خاطره مهرو خانم
سلام متاسفانه خاطره سازشدم چندهفته پیش سرکلاس بودیم طبق معمول داشتیم یواشکی الوچه میخوردیم که دندونم یهو تیر کشید اصلا بش توجه نکردم تا 4روز پیش که احساس میکردم یطرف صورتم بادکرده ما دندون پزشکی پیش ی اقای دکتری میریم که من از بچگی هردفعه نیازبود که برم باخودم میگفتم این دفعه حتما دیگه مرده (خب پیره چی کارکنم) متاسفانه بابام خیلی به کارش اعتمادداره و من بعد از 7سال داشتم میرفتم پیشش بعد از کلی صحبت کردن که من پیش این اقانمیرم امیر قانعم کرد که فقط معاینه کنه شاید مثل دفعه قبل بگه برو ی جای دیگ(دفعه قبل گفت دستگاه اطفال ندارم برید پیش فلانی)منم قبول کردم خانم امیر رفته بود نور پیش خانوادش امیر کلاخونه ما بود زنگ زد نوبت گرفت مام رفتیم از همون اولش کیفمو بغل کرده بودم ب فکراینده بودم امیرم ک کلا سرش تو گوشیش بود خیلی منتظربودیم اخرش دیگ حوصلم داشت خیلی سرمیرفت گوشی رو از دست امیر کشیدم ببینم داره چی کارمیکنه تو تله با خانومش چت میکرد یکم خوندم چندشم شد گوشی شو پس دادم بالاخره نوبتمون شد سلام که کردم فقط سرشو تکون داد ولی باامیر دست داد یکم نگام کردگفت قدکشیدی منم پوکر نگاش میکردم بعدشم پرسید چی شده منم توضیح دادم که توی دندونی که قبلا عصب کشی کردم خالی شده عکس نوشت انداختیم وقتی عکسو دیدسرشو تکون دادو گفت ی عکس دیگه باطول ریشه5باید بگیری و اینکه عفونت کرده داروهاتو استفاده کن منم گفتم چرک خشک کن مینویسه باامیررفتیم باز عکس انداختیم بماند ک جایی ک رفتیم عکس بندازیم ی زنو منو کشید برد تواتاق گفت ماه چندی فکرنکنم بشه تعیین جنسیت کردم منم کلا پوکر داشتم فکرمیکردم مگه دندونم زن و مرد داره؟؟؟؟بعدش یهوفهمیدم این منو بااون یکی خانومه اشتباه گرفته بعداز کلی جیغ و داد از اتاقش اومدم بیرون عکس گرفتیم بعدش براامیر گفتم چی شد که از خنده رو ب افق شدهی مسخرم میکرد رفتیم داروخونه امیرگوشیش زنگ زد من منتظربودم داروهارو بگیرم ک اسممو صدازد تو سبد چندتا سورنگ و پودرو اب مقطره باتعجب فراوون گفتم اقااا این برای من نیست اقاهه دفترچه رونشونم دادگفت خانمم مگه این دفترچه شمانیس سرموتکون دادم باز دفترچه رو نگاه کردبالبخند ملیح نگام کرد امیرم اومد دیدمن تو هپروتم حساب کرد دستموگرفت رفتیم بیرون خیلی ناراحت شدم من وقتی خیلی ناراحتم میرم روسایلنت امیرهی حرف میزدمن هیچی نمیگفتم نزدیکای خونه بودیم گفتم داداش امیییییر اونم گفتجانم گفتم ببین میشه که بشه که کسی نفهمه اونم گفت چیو گفتم خب من میتونم چرک خشک کن بخورم گفت خب بخور ب کسیم نگو کسیم نمیفهمه گفتم اذیت نکن دیگ میدونی منظورم چیه گفت حالا بیارفتیم خونه اونم پلاستیک داروهارو گذاشت رو اپن منم رفتم تو اتاق درو بستم
اونم کاری باهام نداشت تا شب رضااینام اومدن امیر هیچی نگفت تا موقع شام منم اصلا به روی خودم نیوردم بعدازشام برای اولین بار تمام ظرفارو جمع کردم به هیچ کس اجازه ندادم نزدیک ظرفا بشه تقریبا یک ساعت داشتم کف میزدم اب میزدم و در تمام مدت باخودم میگفتم اخه ارزششو داشت بالاخره ظرفام شسته شدن رضا اینا میخواستن برن منم کلا خوشحال دیگه از اشپزخونه بیرون نرفتم ظرفارو دستمال میکشیدم که رضا اومد تو اشپزخونه گفت مهرو بسه یه دیقه بیا امپولتو بزنم انقدکارنکن تلف میشه بدنت عادت ندارهااز ی طرف راست میگفت ولی گفتم نه دیگ امیرم اومد اخرش گفتم من اصلا خجالت میکشم که جفتشون زدن زیر خنده رضا گفت بیا به ستاره (خانومش)میگم بزنه برات منم تااومدم بفهمم چی شد و چی بگم امپولا اماده شد رضادستمو گرفت برد تو اتاق یهو گریم درومد گفتم نههههه رضام خندید گفت ارههه رضا میخواست بره بیرون که گفتم کجاااا گفت خجالت میکشی دیگ گفتم دروغ گفتم اونم گفت میدونم
