ادامه داستان
ادامه داستان
سامان دختر خوب یه بار فقط یه بار تو ببینش اگه خوشت نیومد نمیذارم دوربرت چرخ بزنه من دِآخه
سامان اخه نداره دیگه او چرت و پرت هایی که کردی تو سرت بیرون کن چیزهای خوبی نیستن نفسم و فوت کردم بیرون سامان میشه قدم بزنیم حوصلم سر رفته سامان بذار شایان بیادش چشم قدمم میزنی وازاتاق رفت بیرون نگاهی به خودم کردم مانتوی بادمجونی رنگ بلند بایه شلوار جین مشکی
دراتاق باز شد شایان وارد اتاق شد یه شلوار کبریتی سیاه پاش بود دکمه های روپوشش باز بود پیراهن چهارخونه رنگ ابی برش بود به طرفم اومد
😎خب سلام سهیلا یه بار دیگه باید معاینه بشی وشروع به معاینه کرد خب خطر برطرف شده تا عصر که مهمونی اما الان سامان گفت میخوایی قدم بزنی میتونی بری کافیشاپ بیمارستان استراحت گاه پرستارا ن طبقه سوم
😏تنهایی برم
شایان تا یه جایی همراهیت میکنم به طرف اسانسور حرکت کردیم یه پسر هم قد سامان جلو اومد وباهاش دست داد ازعقب سامان دیدم که دست تکون داد متوجه شدم که
پسر سلام سهیلا خانم من سلام
پسر من فرهادم
من😐خوشوقتم ازاشناییتون
روبه شایان گفت کجامیری شایان دارم سهیلا رو میفرستم طبقه سوم بعدش برم پذیرش
فرهار منم دارم میرم طبقه سوم پس با سهیلا خانم هم مسیرم
شایان پس تو با سهیلا برو منم برم پذیرش فرهاد باشه ای گفت و رفت در اسانسور باز شد سوارش شدیم با فاصله ایستادم
:) :), [11.08.17 16:46]
فرهاد خب سهیلا خانم حالتون بهتره
من بله شکرخدا
فرهاد خب خداروشکر دیگه حزفی زده نشد تا خود کافی شاپ کنار فرهاد راه می رفتم صندلی بیرون کشیدم نشستم که اونم متقابلا رو به رونشست
خب چه رشته ای تحصیل میکنید من گرافیک
فرهاد خیلی هم عالی
من مچکرم
فرهاد چی میخورید
من یه قهوه فرهاد رفت سفارشات رو داد ودوباره نشست
فرهاد حتما از موضوع خبر دارید
منبله خبر دارم
فرهاد خب خواستم قبل ازاین که باخانواده بیاییم باهم اشنابشیم واز اخلاق و خوصیات هم باخبر بشیم نظر شما چیه
من فکر خوبیه این جوری تکلیف معلوم میشه
فرهاد بله دقیقا خب دارید مشاهده میکنید که رشته و شغلم چیه
من بله دارم مشاهده میکنم
فرهاد خب تقریبا همه چیز دارم برای یه زندگی مشترک به غیراز یه خانم خوب که اشاره اش به من بود
من خب دختری شلخته که دوست داره همش حرف حرفه خودش باشه واین که من هیچ محدودیتی تا حالا نداشتم
فرهاد شما قرار نیست که محدود بشید فقط نقل مکان میکنید واین که توی خونه خودت پادشاهی میکنی شلخته بودنتون روهم درک میکنم واما این که حرف فقط حرف شما باشه خب ممکنه بعضی جاها اشتباه کنید
همون موقع دوتا قهوه جلومون گذاشته شد
فرهاد داشتم میگفتم ممکنه اشتباهاتی رخ بده واینجا میشه مشورت کرد
من خب همون موقع پیج شد معذرت خواهی کرد وگفت ممکنه اومدنش طول بکشه
🚥!!!!🚥 dr, [۱۴.۰۸.۱۸ ۱۳:۰۷]
سلام دوستام عزیز بایه پارت دیگه درخدمت شما حاظر شدم
