سلام عزیزان من بهاره هستم☺☺ امسال میرم پیش دانشگاهی تجربی وتازه دیروز باوب اشناشدم گفتم خاطره بزارم شاید دوست داشته باشین من یه داداش دارم ک 8سالشع و پدرم هم کارمند بانک ومادرم هم خانه داره . توی فامیلای نزدیک تقریبا یه دکتر داریم پسرعموم ک تاحالا لطفش نصیبمون نشده 😊😊 ولی دایی بنده ک اسمش محمده دوره تزریقاتو دیده ب طورکامل ولی شغلش معلمه
لازم ب ذکر ک این دایی ما یه دختر داره ب اسم زهرا ک هم سن منه و باهم همکلاسیم 😉😉 تعطیلات عید پارسال همه (حاج بابامیناو داییم وخاله )باهم رفته بودیم شمال ک تقریبا میشه گفت کلا بارونی بود و من وزهراهم عشق این من وزهراهم عشق این هواییم قرار شد بریم بیرون ک بامخالفت شدید پدرومادرهامون وتهدیدهاشون مواجهه شدیم ولی کوگوش شنواااا 😈😈
رفتیم وحسابی خیس اب شدیم (ولی اصلا پشیمون نبودیم چون خیلی خوش گزشت)
بعد از یک ساعت برگشتیم و لباسامونو عوض کردیم و خوابیدیم من گوشی روگزاشتم ساعت 9 شب ..وقتی گوشی زنگ خورد بیدارشدم ولی چ بیدارشدنی گلوم ب شدت میسوخت وو ابریزش بینی ...
زهرارو بیدارکردم ولی وقتی بیدارشد ناله هاش شروع شد ک ای گلوم اعصابمو خوردکرد گفتم زهرا من از توبدترم ولی اینجوری نمیکنم گفت من برم ب بابام بگم ببرتمون دکتر(زهرا ب شدت با خوددرمانی مخالفه 😏😏)گفتم اگ خودتو میگی بگو ولی پای منو وسط نکش😣گفت باشه ورفت پایین ده دقیقه بعد اومد گفت من میرم تومطمئنی نمیای ؟؟گفتم اره بروخوش بگذره😁😁 رفتش بعد از دوساعت اومدن داروهاشو دیدم فقط 2تا امپول داشت داییم گفت دراز بکش بزنم امپول داشت داییم گفت دراز بکش بزنم شاید باورتون نشه ولی خیلی راحت وبدون سروصدازد😡😡بعدشم خوابید منم کلاهنگ بودم خوابیدم صبح بلندشدم زهراخیلی سرحال بود ولی من از دیروزم بدتر بودم رفتم پایین و زیاد باکسی حرف نمیزدم زهراهم نگاهم ک میکرد سری ازروی تاسف تکون میداد 😯😯 روز دوم هم ب خوبی گزشت اما شب روز سوم بود ک باتکون های زهرابیدارشدم گفت بهار پاشو ببینم چقدتب داری هزیون میگفتی من میرم ب مامانت بگم گفتم زهرا نگووو گفت ساکت بابا دیوونه رفت وبامامانم اومد مامانمم اومد پاشویم کرد بابام ودایی و زندایی هم ب لطف زهرا بیدارشدن واومدن مامانم گف تبش پایین نمیاد چیکنیم بابام گف داروهم ک نداریم پیشمون باید تاصب صبر کنیم دیگه مامانم گفت بچم تلف میشه زنداییم گف من استامینیفون دارم بدیم بهش تاصبح استامینیفون دارم بدیم بهش تاصبح خوردم اونو و بزور خوابیدم ساعت 9 صبح مامانم بیدارم کرد گفت پاشو بریم دکتر منم گفتم من نمیام دکتر مامان توروخدا مامانم گف باشه حالا پاشو صبحانتو بخور 😕😕😕منم رفتم اشپزخونه دیدم همه بیدارن سلام کرد م و صبحانمو ک خوردم بابام گف حاضرشو بریم دکتر بازم کولی بازی هام شروع شد ک بابام داد زد منم دیگ لال شدمووبغض کردم😂ک داییم گفت پاشو دایی جان پاشو خودم میبرمت منم بزور حاضرشدم و دیدم داییم ب بابام میگ نمیخوادشما بیای من خودم از پسش برمیان باداد وبیدا ک چیزی درست نمیشه
