داستان
داستان
این یه داستانه جهت سرگرمی فقط
اسم من کیاناست سه تا برادر بزرگ تر از خودم دارم ویه خواهر بزرگ تراز خودم بله کاملا متوجه ته تغاری ولوس بودنم شدید 😙😙
کارن ۲۰سالشه کیان ۲۵ودراخر شایان برادر بزرگ وارشد وبداخلاق کم حوصله بنده هم ۳۰سالشه میدونم پیرشده
عروسی پسرعمه بنده زمستون پارسال برگذارشد نمیفهمم نونش نبود ابش نبود عروسی توی زمستونش به چی چی بود
حالا کاریه که شده
عصر که به ارایشگاه رفتم ارایش ملایم دخترانه انجام داده شد رو صورتم یه لباس جیغ قرمز دخترونه پوشیدم ویه شنل نازک روی سرم قرار دادم که باکلی اخم و تخم شایان روب رو شدم ولی کیه که اهمیت بده😏😏
شب شد هوام هم سرد شد عروس رو وارد باغ کردن منم شروع به رقصیدن کردم که این بار کیان و کارن خط نشون میکشیدن برام منم که قرمیدادم کاری بهشون نداشتم بلا خره خسته شدم اما نگاهم به چهره هر سه شون افتاد رفتم طرف دوستم باهم شروع به حرف زدن کردیم واختلات میکردیم که برادرش طرف ما اومد ازش خوشم نیومد خود دوستم متوجه شد
وگفت که داریم میریم برقصیم اونم کنه گفت خب منم میام دستش انداخت دور کمرم که ازش جدا شدم همین که خواست نزدیکم بشه صدای شایان متوفقش کرد اومد سمتم گفت چراجواب نمیدی بیا میخواییم بریم منم مثل جوجه اردک دنبالش راه افتادم چهره هرسه شون داغون بود ازعصبانیت اروم گفتم😶پس مامان و باباچی کیان که خیلی خودش کنترل میکرد ومدام دستش رو مشت میکرد گفت 😡 باماشین خودشون میاند شایدم شب نیاند خونه
منم که اوضاع رو قرمز دیدم دستم بردمسمت دستگیره درو گفتم 😐خب پس منم با اونا میام شایان اروم ولی محکم گفت تو هیجا نمیری میشینی سرجات وبعد ش حرکت کرد قفل مرکزی ماشین رو زد وارد حیاط خونه که شدیم پیاده شدم رفتم سمت اتاقم سریع لباس برداشتم و رفتم حمام وقتی اومدم بیرون موهام ازاد روی شونه هام ریخته بود چون حوله موهام تو اتاق بود وارد اتاق که شدم دیدم لباس مجلسی ام دست کیانه وشایانم رو تخت نشسته وسرش بین دستاش بود جو متشنجی بود گفتم چیزی شده داد کیان بلند شد😠😠
اره چیزی شده دختره عوضی مگه بهت اشاره نمیکردم که قر نده هامگه باتو نیستم یه قدم عقب رفتم دادش بیشتر بلند شد این لباس چی بود که توپوشیده بودی ها؟؟همون موقع لباس خوشگلم👗 رو با دستاش جر داد که اشکم در اومد نگاهم رو تیکه های لباس افتاد وسط اتاق اومدم کیان از اتاق زد بیرون شایان سرش بلند کرد انگشتش به حالت تهدید تکون داد 😡😠گفت منتظرم فقط منتظرم یه خطایی ازت سر برنه کیانا من میدونم و تو فهمیدی با بغض سرم و تکون دادم ازاتاق رفت بیرون سمت پنجره رفتموبازش کردم😭😭اشکم در اومد چشام سنگین شد خودم روتخت ول کردم بدون پتو و خشک کردن موهام
نصفه شب احساس سرماکردم پنجره رو بستم پتو انداختم رو خودم ودوباره خوابم برد صبح باصدای کیان بلندشدم ساعت ۱۱ بود ازاتاق زدم بیرون باصدای بلند گرفته و بم و کلا افتضاح داد زدم کارن. کیان جواب داد رفته مطب شایان صداکردم که گفت مشکلی برای بیماراش به وجود اومده نگاهی به اینه داخل راهرو کردم چشمام قرمز بود گلوم درد میکرد اما نمی سوخت مشکل دیگه ای نبود وارد اشپزخونه شدم یه املت خوردم وارد سالن شدم دیدم کیان داره اماده میشه اروم گفتم کیان
