضعش ازپارمیس بهترنبود گفتم سرماخوردی؟؟؟؟؟؟گفت آره ازصبح بدجور گوش راستم وسرم دردمیکنه ...صدای سرفه پارمیس بلندشد باتعجب وچشای گشاد گفت:پارمیسه؟؟؟؟ چرا اینجوری سرفه میکنه؟؟؟؟گفتم بله دخترگلته میبینی چی به سرخودش آورده؟؟ گفت اینکه خیلی حالش بده چرا نبردینش دکتر؟؟ محمدگفت دخترلجبازتوکه میشناسی؟ازبعدازشاهکاردیروزش اینقدرحالش بدشد دیشبم گوش دردبود منتظربودیم توبیای معاینش کنی امامثل اینکه خودت بیشترنیازداری رامین بلندشدرفت تواتاق پارمیس منم همراش رفتم پارمیس داشت ناله میکرد توخواب رامین گفت تبشو گرفتی؟؟گفتم آره38ونیم سرشوباتاسف تکون داد بعدم پارمیسو بیدارکرد پارمیس چشاشو که بازکرد بادیدن رامین گریش گرفت وخواست حرف بزنه اما اصلاصداش درنمیومد بادست به گلوش اشاره کردوگریش شدیدترشد دلم براش سوخت گفتم چیزی نیست مامانی صدات گرفته خوب میشی عزیزم رامین دستشو کشید نشوندش روتخت گفت دهنتو بازکن باااااز پارمیس بازکرد رامین یه نگاه به گلوش انداخت گفت خیلخب بلندشو دست وصورتتوبشور یه لیوان آب جوش بخورصدات بالابیاد دیگه هم گریه نکن پارمیس بلندشد باکمک مامانم رفت دست وروشوبشوره رامین گفت وضع گلو ومخصوصا لوزه هاش افتضاحه خداکنه به ریه اش نرسیده باشه گفتم برم کیفتوبیارم گفت نه اصلا نمیتونم معاینش کنم سرم وگوشم خیلیی دردمیکنه میریم بیمارستان هم خودم برم پیش متخصص گوش هم پارمیس بعدم زنگ زدبه مهران که ببینه بیمارستانه یامطب که گفت رفته مسافرت ورامین پرسید :پس دکترشیفت کیه؟؟ گفت دکترنعیمی بعدکه قطع کرد گفت این دکترکارش عالیه قبلا استادم بوده خلاصه رفتیم صبحونه خوردیم بزور 2تالقمه به پارمیس دادم همش میگفت حالت تهوع دارم بعدرامین گفت من خیلی خستم زودترحاضرشین بریم که زودتربرگردیم رفتم تواتاق پارمیسو اماده کنم که دیدم داره گریه میکنه گفتم چیه مامانی؟چراگریه میکنی؟گفت:مامااانی ببخشید بخدااااقول میدم دیگه به حرفت گوش کنم نذاربابایی منوبیمارستان بستری کنه گفتم:کی گفته میخواد توروبیمارستان بستری کنه گفت:پس چرا همینجا معاینه نمیکنه گفتم مگه ندیدی چقدرحال بابات بده خودش بایدبره دکتر توروهم میبره گفت قول میدی بستریم نکنه گفتم اره عزیزم خلاصه آرومش کردم بعدم کمکش کردم اماده بشه خودمم آماده شدم درضمن دفترچه سلامت خودمم برداشتم که تا بدترنشدم معاینه شم بعدم راه افتادیم توماشین فقط سرفه های شدیدومداوم پارمیس بودوبس رسیدیم بیمارستان رفتیم مطب دکترنعیمی منشی رامینوشناخت وبعداز2تامریض فرستادمون تو دکترنعیمی یه مرد 45ساله فوق العالده خوش اخلاق بود که بعدازاحوالپرسی گرم اول به پارمیس گفت که روصندلی بشینه تامعاینه شه اول چندتاسوال پرسید که همشو پارمیس الکی جواب میداد ومن پشت سرش بدون اینکه بفهمه باحرکت دست اصلاحش میکردم دکترخندش گرفته بود وهمون اول ازترس شدیدپارمیس باخبرشد بعدگفت دهنشوبازکنه وقتی دهنشوبازکردباتاسف سری تکون داد وگفت چرازودترنیاوردینش؟؟؟ گفتم راستش سرماخوردگیش زیاد شدید نبود پارمیس بی احتیاطی کرد وازدیشب حالش بد شد دکتربعداز معاینه گوشش به پارمیس گفت پالتوت رو دربیار بشین روتخت پشت پرده پارمیس باترس گفت چرا؟؟؟دکتر:هیچی خوشگل خانم باید ریه اتو معاینه کنم بلندشدم دست پارمیسم گرفتم بردم پشت پرده پالتوشو درآوردم نشوندمش روتخت دکتر اومد معاینه کرد وبعدم گفت خداروشکر ریه اش درگیرنشده منم لباساش درست کردم وازتخت آوردمش پایین دکترداشت بارامین حرف میزد بعد روبه من گفت التهاب لوزه هاش خیلی زیاده باید عمل کنه با ترس گفتم یعنی بادارو خوب نمیشه؟؟؟گفت:داروکه بایدمصرف کنه چون بااین وضعش نمیشه عمل کرد امافکرنمیکنم التهابو کامل ازبین ببره اگه جواب دادکه دیگه نیازبه عمل نیست امامن برای اطمینان برای5فروردین یه نوبت عمل بهش میدم که اگه خدایی نکرده بعدازمعاینه ی مجدد نیازبه عمل بود حیرون نشیم درضمن توتعطیلات هست ومیتونه بدون نگرانی ازبابت درس استراحت کنه اصلا نگران عملش نباشین که خیلیی عمل راحتیه پارمیس درتمام مدت داشت گریه میکرد گفت مامان من میترسمممم.... دکترگفت:اااا پارمیس خانومی گریه نداره دخترخوب تازه هنوز که معلوم نیست شاید نیاز نشه فعلا شماباید تواین چندروز خوب خوب استراحت کنی وسوپ ومایعات ومیوه بخوری درضمن داروهاتو سرموقع مصرف کنی شاید دیگه نیازبه عمل نباشه خب؟؟؟؟پارمیس همینجور آروم وبیصدا توبغل من گریه میکرد ودکترشروع کرد به نسخه نوشتن وگفت:3تا شیاف براش مینویسم هرشب براش بزارین و3تا آمپول سفازولین و3تاجنتامایسین برای التهاب لوزه هاش مینویسم و3تا پنیسیلین 6.33برا عفونت گوش وگلوشو2تا بتامتازون (پارمیس باشنیدن اسم آمپول صدای گریش بالاتر رفت وبلندبلندگریه میکرد)دکترسرشو آورد بالا گفت:چیشد دخترخوب دوباره که شروع کردی رامین گفت میتراجان توپارمیس ببربیرون منم الان میام دکتر گفت نه نه صبرکن کارش دارم بعددوباره شروع کرد دارو نوشتن وقتی تموم شد بلندشد رفت ازکمدش چندتاپوسترآورد وبعدکنارپارمیس نشست وگفت خوشگل خانوم مگه شماهمین الان قول ندادی داروهاتو بی چون وچرا مصرف کنی؟؟پارمیس باهق هق گفت من امپول نمیخواااام.....دکتر بادستمال اشکاش پاک کرد وگفت یه لحظه گریه نکن بذاربرات توضیح بدم تو بدنت الان چخبره پارمیس آروم هق هق میکرد ودکتر یه عکس از گوش نشونش دادبراش توضیح میداد میکروبا کجا جمع شدن وبعد دوباره یه عکس از حلق ودوباره یه عالمه توضیح داد که اگر آمپولارو نزنه این میکروبا هی زیادتر میشن براش خیلی خطرناکه پارمیس آرومترشده بود قشنگ گوش میداد و وقتی تموم شد دکتر گفت:حالادیگه فهمیدی نه من نه بابات نه هیچ دکتر دیگه ای نمیخوایم الکی بهت امپول بدیم چون دوست داریم زودترخوب شی بایدبرات امپول بنویسیم خب حالادیگه ازدست من ناراحت نیستی؟؟