منو ک دید گفت پس ما بریم دیگ فعلا منم باهاش رفتم و توماشین صدام درنمیومد و بغض کرده بودم میدونستم حتما امپول دارم
داییم گفت چیه بهارجان چرا بغض کردی عزیزم بابات ب خاطر خوددت گفت دیگه الانم میریم دکتر دوتاامپول میزنی خوب میشی گفتم دایی تو روخدا امپول نه گفت چرااا گفتم دایی تو روخدا امپول نه گفت چرااا؟؟مگ میترسی گفتم یه جورایی گفتش خیلی خوب حالا ببینم حالت درچ وضع هرچی دکتر بگه همون کارومیکنیم رفتیم درمانگاه و منتظر بودیم تانوبتمون بشع ک صدای جیغ بچه از تزریقات اومد منم همزمان اشکم دراومد ویواش گریه میکردم داییم ک متوجه شد گفت بهارم ب خاطر امپول داری گریع میکنی عزیزم منم هیچی نگفتم وشدت گریم بیشتر شدداییم همینجوری نگام میکرد نوبتمون ک شد داییم دستمو گرفت و درزد منم گفتم دایی توروخداگفت باشع عزیزم یه بار ک بهت گفتم رفتیم داخل و دکتر یه اقای تقریبا 40وخورده ای سال بود ک منو ک دید گفت اوه اوه یعنی حالت انقدبده گریه میکنی داییم گف نه اقای دکتر یکم نازنازیه دکترگفت بیا بشین ببینم منم یه نگاه ب دایی کردم گفت برودختدم رفتم نشستم اشکام بند اومده بود ولی بغض راه گلومو گرفته بودیه کلمه حرف میزدم گریم درمیومد 😢😢😢 دکتر اول قلبمو گوش کرد بعد فشارمو گرفت گفت تااینجا ک خوبه
گلومو ک دیددگفت وای وای وای چیکارکردی باخودت دختر خوب من جای توبودم بیشتر گریه میکردم گوشمودید گقت یکم عفونت کرده .تبمم گرفت گفت اوه اوه نزدیک 40 . داییم گفت دیشب سرفه های شدید میکرد تبشم خیلی بالابود دکتره ب داییم گفت دفترچه لطفا داییم دادش دفترچه رو ک باز کرد گفت مسافرید ؟؟؟داییم گفت بله قبل از اینکه بنویسه گفت پینیسیلین زدی تاحالا ؟؟؟حیاسیت داری؟؟ ب داییم نگاه کردم داییم گفت اقای دکتر بیزحمت امپول ننویسید میونه خوبی نداره باهاش دکتره گفت اگ میونه خوبی نداشت باید همون اول میومد دکتر ن الان ک کاراز کار گذشته داییم چیزی نگفت دکتره گفت پینیسیلینو حتما تست کنید دوباره نوشت منم قلبم داشت میومد تودهنم دستامم یخ یخ شده بودن همین ک میدونستم امپول دارم اونم از نوع دردناکش بررام بس بود نمیخواستم بقیشو بدونم . دکتره دفترچه رو مهر کرد داد بدایی ب منم نگاه کرد گفت چراارنگت پریده داییم گفتت بهار جان چیشدی تو چرا انقد زرد شدی؟؟؟
دکترع گفت دستتو بده فشار تو بگیرن دوباره گفتم ن خوبم گفت من میگم خوب نیستی بده ببینم گفتم خوبم یکم استرس دارم گفت چرا گفتم هیجی داییم گفت دکتر گفتم ک میونه خوبی نداره دکتره گفت دخترخوب تااونجا ک میشد برات کمش کردم الانم پاشو برو بزن امپولاتو تاتشنج نکردی داییم گفت ممنون اقای دکتر وخداحافظی کردین واومدیم بیرون داییم گفت بشین اینجا من برم داروهاتو بگییرم منم نشستم داییم اومد گفت عزیزم بیا بریم دیدم داره میره سمت تزریقات گفتم دایی نه