ظاهرا حال سهیلا بابت فوت یه مادر که نمیشاختش بد شده ایا این حال خرابی در روند زندگی سهیلا تاثیری خواهد داشت
چشام رو باز کردم چراغ اتاق💡 خاموش بودولی اباژور روشن🕎 ازروی تخت بلند شدم مانتو رو دراوردم یه تاپ بافته شده ای از ترکیب رنگ شکلاتی و شیری پوشیدم که یقه اش از روی بازوم رد میشد وکاملا گرد بود یه شلوار از طرح جین مشکی برداشتم ولی شلوار راحتیه وارد حمام اتاقم شدم توی وان دراز کشیده بودم حالم که بهتر شد یه دوش گرفتم لباس هام رو پوشیدم ازحمام خارج شدم به طرف جاکفش اتاقم رفتم یه صندل تخت سفید وسیاه انتخاب کردم موهام سشوار کشیدم یه رژ لب صورتی کم رنگ زدم از اتاق خارج شدم به طرف راه پله ها حرکت کردم اروم قدم برمیداشتم وقتی به اخرین پله رسیدم نگاهی به اطراف کردم به طرف پذیرایی رفتم کسی نبود به طرف اشپزخونه حرکت کردم صدای مامان متوقفم کرد خب فرهاد پسرخوبیه باید نظر خود سهیلا رو پرسید
بابا منظورت چیه خانم که باید نظرش رو پرسید تا این جا سهیلا هرکاری خواسته کرده ازاد بود هرجا خواسته رفته با هرکی خواسته بوده ازاد ازاد بوده کسی هم بهش گیر نداد زیرلب گفتم جز شایان
دوباره گوش دادم اما این بار وفقط یه بار من براش تصمیم گیری میکنم که با کی ازدواج کنه و درچه سنی
شایان بابا این جوری اصلا به صلاح سهیلا نیست اجازه بدید خودش انتخاب کنه فرهاد اونقدر خوب هست که خود سهیلا قبولش کنه این درست نیست که فرهاد به سهیلا تحمیل میکنید
بابا کسی از تو نظر نخواست سرت به کار خودت باشه
صدای مامان بلند شد عه چیکار داری بچه ام رو خوب راست میگه اگه فرهاد تحمیل بشه برای سهیلا میدونی چه مشکلاتی براش پیش میاد
سامان امروز باهم حرف زدن چیزی نتونستم داخل چهره سهیلا ببینم ولی پسره برده بودش تو فکر من اروم زیر لب گفتم اره جون عمه شهین
بابا اگه خوشش بیاد به نفعه خودش اگرهم نیاد مجبورش میکنم
یاشار بابا مگه زوره شما ازادی سهیلا رو بگیر اما حق انتخاب این مورد بذار پای خودش
بابا صداش برد بالا من مرد این همون موقع وارد اشپز خونه شدم خودم شاد نشون دادم بابا دستش رو میز مشت بود کنار سامان نشستم خب باباجان شما مرد کجایید
شایان بهتره تمومش کنیدبعدا حرف میزنیم کسی چیزی نگفت خودم روکنجکاو نشون دادم کمی خورشت خوردم شام سریع تموم شد
کمک مامان کردم وارد پذیرایی شدم که گوشیم زنگ خورد شادی بود
من الو سلام شادی 😁😁
شادی سلام عزیزم 😊😊خوبی
من مچکرم تو چطوری
شادی منم خوبم
خب به سلامتی
شادی :سهیلا فردا بعداز دانشگاه پایه ایی بریم خوش گذرونی من اره چرا که نه فقط چی میپوشی
شادی نمیدونم
من پس باهم ست نکنیم
شادی نه من باشه
گوشی قط کردم
بابا کی بود م
من😳اخه سابقه نداشت که بابا بپرسه م
من دوستم شادی
بابا چیکارت داشت خواست باهم بریم بیرون بعداز دانشگاه
بابا لازم نکرده میایی خونه یه راست
من متوجه نمیشم چه دلیلی داره اخه
بابا صداش بلند کرد همینی که گفتم فهمیدی شایان بابا بسه