پارمیس سرشو انداخت پایین وهمینجورگریه میکرددکترم سرشو بوسید وگفت تودیگه بزرگ شدی زشته بخاطرچندتادونه آمپول کوچولو اینجوری گریه کنی عزیزم ازاین به بعد بیشترمراقب خودت باشی تادیگه مجبورنباشی آمپول بزنی باشه خوشگل خانوم؟؟پارمیس بازم جواب ندادفقط سرش توبغل من گریه میکرد دکترم که دیگه از سربه راه شدنش ناامیدشده بود روبه رامین گفت حالادیگه نوبت توئه پدردختر شجاع خلاصه رامینو معاینه کرد گفت سرماخوردگیت زیادجدی نیست گوش دردوسردردت بخاطر اختلاف فشارتوهواپیما وخستگیته استراحت کنی خوب میشه///// بعدم شروع کردنسخه نوشتن که رامین گفت استاد یه چیزی بنویسین زودتر ازشر این سرماخوردگی خلاص شم دکترباخنده سرشو تکون دادوگفت امیدوارم بعدازدیدن داروهات از گفته هات پشیمون نشی دفترشو داددستش وبه من گفت خانم دکترشمابفرمایین پارمیس ازروپام بلندکردم ورفتم روصندلی بیماربعدازمعاینه گفت خب مثل اینکه وضع مادر از پدرودختربهتره ونیاز به امپول نیست اماچون از عشق شدید به خونوادتون خبردارم چندتا امپول تقویتی مینویسم براتون که هم شوهرتوبهتردرک کنی هم توانایی مراقبت از 2تامریضو داشته باشی در ضمن حواستون به پسرتون باشه که اون سرمانخوره بهتره چندروزی ازمحیط آلوده خونتون دورباشه ماهم کلی تشکر کردیم بعدم خداحافظی کردیم واومدیم بیرون رامین رفت داروهارو گرفت وآورد وگفت من سرم دردمیکنه منوپارمیس میریم توماشین توداروهاروببربه دکترنشون بده که طرزمصرفشو توضیح بده قبول کردم و3تاپلاستیک داروهاروازش گرفتم ودوباره رفتم پیش دکتر برا رامین فقط 2 بسته قرص نوشته بودوبقیه همشون آمپول بودن که دکترگفت هر12ساعت2تاتزریق شه (البته بیشترشون تقویتی بودن) بعد داروهای منو که یه نوروبیون بود3تا ب12 و2تاویتامین که گفت هروقت حوصله داشتی بزن وامااااااا داروهای پارمیس الهی براش بمیرم دکترگفت هرروز بایدیه سفازولین ویه جنتامایسین ویه6.33بزنه فشارش پایین بودحتما امروز سرمشووصل کنین یه تب بروضد تهوع و2تاتقویتی بزنین توسرمش 2تاآمپول بتامتازون عضلانی براالتهاب علاوه براینا(2تابسته قرص براالتهاب-2تابسته قرص استامینوفن و2تا قرص ادلت کلد-یه شربت براسرفه ش-یه شربت هیدرامین و3تاشیاف که هرشب باید میذاشت و) بعدگفت:داروها مخصوصا امپولا به موقع تزریق شن مدرسه هم نره این چندروز فقط استراحت وغذاهای گرم ومقوی بدین بخوره امیدوارم باتوجه به این ترسی که داره کارش به جراحی نکشه گفتم:یعنی احتمالش زیاده بااین همه دارو بازم نیازبه عمل باشه؟؟؟؟ گفت :معلوم نیست بستگی به بدنش داره امامتاسفانه لوزهاش بدجور ملتهبن اگرم نیاز به جراحی بود نگران نباشین عمل راحتیه......منم تشکر کردم وداشتم میومدم بیرون که دوباره دکترصدام زد برگشتم گفتم:بله؟؟؟دکتر گفت:دفترچه پارمیسوبدین بهش دادم شروع کردبه نوشتن بعدتوضیح داد:یه کپسول جدیدبراش مینویسم که قویه یکی دوبار بدین بخوره اگه بالانیاورد ادامش بدین هر12ساعت... چون آمپولاش زیادن نمیخوام تقویتی براش بنویسم ولی چون قرص قویه باید خوب تقویت بشه 2بسته قرص مولتی ویتامینم مینویسم که مصرف کنه به امیدخدا التهابش به حدزیادی ازبین میره ایشالله که نیازبه عمل پیدانمیکنه منم کلی تشکر کردم واومدم بیرون رفتم توماشین رامین صندلی رو خوابونده بود وچشاش بسته بود پارمیسم خیلیی بیحال نشسته بود منم سریع وبدون حرف ماشین روشن کردم وراه افتادم رفتم خونه خودمون خلاصه رسیدیم وماشین بردم پارکینگ ورامین وپارمیس بیدارکردم بردمشون بالا پارمیس گفت چرانرفتیم خونه مادرجون گفتم:اونجاشلوغه شمام بایداستراحت کنین اینجا بهتره پارمیس بیحالترازاونی بود که بحث کنه بردم اتاقش کمکش کردم لباساش عوض کردوخوابوندمش روتخت بعدم رفتم پیش رامین که دیدم پنبه والکل وامپولارو گرفت طرفم گفت بیازودبزن دارم میمیرم سریع2تا امپولشو زدم اونم تشکرکردوگفت آمپولاپارمیس آماده کن براش بزنم(آخه من به هیچ وجه دلم نمیادبه پارمیس وپارسا آمپول بزنم) گفتم:فعلا بیاسرمشو وصل کن بعد آمپولاش بزن اونم قبول کرد رفتم سرمش آماده کردمو بارامین رفتیم پیشش رامین استینش زد بالا که پارمیس بیدارشد سرمو که دست من دید باگریه گفت نه بابااااااااا رامین گفت:هیشششششش اروووم زود تموم میشه باگریه گفت سرم نمیخواااام رامین اخم کرد گفت پارمیس بچه بازی درنیار یادم نرفته شاهکار دیروزتو پس بیشترعصبانیم نکن پارمیس دیگه چیزی نگفتو روشو کرد سمت دیوار واروم گریه میکرد وقتی سوزنوفروکرد یه جیغ کشید که گفتم جان مامان تموم شد رامین سوزنشو محکم کردوگفت دستتو تکون نده اگه سوزن دربیاد مجبورم دوباره دستت سوراخ کنم بعدم رفت بخوابه منم بعدازاینکه پارمیس خوابید رفتم سوپ درست کردم وهمش بین اتاق خودمونو پارمیس دررفت وآمدبودم بهشون سرمیزدم سوپ که آماده شد برا رامین بردم تواتاق بزووور بیدارش کردم وبهش سوپ دادم بعدم داروشو خوردودوباره بیهوش شد:) بعدنیم ساعت سرم پارمیسم تموم شد رفتم درش آوردم که بیدارشد گفتم:بلندشو یه ذره سوپ بخور بایدداروهاتوبخوری کمکش کردم بلندشد وبردمش توآشپزخونه براش سوپ ریختم بزور به خوردش دادم بعدم داروهاشو دادم گفتم اگه هنوز خوابت میاد بروبخواب اگه نه بشین کارتون نگاه کن رفت خوابیدروکاناپه و تلوزیون نگاه میکرد منم داشتم ظرف میشستم که رامینم بیدارشد براهردوشون شیر عسل بردم که پارمیس گفت میل ندارم رامین گفت:یعنی چی میل نداری بخورببینم پارمیس :الان یه بشقاب سوپ خوردم رامین:بذارش کنارت کم کم ازش بخور تاتموم شه پارمیس قبول کرد نیم ساعت بعد رامین رفت تواتاق وقتی برگشت کیسه داروهای پارمیس وچندتا پد الکلی دستش بود بعدروبه پارمیس که بابغض وترس نگاش میکرد گفت شیرتو خوردی آماده شوآمپولاتو بزنم پارمیس لیوانو گذاشت رومیزو گفت من که الان سرم زدم رامین یه اخم شدید کرد وگفت پارمیس به حد کافی اعصابمو به هم ریختی پس همکاری کن وبیشترعصبانیم نکن بعدم شروع کرد آماده کردن آمپولا پارمیس چشاش پراشک شد وگفت منکه بابت کاردیروزم چندبارمعذرت خواهی کردم رامین:100باردیگه هم معذرت خواهی کنی تاثیری تو حال الان تو نداره حالام زود دمرشو پارمیس باگریه گفت باباااااایی خواااااهش........ رامین یه چشم غره براش رفت که پارمیس باگریه دراز کشید رفتم کنارش گفتم هیشششششش گریه نداره که بعدشلوارکشو کشیدم پایین وگفتم خودتو شل کن مامانی دردت نمیاد باگریه گفت مامانی میترسمممم رامین اومد وپدالکلی رو محکم کشید روپاشو وگفت شل کن خودتو بعددوتاضربه زد روپاش وگفت پارمیس شل نکنی همینجوری میزنم دیگه نمی تونی ازجات بلندشی زود شل کن پارمیس یه ذره شل کردو رامین سریع فرو کرد وپارمیس یه تکون خوردو جیغ زد کمرشوگرفتم وگفتم الان تموم میشه مامانی رامین مدام به باسنش ضربه میزد ومیگفت شل کن آخرشه پارمیس باهق هق گفت آیییییییییییییییی باباییییییییی خیلیی درد داره درش بیااار بالاخره تموم شد ودرش آورد وباپنبه جاشو ماساژ دادوگفت چرا خودتو سفت میگیری آخه؟؟؟؟؟؟پارمیس سرش گذاشته بود بین دستاشو بشدت گریه میکرد رامین امپول بعدی روبرداشت گفت کمرشو محکمتر بگیر بعدگفت پارمیس تا10بشمری این یکیم تموم شده فقط خودتو کامل شل کن که دردت نیاد پارمیس سرشو گرفت بالاوگفت بسهههههه بابااااا دیگه نههههههههه بعدم هق هق میکرد رامین پد الکلی روکشیدوگفت شل کن خودتودخترم الان تموم میشه بعدآروم سوزنو فرو کرد پارمیس تکون خورد وگریش شدیدترشد آی آی آخخخخخخ بابایی میسوزهههه درش بیاااار رامین بالای سوزنو ماساژمیداد وهی میگفت تمموووووومه تمووووم ولی تموم نمیشد وپارمیسم دیگه فقط جیغغ میکشید بعداز چندثانیه بالاخره تموم شد کشیدش بیرون و امپولوگذاشت رومیزو یه لیوان آب براش ریخت بعدبلندش کردوگفت هیییشششششش آب بخور یه ذره آب خورد دوباره گریهههه......... سرشو بغل کردموگفتم جااانم تموم شددیگه این اشکا براچیه هیشششش بعد رامین یه پلاستیک یخ آورد گفت اول براش براش کمپرس یخ بذار وبعدنیم ساعت کمپرس گرم منم همون کاروکردم و خلاصه پارمیس خواب رفت رامینم سردرد داشت ودوباره رفت خوابید منم خواستم یه ذره بخوابم اماهنوز قصدشو نکرده گوشیم زنگ زد وپارسا پشت تلفن گریهههه که کجاایین بیاین منم ببرین هرچی میگم بیای اینجا مریض میشی حالیش نمیشد خلاصه مجبورشدم برم دنبالش(قدر مادراتونو بدونین بخدا سختترین کاردنیا مادربودنه) رفتم خونه مامانم اونم بنده خدا کلی کارداشت ودست تنها بود یه ذره کمکش دادم بعدم محمد(داداش کوچیکترم) پارسارو راضی کردکه بمونه همونجاومنم دوباره برگشتم خونه رامین خواب بود وپارمیسم داشت باتبلت بازی میکرد تامنو دید رفت تواتاقش(مثلا قهربود)خلاصه تاشام بیرون نیومد رامین صداش کرد سریع اومد سرمیز بی سروصدا دوتاقاشق خورد وعقب کشید رامین گفت غذاتو تاآخرمیخوری بعدبلند میشی پارمیس:دیگه میل ندارم رامین:سرم وآمپول چی؟ میل داری؟ بابغض یه نگاه به من کرد و دوباره شروع کردبه خوردن بعدچنددقیقه رامین گوشیش زنگ خورد بلندشدجواب بده پارمیس به من گفت مامانی بخدا دیگه نمیتونم دارم بالا میارم گفتم باشه اشکال نداره پارمیسم رفت 20دقیقه بعدداشتم میزو جمع میکردم پارمیس درحالیکه داشت گریه میکرد اومد تو گفتم چی شده؟ باهق هق گفت مامانییییی بابا میخواددوباره بهم آمپول بزنه با ناراحتی نگاش کردم که رامین اومد آشپزخونه پارمیس خودشو پشت من قایم کرد وگفت مامانیییی کمکم کن توروخداااااا من آمپول نمیخوااااام رامین گفت :پارمیس نذاربداخلاق شم آمپولای شبت دردنداره بخواب زود تموم کنم الان زنگ زدن باید برم بیمارستان پارمیس :نههههههه نمیخوااام رامین بی حرف شروع کرد همونجا آمپولا رو آماده کرد یه بتامتازون بود یه6.33پارمیس منومحکم گرفته بود گریه میکرد سرفه های ناجوریم میکرد یه ذره آب بهش دادم گفتم خفه شدی مامانم آب بخوریه ذره خورد دوباره گریشو ازسر گرفت رامین آمپولا روآماده کرد بعد با2تا پدالکلی گرفت دستشو جدی روبه پارمیس گفت امشب این آمپولا تزریق میشن منم اینجا میشینم تا خودت بخوابی فقط هرچی معطل کنی آمپولت سفت میشه2برابر دردت میگیره حالاانتخاب باخودته پارمیس باگریه شدید میگفت نمیخوااام گفتم قربونت برم زودبرو بخواب تاسفت نشده پارمیس همینجورگریه میکرد دستشو گرفتم بردم تو سالن دیگه بشدت هق هق میکرد گفتم زودبخواب گلم پارمیس دستشو ازدستم کشید وگفت نهههههه میترسممم گفتم پارمیس آمپولت سفت شد بعدبزور نشوندمش روکاناپه ورامینم اومد گفت اینا زیاددردندارن راحت بخواب پارمیس باگریه خوابید سریع آمادش کردم وپاهاش گرفتم رامینم سریع پنبه کشید وفروکرد پارمیس شوکه شده یه تکون محکم خورد که رامین کمرشوبایه دستش گرفت وشروع کرد به تزریق پارمیس بلند گریه میکرد ویه چیزایی میگفت که نمیفهمیدم رامینم هی میگف شل کن تمومه تااینکه بالاخره تموم شد بلافاصله اون سمتو پنبه کشید پارمیس دستشو گذاشت روباسنش وگفت بسههههه دیگه ولمممم کنین رامین: این یکی درد نداره دستتوبردار زودتموم شه باگریه گفت نههههه ومیخواست بلندشه که رامین صداشو بردبالا وگفت پاااااارمیس بعد دستشو کنارزدو سریع پنبه کشیدو فروکرد پارمیس باصدای بلندگریه میکرد رامین سریع تزریق کردوسوزنو درآورد وگفت تموم شد خودتو کشتی بخاطر2تا آمپول بلندش کردم بزور بهش اب دادم باگریه بلندشد وگفت دیگه دوستتون ندارممممم بعدم لنگون وگریون رفت اتاقش درم محکم کوبیدبه هم رامین گفت برو براش کمپرس کن رفتم اتاقش دروباز کردم باجیغ گفت بروووو بیرووون گفتم بذاربرات کمپرس کنم عزیزم باگریه گفت نمیخواااااام برووو رامین اومدتو اتاق گفت پارمیس این بچه بازیا چیه بذارمامان برات کمپرس کنه دردت آروم بگیره وگرنه اونجوری که توخودتو سفت کردی جاشون دوتاگردو درمیاد پارمیس باگریه گفت نمیخوااام برین بیرون میخوام بخوابمممم رامین عصبانی شد رفت پتورو ازروش کشید بااخم گفت همش باید با زور باهات حرف زدکه گوش کنی؟؟دمرمیشی مامان برات کمپرس میکنه بعدشیافتو میذاره بعدازاونم داروهاتوکه خوردی میخوابی فهمیدی چی گفتم؟؟