سلام سلام به همه خوانندگان خوب وبلاگ . امیدوارم خوب خوب باشین. اینجا شیرازه و خاطره ی من رو از شهر شیراز شهر حافظ و سعدی میخونین. قبل از خوندن باید بگم که این خاطره زمان کودکیه منه و منم مثل همه شما خاطره های کودکیم رو خوب به یاد ندارم و این خاطره رو برام تعریف کردن که برای شما خواننده های خوب مینویسم.خب از هر چه بگذریم سخن خاطره خوش تر است بریم سراغ خاطره.بچه که بودم به خاطر شغل پدرومادرم نود درصد اوقات خونه باباجونم بودم چون خانواده مادریم شیراز نیستن در نتیجه خونه باباجونم ( بابای بابا) بودم و خیلیم بهم خوش میگذشت. امین برادرم که بزرگتر بود کلا درحال درس بود منم ترجیح میدادم خونه باباجونم باشم تا اینکه خونه باشم و کسی باهام بازی نکنه. یه روزم در هفته همه خونه مادرجونم جمع میشدیم وبچه های عمه و عموم و با هم بودیم (همون یه روز به اندازه کل هفته به هم ریختیم همه جا رو🙈)خلاصه که همه جمع میشدیم و شیطونی جالب اینجاس کلی بهمون سفارش میکردن باباجون و مادرجون رو اذیت نکنیم🙈 چندتا هم لباس میدادن ببریم چون میدونستن تمیز نمیتونیم برگردیم خونه😆 ما هم بچه بودیم و دنبال شیطونییی😅بابابزرگمم خیییلی باهامون همکاری میکرد خیییلی پاتوق دوران کودکی من و بقیه بچه ها خونه باباجونم بود و بهترین موقع ها وقتی بود که همه نوه ها اونجا بودیم میترکوندیم دیگه همه باهم بازی میکردیم بزرگتر از همه مهرداد بود (پسر عموم )که مسئولیت مراقب از همه ما رو داشت خیییلی اذیتش میکردیم جوری که دیگه پستش رو ترک میکرد) 😂 وظیفه شناس نبود 😂)مهرسام(پسرعموم) و امین (برادرم) توی کتاباشون بودن گاهیم یه نگاهی به ما میکردن مثلا مراقبمونن 😂 من و فرهود و ماهان و نازی و نگار (بچه های عمه ام) چون اختلاف سنی زیادی نداشتیم همبازی بودیم 😂 کارهای کودکی ما همیشه زبانزد همه بوده و هست🙈 هروقت هممون دور هم بودیم بی شک یه فاجعه ای اتفاق میفتاد حالا یاخودمونو مجروح میکردیم یا خونه باباجون رو داغمون میکردیم🙈 خونه قبلی باباجون و مادرجونم یه حوض بزرگ داشت که عاشقش بودیم تا میرفتیم اونجا اول اب بازی میکردیم دوچرخه هامونم همونجا میذاشتیم حیاطشون بزرگ بود و مسابقه داشتیم با هم😐 یکی از روزایی که همه جمع بودیم خونه باباجون واکیپمون کامل بود یه گنجشک زخمی توی حیاطشون پیدا کردیم بالش زخمی بود همه دورش جمع شده بودیم و نظر میدادیم مهرسام گفت باید عملش کنیم 😂😂😂ما هم مثل متفکرا تاییدش کردیم و به طور مخفیانه وسایل جراحی که چنگال و کارد بود از اشپزخونه برداشتیم 😂😂😂 و وقتی داشتیم مثلا میرفتیم اتاق عمل پدربزرگم دستگیرمون کرد😂😂😂 اول که قبول نمیکردیم ولی بعدش قرار شد باباجون به عنوان دستیارمون باشه😂 مهرسامم پرش رو بازکرد و مثلا جراحی کرد با کمک بابا جون و باباجون بخیه کرد و پرش رو بستیم اسمشم گذاشتیم فریبرز(به پیشنهاد مهرسام طبق اعتراف خودش در دوره نوجوانی خیلی به اسم فریبرز علاقه داشته و همه ماهی ها و جانورایی که میدیده به اسم فریبرز خطاب میکرده 😂 😂 😂) فریبرز شده بود دوستمون و هرروز یکی میبردش خونه 😂 اون روز بعد از درمان فریبرز و خسته از اتاق عمل و حس