بابا تو حرف نزن مامان اخه مرد این چه حرفیه که میزنی
بابا رو به من 😤فردا حق نداری بری بیرون حتی لازم نیست بری دانشگاه تا تکلیفت معلومه شه وبلند تر ادامه داد رو حرف من حرف نباشه اشکم در اومد به طرف راه پله اتاقم پرواز کرم در اتاق محکم کوبیدم بهم وقفلش کردم گریه ام شدت گرفته بود مدام زیر لب میگفتم ازت متنفرم فرهاد متنفرم متنفرم فرهاد متنفرم ازت حتی نمیخوام بهت فکر کنم عوضی متنفرم ازت سمت بالکن رفتم درش رو بازکردم کنار در زانو زدم هق هق میکردم دستگیره در اتاقم بالا پایین شد صدای مامانم بلند شد سهیلا مامان جان درو باز کن دخترم
دختر خوشگل مامان
من لطفا تنهام بذارید خواهش میکنم
مامان اخه
من تروخدا مامان در بالکن بستم اما گریه ام تمومی نداشت روتخت ولو شدم صبح بلند شدم اماده شدم برای دانشگاه وارد اشپزخونه شدم مامان وبابا شایان سامان بودن من پس یاشار کجاست مامان رفته
بابا کجا شال و کلاه کردی
من میخوام برم دانشگاه بعدشم میرم با دوستم بیرون
بابا گفتم لازم نکرده
من لازم کرده خوبشم لازم کرده میرم ببینم کی میتونه جلوم بگیره از لقمه داخل دهنم رو قورت دادم همین که سرم اوردم بالا یه سیلی خوابونده شد رو صورتم سرم کج شد یه قطره اشک ازگوشه چشم چکید
بابا دختره خیره سر بهت رو دادم این جوری شدی بفرما خانم اینم از دخت گنده کردنمون نمیفهمم کجای زندگیم رو اشتباه رفتم
من همون جاییی که من به دنیا اومدم همونجاایی که خواستید من باشم بابا دستش اورد بالا
من سرم کج کردم دوباره بزن بابا بزن مردونگی دیشبی که میگفتید من مرد م رو به رخ همه بکش بذار مرد بودن رو ببینیم
نگاهم به طرف شایان و سامان دوختم شماهاهمتون مرد بودنتون رو تو زور بازو حرف زور جامیدید نه
بابا ساکت شو دختره ی چش سفید
اره بایدم ساکت باشم اصلا دختر و زن به چه حرف زدن نه
اشاره به شایان و سامان
🚥!!!!🚥 dr, [۱۴.۰۸.۱۸ ۱۳:۰۷]
کردم و گفتم متاسفم برای خودم و خوداتون که همچین پدری داریم از اشپزخونه زدم بیرون سریع کفش پوشیدم ازخونه خارج شدم به صدای سامان که میگفت صب کن سهیلا کاری نداشتم وارد کوچه شدم سریه پاتند کردم وشروع به دویدن کردم همون جور که اشکم رو پاک می کردم از عرض خیابون رد نیشدم که ماشینی بوق کشید و رفت محلی ندادم وارد خیابان اصلی شدم گوشیم زنگ خورد ازتوی کوله برش داشتم شایان بود رد تماس دادم خواستم برم دانشگاه حسش نبود کمی قدم زدم ساعت ۱۰ بود تا این موقع چندتا زنگ داشتم که گوشیم رو خاموش کردم دوباره روشنش کردم که باسیلی از تماس ها رو به رو شدم چندتاش از شادی بود زنگ زدم جواب داد مشکوک بود
من الان خونه مایی
شادی اره
من اوضاع چطوره افتضاح
صدای شایان شنیدم که سرد جدی می پرسید شادی با کی داره حرف میزنه شادی هم جواب داد با مادرشه
من یعنی چی افتضاحه
شادی بابات قلبش درد گرفته که بخیر گذشته مادرت هم بی هوش شده که بهش سرم وصل کردن
