ادامه داستان
سلام دوستان و کسانی که قسمت هایی از داستانم رو دنبال میکنید
دیدم کسی خاطره نمیذاره منم گفتم خب این چه کاریه که افراد بی کارباشند مطالب جدیدتری بذارم ویه عذرخواهی کنم از دوست گرامی که اسمشون هم اسم شخصیت داستانم بود
یه تغیری داخل اسامی دادم اما خانواده وکارکتر شخصیت ها همون قبلیا هستن با این تفاوت که اسمشون تغییر یافته
سهیلا به جا کیانا سامان به جای کیان یاشار به جای کارن شایان خود شایان
اونجای داستان بودیم که کیانا که شد سهیلا شب درحال خوابیدن بود ک صدای گوشی برادرش بلندمیشه خب ادامه داستان از زبان سهیلا :بین خواب و بیداری بودم که گوشی سامان زنگ خورد اهمیتی ندادم که راحت خوابیدم که صدای یاشار که داشت صدام میکرد شنیدم چشام باز کردم
یاشار :بیا شام بخور که ضعف نکتی
کمکم کرد بلند شم اروم راه میرفتم یاشار قدماش رو بامن تنظیم کرد ازاتاق که اومدم بیرون صدای ارزو به گوشم خورد رفتم طرف اشپزخونه وروجک خاله روی صندلیش بود وبین شایان سامان نشسته بود وباقاشق مخصوصش برنج به نوبت به دهان سامان شایان می برد شایان با خنده گفت😃خودت بخور عزیزکم
چهره من😮اخه شایان ازاین حرفا نمیزد عزیزکم دیگه چه جوریشه سامان 😊😊عزیز دل دایی چندتا قاشق خورشت بخوره ارزو💁 من خورشت دوست ندارم شایان عه چرادایی ارزو اخه دایی اگه بخورم بد فلم میشم شمکم میاد جلو لباسام بهم نمیخوله من باید مث مامانی غذاهای که تو اب پخته میشه بخورم اسم غذاش بحال پژه 😊😊
سامان دایی جان شما کوچیکی داری بزرگ میشی اشکالی ندلره اگه بخوری زودتر بزرگ میشیا بیا عزیزم  اینارو بخور
من و یاشار نشستیم رو بروش
من ارزو لباسات کثیف کردیا
ارزو شلام خالی من سلام به روی ماهت عزیزکم مشغول خوردن شدیم ظرف ها رو جم و جور کردم باارزو رفتم تو اتاقم تا لباس هاش رو بالباس هایی که همیشه اینجا داشت عوض کنم یه شلوار صورتی که حالت جین داشت که کناراش دوخط سفید بود لباسش رو با یه دست لباس صورتی که روش یه خرس سفید پشمالو بود در اتاقم زده شد سامان وارد شد گفت😍😍وایی عشق دایی رو ببین بیا بریم تو اتاقم یه چیز نشونت بدم منم رفتم با تلوزیدن که صدای جیغ داد های ارزو بلند شد در اخرش یه گلوله صورتی پرید بیرون از پله ها دوتا یکی پایین اومد وپشتم قایم شد 😣😣😣من چیشده شایان از پله ها پایین اومد 😐😐 فرشته کوچولو بدو بیا بغلم که باید زود خوب بشی باید بریم کمک کنیم بدوبیا ببینم عزیزم برگشتم پشت به شایان وروبه ارزو گفتم خالی جون باید امپول بزنی ارزو اوهوم 😢😢😢بغلش کردم که سرش برد توی گودی کمرم وارد اتاق سامان شدم شایانم پشت سرم واردشد اشاره کرد بشینم منم نشستم  شایان خب خانم ریزه اماده شو عزیزم ☺️☺️که ارزو خودش بیشتر جم و جور کرد شایان بایه امپول اومد طرفمون وهمون جور که تو بغلم بوود شلوار ش کشید پایین یه توده درست کرد وشروع به کشیدن پنبه کرد ارزو گریش گرفته بود پاهاش محکم تو بغلم گرفته بودم که تکون نخوره شایان سریع وارد کرد ارزو یه اخ گفت که چند لحظه بعدش گفت ایییییی دایی جوووووون درد داره شایان گفت تمومه وکشید بیرون خوابوندمش رو تخت که ارزو با بدجنسی گفت دایی😎😎😎شایان جون دل دایی