دکتری 😂 😂 😂 رفتیم توی حوض و اب بازی کردیم ما از توی حوض اب میریختیم روی نازی و نگار اونا میرفتن توی اشپزخونه تنگ پر میکردن از پشت میریختن روی ما😂 بچه درسخونا هم خیس میکردیم 😐 اب بازی ما ادامه داشت تا وقتی که نازی تنگ اب هم برامون پرتاب کرد و شکست ما که فرار کردیم نازیم شروع کرد گریه حالا هرچی مادرجون و باباجون میگفتن اشکال نداره نازی تموم نمیکرد 😂 تا وقتی که دیگه فک کنم اشکش تموم شد 😂مهرداد که بهش میگفتیم رییس میگفت برین لباساتونو عوض کنین ما هم خیسش کردیم و رفتیم دنبال بازی خودمون قایم موشک خیلی خوب بود چون خونه بابا جون بزرگ بود دیر همو پیدا میکردیم جاهای خوبیم برای قایم شدن داشت یه بار فرهود چشم گذاشت و ما قایم شدیم من رفتم بالای درخت 😅  دیگه نفهمیدم بقیه کجا رفتن هرچی صبر کردم دیدم پیدام نمیکنن صبرم تموم شد خودم خواستم بیام پایین که فاصله داشتم تا زمین لیزخوردم و افتادم پام خیلی درد گرفت خیییلی دستمم به خاطر شاخه های درخت زخم شده بود هنوزم پیدام نکرده بودن خواستم برم پیششون که نتونستم راه برم چون اخر حیاط بودم اینقدر با داد صداشون کردم که پیدام کردن رفتن به باباجون بگن که مهرسام دستم رو که دید گفت باید عمل بشه 😐 منم بچه بودم عمل کردن فریبرز(گنجشکمون) رو دیده بودم خییییلی ترسیدم و شروع کردم گریه کردن بابا جون اومد و بغلم کرد و بردم داخل خونه میخواست دستمو ببینه قایمش میکردم چون فک میکردم میخوان مثل فریبرز عملم کنن (اون موقع نمیدونستم عمل چجوریه فک نمیکردم بیهوش کنن😂) گفتم نمیخوام عملم کنین باباجون اول خندید و بعدم برام توضیح داد که عمل نمیخواد تا اینکه دستمو ضد عفونی کرد و بست بعدم بابا جون بردم بیمارستان پیش بابا (پدرم ارتوپد هستن) و عکس گرفتن از پام و استخوان پای من ترک خورده بود و میخواستن گچ بگیرن ولی من نمیذاشتم بار اول که فرار کردم ورفتم پشت استیشن پرستاری 🙈 که پرستارا دستگیرم کردن بابا بزرگم به طور ماهرانه ای گرفتم که تکون نخورم ولی تا تونستم پامو تکون دادم بابام پراز گچ کردم لباساش تا گذاشتم برام گچ گرفت😅برگشتم خونه مادرجون و بقیه برام دلسوزی کردن من به اون شیطونی باید یه گوشه مینشستم و خیییلی برام سخت بود خلاصه که مجروح شدم اون روز و تابستونم بود مدرسه هم نداشتم موندم توی خونه هرروزم یا بابا و یا مامانم یکیشون باید میموندن خونه با من بازی میکردن ی هفته ای بود پام توی گچ بودو ما هم که هرهفته قرار داشتیم خونه مادر جونم 😆 با هزاران هزاران تلاش و کلیییییییی سفارش بابا منو رسوند خونه باباجون کلیم سفارش کرد به مامان جون که حواسشون به من باشه نخورم زمین و از این حرفا من که اونجا رسیدم همه سفارشای بابا و مامانم رو فراموش کردم و چون باباجون هم نبود و مادرجون از پس همه ما برنمی اومد رفتم بازی موقع مسابقه دوچرخه که داور بودم چون نمیتوتستم رکاب بزنم 😐 بعدم بچه ها رفتن اب بازی که من به خاطر سفارشهای بابا نرفتم ولی بچه ها گفتن اشکال نداره و منم گوش کردم ورفتم اب بازی ودیگه اصلا فراموش کردم پام گچ گرفتن تا تونستیم اب بازی کردیم رفتم توی حوض و بعد که اومدم بیرون گچ سنگین شده