من الان چه خاکی تو سرم بریزم
شادی خواست جواب بده کخ گفتم ممکنه زنگ بزنند واگه بفهمند اشکاله متوحه میشند که بهشون دروغ گفتی قط کردم تماس رو همین اتفاق افتاد شایان زنگ زد
من مجبوری جواب دادم الو
شایان کدوم گوری
من با شادیم
شایان داد زد دروغ نگو میگم کجایی
من هرجایی به توچه توهم یکی مثل بابا یکی مثل بقیه اصلا به شماها چه
شایان چرت و پرت نگو میگم کجایی
من قبرستون
شایان درست جواب بده
من درست جواب دادم میخوام خودم پرت کنم پااااییین اینم صدای مرگ گوشی به طرف ماشین هایی گرفتم که از زیر پل رد میشدن
شایان کار احمقانه ای نکن قشنگ ادرس بده
ادرس رو بهش دادم روی پل نشستم زانوهام رو بقل کردم ۱۰ دقیقه گذشت حس کردم کسی رو پله سرم بلند کردم شایان بود و سامان شایان یه قدم جلو گذاشت سریع بلند شدم یه قدم عقب رفتم شایان خودش رو بهم رسوند یه سیلی محکمی گذاشت تو صورتم که باعث شد بخورم زمین چشام بسته بشه
صدای شایان گنگ شد این رو زدم تا بفهمی که بعدش داد سامان که بلند گفت سهیلاااا
چشام باز کردم تو اتاق بودم سرم درد میکرد یاشار بالا سرم بود
من اب یاشار بیا خواهرم اب خوردم دراز کشیدم دستم بردم سمت سر ااااخ سرم یاشار دستم رو گرفت چیزی نیست عزیزم ضربه خورده
من حالا چی میشه یاشار بابا ازدستت عصبیه بهتر کاری نکنی مامان ناراحته شایان که هم ازت دفاع میکنه هم به خونت تشنه است سامانم که بیمارستانه منم که درخدمت ابجی گلم هستم😆
م ممنونم داداشی
یاشار خواهش میکنم خب حالا این خواهر خوشگل و پردرد سرم داروهاش رو مصرف کنه من نه یاشار اذست خودت نکن عزیزم من که اخرش میزنم که حالا هم برگرد برگشتم شلوارم رو تا زیر باسنم پایین کشید یاشار شل باش سفتم نکن تکون خوردنم ممنوعه من باشه 😣😣😣😓😓😓یاشار افرین سوزن وارد کرد نفسم بند اومد من یاشار نکن درد داره درش بیار یاشار خلاصه من اااااااااااااایییییییییییی
یاشار تمومه کشید بیرون کمی استراحت کردم ظاهرا دیگه امپول نداشتم دو روز گذشت که هر دوروزش تو خونه حبس بودم اگرم نبودم نمی تونستم جایی برم بدجوری سرم درد میکرد
بلاخره روز خاستگاری رسید باند هنوز دور سرم بود اما حجمش رو کم کرده بودن یه لباس ساده تا سر زانوم پوشیدم که استینش گیپور بود ویه کمر بند پاپیونی سفید رو کمرش میخورد ویقش هفتی بود گردنبندی که صورمه ای روش کار شده بود انداختم که رو گردنم خود نمایی میکرد کفش پاشنه پنج سانتی پوشیدم یه رژ قرمز مات زدم سایه چش ابی تیره موهام رو فقط شونه کردم ویه گیر کوچویک پاپیونی زدم
سامان وارد اتاقم شد نگاهی بهم کرد و گفت خوب شدی خواهری فقط یه چیزی پات کن من گرمم میشه
سامان عزیزم شایان ولت نمیکنه اخرشم خودت اذیت میشی برو بپوش باهام رو زمین می کوبیدم وراه می رفتم ساپورت شلوار جورابی نازک پوشیدم چند دقیقه بعد مامان خبر داد که رسیدن کمی اختلات کردن