کیان جدی جواب داد بله 😬
من بامظلومیت گفتم کجامیری
کیان مطب
من کیان من چیزه میدونی نگاهش کردم که دلشت جدی به اینه نگاه میکرد یه اخمم داشت مِن مِن کنان ادامه دادم مَن چیزه میدونی لثم درد میکنه کیان نگاهی بهم کرد اشاره کرد برم تو اتاقش از پله ها بالا رفتم وارد اتاقش شدم نگاهم رو دندون های ماکت افتاد چندشم شد کیان وارد اتاق شد به طرف میزش رفت بیا بشین ببینم نشتم دهنم رو باز کردم چراغ انداخت🔦 لثت متورم شده احتمالا مال دندون عقلته به محضی که دراومد میکشمش
گفتم اگه درد نداشت نمی کشما
خدافظی سردی کردو رفت اشکم دراومد به مامانم زنگ زدم گفت ازدیشب رفتن شهرهای اطراف بگردن وتا یه هفته نمیان چون قراره بازنعموم برند پلاژهای کنار سد .
ظهر زنگ زدم به هرسه برادر که جواب ندادن اخرش هم زنگ زدم به شهلا که ارزو جواب داد الهی دایی هاش قربونش برند خیلی نازه تپلی همیشه لباساش صورتی وسفیده موهاشم خرگوشی میبنده ۴سالشه باهاش حرف زدم که گفت شهلا دستش بنده
ناهار چیزی نخوردم
طرف های عصر حالم بدتر شد حتی اقدامی برای خود درمانی هم نکردم توی سالن بودم که کیان و کارن اومدن خونه سلام کردم که هردو متعجب نگاهم کردن کیان این صداته کارن چرا این ریختی شدی تو حرفی نزدم کارن باهمون لباس هاش معاینه ام کرد به کارن گفت دارو هاش روبخر بیا وخودشم رفت اماده شد
منم زنگی به شادی زدم ماجرا رو گفتم اونم گفت من نزدیکی های خونتونم یه لباس خوب بپوش اگه دیدی امپول داری بزنی بیرون تا من برسم بهت
تلفن قط کردم
کارن برگشت چشام چهارتا شد کلی امپول بود خیلی زیاد بود گفتم نامرد مثلا نشون دادم دارم میرم اشپزخونه کارن گفت یه چیز خوردی بیابالا سریع تموم میشه سرم تکون دادم واز کنار اشپزخونه رد شدم سریع روسری که به چوب لباسی کنار در ورودی بود برداشتم یه جفت دمپایی هم پوشیدم در سالن باز کردم رفتم تو حیاط
ماشین شادی دیدم به طرفش پرواز کردم اونم پاش گذدشت رو گاز داشتیم از کوچه میزدیم بیرون که شاسی شایان جلومون ظاهر شد
نگاهه من و شادی بهم بود در سمت من باز شد از ماشین پیاده شدم به سمت ماشین شایان به راه افتادم جلو نشستم جلوی در که رسیدیم همون موقع کیان و کارن در و باز کردن نگاهه برزخیشون بهم بود از ماشین پیاده شدیم چسبیدم به شایان کیان به طرف اومد یه سلام به شایان کرد به طرف من برگشت ازدست ما فرار میکنی 😠😠😡😡😡
شایان بازوم گرفت بی حرف به طرف اتاقش حرکت کردیم یه دور دیگه بدون حرف معاینه شدم از کیسه دارو ها فقط چندتاش رو جدا کرد وخیلی سردو محکم گفت بقیه اش اضافیه😠 رو به من گفت چیزی خوردی مظلوم واروم گفتم نه کیان برام یه اب پرتغال اورد همش رو خوردم شایان محکم تر و جدی تراز قبل گفت دمر بخواب منم بی هیچ حرفی دمر شدم ولی کاری نکردم که خود کارن ساپورتم رو کمی کشید پایین وبعد دستش رو کمرم گذاشت احساس خیسی رو باسنم کردم میدونستم چی در انتظارمه اروم گفتم شایان ببخشید دیگه تکرار نمیشه