بود ترسیده بودم همه دنبال راه حل بودیم هممونم خیس مثل موش اب کشیده داشتیم همفکری میکردیم که مادرجون اومد و فهمید زنگ زد به بابام و تا اومدن بابام متفکرای عزیز گفتن بمون تو افتاب شاید خشک شد منم رفتم وسط حیاط نشستم 😅 همونجا هم دیگه خشک شدم مادرجونم هرکاری کرد نرفتم توی خونه تا وقتی بابام اومد و از خرابکاری من اگاه شد ( به نظر من بابای من صبورترین ادم دنیاس از دست خرابکاری های بچگی من همیشه هم به جای اینکه دعوام کنه اشتباهمو میگفت و برام توضیح میداد منم قول میدادم که تکرار نکنم دست قولم میدادیم به بهم ) به گچ نگاه کرد و بهم گفت گچ رو برام عوض میکنه الان دیگه علتش رو فهمیدم ( اگه گچ قوامش رو از دست بده محل اسیب دیده جوری که باید فیکس نشده باشه و پا از حالتی که گچ گرفته شده خارج بشه گچ رو عوض میکنن ) منم برد بیمارستان و از اونجایی که کار اشتباهی کرده بودم اروم و مظلوم نشسته بودم حالا میخواستن گچ رو باز کنن و دوباره برام گچ بگیره هزار بار اون لحظه قول دادم دیگه نمیذارم گچ خیس بشه و هیچ کار بدی انجام نمیدم ولی اون اره رو بهم نزدیک نکنین اثر نداشت فک میکردم پام رو میبره اون اره رو بهم نزدیک کردن فک کنم کل بیمارستان رو روسرم گذاشته بودم 🙈 بالاخره دوباره پام گچ گرفته شد ولی از ترس اون اره هم که شده دیگه اب بازی نکردم و بابا و مامانم مثل دوتا بادیگارد مواظبم بودن خرابکاری نکنم 😐 در ادامه خرابکاری قبلم که رفته بودم توی حوض و توی حیاط خشک شده بودم تب کردم و سرماخوردم مامانمم من رو سپرده بوده به اقا داداش که ببرتم پیش بابا بیمارستان که معاینم کنه امین هم به جای اینکه منو ببره بیمارستان با دوستاش برده بوده بیرون و هر چیزیم من خواستم بهم داده بوده الوچه و لواشک و چیپس و چیزای دیگه که حال من بد میشه و امین و دوستاش میبرنم بیمارستان که امین اعتراف میکنه چیکار با من کرده و بابا دعواش میکنه و منم مثل همیشه مظلوم واقع میشم 😐 این بار دیگه مظلوم مظلوم بودم و معاینه شدم و بابا نسخه نوشت و چون از خواهش همیشگی من از خردسالی اشنا بودن و هستن و خواهند بود دیگه چیزی نگفتم تا وقتی داروها رسید و باید امپول میزدم با حرف که راضی نمیشدم ولی چون بچه خیلی خیلی قانعی بودم با قول راضی میشدم مثلا ماشین و تفنگ و پارک و قولهای دیگه ای که به بچه ها میدن دیگه به من امپول زدن که میگن همه پرسنل بیمارستان رو عاصی کرده بودم با سروصدا شما باور نکنین احتمالا شایعه بودهفریبرز ( یا همون گنجشکمون) خوب شد و پرواز کرد🐥 به خاطر کار خوبمون هم بابا جون بهمون کادو داد😁 و سه هفته پای من توی گچ بود ولی باز هم با اره برقی باز کردن که مثل اینکه اروم بودم احتمالا از خوشحالی باز شدن گچ و شیطونی دوباره بوده. خدا سایه همه پدربزرگ و مادربزرگ ها رو بالا سرمون نگه داره که همه ی ارامش ها صدقه سر مادربزرگ و پدربزرگ های خوبمونه. خدا همه پدربزرگ و مادربزرگهایی هم که بینمون نیستن رو بیامرزه از جمله باباجون من که چند سالی هست که نیستن ولی بهترین خاطرات ما با باباجون بوده. مرررسی مررررسی و مرررسی از همه که خاطره منو خوندن. دوستدار شما امیر.