که مامان گفت براشون چایی ببرم بی استرس بردم چون برام اهمیتی نداشتن
چایی گرفتم نشستم که مادر فرهاد گفت دستت درد نکنه عروس گلم یه نازی اومدم گفتم نوش جونتون اما احساس نمیکنید برای گفتن عروس گلم زود باشه چای پرید تو گلوی بابام
مادر فرهاد راست میگند سهیلا جون اخه نه به داره نه به باره این دوتا جون که باهم حرفی نزدن که
مامان سهیلا جان عزیزم اقا فرهاد راهنمایش کنید
بلند شدم به سمت خروجی رفتم پالتوی مشکی پوشیدم وکلاعش رو سرم کشیدم
فرهاد بریم بیرون
من بله ورفتیم داخل الاچیق من خب اگه اجازه بدید من اول شروع کنم
من نه رو حرف هاتون فکر کردم ونه روی اخلاق و رفتارهاتون
من هرگز نمی تونم شامارو دوست داشته باشم باشغلتون مشکل دارم
فرهادخب بازم هم دیگرو خواهیم دید وبیشتراشنا خواهیم شد دوست داشتن کم کم به وجود میاد شغلم هرچی باشه داخل خونه چیز دیگه ام
من نمیتونم دور دوستم خط بکشم از امرو نهی خوشم نمیاد دوست ندارم کسی توکارام دخالت کنه
فرهاد کسی توکارای شما دخالت ن
🚥!!!!🚥 dr, [۱۴.۰۸.۱۸ ۱۳:۰۷]
میکنه باشه با دوستتون باشید
منم اجازه نمیدم کسی شمارو امر نهی کنه
من خدایا اقا فرهاد من کلا با این ازدواج مخالم خوشم نمیاد
فرهاد نمیخواستم بگم ولی شما چه بخوایید وچه نخوایید مجبورید منم دوست ندارم اجباری باشه اما ظاهرا امشب قراره نامزد کنیم
چییی عمرا نهههه نمیذارم
فرهاد دست من و شما نیست بهت قول میدم که زندگی خوبی داشته باشی دستم رو گرفت به طرف ساختمان حرکت کردیم من ولی هیچ وقت نمی تونم دوستت داشته باشم شاید اگه جور دیگه اشنا میشدیم اون موقع
فرهاد میدونم زمان لازمه وارد پذیرایی شدیم دوتا صندلی خالی کردن که کنارهم بشینیم وقتی نشستیم یه انگشتر به عنوان نشان بهم دادن وقرارشد فرداش بریم ازمایش
شبش خوابیدم انگشتر و دراوردم صبحش بلند شدم ناشتا رفتیم برای ازمایش فرهاد ازمایشش رو دا نوبت من شد که خواستم از رو صندلی بلند شم که فرهاد من رو نشوند سرم و طرف خودش چرخوند فرهاد ناهار کجا بریم خواستم جوابش رو بدم که دستم سوزش پیدا کرد خواستم تکونش بدم که فرهاد محکم تر گرفت من ااااایییییییی فرهاد تمومه کشیدن بیرون
خب اینم از پارت امشب امیدوارم که خشتون اومده باشه
سامان دختر خوب یه بار فقط یه بار تو ببینش اگه خوشت نیومد نمیذارم دوربرت چرخ بزنه من دِآخه
سامان اخه نداره دیگه او چرت و پرت هایی که کردی تو سرت بیرون کن چیزهای خوبی نیستن نفسم و فوت کردم بیرون سامان میشه قدم بزنیم حوصلم سر رفته سامان بذار شایان بیادش چشم قدمم میزنی وازاتاق رفت بیرون نگاهی به خودم کردم مانتوی بادمجونی رنگ بلند بایه شلوار جین مشکی
دراتاق باز شد شایان وارد اتاق شد یه شلوار کبریتی سیاه پاش بود دکمه های روپوشش باز بود پیراهن چهارخونه رنگ ابی برش بود به طرفم اومد
😎خب سلام سهیلا یه بار دیگه باید معاینه بشی وشروع به معاینه کرد خب خطر برطرف شده تا عصر که مهمونی اما الان سامان گفت میخوایی قدم بزنی میتونی بری کافیشاپ بیمارستان استراحت گاه پرستارا ن طبقه سوم