پارمیس باگریه دمرشد رامین شلوارکشو کشید پایین منم براش کمپرس کردم وهی قربون صدقش رفتم اونم همینجور هق هق میکرد بعد10دقیقه رامین بایه سینی که اپلیکاتوروشیاف وداروهای پارمیس ویه لیوان آبمیوه توش بود اومد وگفت پارمیس بسه دیگه اتاقتو سیل برد خسته نشدی اینقدرگریه کردی؟؟؟؟ بعددستکش پوشید وشیافواپلیکاتورو برداشت اومد کنارمنوگفت میخوام شیافتو بذارم ریلکس بخواب پارمیس صدای گریش بلندترشد ورامینم سریع براش گذاشت که یه جیغ کوتاه کشید ودوباره گریشو ازسرگرفت گفتم الهی بمیرم برات تموم شد گلم رامینم رفت دستاشو شست وبرگشت بادست موهاشو ناز کردوگفت دیگه گریه برای چیه الان که تموم شده خانم خانما بعدم بلندش کرد گفت نبینم اشکای قناری بابارو هیشششش اشکاشوپاک کرد وداروهاشو بهش داد یه ذره نازشو خریدوبعدم بوسیدشوگفت دمرشو مامان خوبه خوب برات کمپرس کنه بعدم خداحافظی کردورفت بیمارستان منم براش کمپرس کردم تاخواب رفت خودمم یه جا روزمین انداختموکنارش خوابیدم (آخه بخاطر بزرگ شدن لوزه هاش گاهی اوقات توخواب نفس تنگی میگرفت وباید یکی مراقبش بود)........خلاصه اون شب باتمامه گریه های پارمیس تموم شد//////// فرداش داشتیم باپارمیس صبحونه میخوردیم که گوشیم زنگ خورد مژده خواهرم بود ج دادم که گفت امروز ظهر فرشته(نامزد محمد) وخونوادش میان خونه مامان برو کمک مامان دست تنهاس(مژده بارداره نمیتونه کارای سنگین کنه به همین خاطر قرارشدمن یه هفته مرخصی بگیرم که بتونم به مامان کمک کنم ومژده هم توآزمایشگاه باشه که کارش سبکتره)خلاصه منم قبول کردم وقطع کرد داروهای پارمیسوکه دادم رامینم اومدخونه وبعداینکه صبحونه خورد گفتم رامین جان من باید برم کمک مامان دست تنهاس گفت برو خانمی اشکال نداره من حواسم به پارمیس هست پارمیس گفت:منم میخوام برم رامین گفت لازم نکرده شمابایداستراحت کنی پارمیس بابغض گفت:منکه نمیخوام فوتبال بازی کنم خب اونجا استراحت میکنم رامین گفت گفتم نه پارمیس باگریه گفت من دلم براخاله فرشته تنگ شده گفتم الان که خاله فرشته نیست ظهرکه میاد شمام بیاین رامین گفت آره ظهر آمپولاتوکه زدی میریم خونه مادرجون پارمیس باگریه گفت من آمپول نمیخواام دیگه هم نمیذارم بهم بزنین رامین گفت به موقعش باهم کنارمیایم پارمیس باگریه رفت تو اتاقش به رامین گفتم خوشت میاد گریشو دربیاری؟؟ نمیشد اعلام نکنی وقت آمپولارو؟ اینجوری که تاظهر ازاسترس سکته میکنه؟گفت:اینجوری دیگه بهونه نداره بهتره تونگران نباش برو پارمیسم یه ذره گریه میکنه بعدخودش خوب میشه گفتم: چقدر خونسردی تو...من دلم نمیاد بااین وضع ولش کنم تاظهر خودشو میکشه اصلا ولش کن منم نمیرم ////صدای هق هق پارمیس کلافم کرده بود گفتم خب بذاربیاد همراه من ظهر همونجا آمپولاشو بزن گفت منکه میدونم اونجا لوس بازیش گل میکنه گفتم جلو مهمونا نمیتونه چیزی بگه اینجوری بهترم هست تاظهر بابچه ها سرگرمه حواسش پرت میشه اینجا بمونه خودشو خفه میکنه از گریه اونم قبول کرد رفتم پیش پارمیس سرشو گذاشته بود رومیز هق هق میکرد منوکه دید اومد بغلم وباگریه گفت مامان من امپول نمیخوااام بخدا خیلییی درددارن گفتم هیششششش نفسم مگه نشنیدی دکتر چی گفت اگه نزنی باید عمل کنی باگریه گف نمیخوااااام قرص میخورم گفتم عزیزدلم میدونم دردت میاد ولی ی چندروز تحمل کنی ایشالله خوب میشی بعددیگه نیاز نیست عیدتو خراب کنی وعمل شی الانم بپوش باهم میریم خونه مادرجون بابایی ظهرمیاد همونجا آمپولات میزنه باگریه گفت بابایی خیلیییی بدجنس شده گفتم بابایی چون دوستت داره ومیخوادزودتر خوب شی اینجوری رفتارمکنه حالام برو یه آب به صورتت بزن سریع آماده شو که دیره خودمم زودحاضرشدم وپارمیس صداکردم واونم آماده اومد که رامین گفت پارمیس اونجا ورجه وورجه نمیکنی هااا مامانی روهم اذیت نمیکنی درضمن ساعت 12نوبت آمپولته قرارنباشه جلو مهمونا باهات بحث کنم خودت مثه یه دخترگل بلند میشی خب؟/پارمیس بابغض سرشوتکون داد رامین گفت نشنیدم پارمیسم بلندگفت:چششم بعدم خداحافظی کردیم و راه افتادیم خونه مامانم اونجا که رسیدیم پارمیس رفت پیش محمدوپارسا منم رفتم کمک مامان بعدیکی دوساعت داداش بزرگمم باخونوادش اومد رفتم طبقه بالا که پارمیسوخبرکنم که دیدم پارسا داره میادپایین وتند گفت مامانی زودبیا پارمیس گوشش دردگرفته دنبالش رفتم دیدم خوابیده داره گریه میکنه گفتم چیشده؟//دوباره گوشت دردمیکنه؟؟؟منوکه دید باگریه پارسا رودعوا کرد که خبرچینی کرده پارسا گفت به من چه دایی گفت مامانی روخبرکنم پارمیس باگریه گفت خیلیی بدی دایی تو قول دادی کمکم کنی گفتم پارمیس بس کن بگو ببینم کدوم گوشته؟؟ باگریه گفت گوش چپم دورگوشش قرمز شده بود گفتم الان حوله گرم میکنم میذارم روش خوب میشی بعد حوله گرم کردم گذاشتم روگوشش همینجور آروم گریه میکرد خواستم برم یه حوله دیگه هم بیارم باگریه دستمو گرفت و گفت توروخدا به بابایی زنگ نزنی هاا گفتم باشه گفت بگو جون پارمیس گفتم جون پارمیس تانپرسه نمیگم همون موقع درساو ترسا بچه های داداشم اومدن بالا پارمیس که اونارو دید کلا درد یادش رفت منم خیالم راحت شد اومدم پایین ساعت11 مهمونا اومدن وبچه هام اومدن پارمیس مظلوم کنار فرشته ومحمد نشسته بود هی نگاش روساعت بود بالاخره رامین اومد پارمیس صدای زنگو که شنید سریع اومد تو آشپزخونه وچسبید به منو زدزیرگریه جیگرم کباب شد گفتم جونم مامانی زشته دخترم صدات میره بیرون اماپارمیس منو محکم گرفته بودو گریه میکرد یه لیوان آب کردم بزور دادم خورد کلی باهاش حرف زدم که راضی شد بریم بیرون اشکاش پاک کردم دستشوگرفتم رفتیم توسالن به رامین سلام کردیم وپارسا رو پای رامین نشسته بود منو پارمیسم رفتیم کنارشون نشستیم البته پارمیس کنار رامین ننشست رامین روبه پارمیس گفت بهتری باباجون؟؟ پارمیس سریع جواب داد اره خیلی خوب شدم یدفه آقاپارسا بلند گفت بابایی پارمیس گوشش دردمیکرد اینقده گریه کرد پارمیس بااین حرف قشنگ بغض کرد با چشای اشکی منو نگاه کرد رامین به پارمیس گفت:آره بابایی؟/بازم گوش چپت؟/ پارمیس سرشو انداخت پایین وجواب نداد یه سقلمه به رامین زدم که ادامه نده و یه اخمم برا پارساکردم وسریع موضوعو عوض کردم یه ربع بعدهمه مشغول صحبت درمورد مراسم فردا بودن که رامین روبه پارمیس آروم گفت دخترم بریم اتاق آمپولاتو بزنم پارمیس بابغض شدید گفت بابایی...الان نه...خواهش میکنم... رامین بیتوجه بلندشد دست پارمیس گرفت وگفت بلندشو بابایی محسن(داداش بزرگم)گفت :کجا رامین خان؟؟ رامین گفت:ساعت12نوبت تزریق پارمیسه میریم بالا آمپولاشو بزنم محسن گفت:پس معطل چی هستی دایی جون زود بزن بیاپایین ناهاربخوریم (همه حرف محسنو تاییدکردن وپارمیسو تشویق که زود بزن بیا )پارمیس اشکاش تندتند میومد ولی چون میخواست کسی نفهمه همراه رامین راه افتاد به محمد گفتم حواست باشه بچه ها نیان بالا بعدخودمم پشت سرشون رفتم رامین آروم باهاش حرف میزد وپارمیسم هرچی از سالن دورتر میشدیم صدای گریش بالاترمیرفت رفتیم طبقه بالا اتاق محمد پارمیس وارد اتاق شد خودشو انداخت روتخت و باصدای بلندزد زیر گریه صدای گریش بالاترمیرفت رفتیم طبقه بالا اتاق محمد پارمیس وارد اتاق شد خودشو انداخت روتخت و باصدای بلندزد زیر گریه رفتم بالا سرش گفتم هیششش مامانی صدات میره پایین رامین بیتوجه شروع کرد به آماده کردن آمپولا وشعر یه دختردارم شاه نداره رومیخوند پارمیسم انگار روضه براش میخوندن سرشو کرده بود توبالشت وگریه میکرد منم هی قربون صدقش میرفتم رامین امپولارو اماده کرد وگفت درست بخواب عزیزم بعدخواست پاهاشو درازکنه روتخت که پارمیس باشدت بیشتری گریه کرد وشروع کرد به تکون دادن محکم پاهاش رامین گفت پارمیسم تکون نخوردخترم پارمیس باهق هق شدید گفت نمیخواااام اگه امپول بزنی هم سفت میکنم هم تکون میخورم تاسوزن توپام بشکنه رامین گفت دختر گل من لجبازی نمیکنه بعدخواست شلوارشو بیاره پایین که دوباره شروع کرد به محکم تکون خوردن رامین عصبانی شد گفت پارمیس دوباره شروع کردی؟؟؟ آروم میخوابی یا برم دایی محسنو صداکنم ؟؟ (داداش بزرگم وبابای درساوترسا که پارمیس هم خیلی ازش خجالت میکشه هم حساب میبره چون الان2ساله اومدن ایران اصلا باهاش راحت نیست ) پارمیس فقط گریه میکرد رامین شلواروشورتشو کامل کشید پایین که ایندفه تکون نخورد فقط خودشو عین سنگ کرده بود رامین چندتا ضربه زد وگفت شل کن خودتو اماپارمیس عین خیالش نبود رامین هی پنبه میکشید ومیگفت نفس عمیق بکش وخودتو شل کن ولی تاثیری نداشت رامین باعصبانیت گفت نه اینجوری نمیشه بزاربگم محسن ومحمد بیان دروکه بازکرد پارمیس باگریه گفت نههههه توروخدااا نگو شل میکنممم رامین برگشت گفت:حتما باید زور بالا سرت باشه؟؟؟سریع چندتا ضربه زد به باسنش وگفت نفس عمیق بکش بعد اروم نیدلو روفروکرد پارمیس آیییییییییی کشیدو سرشو کرد تو بالشت وجیغ کشید رامین اروم ضربه میزدوتزریق میکرد منم کمرشو گرفته بودم وسطاش باجیغ گفت باباااااا درش بیاااااربعددستشو آورد طرف امپول منم سریع دستش گرفتم گفتم جونم تحمل کن اخرشه دوباره پاشو از زانو خم کرد وتکون میداد که رامین پاشو گرفت گفت تمووووومه تموووم بعدپنبه گذاشت کشید بیرون اونطرف پنبه کشید توده عضلانی بوجود اورد پارمیس یه جیغ کشید که به سرفه افتاد اون سرفه میکرد رامینم تزریق میکرد بچم نمیدونست سرفه کنه یا گریه گفتم :رامین درش بیار بچم خفه شد گفت تمومه تموووووم خلاصه آمپول تموم شد سریع بلندش کردم اب بهش دادم تا سرفش بنداومد زدزیرگریه کشیدمش توبغلم بچم خیلییی دردش اومده بود از زور هق هق نمیتونست نفس بکشه خلاصه کیلو کیلو ناز خریدم وقربون صدقه رفتم تا خانوم یه ذره آروم شد رامین لپشو بوسید پارمیس بااخم وگریه هلش دادو گفت منو بوس نکنننن باهات قهررررررررم رامین گفت به تو چه قناری خودمه دوست دارم بوسش کنم بعدم گفت پارمیس کاش همیشه موقع آمپول زدن سرفه میکردی آمپول دومیتو اینقدر راحت تزریق کردم چون پات شل بود پارمیس با بغض گفت اگه دیگه بهم امپول بزنین بخدا ازخونتون میرم رامین دماغشو کشیدوگفت هروقت توسالم بودی ومن الکی بهت آمپول زدم قهرکن الان حالت خوب نیست خوشگلم گفتم حالا ول کن بیابریم ناهاربخوریم مردم منتظرن خلاصه رفتیم پایین همه بالبخند به پارمیس نگاه میکردن قشنگ معلوم بود صداشو شنیدن ناهارخوردیم ورامین مارو رسوندخونه وخودش رفت مطب شب ساعت 9بود که برگشت وشام خوردیم بعدشام رامین رفت کیفشو آوردو گفت قناری بابا بدو بیا ببینم لوزه هات درچه حالن پارمیس اومد کنار رامین ورامین معاینش کردوگفت التهابشون کمترشده اماکامل ازبین نرفته ایشالله بقیه آمپولاتوکه زدی دیگه خوبه خوب میشی باشه دخترم؟؟ پارمیس سرشو تکون داد رامینم سرشوبوسید وگفت آفرین عزیزم پس حالام برو تواتاقت آماده شو که بیام2تا آمپول کوچولو برات بزنم که راحت بخوابی درکمااال تعجب پارمیس بدون حرف بلندشدورفت تواتاقش حالا هیشکی نبود فک منو رامینو جمع کنه رامین گفت:میترا من خوابم؟؟خندیدم گفتم بدو تاپشیمون نشده رامین رفت آمپولو آماده کنه منم رفتم پیش پارمیس دیدم روتختش نشسته محکم بوسیدمش وگفتم الهی قربون دختر شجاع خودم برم اصلا نترسیا تاچشم بهم بزنی تمومه همون موقع رامین اومد کیسه داروها به دستش بود ودرحالیکه سعی میکرد خندشوکنترل کنه گفت پارمیس خانوم منو نگاه کن پارمیس بهش نگاه کرد رامین بااخم گفت آمپولاتو کجا قایم کردی؟؟ ((من میدونستم یه جای کار میلنگه آخه مگه میشه پارمیس بدون گریه وجیغ وداد آمپول بزنه؟؟؟؟؟؟//))پارمیس:من قایم نکردم تو همون کیسه داروها بودن دیگه رامین:آره بودن اما مثله اینکه هرچی آمپول بود یدفه غیب شده همه داروها هستن جز آمپولا پارمیس: خب شاید ازکیسه افتادن رامین عصبانی صداشو بلند کرد:پارمیس منو عصبانی نکن زود بگو آمپولارو چکار کردی؟