خاطره فاطمه خانم زند
سلام رفقا ی گلگلاب 🌹🌸وب...
امیدوارم روزگار ب کامتون شیرین باشه.وحسابی از تابستونتون لذت ببرین😊..
بیو خلاصه از بنده :فاطمه ام "زند"18 سالمه اهل دیار کریمان.ودانشجو طراحی ودوخت.بیشتر کامنت میزارم براتون نمیرسم خاطره بزارم...!
این دومین خاطره بندست.اولیشو تاریخ 17 فروردین 96واستون گذاشتم.خیلی از رفقاکامنت گذاشتن ازشون ممنونم.وادامشو خواستن.الانم بعد اییین همه مدت اومد خاطره هامو بگم واستون...🤓امیدوارم خوشتون بیاد:
چهارشنبه اونروز که بعد بیمارستان اومدیم خونه.بابام کلییی نگرانم شده بود.فرداشبش.موقع خواب دوباره احساس بدی توقلبم داشتم ههم درد میکرد هم داغشده بود نفسم صدادار شده بود..داداشم اومد کنارم .دیدحالم بدشده ترسید رفت مامان وبابامو صدازد.
اومدم بالا سرم خودمو خوب نشون میدادم دوست ندارم مامانم نگرانم بشه.جوشمو بزنه.میدونید که مادرا خودجوووش جوش میزنن.گفتم مامان خوبم یادم نیس بهش چیگفتم اونچیگف فقط مامان رفت بیرون بابابام داشتن پچ پچ میکردن نگو بابام زنگ زد اورژانس😫😰😰.بابام بهشون گفت ما ماشین داریم.ولی اونا گفتن باید باآمبولانس بیاد.😭 آخه پدر من چرااا ؟؟؟؟مامانم کمکم کرد یچیزی پوشیدم. بابام رفت سرکوچه ساعت حدودا 2-3نصف شب بود.منم اومدم روی حیاط روز صندلی نشستم.اینقد استرس داشتم ولی خب بروز نمیدادم😥.دیدم بابام بادونفراز تکنیسین های 115 اومدم سمتم..من هنوز دستم روقلبم بود. بعداز سلام شرح حالی از م گرفتن.برای فشارم.اجازه نمیدادم دستمو بگیره.😞🙁😕ولی با مساعدت پدر گرامی حل شد.😁
یهدونه از قرصایزیر زبونی برداشت باسرسرنگ سوراخ کرد بهم داد بزارم زیر زبونم گفت تابیمارستان سریع آرومت میکنه..😳😳😳 اه اه ایییقد بدمزه و تلللخ بود.ولی چاره ای نبود...
ب بابام گفت کمکشون کنید تاپای آمبولانس بیان😰😰😰دوباره استرس گرفتم...همش مثل این عجوزه های خبییس تودلم زمینو زمانو نفریین میکردم فوووووحش میدادم😤😤😟😠😡 آخه چرا باید وضع قلب من این باشه😔...!خلاصه کنار آمبولانس رسیدم یکی شون در عقبو داد بالا اون یکی هم تعارف زد بفرمایین.(بنظر من تعارف زدن تواونموقع یجور امیدواریه یعنی هنوز اوضا اوکییه..!نیس با برانکارد جمعت کنن بندازن بالا.بییی بوو بییی بووو🚑🚑🚑😂😂)خب ذهنیت منه از کوودکی چیکار کنم😉😀!!بهش گفتم واای نه بخدا دیروز مارو بار زدین.من خوشم نمیاد.😞😞 اونم با یه مهربونی گفت ایشالا دیگه سوار ماشین ما نشین😊😊...
تارفتم بالا دوباره با برانکارد مشکل داشتم نمیتونستم دراز بکشم بدم میوومد 😕😕😕.مامانمم اومد بالا کنارم بود.مرده بهم گفت خانوم لطفا دراز بکشین...بعد همون دستی که روز قبل رگ گیری کرده بودن رو گرفت گفت باید یه خط ivازتون بگیریم.دستمو بردم عقب گفتم نه تروووخدا.این دستم دیروز سوراخ شده.گفت ایراد نداره خانوم اون دستتونو بدین...