😏تنهایی برم
شایان تا یه جایی همراهیت میکنم به طرف اسانسور حرکت کردیم یه پسر هم قد سامان جلو اومد وباهاش دست داد ازعقب سامان دیدم که دست تکون داد متوجه شدم که
پسر سلام سهیلا خانم من سلام
پسر من فرهادم
من😐خوشوقتم ازاشناییتون
روبه شایان گفت کجامیری شایان دارم سهیلا رو میفرستم طبقه سوم بعدش برم پذیرش
فرهار منم دارم میرم طبقه سوم پس با سهیلا خانم هم مسیرم
شایان پس تو با سهیلا برو منم برم پذیرش فرهاد باشه ای گفت و رفت در اسانسور باز شد سوارش شدیم با فاصله ایستادم
:) :), [11.08.17 16:46]
فرهاد خب سهیلا خانم حالتون بهتره
من بله شکرخدا
فرهاد خب خداروشکر دیگه حزفی زده نشد تا خود کافی شاپ کنار فرهاد راه می رفتم صندلی بیرون کشیدم نشستم که اونم متقابلا رو به رونشست
خب چه رشته ای تحصیل میکنید من گرافیک
فرهاد خیلی هم عالی
من مچکرم
فرهاد چی میخورید
من یه قهوه فرهاد رفت سفارشات رو داد ودوباره نشست
فرهاد حتما از موضوع خبر دارید
منبله خبر دارم
فرهاد خب خواستم قبل ازاین که باخانواده بیاییم باهم اشنابشیم واز اخلاق و خوصیات هم باخبر بشیم نظر شما چیه
من فکر خوبیه این جوری تکلیف معلوم میشه
فرهاد بله دقیقا خب دارید مشاهده میکنید که رشته و شغلم چیه
من بله دارم مشاهده میکنم
فرهاد خب تقریبا همه چیز دارم برای یه زندگی مشترک به غیراز یه خانم خوب که اشاره اش به من بود
من خب دختری شلخته که دوست داره همش حرف حرفه خودش باشه واین که من هیچ محدودیتی تا حالا نداشتم
فرهاد شما قرار نیست که محدود بشید فقط نقل مکان میکنید واین که توی خونه خودت پادشاهی میکنی شلخته بودنتون روهم درک میکنم واما این که حرف فقط حرف شما باشه خب ممکنه بعضی جاها اشتباه کنید
همون موقع دوتا قهوه جلومون گذاشته شد
فرهاد داشتم میگفتم ممکنه اشتباهاتی رخ بده واینجا میشه مشورت کرد
من خب همون موقع پیج شد معذرت خواهی کرد وگفت ممکنه اومدنش طول بکشه
🚥!!!!🚥 dr, [۱۴.۰۸.۱۸ ۱۳:۰۷]
سلام دوستام عزیز بایه پارت دیگه درخدمت شما حاظر شدم
ظاهرا حال سهیلا بابت فوت یه مادر که نمیشاختش بد شده ایا این حال خرابی در روند زندگی سهیلا تاثیری خواهد داشت
چشام رو باز کردم چراغ اتاق💡 خاموش بودولی اباژور روشن🕎 ازروی تخت بلند شدم مانتو رو دراوردم یه تاپ بافته شده ای از ترکیب رنگ شکلاتی و شیری پوشیدم که یقه اش از روی بازوم رد میشد وکاملا گرد بود یه شلوار از طرح جین مشکی برداشتم ولی شلوار راحتیه وارد حمام اتاقم شدم توی وان دراز کشیده بودم حالم که بهتر شد یه دوش گرفتم لباس هام رو پوشیدم ازحمام خارج شدم به طرف جاکفش اتاقم رفتم یه صندل تخت سفید وسیاه انتخاب کردم موهام سشوار کشیدم یه رژ لب صورتی کم رنگ زدم از اتاق خارج شدم به طرف راه پله ها حرکت کردم اروم قدم برمیداشتم وقتی به اخرین پله رسیدم نگاهی به اطراف کردم به طرف پذیرایی رفتم کسی نبود به طرف اشپزخونه حرکت کردم صدای مامان متوقفم کرد خب فرهاد پسرخوبیه باید نظر خود سهیلا رو پرسید