(بعدا بهم گفت اون لحظه بزور جلو خودمو گرفتم نزنم زیر خنده با این کارش)پارمیس باگریه گفت من برنداشتم رامین خیره خیره نگاهش کرد بعد با صدای بلند گفت الان فکر کردی اینارو قایم کنی دیگه آمپول نمیزنی؟؟ ولی خانوم زرنگ محض اطلاعت بهت بگم که نسختو دارم همین الانم میرم داروخونه میگیرم ولی بخاطر این کاری کردی ودروغی که گفتی به جای2تا امشب4تا برات میزنم که فکرنکنی مامان بابات احمقن وهیچی نمیفهمن بعدم رفت بیرونو درم محکم بست پارمیس باصدای بلند زد زیرگریه وگفت ماماااان توروخدا نذار بره برو جلوش بگیر گفتم آمپولات کجاگذاشتی همینجور که گریه میکرد رفت اززیر تشک پارسا آمپولارو آورد بیرون وباهق هق گفت:برو نشونش بده نذار بره گفتم:خودت برو هم ازش معذرت خواهی کن هم خواهش کن آمپولاتو بزنه باگریه گفت:میترسممم گفتم برو منم باهات میام آمپولای شبشودادم دستش وباگریه رفت اتاق خواب در زد رامین لباساش عوض کرده بود پارمیس با هق هق گفت بابایی ببخشید رامین آمپولا رو دستش دید گفت :چیشد؟؟آمپولاکه دست تو نبودن پس اینا چین؟؟ پارمیس باگریه:یادم رفته بود دست منن ببخشید بعدرفت جلو و رامینو بوسید گفت حالا میشه آمپولای منو بزنین رامین بااخم گفت میزنم برات ولی چون دروغ گفتی یکی اضافه میخوری پارمیس باگریه گفت نهههه بابایییییی توروخدا منکه معذرت خواهی کردم منم گفتم رامین جان حالا اینبار شماببخشید پارمیس قول داده دیگه تکرار نشه مگه نه پارمیس پارمیس باگریه سرشو تکون داد رامین:فقط بخاطر مامانت حالام زود بخواب پارمیس وای بحالت سفت کنی اونموقع دیگه واقعا یکی اضافه میخوری پارمیس با هق هق دراز کشید منم آمادش کردم رامین بتامتازونو آماده کرد اومد کنارش وپنبه کشید وگفت نفسسس بعد فرو کرد پارمیس :آییییییی ماماااان گفتم جانم شل کن تمومه رامین کشید بیرون وبه من گفت ماساژ بدم خودش رفت6.33 آماده کنه پارمیسم آرووم گریه میکرد رامین آمپولو آماده کرد ورفت طرف دیگه تخت نشست وپنبه کشید پارمیس باگریه گفت آیییی بابا اینجانزن درد میکنه رامین شلوارش بیشترکشیدپایین ودوباره پنبه کشیدوگفت نفس عمیق بعد نیدلورو فروکرد وآرووم شروع کرد به تزریق پارمیس خودشو سفت کرد وگفت آآآآآآآآآآی ییی دردداره رامین:پارمیس شل کن خودتو پارمیس باگریه گفت نمیتووونم دردداره رامین :پارمیس آمپول اضافه میخوری میدونی روحرفم هستم شل کن خودتو پارمیس شل کرد ورامینم دوباره تزریق کرد پارمیس باصدای بلند گریه میکرد وگفت چرا تمووووم نمیشه ااااای مامااان درش بیار رامین در آورد ودوباره براش ماساژدادم گفتم جووونم مامانی تموم شد رامین گفت شلوارش کامل بده پایین شیافشو بذارم پارمیس با هق هق گفت شیاف نمیخوااام بدم میاااد رامین شلوارشو داد پایین گفت شل کن خودتو بذارم زود تموم شه مامان برات کمپرس کنه پارمیس باگریه شل کرد اماهمینکه میخواست فروکنه چون به جای آمپولاش فشارمیومد دوباره سفت میکرد 3بار اینکارو کرد واماتا میخواست فروکنه نمیذاشت ودیگه خیلییی دردش اومده بود دستاش گرفته بودم رامین گفت:پارمیس شل کن خودتوباباو پارمیس باهق هق گفت باباااا نکننننن دردم میاااد آییییی گفتم بذاربراش کمپرس کنم آرومترکه شد بعدبراش بذار گفت:نمیشه دیگه بازش کردم میکروب میگیره بااینحال بلندش کرد نشوندش روپاش وگفت هیشششش دخترم آرووووم بیا یه ذره آب بخور آرومترشدی برات میذارم پارمیس باگریه گفت نمیخوااااام ولممممم کنییین وبشدت هق هق میکرد رامین دلش سوخت گفت باشه امشب نمیخواد بذاری دیگه گریه نکن اپلیکاتور وشیافو داد دست من وخودش نشست روتختو پارمیسوکه دیگه بلندبلندگریه میکرد کشید بغل خودشو وهی قربون صدقش رفت تا آرومترشد وکم کم خواب رفت ///////فرداش صب وخلاصه بچه ها جمعشون جمع شد کلی آتیش سوزوندن وبازی کردن تا اینکه ساعت 12بود که رامین زنگ زد گفت ازبیمارستان زنگ زدن عمل اورژانسی دارم معلوم نیست تاکی طول بکشه اگه کسی هست بگو آمپولای پارمیسو بزنه اگه نه بامحمد برین کلینیک سرخیابون درضمن چون دیگه نبایدبتامتازون بزنه 6.33روهم همین الان بزنین که شب دیگه وقت نمیشه میترا هرچقدر گریه کرد گول نخوری هااا آمپولا حتما باید تزریق شن درضمن شیافشو هم بذارین منم ناچارا قبول کردم بعدم قطع کردم ویدا(همسر داداش محسنم)ومحمد(تازه ازگلفروشی اومده بود که ناهاربخوره وبره آرایشگاه)ومامانم کنارم بودن گفتن چیشده؟؟؟ قضیه رو گفتم ویدا گفت:الهی بمیرم دیروز آمپولاش اینجا زدین صدا جیغ و دادش میومد خیلییی دلم براش سوخت گفتم آره این لعنتیام همشون درد دارن بچم هلاک شد محمدگفت: بده حامد براش بزنه///گفتم:نه ولش کن اون بنده خدا دیشب شیفت بوده سردردم داشت بزور قرص خوابیده پارمیسم که میشناسی موقع آمپول زدن خیلییی اذیت میکنه بریم کلینیک بهتره... محمد رفت پارمیسوکه بالا داشت بابچه ها بازی میکرد صدا کرد پارمیس اومد گفت بله مامانی گفتم بیا بشین کارت دارم اومد نشست رو پای مامانم گفتم پارمیس جان الان بابایی زنگ زد گفت تا عصر نمیاد وگفت حتما پارمیسو ببرین آمپولشو بزنه پارمیس باحالت گریه گفت اااااا ماماااان توروخدا اذیتم نکن ایندفه خودتونم بکشین آمپول نمیزنم محمدگفت دایی جونم بزن زود سرحال شی امشب بتونی مجلس داییو گرم کنی پارمیس بابغض گفت نه دایی بخدا حالم خوب شده گفتم دوست داری دوباره مثله دیروز گوش درد شی؟