خاطره نهال خانم
سلام دوستان امیدوارم حال همتون خوب باشه من اسمم نهال 16 سالم هست تا حالا من خاطره نذاشتم و برای اولین بار هست اما مدت زیادی هست که خواننده خاموش بودم .خب بریم سراغ خاطره من تک فرزند خانواده هستم و برای خودم پادشاهی میکنم👑 این خاطره برای شب عید امسال هست خانواده من و فامیل مادری هر سال برای سال تحویل میریم خونه مادر بزرگم و سال تحویل رو اونجا هستیم همه خاله ها و دایی ها و بچه هاشون خوشبختانه توی فامیل دکتر یا پرستار نداریم از بس ارادت خاص دارم به پزشکان عزیزمون. ما چند ساعت قبل سال تحویل آماده شدیم که بریم خونه عزیز جونم من چند تا ساک لباسی برداشتم آخه قرار بود با دختر خالم و چند تا از بچه های فامیل چند روزی بمونیم چون اونجا مزرعه هم داره و هم عشق آب بازی و مزرعه و عکس لاکچری و از اینا من سریع دوش گرفتم و لباس پوشیدم و رفتیم خونه عزیز جون ما اولین نفر بودیم که رسیدیم مامان رفت کمک عزیز که مقدمات سفره هفت سین را آماده کنن من هم یکم کمکشون کردم و تا تونستم از خودم و سفره عکس گرفتم دختر است دیگر😃 کم کم بقیه هم اومدن و کلی خندیدیم و خوش گذشت دو ساعت به سال تحویل من حس کردم خیلی گرممه و گلوم میسوخت انگار ی چیز تیزی تو گلوم گیر کرده بود منم که دست به سرچم خیلی خوبه سریع تو اینترنت سرچ کردم و دیدم نوشته شربت عسل و آبلیمو برا گلو درد عاوووولییههه🍸 منم رفت تو آشپزخونه درست کردم و به سختی خوردم اونجا دایی منو دید و گفت نهالی چرا اينا رو خوردی حالت خوبه منم گفتم آره آره خوبم من عادت دارم هر شب میخورم آخه میگن خیلی خاصیت داره داییم اسمش فرزاد هست گفت چه جالب از کی تو انقدر به فکر سلامتی افتادی و اومد کنارم که یکدفعه دستش خورد به موهام و به حالت داد مانندی گفت احمق موهات خیسه چرا خشک نکردی الان سرما میخوری منم گفتم خیس که نیست داییم گفت خفه رفت سشوارش رو آورد و موهام رو خشک کرد و گفت نهال نکنه گلوت درد داره که اومدی عسل و آبلیمو بخوری دیگه لو رفته بودم یکم بغض کردم و گفتم آره دایی یکم اما زیاد نیستااااا دایی گفت واقعا که نهال مامانت میدونه منم سرم رو به نشونه ن تکون دادم و گفتم خواهش میکنم به کسی چیزی نگه دایی هم گفت خیلی خب بزار ببینم تو کشو دارو ها چی داریم و دوتا قرص استامينوفن و سرما خوردگی بهم داد که بخورم بعد هم رفتیم تو اتاق پذیرایی پیش بقیه فامیل و من مشغول حرف زدن با بچه های فامیل و دختر خالم شدم حالم بهتر شده بود ولی هنوز کوچولو گلوم درد میکرد خلاصه اون شب همه چی به خیر گذشت و فردا صبح قرار بود بریم مزرعه که نهار اونجا باشیم کنار مزرعه یک موتور آبکشی بود و یا استخر کوچیک داشت ما بچه ها هم عشق آب بازی رفتیم کنار موتور خونه و تا تونستیم به همدیگه آب پاشیدیم من که خیس آب شده بودم حالا لباس اضافه هم نیاورده بودم دایی فرزاد و چند تا از فامیل اومده بودن برای پیدا کردن چوب برای درست کردن آتش دایی تا چشمش به من افتاد سریع اومد طرف من و گفت کی گفت سر خود بیایی اینجا نگاه قیافشو مثل موش آب کشیده شدی مگه تو دیشب گلوت درد نمیکرد وای بحالت اگه بگی حالت بدتر شد بیچارت میکنم نهال 😠😡 این داییم خیلی منو دوست داره و ما خیلی بهم وابسته آیم و بیشتر راز هامون رو بهم میگیم داییم رشته گرافیک خونده و 27 سالشه.