شایان حرفی نمی زد ادامه دادم شایان اروم بزن همون موقع حس کردم وارد باسنم شد وحتی این که تا اخرسوزن وارد کردنفسم بند اومد تو شک بودم دیدم دردش زیاد شد گفتم شایان خواهش میکنم درد داره ببخشید دیگه تکرار نمیشه اونم کاری به حرفان نداشت تزریق خودش انجام میداد اروم خیلی اروم کشید بیرون تکون نخوردم سمت دیگه ام بیشتر اومد پایین فشار دست کیان بیشتر شد حتی کارن هم پاهام رو گرفت گریه میکردم اما میدونستم فایده نداره دومیش که فرو کرد خیلی درد داشت حتی تکونم نمی تونستم بخورم یه دستم بردم عقب که دستم گرفته شد جیغ میزدم فایده نداشت کمی سفت کردم همون جا که سوزن زده شده بود یه ویشگون گرفته شد سر سومیش هیچ تغیری حاصل نگردید همون جوری بودم این بار دردش کم تر بود خواستم بلند شم که شایان گفت اجازه بلند شدن بهت ندادم بخواب دوتا دیگه هست همون جور که گریه میکردم گفتم دوست ندارم خوب بشم دلم نمیخواد اصلا به کی چه دوست ندارم نمیخوام من جیغ جیغ میکردم شایانم امپول رو اماده میکرد خواستم ازاتاق برم بیرون که شایان گفت 😠😠اگه رفتی بیرون هرچی دیدی از چشم خودت دیدی سر دوراهی بودم 😐😅😢😣نمیدونستم چی کار کنم نگاهم رو شایان بود که داشت هواگیری میکرد امپول رو کارش تموم شد به طرف اومد دستم محکم گرفت خوابوندم رو تخت کیان فقط دستام و گرفت شایان 😠😠این اصلا درد نداره پس اروم باش سریع زد یه ذره سوخت
کشید بیرون گفت بقیه اش نیازط نیست استراحت کن تا موقع داروهات باشه ای گفتم داشت خوابم میبرد که کارن وارد اتاق شد رفت طرف پلاستیک ها اروم گفتم امپول نمیزنم شایان گفت
کارن امپول نیست به طرفم اومد تبم رو گرفت گفت دمر شو ازتخت بلند شدم با پای که لنگ میزد از اتاق خارج شدم شایان صدا کردم 😭😭😢😢😢😢مگه نگفتی دیگه امپول بسمه
شایان اره گفتم
پس کارن چی میگه
شایان کارن تب دشت کارن اره دادا شایان بربخواب بذار کارن کارش رو بکنه من نه نمیخوام شایان به طرفم اومد محکم بازوم گرفت دمرم کرد روی پای خودش متوجه منظورشون نبودم حس کردم باسنم یه جوری شد ودرد داره گفتم ااااااییییییییی نهههه شایان تموم شد یه شیاف بود خوابیدم رو تخت شایان سرم کردم تو متکا اخه ازشون خجالت میکشیدم
برای شام هم نگاهشون نکردم حرکاتشون سر سنگین بود اما سرد نبود شایان همش این جوری بود ولی کیان و کارن نه بعداز شام ظرف هارو جم و جور کردم اخرش رفتم استراحت کنم که شایان وارد اتاقم شد 😠نشست کنارم رو تخت گفت از من و کارن خجالت نکش از خودت خجالت بکش با اوکارایی که کردی نشون بده که بزرگ شدی شبت بخیر خواست ازاتاق بره بیرون که گفتم دادا ببخشید منظوری نداشتم اخه ازامپول وحشت دارم شایان نگران نباش ترست درست میشه بیشتر روکارات فکر کن ازاتاق رفت بیرون
توی خواب و بیداری بودم که صدای گوشی کیان بلند شد....
