سلام به همه خوانندگان وب من محسن هستم 37سالمه به طور تصادفی به وب خوبتون آشنا شدم یه پسر پنچ ساله به اسم آرتام دارم که اونم مثل هربچه دیگه از آمپول میترسه خاطره ای که تعریف میخوام بکنم مربوط به عید امسال هست قرارشد خانوادگی بریم شمال آرتام هم که از قبل یکمی سرماخورده داشت بهش گفتم آرتام بابایی نباید آب بازی کنی سرمات بدتر میشه آرتامم زد زیر گریه من میخوام  با پارسا (پسر خواهرم) برم دریا گفتم پسرم نمیشه بیا بریم بالا یکم بخوابیم خوابت میاد  اونم زد زیر گریه منم بغلش کردم اونم گفت من میخوام برم گفتم بعدا میریم اونم وقتی من خواب بودم با داداشم و پارسا رفتن دریا و با سروروی خیس برگشتن منم که خیلی از دست آرتام عصبانی شده بودم محکم زدم رو دستش اونم با گریه و زاری گفت اگه مامانم بود نمیذاشت منو بزنی منم که ازاین حرف عصبی تر شده بودم از ویلا زدم بیرون و ساعت هشت برگشتم  دیدم آرتام خیلی بی حاله گفتم بابایی چرا با بچه ها بازی نمیکنی اونم گفت بابا بدنم دردمیکنه گلوم میسوزه منم بغلش کردم بردمش پیش خواهرم  خواهرم هم گفت بزاربهش قرص سرماخوردگی بدم اگه بدتر شد ببرش دکتر بعد ازاینکه آرتام قرص خورد تو بغلم خوابید نصفه های شب بود که دیدم تب داره و حسابی عرق کرده بردمش دستشویی و آبی به صورتش زدم و‌آمادش کردم بردمش درمونگاه دکتره سریع معاینش کرد و قرص و شربت و دوتا آمپول نوشت رفتم داروخونه داروهاشو گرفتم بردم خونه که داداشم علی براش تزریق کنه آرتامم که تو خواب و بیداری بود وقتی دید دمرش کردم زد زیر گریه اومد بلند بشه گفتم بخواب پسرم الان آمپول میزنی خوب میشی همین که علی اومد تو اتاق گفت عمو جونم گریه نکن بزرگ شدی دردم نداره و پنبه که کشید آرتام خودشو سفت کرد علی میگفت شل کن عمودردت میگیره گوش نمیکرد علی همین که سوزنو فرو کرد شروع کرد به جیغ زدن تا آمپول رو دراورد اومد پاشه گفتم جونم بابایی گریه نکن و دستمو گذاشتم پشت کمرش و به علی گفتم زودباش بزن  اونم زود پنبه کشبد و سوزنو فرو کرد آرتام با دستاش پتو روی تخت رو چنگ میزد و پاهاشو تکون میدادو پاشو سفت کردکه علی گفت عمویی تموم شد شل کن خپدتو درش بیارم یکم خودشو شل کرد و علی درش آورد وآرتامم بوسبد و رفت دستاشو بشوره منم ارتان رو بغل کردم و یکم راهش بردم که اروم بشه و بخوابه فردا صبح با وجودی که قهر کرده بود اما تا دید بچه ها دارن میرن دریا گفت بابا برم اخم کردم و گفتم نه و آرتامم هم که اماده گریه بود گفتم میخوایم بریم برات ماشین بخرم اونم خوش حال شد 

ببخشید من خاطره نویسیم خوب نیست امیدوارم هرجا که هستین سالم و تندرست باشید و هیچ پدرو مادری شاهد دیدن مریضی بچه هاشون نباشند 

یاعلی