بابا منظورت چیه خانم که باید نظرش رو پرسید تا این جا سهیلا هرکاری خواسته کرده ازاد بود هرجا خواسته رفته با هرکی خواسته بوده ازاد ازاد بوده کسی هم بهش گیر نداد زیرلب گفتم جز شایان
دوباره گوش دادم اما این بار وفقط یه بار من براش تصمیم گیری میکنم که با کی ازدواج کنه و درچه سنی
شایان بابا این جوری اصلا به صلاح سهیلا نیست اجازه بدید خودش انتخاب کنه فرهاد اونقدر خوب هست که خود سهیلا قبولش کنه این درست نیست که فرهاد به سهیلا تحمیل میکنید
بابا کسی از تو نظر نخواست سرت به کار خودت باشه
صدای مامان بلند شد عه چیکار داری بچه ام رو خوب راست میگه اگه فرهاد تحمیل بشه برای سهیلا میدونی چه مشکلاتی براش پیش میاد
سامان امروز باهم حرف زدن چیزی نتونستم داخل چهره سهیلا ببینم ولی پسره برده بودش تو فکر من اروم زیر لب گفتم اره جون عمه شهین
بابا اگه خوشش بیاد به نفعه خودش اگرهم نیاد مجبورش میکنم
یاشار بابا مگه زوره شما ازادی سهیلا رو بگیر اما حق انتخاب این مورد بذار پای خودش
بابا صداش برد بالا من مرد این همون موقع وارد اشپز خونه شدم خودم شاد نشون دادم بابا دستش رو میز مشت بود کنار سامان نشستم خب باباجان شما مرد کجایید
شایان بهتره تمومش کنیدبعدا حرف میزنیم کسی چیزی نگفت خودم روکنجکاو نشون دادم کمی خورشت خوردم شام سریع تموم شد
کمک مامان کردم وارد پذیرایی شدم که گوشیم زنگ خورد شادی بود
من الو سلام شادی 😁😁
شادی سلام عزیزم 😊😊خوبی
من مچکرم تو چطوری
شادی منم خوبم
خب به سلامتی
شادی :سهیلا فردا بعداز دانشگاه پایه ایی بریم خوش گذرونی من اره چرا که نه فقط چی میپوشی
شادی نمیدونم
من پس باهم ست نکنیم
شادی نه من باشه
گوشی قط کردم
بابا کی بود م
من😳اخه سابقه نداشت که بابا بپرسه م
من دوستم شادی
بابا چیکارت داشت خواست باهم بریم بیرون بعداز دانشگاه
بابا لازم نکرده میایی خونه یه راست
من متوجه نمیشم چه دلیلی داره اخه
بابا صداش بلند کرد همینی که گفتم فهمیدی شایان بابا بسه
بابا تو حرف نزن مامان اخه مرد این چه حرفیه که میزنی
بابا رو به من 😤فردا حق نداری بری بیرون حتی لازم نیست بری دانشگاه تا تکلیفت معلومه شه وبلند تر ادامه داد رو حرف من حرف نباشه اشکم در اومد به طرف راه پله اتاقم پرواز کرم در اتاق محکم کوبیدم بهم وقفلش کردم گریه ام شدت گرفته بود مدام زیر لب میگفتم ازت متنفرم فرهاد متنفرم متنفرم فرهاد متنفرم ازت حتی نمیخوام بهت فکر کنم عوضی متنفرم ازت سمت بالکن رفتم درش رو بازکردم کنار در زانو زدم هق هق میکردم دستگیره در اتاقم بالا پایین شد صدای مامانم بلند شد سهیلا مامان جان درو باز کن دخترم
دختر خوشگل مامان
من لطفا تنهام بذارید خواهش میکنم
مامان اخه
