خاطره عاطفه خانم
رفتیم پیش دکتر و معاینم که کرد گفت اوه اوه اوه کجا بودی تا الان!! شروع کرد به نسخه نوشتن. گفت گلوت بدجوری عفونت کرده به گوشت هم رسیده باید حتما پنیسیلین بزنی! اینو که گفت برق سه فاز از سر من پرید گفتم دکتر خواهش میکنم یه چیز دیگه به جاش بنویسید دکتر گفت چی مثلا؟ تو بگو. میخوای به جاش یه وردی بنویسم فوت کنم تو صورتت !! جایگزین نداره این امپولا رو که نوش جان فرمودی میفهمی وقتی مریض شدی زود باید بیای دکتر! من ملتمسانه به کامران نگاه کردم که اونم یه چیزی بگه ولی کامران گفت دکتر همینجا بزنیم امپولاشو؟ دکتر هم گفت اره بگیرید خانم منشی براش میزنن. وقتی از اتاق دکتر رفتیم بیرون کامران گفت تو بشین همینجا من برم داروهاتو بگیرم ولی من گفتم منم باهات میام و رفتیم داروخونه منم که یکریز داشتم التماس کامران میکردم که امپول نزنم. کامران خودش تزریقات رو کامل بلده و تو فامیل و دوست و اشنا برای همه امپول میزنه برای منم یه بار تو دوران نامزدیمون دوتا امپول زده بود ولی اون روز اصرار داشت که حتما تو مطب دکتر امپولام رو بزنم. کامران تو داروخونه یه بچه ی کوچیک سه چهار ساله رو نشون داد و به شوخی گفت: اینو میبینی؟ این از تو شجاع تره! و خندید ولی من گریه ام گرفت . کامران گفت ایوای ببخشید باورکن خواستم شوخی کنم حال و هوات عوض شه. منم گفتم اگه میخوای حال و هوام عوض شه نذار بهم امپول بزنن.کیسه ی داروهارو گرفت دیدم توش سه تا امپوله که یکی از سرنگا خیلی بزرگ بود یه لحظه گرخیدم. رفتیم سمت مطب خانومه گفت حساسیت نداری؟ کامران گفتش که نه نداره و خانومه خیلی جدی گفت برو اماده شو تا بیام با پای لرزان رفتم پشت پرده سه تا تخت کنار هم بود که بینشون پرده نداشت کامران هم اومد پیشم .یه ان ترس برم داشت دودستی کت کامران رو گرفتم گفتم نه....بیا بریم خونه کامران سرم رو با دست گرفت ویکم تو بغلش نگه داشت و گفت اروم باش عزیزم درد نداره که...زود تموم میشه تازه خودمم پیشت هستم. صدای پای خانومه میومد و من هنوز ایستاده بودم خانومه با دوتا امپول اماده که خیلی ظاهر ترسناکی داشتن اومد تو و گفت ااااااای باااااااباااااا خانوم چیکار میکنی پس اماده شو دیگه .من گفتم کامران تو رو خدا بریم خونه خودت بزن. خانومه گفت الان دیگه دیره امپولت رو اماده کردم بخوای فس فس کنی رسوب میکنه زود باش ببینم. منم به ناچار دراز کشیدم و کامران گفت سریع تر عزیزم و تا رو شکم خوابیدم کمران خیلی سریع شلووارم رو کشید پایین و گفت فقط خودتو شل کن .
تو همین زمان یه دختر بچه ی حدودا شش ساله با مامانش اومدن تو دختره داشت گریه میکرد من رو هم که تو اون وضع دید ترسش صدبرابر شده بود. من خودمم خیلی خجالت میکشیدم اخه من عادت دارم که وقتی امپول میزنم فقط خودم باشم و کسی که داره برام میزنه ولی اون لحظه 4 نفر تو اتاق بودن! بچه هم که زل زده بود به من.خودمو عین سنگ سفت کرده بودم و کامران زد رو باسنم و با یه تشر کوچولو گفت شل کن ببینم . خانومه هم خیلی محکم و سریع پنبه کشید و سوزنو فرو کرد م همزمان با فروکردنش بی اختیار تکون خوردم و داد زدم اااااااای...ولی کامران کمرم رو نگه داشت و گفت اروم باش الان تموم میشه. منم همش پامو بالا پایین میکردم و خودم سفت میکردم. امپوله رو کشید بیرون و با لحن خسته ی امیخته به خشونت گفت خانوم این بچه بازیا چیه سوزن داشت میشکست تو باسنت! و رو به مادر بچه هه گفت امادش کنید تا این خانوم یکم استراحت میکنه امپول اینو بزنم. بچهه عین گچ دیوار شده بود . کامران یکم جای امپول منو ماساژ داد و شلوارم رو کشید بالا و رفت پیش بچهه گفت عمو جون ترس نداره که...خاله رو که دیدی جیغ کشید امپولش از اون درد دارا بود ولی امپول تو چیزی نیست بخواب گلم باشه؟ مامان بچهه گفت دیدی عمو هم میگه درد نداره......خلاصه کامران با زبون بازی بچه رو برد خوابوند و به مامانش کمک کرد امادش کردن امپولزنه اومد و بی مقدمه امپولو فرو کرد که جیغ بچه رفت هوا. بعد اومد سمت من . کامران گفت این یکی زیاد درد نداره شل کن خانومم و خانومه سریع امپول دومم رو فرو کرد و تزریق کردو من همش میگفتم اااااخ ااااااای....و کشید بیرون. گفتش کشتی تو منو بلند شو برو! کامران کمکم کرد پاشدم. تو ماشین کامران گفت اون یکی امپولت دگزاست خودم برات میزنم. ولی من گفتم که نه دیگه اصلا نمیزنم. و فرداش هرچقدر اصرار کرد که بیا بخواب برات بزنم من راضی نشدم. اونم چون میدونست که اصل کاری پنیسیلین ها بود و من زدم دیگه کوتاه اومد وگرنه من عمرا حریف کامران نمیشدم.