گفتم پس خودت بزن پس حداقل گفت نه به جاش یادمیگیری دروغ نگی و رفت بیرون ستاره بادوتا امپول اماده شده اومدتواتاق گفت برگرد هنگ کرده بودم بش گفتم میشه اروم بزنی اونم سرشوتکون داد اولی رو که زد واقعا حس کردم الان از این ور در میاد دلم نمیخواست بلندگریه کنم از درون کلی جیغ بی صدا و گریه کردم دومی رو هم به همین ترتیب نوش جان کردم که واقعا دردش برام وحشتناک بود خیلییی بد زد بعدش اونا رفتن خونشون منم تا ی ساعت نمیتونستم تکون بخورم امیر برام کمپرس کردجاشو که دید اخماش رفت توهم گفت سفت کردی منم گفتم نه زیاد اونم پی برد که ستاره واقعا بد زده همین الانشم راه رفتن برام سخته تاالانم بارضا حرف نزدم دندونمم هنوز درست نکردم دارم تمام سعیمو میکنم پیش اون اقا نرم الان دنبال نوبت تو بیمارستان میلادم بااین حال که ازخیلیا شنیدم میلاد دندونپزشکیش خوب نیست امیدوارم دندون درد نکشید و مرسی که خوندین
اونم کاری باهام نداشت تا شب رضااینام اومدن امیر هیچی نگفت تا موقع شام منم اصلا به روی خودم نیوردم بعدازشام برای اولین بار تمام ظرفارو جمع کردم به هیچ کس اجازه ندادم نزدیک ظرفا بشه تقریبا یک ساعت داشتم کف میزدم اب میزدم و در تمام مدت باخودم میگفتم اخه ارزششو داشت بالاخره ظرفام شسته شدن رضا اینا میخواستن برن منم کلا خوشحال دیگه از اشپزخونه بیرون نرفتم ظرفارو دستمال میکشیدم که رضا اومد تو اشپزخونه گفت مهرو بسه یه دیقه بیا امپولتو بزنم انقدکارنکن تلف میشه بدنت عادت ندارهااز ی طرف راست میگفت ولی گفتم نه دیگ امیرم اومد اخرش گفتم من اصلا خجالت میکشم که جفتشون زدن زیر خنده رضا گفت بیا به ستاره (خانومش)میگم بزنه برات منم تااومدم بفهمم چی شد و چی بگم امپولا اماده شد رضادستمو گرفت برد تو اتاق یهو گریم درومد گفتم نههههه رضام خندید گفت ارههه رضا میخواست بره بیرون که گفتم کجاااا گفت خجالت میکشی دیگ گفتم دروغ گفتم اونم گفت میدونم
گفتم پس خودت بزن پس حداقل گفت نه به جاش یادمیگیری دروغ نگی و رفت بیرون ستاره بادوتا امپول اماده شده اومدتواتاق گفت برگرد هنگ کرده بودم بش گفتم میشه اروم بزنی اونم سرشوتکون داد اولی رو که زد واقعا حس کردم الان از این ور در میاد دلم نمیخواست بلندگریه کنم از درون کلی جیغ بی صدا و گریه کردم دومی رو هم به همین ترتیب نوش جان کردم که واقعا دردش برام وحشتناک بود خیلییی بد زد بعدش اونا رفتن خونشون منم تا ی ساعت نمیتونستم تکون بخورم امیر برام کمپرس کردجاشو که دید اخماش رفت توهم گفت سفت کردی منم گفتم نه زیاد اونم پی برد که ستاره واقعا بد زده همین الانشم راه رفتن برام سخته تاالانم بارضا حرف نزدم دندونمم هنوز درست نکردم دارم تمام سعیمو میکنم پیش اون اقا نرم الان دنبال نوبت تو بیمارستان میلادم بااین حال که ازخیلیا شنیدم میلاد دندونپزشکیش خوب نیست امیدوارم دندون درد نکشید و مرسی که خوندین
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۹۶ ساعت 11:26 توسط
|