ارزو قولت یادت نرفت که شایان نههه بعدش سامان یاشارو صداکرد که سامان وارد شد من 🤔🤔جالبه بعدش یاشارو صداکردم سامان اومد تو شایان😌😌یه کدومتون دمر بخوابه رو تخت یاشار واسه چی
ارزو😎چون من میخوام امپولش بزنم رنگ هردوشون پرید سامان رفت خوابید ارزو گفت دایی شایان این و بزن براش دستش گذاشته بود روامپول بزرگه شایان یه ویشگون از لپش گرفت گفت ☺️☺️نه دایی جون این و باید بزنه اوانا مال وقتیه که سرما خورده یه تقویتی اماده کرد داد دست ارزو رفتن بالا سر سامان یاشار شلوار سامان تازیر باسنش کشید پایین که سامان😐😐😐دایی جون اروم بزنیا ارزو گفت نوچ شایان پنبه رو کشید گفت دایی بیا این سر سرنگ رو دربیار ارزو در اورد شایان افرین دایی جان دستت رو این جوری بذار به سرنگ شصتت باید روی این سفیده باشه ارزو باکمک شایان امپول وارد کرد سامان یه تکون خفیف خورد یاشار سریع پاش رو گرفت ارزو 😎دایی داری تند امپولش میزنی یواش تر شایان😉😉ازاین یواش تر داد سامان بلند شد که دارید چیکار میکنید ازاین حرفا که بلاخره تموم شد

ازاتاق خارج شدیم سامان روتختش موند کنار شایان رفتم پرسیدم 🙄🙄ارزو برای همین اینجا اومد
شایان همش که نه من😮😮پس واسه چی شایان بعدخودت میفهمی چی رو میفمم شایان بعدا الان نه من باشه نیم ساعت بعدش شهلا دنبال ارزو اومد این بار چراغ ها همه خاموش کردم وارد اتاقم شدم ودمر خوابیدم اما توفکر چیزی بودم که شایان گفت من قراره چی رو بفهمم
بازم ممنون ازدوستانی که وقت گذاشتن واین افتخار نصیب بدنده کردن وداستان  رو خوندن امیدوارم که خوشتون بیا

بیاین خاطره - گروه جدید هم داریم, [۱۲.۰۸.۱۸ ۱۲:۲۴]
صبح  با بدن درد ازخواب بلند شدم حالت که خوابیده بودم بد بود وگردن و ستون فقیروفقراتم درد میکرد یه دوش اب گرم گرفتم موهام رو حسابی خشک کردم وار د سالن شدم صدای پچ پچ از اشپزخونه میومد وارد اشپزخونه شدم که مامانم رودیدم سلامی کردم و رفتم تو بغلش وبعد باحالت قهر ازش جداشدم پام رو کوبیدم روی زمین 🙁🙁مامان خیلی بدی باباشمابدتر اخه چرابعدازعروسی اونم این جوری رفتین
مامان 🙂🙂عزیزم ببخشید اخه یه دفعه ای شد
بابا🤔🤔دخترم بزرگ شده تقریبا برای خودش ومتفکرانه نگاهم می کرد
من😌بله دیگه ناسلامتی ۱۹سالمه ها