گفت بیا عزیزم نزنی حالت بد میشه گفتم نمیام وزدم زیر گریه دیدم اون اقاهه ک تووایستگاه پرستاریه داره نگاه میکنه صدامو اوردم پایینتر گفتم دایی توروخدا دایی یه اخم توپ کرد (زیاد عصبی نمیشه اگ اخم کنه یعنی عصبی شده شدید)گفت منو مسخره کردی اومدی فقط دارو بگیری بعد بدون توجه ب من تقریبا میشه گفت بزورهل منو برد ب سمت تزریقات منم گریه میکردم بلند رفتیم تو دیدیم مسئولش نیس فقط یه مرده 50ساله اینا نشسته بود روی صندلی انتظار باگوشییش نشسته بود روی صندلی انتظار باگوشیش ور میرفت داییم گف اقا مسئول تزریقات نیس مرده بلندشد گفت بفرمایید تزریق دارید داییم گفت تزریقات خانم ندارید مرده بالهجه شمالی گف د .مسئول تزریقات خانمها گفته ساعت 2میاد داییم گفت پس بیزحمت تزریق دخترمنو انجام بده منم از دایی ناراحت بودم هیچی نگفتم فقط گریه بیصدامیکردم و اشکام میومد مردهگفت استینتو بزن بالا بشین اینجا تست کنم منم نشستم اومد زد ک دردداشت گفتم اخخخ گفت تموم شد بعد بیست دقیقه برو ب دکتر نشون بده حساسیت نداشتی بزنم الانم بروروتختو4 اماده شو تابیام رفتم نشستم منتظر دایی بودم نیومد باصدای ضعیفی صداش کردم اومد بااخم گفت بله ؟؟گفتم دایی من خجالت میکشم بریم خودت بزن گفت لازم نکرده من واسه ادمی ک حرف گو ش کن نیست هر چی میگم گریه میکنه امپول نمیزنم حالام بگیر بخواب خودشم رفت با گریه ای ک ب هق هق تبدیل شده بودخوابیدم وامادهه شدم معلوم بود کدارم گریع میکنم مرده اومد پنبه کشید اولیوزد ک بایه اخ حل شد .بعدیوزد ک دردش ازاولی هم کمتربود امااااااامان از سومی ک پدرم دراومد فقط بیصدا گریه میکردم ک کشید بیرون ازهمه ناراحت بودم 😢😢😢 بعد ده دقیقه داییم گف پاشو بریم دکتر جای تستو ببینه با گریه و اخ واوخ بلند شدم داییم جلوتراز من میرفت رفتیم داخل دکتره گفت ببینم دستتو دیدش گفت نمیسوزع گفتم نه گفت نمیخاره گفتم نه گفت سرگیجه اینا نداری گفتم نه گفت بروبزن داییم گفت دکتر لیدوکایین بکشن براش؟؟دکتره نگاهم کرد گفت اونیکی امپولاشو اروم زد یا کولی بازی دراورد داییم گف اروم بودش دکتره گفت بااینکه لیدوکایین اثرشو کم میکنه ولی بزنه اشکال نداره ب منم گف اشکاتو پاک کن دخترم گریه نداره ک برای خودته منم گفتم اقای دکتر بخدا داروهامو سروقت میخورم3تام امپول زدم تورو خدابسه دیگ دکتره گفت نه دخترم بروبزن اخم کردم اومدم بیرون داییم گفت بهار نگاهش نکردم گفت باش حالامن میخواستم اخری روخودم توخونه بزنم ک کمتر اذیت شی حالادیک خودت خواستی دیک گفتم باشه دایی جونم مرسی خودت بزن داییم گفت چشم بریم خونه ک رفتیم واون یدونه رودایی زد ک میتونم بگم هلاااااک شدم از درد
اینم از خاطره من
خودم میدونم بد بود شما به خوبی خودتون ببخشید
اگ دوست نداشتید بگید ک دیگه خاطره نزارم چون زیاد خاطره از امپول دارم 😁😁😁 ومیخواهم همشو تووب تعریف کنم
بازهم شرمنده بابت طولانی شدنش 🌹🌹🌹🌹🌹🌹