سلام اومدم خاطره دومین تقویتی رو بذارم که متاسفانه بخاطره اینکه رفته بودیم سفر 1 روز عقب موند و منم اصراد داشتم که اون رو تو تهران بزنم و مادر و پدرم هم مخالفت نکردن من چون خیلی شبش خسته بودم اصلا خوابم نمی برد و خواب به چمچشمم نیومد و فردا با مادرم رفتیم بزنیم که مامانم گفت بخاطر اینکه یه روز دیر شده بریم دکتر ببینیم که دکتر توصیه ای نداره منم گفتم باشه ولی چون میدونستم دیروز نخوابیدم ترسیدم یه سرم بهم بده یا بگه آزمایش بده و فلان و بیسار که رفتیم و دکتر گفت آمپولشو زدید که مادرم گفت نه متاسفانه ما تو سفر بودیم وقت نشد دکترم با کمال آرامش گفت خب باشه حالا اومدید بذارید خودم براش تزریق کنم و بهم گفت برو بخواب که خوابیدم و بهم گفت که من برات با سری می زنم دردت نیاد و منم با خودم گفتم این خیلییی درد نداره و اگه با سری بزنه اصلا دردم نمی گیره ولی به خودم اومدم و فهمیدم که اصلا اون آمپول نیست و تا سوزن و فرو کرد من مثل ویبره تکون میخوردم که اونم به کار خودش ادامه می داد و هیچ توصیه ای نمی کرد 😨😨😨😨ولی چون درد داشت من یه آییییییییییییییییییییی طولانی گفتم که فهمیدم که تموم شد و تشکر کردیم و رفتیم خونه که شام هم دعوت شدیم خونه ی مادربزرگ و من چون پام به شدت درد میکرد اصلا نتونستم تکون بخورم و رفتم نو اتاق خوابیدم😮😮😮😮😮😮