سلام به همه ی بچه ها و دوستای همیشگی وب .امیدوارم حال همتون خوب خوب باشه. لعیا هستم ، سوم تجربی و متولد 78 .راستش اولین باره که دارم خاطره مینویسم براتون ولی خیلیییییی وقته که خاطراتتونو میخونم و تقریبا همه دوستانو میشناسم.
خب اینم از خاطره :6سالم بود که حسابی سرما خورده بودم و علاوه بر گلودرد تب هم داشتم فکر کنم .اونموقع  مثل الان تبحر خاصی توی پیچوندن دکتر و پنهان کردن مریضی نداشتم خب بچه بودم دیگه .اونروز که می خواستم برم دکتر عمم و دختر عموم (فاطمه که 4 ماه ازم بزرگتره ) خونمون بودن .کلا منو فاطمه بچه که بودیم زیاد پیش هم می موندیم و کلی بازی میکردیم .خلاصه حاضر شدیم و همه چهار نفری ( مامانم ، عمم ، خودم و فاطمه ) رفتیم دکتر!!! نوبتمون شد و دکتر معاینه کرد و از شانس قشنگ منم یک آمپول پنی سیلین داد.بعد غرغرای من شروع شد که آمپول نمی خوام و درد داره و از این حرفا و بالاخره راضی شدم که برن و داروهامو بگیرن و عمم آمپولمو برام بزنه! ( یادم رفت بگم که عمم دوره ی بهیاری رو میگذروند اونموقع ولی هنوز مشغول به کار نبود ) چون عمم می خواست بزنه استرسم کمتر شده بود و تقریبا آروم شدم چون می دونستم آروم میزنه برام.با خیال تقریبا آسوده نشستم پیش فاطمه و مشغول خوراکی خوردن شدیم. بعد از چند دقیقه که داروهامو گرفتن رفتیم اتاق تزریقات با کلی استرس و نگرانی راضی شدم بخوابم و از طرفی فاطمه هم بود و نمی خواستم جلوش گریه کنم واسه آمپول! تقریبا با زور خوابیده بودم که دیدم یک خانوم پرستار همراه عمم اومده!!! می خواستم بلند بشم که عمم بهم گفت نترس خودم میزنم و درد نداره و ... منم در اون لحظه گوشام دراز و مخملی شد!!! دیگه اجازه دادم که آمپولو بزنن ولی همین که آمپولو زد من فقط گریه کردم و جیغ زدم طوری که صدام بیرون می رفت و عمم میگفت تموم میشه الان و نگاه کن عمه جان خودم دارم برات میزنم آفرین الان تمومه و منم میگفتم عمه ترو خدااا خودت بزن چون فکر میکردم پرستار داره میزنه برای این دردش زیاده! توی این حین هم فاطمه نامرد از پشت پرده گاهی صورت منو میدید و احتمالا تو دلش بهم نیشخند میزد "نامرد" نمیدونم چرا اینقدر طول کشید ولی بالاخره تموم شد و منم با چشمای گریون بلند شدم و به عمم گفتم خیلی بدی که واسم خودت نزدی و ... توی مسیر برگشت به خونه که با همه قهر بودم و فقط موقع عبور از خیابون دستشونو میگرفتم ( خب جون آدم در هر شرایطی مهمه دیگه! خخخ)و بعدش تند تند و جلو جلو تنهایی می رفتم .تا اینکه رسیدیم خونه و یکم که گذشت فاطمه تواتاقم و منم کم کم اخمام باز شد و با هم شروع به بازی کردیم . پ . ن .1: برای نوشتن این خاطره از فاطمه پرسیدم که عمه آمپولمو برام زده بود؟؟؟ گفت نه !!!! عمه نزد و پرستار زده بود و فقط اینو گفته بود که تو بخوابی و آمپولتو بزنی !!( یعنی تا الان فکر میکردم خودش زده!!)
پ . ن .2: هنوز که هنوزه فاطمه به خوبی یادشه و کلا آبرو واسم نمونده پیشش تو این زمینه و میخنده احتمالا به من دبگه
پ.ن.3: ببخشید اگه خاطرم بد و بیمزه بود و چشماتون خسته شد آخه بار اولم بود که خاطره نوشتم براتون و کلا زیاد مریض نمیشم و اگه هم بشم با خود درمانی خوب میشم و یا اینکه دکتر هم برم آمپول نمیده و ( با افتخار 4 ساله که آمپول نزدم ) و برای همین خاطره زیادی ندارم و این خاطره هم قدیمی بود نتونستم زیاد با جزئیات بنویسم و به نظر من آمپول برای کسانی که ازش میترسن حالا یا از خودش و قیافه قشنگش و یا  از دردش یا اینکه وقتی میبینن امپولو استرس میگیرن حکم اسمشو نبر مدرسه موش ها رو داره ! و در آخر امیدوارم تنتون سلامت باشه و نیازی به اسمشو نبر نداشته باشین و ممنون که خاطرمو خوندید خدا نگهدار همتون.