مچکرم که خوندید امیدوارم مورد پسندتون واقع بشه بازم تکرار میکنم این خاطره نبود این یه داستان بود که ادامه داره بازم ازهمه تشکرمیکنم💖💖
این یه داستانه جهت سرگرمی فقط
اسم من کیاناست سه تا برادر بزرگ تر از خودم دارم ویه خواهر بزرگ تراز خودم بله کاملا متوجه ته تغاری ولوس بودنم شدید 😙😙
کارن ۲۰سالشه کیان ۲۵ودراخر شایان برادر بزرگ وارشد وبداخلاق کم حوصله بنده هم ۳۰سالشه میدونم پیرشده
عروسی پسرعمه بنده زمستون پارسال برگذارشد نمیفهمم نونش نبود ابش نبود عروسی توی زمستونش به چی چی بود
حالا کاریه که شده
عصر که به ارایشگاه رفتم ارایش ملایم دخترانه انجام داده شد رو صورتم یه لباس جیغ قرمز دخترونه پوشیدم ویه شنل نازک روی سرم قرار دادم که باکلی اخم و تخم شایان روب رو شدم ولی کیه که اهمیت بده😏😏
شب شد هوام هم سرد شد عروس رو وارد باغ کردن منم شروع به رقصیدن کردم که این بار کیان و کارن خط نشون میکشیدن برام منم که قرمیدادم کاری بهشون نداشتم بلا خره خسته شدم اما نگاهم به چهره هر سه شون افتاد رفتم طرف دوستم باهم شروع به حرف زدن کردیم واختلات میکردیم که برادرش طرف ما اومد ازش خوشم نیومد خود دوستم متوجه شد
وگفت که داریم میریم برقصیم اونم کنه گفت خب منم میام دستش انداخت دور کمرم که ازش جدا شدم همین که خواست نزدیکم بشه صدای شایان متوفقش کرد اومد سمتم گفت چراجواب نمیدی بیا میخواییم بریم منم مثل جوجه اردک دنبالش راه افتادم چهره هرسه شون داغون بود ازعصبانیت اروم گفتم😶پس مامان و باباچی کیان که خیلی خودش کنترل میکرد ومدام دستش رو مشت میکرد گفت 😡 باماشین خودشون میاند شایدم شب نیاند خونه
منم که اوضاع رو قرمز دیدم دستم بردمسمت دستگیره درو گفتم 😐خب پس منم با اونا میام شایان اروم ولی محکم گفت تو هیجا نمیری میشینی سرجات وبعد ش حرکت کرد قفل مرکزی ماشین رو زد وارد حیاط خونه که شدیم پیاده شدم رفتم سمت اتاقم سریع لباس برداشتم و رفتم حمام وقتی اومدم بیرون موهام ازاد روی شونه هام ریخته بود چون حوله موهام تو اتاق بود وارد اتاق که شدم دیدم لباس مجلسی ام دست کیانه وشایانم رو تخت نشسته وسرش بین دستاش بود جو متشنجی بود گفتم چیزی شده داد کیان بلند شد😠😠
اره چیزی شده دختره عوضی مگه بهت اشاره نمیکردم که قر نده هامگه باتو نیستم یه قدم عقب رفتم دادش بیشتر بلند شد این لباس چی بود که توپوشیده بودی ها؟؟همون موقع لباس خوشگلم👗 رو با دستاش جر داد که اشکم در اومد نگاهم رو تیکه های لباس افتاد وسط اتاق اومدم کیان از اتاق زد بیرون شایان سرش بلند کرد انگشتش به حالت تهدید تکون داد 😡😠گفت منتظرم فقط منتظرم یه خطایی ازت سر برنه کیانا من میدونم و تو فهمیدی با بغض سرم و تکون دادم ازاتاق رفت بیرون سمت پنجره رفتموبازش کردم😭😭اشکم در اومد چشام سنگین شد خودم روتخت ول کردم بدون پتو و خشک کردن موهام
نصفه شب احساس سرماکردم پنجره رو بستم پتو انداختم رو خودم ودوباره خوابم برد صبح باصدای کیان بلندشدم ساعت ۱۱ بود ازاتاق زدم بیرون باصدای بلند گرفته و بم و کلا افتضاح داد زدم کارن. کیان جواب داد رفته مطب شایان صداکردم که گفت مشکلی برای بیماراش به وجود اومده نگاهی به اینه داخل راهرو کردم چشمام قرمز بود گلوم درد میکرد اما نمی سوخت مشکل دیگه ای نبود وارد اشپزخونه شدم یه املت خوردم وارد سالن شدم دیدم کیان داره اماده میشه اروم گفتم کیان