// پارمیس باگریه گفت:من حالم خوبه توروخدا اذیتم نکنین ویدا گفت پارمیس بخاطر خاله بزن زودخوب شی اصلا خودمم باهات میام به پرستار میگم باکلی بی حسی بزنه اصلا دردت نیاد پارمیس رفت توبغل مامان وگفت مادرجونی تویه چیزی بگوووو من هنوز جا آمپولام دردمیکنهههه مامان سرشو بوسیدوگفت قربون اشکات برم دکترت گفته اگه نزنی خوب نمیشی باگریه گفت من خوووبمممم محمدگفت پارمیس اینجوری که نمیشه بلندشو دایی زود اماده شو بریم کلک این آمپولتو بکنیم من بعدببرمت آرایشگاه پیش خاله فرشته خوشگل شی بلند شودایی که کلییی کاردارم پارمیس مادرجونو محکم گرفت وگفت نههههه توروخدااا گفتم پارمیس اعصاب همه رو بهم ریختی بلندشودیگه دستشو گرفتم بلندش کنم باجیغ دستشو کشید وگفت نمیخوااام گفتم هیییس عموحا بااین حرف پارمیس سرشو آورد بالا گفت نههههه توروخداااا (همون موقع اف اف زنگ خورد محمدرفت دروبازکنه)گفتم پس بلندشو بریم کلینیک با گریه گفت نهههه فقط میذارم بابایی برام بزنه گفتم خیلخب بلندشو میریم مطب بابا برات بزنه دوباره باگریهه گفت نمیخواااام بااخم گفتم پارمیس مارو مسخره کردی تواین اوضاع؟///؟؟؟ پارمیس باجیغ گفت نمیخوااااام میترسمممم دردم میاااد ولممممم کنین همون موقع محسن که تازه اومده بود بامحمد اومدن تو آشپزخونه محسن بااخم گفت چخبره اینجا؟؟؟؟ پارمیس باترس خودشو به مامان فشرد وگریه کرد محمدگفت هیچی داداش رامین نمیتونه بیاد گفته ماپارمیسو ببریم آمپولشو بزنه پارمیسم لج کرده محسن بااخم گفت:بیخودلج کرده مگه آدم باسلامتی خودش لج میکنه؟؟وقتی بابات میگه باید بزنی فقط باید بگی چشممممم پارمیس همینجور تو بغل مامان هق هق میکرد محسن گفت پارمیس فهمیدی چی گفتم؟؟؟ پارمیس همینجور گریه میکرد محسن صداشو برد بالا گفت پارمیس باتوام!!!بعدگفت مامان ولش کن ببینم بعد دست پارمیسو گرفت واز بغل مامان کشید بیرون پارمیس باصورت اشکی هق هق میکرد محسن بااخم گفت این کاراچیه؟؟؟خجالت بکش بزرگ شدی بخاطر دوتاسوزن کوچولو اینجوری گریه میکنی پارمیس باگریه گفت کوچولونیستن خیلیی درددارن محسن:آدم وقتی مراقب خودش نیست ومریض میشه وظیفشه درد همه چیو تحمل کنه تادوباره خوب شه حالام میری یه آب به صورتت میزنی ویه لیوان آبم میخوری بامامانت مثل یه دخترخانم خوشگل میری تواتاق محمد آماده میشی تا عموحامد بیاد آمپولاتو بزنه پارمیس گفت نهههه داییی عمو نه میرم مطب بابا برام بزنه محسن گفت این همه راه بری مطب بابات بخاطر2تادونه آمپول؟؟؟مگه دیوونه ای پارمیس باگریهه: من ازعمو خجالت میکشم محمدگفت خجالت نداره که دایی مگه آمپول زدن خجالت داره زود برو آماده شو پارمیس باگریه گفت نهههههه محسن بااخم گفت پارمیس دیگه شورشو درآوردی یاهمین الان بامامانت میری بالا آماده میشی یابزور بغلت میکنم میبرمت بعدرو به محمدگفت توبرو به حامد بگوبیاد یه دستمال داد به پارمیسو گفت اشکات پاک کن ببینم به منم گفت ببرش بالا تواتاق محمد شاید کسی بیاد نمیشه پایین کارشو انجام بده دست پارمیسو گرفتم وبردم بالا توراه همش گریه میکرد ومیگفت ماماااانی توروخدااا من میترسمممم بخداا حالم خوبه نذار بهم آمپول بزنن منم هی قربون صدقش میرفتم ومیگفتم زودتموم میشه بردمش حامد گفت میترا خانوم آمپولاشو میدین آماده کنم آمپولا رودادم بهش وگفتم ببخشید شماروهم ازخواب بیدارکردیم گفت نه بابا این چه حرفیه همون موقع محسنم اومد گفت چخبرته پارمیس؟؟؟ هنوز نزده اینجوری گریه میکنی //؟رفتم کنارش بوسیدمش گفتم هییییشششششش آروم مامانی چیزی نیست که زود تموم میشه گلم پارمیس باهق هق گفت بابااااامو میخوام گوشی محسن زنگ خورد گفت ببین چه حلال زاده است فهمیددخترش کارش داره خودش زنگ زدبعد رفت بیرون جواب بده حامد گفت 3تارو آماده کنم گفتم:آره پارمیس باگریه گفت چرا3تامگه 2تا نبود؟؟گفتم:دیگه شب نباید بزنی عزیزدلم پارمیس باگریه گفت خب 2تاشو شب میزنم الان یکی بزنم فقط حامد:بخواب عموجون هر3تاشون کوچیکن زود تموم میشن شب میخوای تو عروسی بزنی؟؟ محسن اومدتووگوشیو گرفت طرف پارمیس گفت بیاباباته....پارمیس گوشیوگرفتو باگریه وهق هق میگفت:بابااااااااایی من میترسممم توروخدااااا بگو نزنن حالم خوبه محسن دیدپارمیس بدترشدو اصلا به رامین گوش نمیده گوشیو ازدستش گرفت وقطع کرد ویه اخم براپارمیس کردو گفت ببین برا2تا امپول چه الم شنگه ای راه انداختی بخواب ببینم زووود وبعدرفت پیش حامد یه چیزایی گفتوحامد گفت اکی شما بخوابونینش حواسم هست محمدگفت: صبرکن یه کم آب بهش بدم 2قلوپ آب بزور بهش داد محسن گفت بابامگه میخوایم سرشو ببریم بخوابونش زودتموم شه دکمه شلوارشو بازکردم شلوارش خیلی تنگ بود وایسوندمش شلوارش آوردم پایین ودوباره خوابوندمش پارمیسم فقط هق هق میکرد شورتشو ازدوطرف تا نصفه آوردم پایین پارمیس سرشوگذاشته بود رودستاش وگریه میکرد محمدم هی توگوشش حرف میزد حامد گفت محسن بیاپاهاش بگیر محسن پاهاش گرفت حامد طرف دیگه نشست وپنبه کشید وگفت پارمیس 3تا نفس بکش سرسومی من میزنم بعدشروع کرد به نفس کشیدن که سردومی سوزنوفروکرد پارمیس باگریهه گفت آییی عموووو حامد گفت جان عمو الان تموم میشه پارمیس باجیغ گفت آیییییییی بسهههه حامد اااا پارمیس نشد دیگه شل کن عمو بعد آروم ضربه میزد کنارسوزن گفتم شل کن مامانی اینجوری دردت میاد اما انگار نه انگار پاهاش اینقدر سفت کنارهم جفت کرده بود که عین چوب صاف سیخ وایساده بودن محسن گفت پارمیس شل میکنی یادربیاره دوباره بزنه پارمیس باگریههه گفت عموووودرششش بیااار درددارههه حامد به محسن گفت پاشو از زانو خم کن بذار رو اون پاش محسن بزور پاشوکه سوزن توش بود خم کرد رواون پاشو دوباره محکم گرفت (خیلیی راه خوبیه اینجوری ناخودآگاه عضله شل میشه)ودوباره حامدشروع به تزریق کرد پارمیس جیغغ میزد وبااینحال که گرفته بودیمش تکون میخورد بالاخره امپوله تموم شد وکشید بیرون وبلافاصه اون سمتو پنبه کشید وبه محسن گفت حالا اون پاشو خم کن محمدگفت بذارنفسش بالا بیاد حامد گفت نه 6.33 همین الانشم سفت شده ودوباره بدون مکث فرو کرد باجیغ گفت مامااااااااان مردمممممم بسههههه آیییییی حامد ایندفه جدی گفت پارمیس شل کن خودتو ببینم بعد یه ضربه محکم زد رو باسنش وگفت پارمیس سفت شد آمپولت شل کن پاتو دختر پارمیس پاشو شلتر کرد وباجیغغغ گفت مادرجوووووووون بیاااا مادرجوووون باباجووووون بعدم هق هق میکرد ((باهرجیغی که میکشید تو قلبم سیخ میزد)) همون موقع درباز شد و درساو پارسا اومدن تو پارمیسو تواون وضعیت دیدن زدن زیر گریه محسن یه داد سر اونا کشید وگفت سریع برین بیرون ببینم حامد آمپولو کشید بیرون وگفت تموووم شد بعد یه چسب زد جا آمپولشو گفت بذارین استراحت کنه بعد آخری رو میزنم بلندش کردم وکشیدمش بغلم گفتم الهی بمیرم برات مامانی جونم نفسم جونم هیشششش تموم شد پارمیس بشدت هق هق میکرد محمد یه لیوان آب ریخت براش وبزووور بهش دادحامد گفت همیشه موقع تزریق اینجوریه؟؟ گفتم نه به این شدت نمیدونم ایندفه چرا اینجوری کرد ببخشید اذیت شدین گفت نه بابا این چه حرفیه خودش اذیت شد پارمیس توبغل محمدبود وهنوزم هق هق میکرد محمدم هی دم گوشش حرف میزد محسن که رفته بود لشکربیرونو(پارسا ودرساوترسا) آروم کنه برگشت وگفت پارمیس چقدر خاطرخواه داری درسا میخواست منو بزنه بعدگفت حالت جا اومده آخری روهم بزنی راحت شی؟؟؟پارمیس بااین حرف گریش شدیدشد وباجیغ گفت نههههههههههه ولم کنینننننننن توروخدا بسههه دیگه نمیذارممم محسن گفت خوشگل خانم آخریه ها چندثانیه تحمل کنی تمومه پارمیس با گریه گفت نزنی بخواب زود بزنم فقط جون هرکی دوست داری پاتو سفت نکن عموجون پارمیس باگریه چسبید به محمدو گفت توروخداااا ولمممم کنین محسن اومد روتخت وگفت محمد دمرش کن محمد بازور چرخوندش پارمیس باجیغ گفت نهههههههههه ومدام دست وپامیزد که با دادی که حامد زد:بخواب ببینم پارمیس صداشو آورد پایین وآرومتر گریه کرد محسن یه طرف باسنشو کامل لخت دوباره زانوشو خم کرد حامد پنبه کشید وگفت پارمیس وای بحالت ایندفه سفت کنی بعد دوتا ضربه زد بالا باسسنش وسوزنوفرو کرد پارمیس:ایییییی مامان گفتم جانم مامان هرچی ماده بیشتر تزریق میشد صدای گریه پارمیس بالاترمیرفت دوباره وسطش سفت کرد حامد گفت پارمیس شل کن آخرشه پارمیس باجیغ گفت آآآآآآآآآآآآآیییییییی عمو درش بیاااار توروخداااااا حامد تندتند ضربه میزد وتزریق میکرد آخراش فقط جیغ میزدو بدنش مخصوصا پاش شروع کرد به لرزیدن باترس به محسن گفتم تموم نشدد؟؟ حامد گفت تمومه تمومه بعد پنبه گذاشت کشیدبیرون وبعدم شلوارش درست کردوگفت ببخشید عمویی دردت اومد همینجوری بخواب آرومترشی بعدم سرشو بوسید ورفت بیرون محسنم رفت بیرون رفتم کنارش گفتم مامانی بلندشو یه ذره آب بخور باجیغ گفت نمیخوااااااااام برین بیروووون محمد گفت:دلت میاد باداییت اونم شب عروسیش اینجوری صحبت کنی پارمیس باگریه گفت بله همینجورکه شمااذیتم میکنین من امپول نمیخوااااستم بزور بهم زدیییین بعدم هق هق کرد گفتم عزیزمامان الان که تموم شد دیگه گریه نداره که دخترم پارمیس:من پام هنوز دردمیکنه گفتم الان برات کمپرس میکنم خوب خوب میشی وبعدبه محمدگفتم توبرو ناهارتوبخور کمپرس آب گرمم بده یکی برام بیاره محمد سرپارمیسو بوسید گفت شب خوشگل کن بیا مجلس داییوگرم کن خب؟؟ بعدم رفت بیرون .... همون موقع مامان وبچه ها اومدن تواتاق پارمیس باگریه گفت مادرجووون خیلییی دردداشت مامانم میگفت الهی بمیرم برا اشکات بخدا ازاون موقع دارم هی دعا میخونم دردت نگیره پارمیس که گریه کرد پارسام زدزیرگریه پشت سر اونم درسا وترسا باورتون نمیشه 4تاشون باهم وبشدت گریههه میکردن نمیفهمیدم کدومو ساکت کنم دیگه محسن اومدوگفت دوباره شماشروع کردین؟؟؟ برین پایین بذارین پارمیس استراحت کنه زود برین بیرون هر3تاشون بالب ولوچه آویزون پارمیسو بوسیدنو رفتن بعدشم به مامانم گفتم میشه برا پارمیس کمپرس گرم بیارین بزارم جا آمپولاش مامانم (الهی فداش شم )گفت آره الان میارم حامد خندیدوگفت اوووووه ازعموت خجالت میکشی خجالت نداره که اصلا من چشام میبندم میذارم پارمیس باگریه گفت شب بابام برام میذاره الان نمیخواااام محسن گفت پارمیس بخدا سرم درد میکنه بیا اینم بذارتموم شه کلی کاردارم یک ساعته درگیرتوام حامد:عمو جونم چشاتو ببندتا5بشمری تموم شده پارمیس دوباره دمر خوابید ولی گریش همچنان وپرقدرت ادامه داشت شلوارش خیلییی تنگ بود بزور کشیدمش پایین شورتشم کامل کشیدم پایین که پارمیس باگریه وبلندگفت چشاتونو ببندین حامد گفت چشم چشم بستم بعد آروم کارشو شروع کردوگفت پارمیس خودتو شل کن عمو پارمیس شل کرد وحامدم سریع فرو کرد وگفت تموووم شد تکون نخور جا بره پاریس سرشو از خجالت بالا نیاورد تا اونا رفتن بیرونو منم لباساش درست کردم مامان کمپرس آورد وگفت نمیاین ناهاربخورین مژده وویدا منتظر توان نیم ساعت دیگه وقت آرایشگاهتونه گفتم به اونا بگو برن من یکی دوساعت دیرتر میرم اونم قبول کرد ومنم شروع کردم براپارمیس کمپرس کردم میدونستم بااین وضع دوساعت دیگه نمیتونه ازجاش تکون بخوره بعدداروهاشوباآبمیوه دادم خورد وخوابید منم همینجوربراش کمپرس کردم که ساعت3بود که رامین اومدوگفت چرا هنوز اینجایین گفتم پارمیس پاهاش دردمیکردموندم کمپرس کنم گفت خیلی اذیت کرد؟؟؟گفتم100برابر دفعه های قبل هم اذیت کرد هم اذیت شد فک کنم نصف آب بدنش اشک ریخت گفت خیلخب توبرو من هستم گفتم پارمیس بیدارشه بفهمه نبردمش آرایشگاه کن فیکون میکنه گفت آخه بچه رو چه به آرایشگاه گفتم دخترم ساقدوشه باید خوشگل باشه گفت میترا فقط موهاشو درست میکنی هااا وای بحالت دست به صورتش بزنن گفتم باشه باباتوهم بااین تحفت خلاصه پارمیس بیدار کردم ورفتیم پایین ناهارخوردیم ولی با رامین بدجور قهربود اصلا نگاشم نمیکرد ولی بعدکه از آرایشگاه اومدیم اینقدر شوق وذوق داشت که آمپول ودردو قهرو کلا فراموش کرد وکلی خوش گذروندوفرداش رامین پارمیسو معاینه کرد وگفت هنوز یه ذره التهاب داره باید2تادونه آمپول بزنی هنوز این حرف درنیومده بود ازدهنش که پارمیس زد زیرگریه وهی میگفت من دیگههه آمپول نمیخواام بابااااااایی توروخداااا ننویس رامینم هی میخندید ودرنهایت گفت پارمیس شوخی کردم بابا نمیبینی دارم میخندم پارمیس باهق هق گفت راست میگی رامین:آرع عزیزم پارمیس گفت خیلیییی بدی بعددوباره گریه شد رفت تواتاقش گفتم رامییییین؟مرض داری بچه رو اذیت میکنی؟گفت