نشستم روی صندلی ومشغول خوردن صبحانه شدم مامان و بابا رفتن سرکاراشون منم باید ساعت ۹اماده میشدم برای دانشگاه بعداز صبحونه یه شلوار خاکی رنگ مدل چروک تقریبا جذب پوشیدم ویه مانتوی مشکی اندامب تابالای زانو جلوی موهام رو پف کمی دادم وچندتا شته مو گذاشتم برون ازمقنعه یه رژ که پر رنگ تر لبام بود زدم ادکلن گرم زدم واز بین عینک های فانتزیم یه عینک کاملا گرد که دستش نازک واستیلی بود انتخاب کردم واز بین پالتو های خزدار و چرم مونده بودم کدوم رو انتخاب کنم که دراخر یه پالتوی مشکی بلند تر مانتوم که از یقه اش تا پایین پالتو خز قهوه ای سوخته ای انتخاب کردم  وباز بین انتخاب کفش مونده بودم که بوت جیر بردارم یا چکمه چرم که بلندیش تا زیر زانو بود دراخر یه بوت جیر برداشتم ارشیو A2رو برداشتم وارد حیات شدم ماشین شایان نبود وهمین جور ماشین مشترک سامان و یاشار نزدیک در حیاط شدم که گوشیم زنگ خورد شادی بود
من😊سلام شادی  کجایی دختر من بیرون ازخونه ام
شادی😆 سلام من الان وارد کوچه تون شدم
وبعدش با ماشین چینیش جلوی پام ترمز کرد سوارشدم
شادی 😅😅وایی نگاش کن بینیش چه قرمز شده
من کوفت به خودت بخند وسریع گاز ماشین گرفت
دانشگاه به خیر و خوبی تموم شد شادی مجبور شد زودتر بره خونه منم تنها شدم😐😐 کنار ایستگاه اتبوس بودم وتصمیم نشستن نداشتم  یه ماشین که ساخت داخلی بود با تمام سرعتی که میتونست داشته باشه از داخل اب هارد شد که به علت باز بودن دکمه پالتوم مانتو و شلوارم خیس شد 😤😤وازیه طرف عصبانی زیر لب مورد عنایت خودم قرارش دادم کم کم بارون هم شروع شد شانس منه دیگه رفتم نشستم دید نخیر واحدی درکار نیست زنگ زدم اول به سامان جواب نداد بعدش به یاشار منشیش گفت داره بیمار ویزیت میکنه
داشت اشکم درمیومد اخه ولی گفتم چراگریه حتما اینم نیستش دیگه وبا امید این که شایان جواب نمیده زنگ زدم 😊😊دوبوق سه بوق خوشحال شدم 🤗🤗اما جواب داده شد😢😢شایان الو سهیلا من😭😭سلام .شایان کجایی
شایان دارم میرم خونه
من😓😓میشه بیایی اخه واحد نیست شادی هم رفته
شایان باشه میام یه جا بروکه خیس نشی
من باشه😣😣😣سریع دست به کارشدم رژم کم رنگ کردم اگه پاک میکردم مشکوک میشد مقنعه ام کشیدم جلو دکمه پالتوم رو بستم چند دقیقه بعد شاسی بلندی که ارم جلوش یه بی ام وِبود جلوی ایستگاه ترمز کرد از روی صندلی بلند شدم ودر اتاق عقب ماشین باز کردم وارشیو گذاشتم داخل
وبعد ش جلو نشستم 😕😕
سلام شایان سلام حرکت کرد جلوی در خونه گوشی شایان زنگ خورد که چهره اش داغون شد پیش خودم گفتم کار طرف باکرام الکاتبینه حالا دیگه شایان رو به من کرد که کمر بند ببندم وسریع گاز ماشین گرفت رفت طرف بیمارستان جلوی در پیاده شدم باران شدت گرفته بود شایان 😤😤بروداخل منم ماشین و پارک کنم میام باشه ای گفتم واروم رفتم طرف در ورودی بیمارستان تا برسم به سالن انتظار خیس اب شدم یه پرستار میانسال که فامیلش کریمی بود طرفم اومد ☺️☺️سلام سهیلا جان خوبی