با ترس همییشگی باحالت التماسی که توچشمام بود بهش فهموندم که میترسم آخه جلو مامانم خجالتم میشد ...اونم گفت بخدا نمیشه دختر جون این سرسوزنیه که واس اطفاله.زشته...منم لال مونی گرفتم بالای رگمو بست رومو کردم سمت مامانمو اونم سوزنو وارد رگم کرد.که یکم سوخت 😬😬.اکسیژن هم واسم گذاشت ورفت پشت رول بشینه بابام صحبت کرد.اونم باماشین خودمون اومد.(آخه چکاری بود؟)اون آقایی که بالا سرم بود یکسرر سوال پیچ کرد مارو اووف.منم راستش ازماسک اکسیژن بدم میومد چون عمومیه وبنظرم استریل نیست از جلوی صورتم بایه حالت چندشی برداشتم😖😖 فک کنم بهش برخورد.گفت چرا برش داشتی؟بو میده؟؟منم گفتم نه نفسم خوبه نیازی نیس.اونم دوباره گفت نه بزار باشه.منم به مامانم نیگا میکردم که حالم بهم میخوره ازاین...خلااصه رسیدیم بیمارستانو منوبردن همون اتاق دیروز نه کنارش ورفتن. نوارو که گرفتن دوباره درد وحشتناکی گرفت توقلبم همه چیز و تار دیدم یلحظه احساس مرگ کردم واقعا وحشتناک بود پرستاره خیییلی ترسید.رفت دکترو صداکرد.مامانم که اشکش دراومد بابامم که دستش تودستم بود یخخخ کرده بود بنده خدا😔دکتره که اومد نوارمو دید.شنید گفت یه مسکن براش بزنین.پرستاره اومدو آمپولو ازطریق همون برانول تزریق کرد..دکر دستور بستری کردنو داد منوباوییلچر بردن تو قسمت بستری اورژانس.وااای خیلی حس مزخرفیه.همههه بهت زل میزنن.فووضووولا.😳😳همون موقع 3تا قرص آسپرین دادن بهم ازاین مانیتورا بهم وصل بود انگار.پااااک روبموت بودم.(باخودم گفتم مگه سکته کردم....😳😳😳) بعد یه پرستار اومد برام سرم وصل کرد.فرداش هم موقع آزمایش ها یه پرستار آقا اومد وگفت آزمایش دارین.سرنگو بازکرد منم 😨😰 رگ آرنجمو دید گفت نه رگ نداری مجبورم از رودستت رگ بگیرم یکم درد داره.منم از دورووون 😱😱😱 ولی درظاهر 🙂🙂🙂 هیچی بادستکش لاتکس بالا رگو بست دوسه بار ضربه زد پنبه رو کشید قشنگگگ فشاری که اوورد تاسوزنه وارد شه روحس کردم.خیییلی سوخت . بعد خونیگری سوزنو دراوورد.چسب زد گفت ببخشید دردتون اومد.دیگه سرتونو درد نیارم تا شنبه مارو نیگه داشتن..دکتر متخصصم که اومد منو معاینه کردن و یسری قرص برام نوشت یکیش نورتلیپترین یادمه که اونموقع ها نخوردم تاااهمین چند ماه پیش بخاطر استرس امتحانات که بزوور میخوردم.آخه من اعتقادی ب درمان با قرص آمپول... اینا ندارم.درواقع مشکل دارم باهاشون تابشه نمیخورم.
ازتون ممنون که محبت کردین خاطرمو خوندین کامنت فراموش تون نشه... بازم ممنونم🌹 از کسایی که براخاطره قبلی من کامنت گذاشتن.خواستن باز خاطره بزارم. امید وارم خوشتون بیاد بازم براتون خاطره میزارم.باآرزوی سلامتی برای همه عزیزان وب.
یاعلی.✋🏼
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر ۱۳۹۶ ساعت 17:36 توسط
|