کیان جدی جواب داد بله 😬
من بامظلومیت گفتم کجامیری
کیان مطب
من کیان من چیزه میدونی نگاهش کردم که دلشت جدی به اینه نگاه میکرد یه اخمم داشت مِن مِن کنان ادامه دادم مَن چیزه میدونی لثم درد میکنه کیان نگاهی بهم کرد اشاره کرد برم تو اتاقش از پله ها بالا رفتم وارد اتاقش شدم نگاهم رو دندون های ماکت افتاد چندشم شد کیان وارد اتاق شد به طرف میزش رفت بیا بشین ببینم نشتم دهنم رو باز کردم چراغ انداخت🔦 لثت متورم شده احتمالا مال دندون عقلته به محضی که دراومد میکشمش
گفتم اگه درد نداشت نمی کشما
خدافظی سردی کردو رفت اشکم دراومد به مامانم زنگ زدم گفت ازدیشب رفتن شهرهای اطراف بگردن وتا یه هفته نمیان چون قراره بازنعموم برند پلاژهای کنار سد .
ظهر زنگ زدم به هرسه برادر که جواب ندادن اخرش هم زنگ زدم به شهلا که ارزو جواب داد الهی دایی هاش قربونش برند خیلی نازه تپلی همیشه لباساش صورتی وسفیده موهاشم خرگوشی میبنده ۴سالشه باهاش حرف زدم که گفت شهلا دستش بنده
ناهار چیزی نخوردم
طرف های عصر حالم بدتر شد حتی اقدامی برای خود درمانی هم نکردم توی سالن بودم که کیان و کارن اومدن خونه سلام کردم که هردو متعجب نگاهم کردن کیان این صداته کارن چرا این ریختی شدی تو حرفی نزدم کارن باهمون لباس هاش معاینه ام کرد به کارن گفت دارو هاش روبخر بیا وخودشم رفت اماده شد
منم زنگی به شادی زدم ماجرا رو گفتم اونم گفت من نزدیکی های خونتونم یه لباس خوب بپوش اگه دیدی امپول داری بزنی بیرون تا من برسم بهت
تلفن قط کردم
کارن برگشت چشام چهارتا شد کلی امپول بود خیلی زیاد بود گفتم نامرد مثلا نشون دادم دارم میرم اشپزخونه کارن گفت یه چیز خوردی بیابالا سریع تموم میشه سرم تکون دادم واز کنار اشپزخونه رد شدم سریع روسری که به چوب لباسی کنار در ورودی بود برداشتم یه جفت دمپایی هم پوشیدم در سالن باز کردم رفتم تو حیاط
ماشین شادی دیدم به طرفش پرواز کردم اونم پاش گذدشت رو گاز داشتیم از کوچه میزدیم بیرون که شاسی شایان جلومون ظاهر شد
نگاهه من و شادی بهم بود در سمت من باز شد از ماشین پیاده شدم به سمت ماشین شایان به راه افتادم جلو نشستم جلوی در که رسیدیم همون موقع کیان و کارن در و باز کردن نگاهه برزخیشون بهم بود از ماشین پیاده شدیم چسبیدم به شایان کیان به طرف اومد یه سلام به شایان کرد به طرف من برگشت ازدست ما فرار میکنی 😠😠😡😡😡
شایان بازوم گرفت بی حرف به طرف اتاقش حرکت کردیم یه دور دیگه بدون حرف معاینه شدم از کیسه دارو ها فقط چندتاش رو جدا کرد وخیلی سردو محکم گفت بقیه اش اضافیه😠 رو به من گفت چیزی خوردی مظلوم واروم گفتم نه کیان برام یه اب پرتغال اورد همش رو خوردم شایان محکم تر و جدی تراز قبل گفت دمر بخواب منم بی هیچ حرفی دمر شدم ولی کاری نکردم که خود کارن ساپورتم رو کمی کشید پایین وبعد دستش رو کمرم گذاشت احساس خیسی رو باسنم کردم میدونستم چی در انتظارمه اروم گفتم شایان ببخشید دیگه تکرار نمیشه