منم خیلی ازش حساب میبرم با یکم توپق زدن ازش معذرت خواهی کرد م و رفتیم خونه باغ که من لباسام رو عوض کنم و خودم رو خشک کنم هر دونه از لباسام از یکی از فامیل بود و سر و ضعم خیلی خنده دار شده بود چون همه ازم گشاد بود اون روز تا نزدیکای 9 شب مزرعه بودیم ولی من اصلا حالم خوب نبود خیلی تب داشتم و گلوم به شدت درد میکرد مامان و بابام هم خیلی نگران بودن مامان به دایی گفت بیا ما زودتر بر گردیم نهال رو ببریم دکتر تبش خیلی بالاست شوهر یکی از خاله هام اسمش علی رضا هست حرفای مامان و داییم رو شنید و اومد کنارمون گفت چی شده نهال تب داره؟ دایی هم گفت آره اصلا حالش خوب نیست علی رضا هم گفت دوست من پزشکه همین درمانگاه نزدیک اینجاست بزار بهش ی زنگ بزنم نهال رو ببریم پیشش خیلی دکتر خوبی و کلی ازش تعریف کرد من میخواستم مخالفت کنم ولی هم از دایی میترسیدم و هم حالم بد بود نای مخالفت نداشتم شوهر خالم شماره دوستش رو گرفت و یکم از علایم منو گرفت و دوستش هم از پشت تلفن داشت ميگفت سریع بیاریدش تب بالا خطرناکه دایی رو به مامان و بابا کرد و گفت نگران نباشید الان خودم با علی رضا میبریمش دکتر شما لازم نیست بیایین ولی مامان اصرار میکرد که همراهمون بیاد منم مدام میگفتم ترو خدا مامان رو بزارید بیاد ش خلاصه راضی شدن و با هم حرکت کردیم به مطب دوست شوهر خاله اون روز نميدونم واقعا بخاطر چی گریه می کردم یا از خجالت بود یا ترس از آمپول خوردن یا از درد و تب بالا بود ولی هر علتی داشت خیلی اشک ریختم تا رسیدیم در مطب شوهر خالم گفت دیگه رسیدیم نهال خانوم گریه نکن الان میریم دکتر گلو دردت خوب ميشه آنقدر ضعف داشتم که خودم نمی تونستم راه برم با کمک مامان و دایی رفتیم داخل خدا رو شکر خلوت بود و ما بعد ی نفر وارد اتاق شدیم دکتر ی جوان 35.36 ساله ایی بود و خیلی گرم از ما استقبال کرده کلی احوالپرسی و عید مبارکی به دایی و مامانم و شوهر خالم گفت بعد از همه این حرفا اومد جلو و گفت خب حالا نوبت دختر گلمه ببینم چی شده حالش خوب نیست همین طور که معاینه میکرد مدام هم سوال ازم میپرسید اما من حرف نمیزدم خیلی ترسیده بودم دایی هم اخم کرده بود شدید که دیگه خودش همه چی رو کامل گذاشت کف دست دکتر گفت چطوری مریض شدم دکترم ی سر تکان داد و گفت عاقبت لج بازی و حرف گوش ندادن همین میشه دیگه بعد هم رفت نشست پشت میزش و شروع کرد به نوشتن نسخه من با همه ترس و خجالتی که میکشیدم گفتم آقا ی دکتر خواهش می کنم آمپول ننویسید😭😭قول میدم هر دارویی نوشتید سر ساعت بخورم دکتر ی نگاه بهم کرد و گفت شما که میترسی چرا مواظب خودت نبودی تو همین حین مامان گفت آقای دکتر نهال قبلا سینوزیت داشت که یکم بهتر شده ولی با هر سرماخوردگی کوچیک بدتر میشه و زود گلوش عفونت میکنه تا اینو مامان گفت دکتر بهم گفت چرا دختر خوب نگفتی سینوزیت داری دوباره از اول معاینم کرد سر و صورتم رو فشار میداد و بهم گفت چشمت رو ببند و ی پا تو بلند کن ميخواست ببینه تعادل دارم یا ن و خیلی کارهای دیگ بعد ازم پرسید سر درد دارم یا ن که گفتم یکم ولی زیاد نیست.