من 😶😶بله ممنونم خانم کریمی عزیزم بیا ازاین طرف اتاق اقای دکتر تغییر کرده وبعد به طرف طبقه دوم رفتیم  منشی شایان که تازه عقد کرده بود به احترامم بلندشد به طرفش رفتم باهاش دست دادم واحوال پرسی کردم وارد اتاق شایان شدم پالتوم رو دراوردم اما هوای به علت خاموش بودن شوفاژها اتاق سرد بود😣😣دراتاق زده شد منشیش با یه سینی قهوه بیسکویت وارد شد🍪☕️ومعذرت خواست چراکه پذیراییش کم بوده من☺️☺️اشکالی نداره همینم خوبه  شما نمیرید خونه منشی من شیفت عصر دارم صبح ها بایه اقایی هست من😮 اهان منشی خارج شد پارو پا انداختم دیدم نمیشه خیسی مانتو اذیتم میکنه درش اورد بیشتر احساس سرماکردم روتخت معاینه بیمار خوابیدم خیلی خسته بودم که زود خوابم برد وقتی بیدار شدم صدای الله اکبر اذان بلند شده بود مانتوم رو پوشیدم پالتوم هنوز خیس بود متوجه شدم ازاتاق خارج شدم  منشی نبود بعدش متوجه شدم که داره نماز میخونه وارد راهرو بیمارستان شدم به سمت پیشخوان حرکت کردم من رو به مرد مسنی گفتم😶😶اقا من دکتر سعادتی کجامی تونم پیداکنم
مردمسن ایشون داخل ارژانس هستن
رفتم پایین روبه یکی از پرستارها پرسیدم اورژانس کجاست متوجه شدم ساختمان پشتیه وبایداز ساختمان بیمارستان خارج بشم😓😓به طرف ارژانس حرکت کردم ازیه پرستار ادرسش پرسیدم که نشونم دا

د کجاست رفتم نزدیکش دیدم داره یه سیتی اسکن و نگاه میکنه صداش اومد خیلی جدی مشکلی نداره چندتا بخیه خورده میتونه بره صدای جیغ یه دختر شاید ۱۲ ساله بلندشد که بلندبلندگریه میکرد خواستم شایان صداکنم که باقدم های بلند ازکنارم رد شد دنبالش راه افتادم رفت طرف صدای دختره با یه نیمچه صدای بلندی گفت معلوم هست اینجا چه خبره دوتا پرستار من من کنان گفتن اقای دکتر اجازه نمیده که ..شایان😤😭😠😠بیخود کرده که اجازه نمیده رو به دختره گفت سریع اماده شو ببینم دختره خواست حرفی بزن که شایان سریع یه امپول اماده کرد دختره فقط هق هق می کرد ورو پهلو بود  پرستاره ازکنارشایان رفتن دختره هیچ تکونی نخورد شایان مانتوش رو زد بالا دختره هنگ بود خواست شلوارش بکشه پایین که دختره دمر شد امپول اماده شده رو برداشت سوزنش رو باسنش گذاشت وخیلی اروم وارد کرد دختره یه اخ گفت شایان نیدل فشارداد جیغ دختره بلندشداوهم باصبروحوصله تزریق میکرد دختره خیلی گریه کرد 😢😢😢😢😭😭 شایان برگشت عقب که بامن چشم تو چشم شداول این جوری😮بعدش😤این چیه تنت کردی چسبون و کوتاه پالتوم خیس بود شایان 😤😤فقط بروداخل اتاقم الان میام منم حرف گوش کن رفتم خبری ازبارون نبود اما هوای سردی بود چنددقیقه بعدشایانم اومد باهم رفتیم بیرون وبه سمت خونه حرکت کردیم گشنه ام نبود فقط خسته بودم خبری از سامان و یاشار نبود وارد اتاقم شدم باهمون کفش و لباس ها خوابیدم فکرش و نمیکردم راحت بخوابم صدای سامان اومدکه صدام میکرد چشام و باز کردم خبری از مانتو وکفش نبود فقط شلوارم عوض