شایان حرفی نمی زد ادامه دادم شایان اروم بزن همون موقع حس کردم وارد باسنم شد وحتی این که تا اخرسوزن وارد کردنفسم بند اومد تو شک بودم دیدم دردش زیاد شد گفتم شایان خواهش میکنم درد داره ببخشید دیگه تکرار نمیشه اونم کاری به حرفان نداشت تزریق خودش انجام میداد اروم خیلی اروم کشید بیرون تکون نخوردم سمت دیگه ام بیشتر اومد پایین فشار دست کیان بیشتر شد حتی کارن هم پاهام رو گرفت گریه میکردم اما میدونستم فایده نداره دومیش که فرو کرد خیلی درد داشت حتی تکونم نمی تونستم بخورم یه دستم بردم عقب که دستم گرفته شد جیغ میزدم فایده نداشت کمی سفت کردم همون جا که سوزن زده شده بود یه ویشگون گرفته شد سر سومیش هیچ تغیری حاصل نگردید همون جوری بودم این بار دردش کم تر بود خواستم بلند شم که شایان گفت اجازه بلند شدن بهت ندادم بخواب دوتا دیگه هست همون جور که گریه میکردم گفتم دوست ندارم خوب بشم دلم نمیخواد اصلا به کی چه دوست ندارم نمیخوام من جیغ جیغ میکردم شایانم امپول رو اماده میکرد خواستم ازاتاق برم بیرون که شایان گفت 😠😠اگه رفتی بیرون هرچی دیدی از چشم خودت دیدی سر دوراهی بودم 😐😅😢😣نمیدونستم چی کار کنم نگاهم رو شایان بود که داشت هواگیری میکرد امپول رو کارش تموم شد به طرف اومد دستم محکم گرفت خوابوندم رو تخت کیان فقط دستام و گرفت شایان 😠😠این اصلا درد نداره پس اروم باش سریع زد یه ذره سوخت
کشید بیرون گفت بقیه اش نیازط نیست استراحت کن تا موقع داروهات باشه ای گفتم داشت خوابم میبرد که کارن وارد اتاق شد رفت طرف پلاستیک ها اروم گفتم امپول نمیزنم شایان گفت
کارن امپول نیست به طرفم اومد تبم رو گرفت گفت دمر شو ازتخت بلند شدم با پای که لنگ میزد از اتاق خارج شدم شایان صدا کردم 😭😭😢😢😢😢مگه نگفتی دیگه امپول بسمه
شایان اره گفتم
پس کارن چی میگه
شایان کارن تب دشت کارن اره دادا شایان بربخواب بذار کارن کارش رو بکنه من نه نمیخوام شایان به طرفم اومد محکم بازوم گرفت دمرم کرد روی پای خودش متوجه منظورشون نبودم حس کردم باسنم یه جوری شد ودرد داره گفتم ااااااییییییییی نهههه شایان تموم شد یه شیاف بود خوابیدم رو تخت شایان سرم کردم تو متکا اخه ازشون خجالت میکشیدم
برای شام هم نگاهشون نکردم حرکاتشون سر سنگین بود اما سرد نبود شایان همش این جوری بود ولی کیان و کارن نه بعداز شام ظرف هارو جم و جور کردم اخرش رفتم استراحت کنم که شایان وارد اتاقم شد 😠نشست کنارم رو تخت گفت از من و کارن خجالت نکش از خودت خجالت بکش با اوکارایی که کردی نشون بده که بزرگ شدی شبت بخیر خواست ازاتاق بره بیرون که گفتم دادا ببخشید منظوری نداشتم اخه ازامپول وحشت دارم شایان نگران نباش ترست درست میشه بیشتر روکارات فکر کن ازاتاق رفت بیرون
توی خواب و بیداری بودم که صدای گوشی کیان بلند شد....
مچکرم که خوندید امیدوارم مورد پسندتون واقع بشه بازم تکرار میکنم این خاطره نبود این یه داستان بود که ادامه داره بازم ازهمه تشکرمیکنم💖💖
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد ۱۳۹۶ ساعت 11:58 توسط نویسنده
|