دکتره گفت بلهه باز سینوزیتت عود کرده تمام فضای کانال سینوس های پیشانی و زیر گونه ها عفونت کرده واجب شد حتما آمپول بزنی .منم زدم زیر گریه و از روی صندلی بلند شدم و گفتم نه ترو خدا دکتر آمپول نه ولی با چشم قره ایی که دایی رفت آروم نشستم سر جام و دیگه حرفی نزدم .دکتر یکم باهام حرف زد و نسخه رو نوشت و گفت علی رضا جان میشه لطف کنی این دارو ها رو برای این دختر خوب از دارو خانه بگیری و زود بیایی بعد رو به مامان و دایی کرد و گفت باید آمپول بزنه و خودش برام تزریق میکنه چون تزریقات کسی نیست چون روز عید بود رفته بود مرخصی منم گریم بیشتر شد و به دایی گفتم بیا بریم ی جای دیگه من اینجا آمپول نمیزنم از دکتر خجالت میکشم مامان هم ميگفت از شهر یکم دوریم و تا برسیم نصفه شب شده تبت بالاست نميشه صبر کرد مامان جان. دکتر رو به من گفت نهال خانم برو رو تخت آماده بشو و اصلا هم نترس با بی حسی میزنم اذیت نشی چند مین بعد شوهر خاله عزیز باکلی دارو و امپوووولللللللل💉💉💉💉💉 وارد اتاق دکترشد و نایلون دارو ها رو گذاشت رو میز دوستش دکتر داشت روش استفاده قرصها رو به مامان و دایی ميگفت و چند تایی آمپول جدا کرد ی ویال پودری بزرگ بود و ی دونه بیرنگ باز شجاع شدم پرسیدم این امپولا اسمشون چیه دکتر گفت آنی بیوتیک هست با تب بر زیاد درد ندارن آنتی بیوتیکت رو با بی حسی میزنم خیالت راحت درد نداره به من که داشتم اشک میریختم گفت تا آماده کنم زود برو دراز بکش دایی به مامانم گفت ابجی میشه خواهش کنم شما چند دقیقه برید بیرون مامان گفت باشه داداش فقط مراقب بچم باش خیلی ترسیده دایی فرزاد هم گفت نگران نباش دردش نمیاد قول میدم ابجی خانوم مامان به من گفت لوس بازی در نیاریااا مامان جان خب آفرین دختر گلم و با شوهر خاله رفتن بیرون بد جور بغض کرده بودم دایی بهم گفت بخواب دایی جون نترس خیلی زود تمام میشه دکتر صدا زد نهال خانوم گل آماده شدی دایی هم گفت الان آماده میشه آقای دکتر به من گفت بخواب دایی زود باش وقتی دید عین ماست نگاهش میکنم و کاری نمیکنم خودش دکمه شلوارم رو باز کرد و درازم کرد رو تخت و یکم لباسم رو آورد پایین و گفت نترسیا قربونت بشم درد نداره قول میدم منم با بغض و گریه گفتم نمیخوام بزنم من میترسم دایی نه درد میگیره من میدونم 😭 دکتر اومد بالا سرم و گفت اصلا نترس عزیزم با بی حسی میزنم دردت اصلا نیاد و بهم گفت خودت رو کامل شل کن تکونم نخور تا دردت زیاد نشه. ی بسم الله گفت و پنبه کشید و خیلی سریع آمپول رو وارد کرد من ی لحظه تکونم شدیدی خوردم و با گریه بلند گفتم اااااااایییییییی دایییییییی .