نشده بود 😶😶😶ازاتاق رفتم بیرون ساعت ۱۱ بود وارد اشمزخونه شدم ازلباس های سامان ویاشارفهمیدم تازه اومدن نشستم سرمیز احساس سیری میکردن ولی چند لقمه خوردم مامان گفت😊😊راستی یه خبر خوب شایان انشاالله که خیره بابا😀😀خیره پسرم خیره یاشار اخجون میخوایید برام زن بگیرید بابا😳😠نخیر سامان پس من قراره زن بگیرم 😂😂بابا🙁😠نهه شایان 😐😞من خواستگاری نمیام بابا😲😳😯😕😟😠😡خداروشکر که سه تا بیشتر نیستید کی خواست برای شماها زن بگیره اخه هنوز بچه اید
من😯😯بابا چرا سه تا پس من چی همه نگاه ها رومن شد مامانم😊بابام😀😂😂😉شایان و سامان و یاشار😲😟😦من 😐😶😮 مامان😀دخترم پتول خانم (زنعموی دامادمون)زنگ زد
من 😐خب مامان 😁قرار شد جمعه شب  برای پسر شون بیان خواستگاری قاشق از دستم افتاد وبهت نگاهشون کردم 😲چی چیکار کنند بابا😁مبارکه دخترم من 😣😣چی چی مبارکه بابا یه نگاه بهم بنداز اخه من و ... نتونستم بمونم از اشپزخونه زدم بیرون توی اتاق خودم رو حبس کردم حتی فکر به ازدواج من و می ترسوند روتخت ولو شدم گریه ام گرفته بود سرم بین پتو متکا گرفتم تا تونستم اشک ریختم خوابم برده بود نصفه شب بلند شدم همه جام درد میکرد 😣😣🤕🤕سرم بدتر ازاتاق خارج شدم همه جا سکوت بود به طرف اتاق یاشار رفتم درش باز کردم رفتم طرفش اروم صداش زدم 😓😓یاشارحالم خوب نیست چشماش و نیمه باز بود گفت چرا عزیز دل دادا نمیدونم یه لحظه چهره یاشار تاریک شد نور اباژور با تاریکی شد سرم به طرز وحشتناکی دردگرفت متوجه حرف های یاشار که گنگ شد نشدم دراخرش پاهام سست شد یه نور ملایم رو احساس کردم چشام و باز کردم غریب بود برام صدای سامان بلند شد خوبی ابجی کوچیکه من😰کجام سامان بیمارستان بعدش صدای شایان بلند شد به هوش اومد سامان بله بهوش اومد من 😰سردمه سامان یه پتو روم کشید شایان بالا سرم حاظر شد بعدش یاشار وارد اتاق شد که تو دستش یه پلاستیک پراز دارو بود من 😨😱 نه شایان نه لطفا خواهش میکنم‌ سامان عزیزم برات لازمه من تروخدا شایان درد ندارن قول میدم فقط شل بگیر ونفس های عمیق بکش
دمر شدم یه کوچولو از شلوارم رفت پایین یاشار جلوم نشست دستام گرفت 😊😊خب کی خواهرکوچولوی ما بزرگ شده همون موقع امپول زده شد دهنم باز کردم که بگم ایی تموم شد
حس کردم پاهام گرفته شده من 😨شایان خیلی درد داره شایان نه خیلی ممکنه بسوزه سوزن وارد شد خواستم تکون بخورم نشد یاشار دستام محکم تر گرفت من اااااااااااااااییییییییییییی ااااااخخخخخ درش بیار ااااایییییی نهههههههه خیلی درد داره نمی تونم اااااادخخخخخخخ سامان تمومه یه کوچولو تحمل کن من نههههها نمیخوام بکشش بیرون شایان تموم شد امشب و بیمارستانی سعی کن بخوابی من نمی تونم تازه از خواب بلندشدم یاشار مطمئنی خواهرم وبعدش کم کم چشام گرم شد
مچکرم که تا اینجاهمراهم بودید و وقت گذاشتید مچکرم از همتون😘😘😍😍