دایی هم گفت جونم عزیزم دایی جان یکم تحمل کن الان تموم میشه دکتر خیلی آروم داشت تزریق میکرد ولی خیلی پام درد گرفته بود انگار سوزن امپوله داشت معرفت تو استخونم بلند داد زدم و اااااااایییییییی پاااااااامممم دکتر نههههه درد داره نمیخوام بزنم درش بیارید دایی درد دارهههه و گریه میکردم خودم دلم به حال خودم سوخت😭😭دایی مدام قربون صدقه آم میرفت و دکتر هم ميگفت جانم عزیزم ی کوچولو تحمل کن میدونم درد داره و همش ميگفت نفس عمیق بکش الان تمومه چند مین بعد آمپول رو کشید بیرون و گفت نهال جان تمووم شد تمام دیگ گریه نکن دختر خوب و با پنبه جاشو ماساژ میداد دایی گفت آفرین دایی جون تمام شد عزیزکم دکتر گفت این یکی هم تحمل کن دیگه تمومه ولی من از رو تخت بلند شده بودم و حاضر نبودم دوباره بخوابم هر چی دایی باهام حرف میزند فایده ای نداشت دکتر ی داد سرم زد و گفت تا داییت رو بیرون نکردم خودت مثل ی دختر خوب دراز بکش دایی هم گفت نهال دختر فهمیده آیی هست و ميدونه برای سلامتیش باید آمپول بزنه مگه نه دایی جان بعد هم منو دوباره دراز کرد رو تخت و گفت عزیز دایی اینو بزنی پیش خودم ی جایزه خوب داری منم گریه میکردم با هر زحمتی بود بالاخره دراز کشیدم و دایی طرف چپم رو آماده کرد و دکتر گفت شل کن خودتو و پنبه کشید واااییی چقدر سوخت داد میزدم التماسشون میکردم که درش بیارن تا تموم شد و کشید بیرون و گفت تمام شد دختر گل بسه ديگه انقدر گریه نکن گلو دردت بیشتر ميشه ها .بعد به دایی گفت جاشو برام ماساژ بده و خودش رفت دستاشو بشوره مامانم اومد داخل کلی قربون صدقه ام رفت و تشویقم کرد شوهر خالم بعد از چند دقیقه اومد داخل و به دکتر که دوستش بود گفت براش آب میوه گرفتم اشکال نداره الان یکم بخوره دکتر هم گفت نه علی رضا جان اشکال نداره خیلی هم براش خوبه صداش گرفت از بس گریه کرد بهش بده لطفا یکم بخوره تا حالا بیاد بعد هم به مامانم گفت حتما حتما دارو ها شد سر ساعت مصرف کنه و 2 تا آمپول دیگه هم داره روزی یکی و اسمشم گفت فکر کنم سفتراکس بود واایی یعنی این آمپولی که الان زدم اون دردناکه بوده وای خدا جون بدبخت شدم من با صدای گرفته و بلند گفتم نه نه دیگه دکتر آمپول ن این خیلی درد داره من دیگه نمیخوام بزنم دایی جون شما ی چیز بگین به دکتر دایی خنده اش گرفته بود گفت دایی جون من که نميتونم رو تجویز دکترت حرفی بزنم حتما لازمه برات قربونت برم دکتر گفت نهال جان میدونم ی کوچولو درد داره و خیلی میترسی ولی چاره ای نیست اگه یکم همکاری کنی زیاد اذیت نمیشی ولی حتما باید بزنی و گرنه حالت بدتر میشه و باید بیشتر بزنی و ازم قول گرفت که همشو بزنم منم با گریه گفتم باشه اما فقط دونه اشو میزنم دکتر هم گفت نه خیر همشو باید تزریق کنی تا خوب بشی دیگه بحث هم نداریم فهمیدی نهال خانوم بعد هم خداحافظی کردیم و اومدیم خونه من خیلی پام درد میکند مامانم برام کمپرس گذاشت و من در حال گریه خوابم برد . دوستان خوبم اگه خاطره ام رو دوست داشتین بگین تا بقیشو هم بنویسم چون هنوز 2 سه تا آمپول درد ناک داشتم که بزنم و از این که انقدر خاطره طولانی شد و چشمان نازنینتوت خسته شد منو ببخشید .دوستتون دارم ی عاووولللمهههههه
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر ۱۳۹۶ ساعت 17:46 توسط
|