من تروخدا مامان در بالکن بستم اما گریه ام تمومی نداشت روتخت ولو شدم صبح بلند شدم اماده شدم برای دانشگاه وارد اشپزخونه شدم مامان وبابا شایان سامان بودن من پس یاشار کجاست مامان رفته
بابا کجا شال و کلاه کردی
من میخوام برم دانشگاه بعدشم میرم با دوستم بیرون
بابا گفتم لازم نکرده
من لازم کرده خوبشم لازم کرده میرم ببینم کی میتونه جلوم بگیره از لقمه داخل دهنم رو قورت دادم همین که سرم اوردم بالا یه سیلی خوابونده شد رو صورتم سرم کج شد یه قطره اشک ازگوشه چشم چکید
بابا دختره خیره سر بهت رو دادم این جوری شدی بفرما خانم اینم از دخت گنده کردنمون نمیفهمم کجای زندگیم رو اشتباه رفتم
من همون جاییی که من به دنیا اومدم همونجاایی که خواستید من باشم بابا دستش اورد بالا
من سرم کج کردم دوباره بزن بابا بزن مردونگی دیشبی که میگفتید من مرد م رو به رخ همه بکش بذار مرد بودن رو ببینیم
نگاهم به طرف شایان و سامان دوختم شماهاهمتون مرد بودنتون رو تو زور بازو حرف زور جامیدید نه
بابا ساکت شو دختره ی چش سفید
اره بایدم ساکت باشم اصلا دختر و زن به چه حرف زدن نه
اشاره به شایان و سامان
🚥!!!!🚥 dr, [۱۴.۰۸.۱۸ ۱۳:۰۷]
کردم و گفتم متاسفم برای خودم و خوداتون که همچین پدری داریم از اشپزخونه زدم بیرون سریع کفش پوشیدم ازخونه خارج شدم به صدای سامان که میگفت صب کن سهیلا کاری نداشتم وارد کوچه شدم سریه پاتند کردم وشروع به دویدن کردم همون جور که اشکم رو پاک می کردم از عرض خیابون رد نیشدم که ماشینی بوق کشید و رفت محلی ندادم وارد خیابان اصلی شدم گوشیم زنگ خورد ازتوی کوله برش داشتم شایان بود رد تماس دادم خواستم برم دانشگاه حسش نبود کمی قدم زدم ساعت ۱۰ بود تا این موقع چندتا زنگ داشتم که گوشیم رو خاموش کردم دوباره روشنش کردم که باسیلی از تماس ها رو به رو شدم چندتاش از شادی بود زنگ زدم جواب داد مشکوک بود
من الان خونه مایی
شادی اره
من اوضاع چطوره افتضاح
صدای شایان شنیدم که سرد جدی می پرسید شادی با کی داره حرف میزنه شادی هم جواب داد با مادرشه
من یعنی چی افتضاحه
شادی بابات قلبش درد گرفته که بخیر گذشته مادرت هم بی هوش شده که بهش سرم وصل کردن
من الان چه خاکی تو سرم بریزم
شادی خواست جواب بده کخ گفتم ممکنه زنگ بزنند واگه بفهمند اشکاله متوحه میشند که بهشون دروغ گفتی قط کردم تماس رو همین اتفاق افتاد شایان زنگ زد
من مجبوری جواب دادم الو
شایان کدوم گوری
من با شادیم
شایان داد زد دروغ نگو میگم کجایی
من هرجایی به توچه توهم یکی مثل بابا یکی مثل بقیه اصلا به شماها چه
شایان چرت و پرت نگو میگم کجایی
من قبرستون
شایان درست جواب بده
من درست جواب دادم میخوام خودم پرت کنم پااااییین اینم صدای مرگ گوشی به طرف ماشین هایی گرفتم که از زیر پل رد میشدن
شایان کار احمقانه ای نکن قشنگ ادرس بده
ادرس رو بهش دادم روی پل نشستم زانوهام رو بقل کردم ۱۰ دقیقه گذشت حس کردم کسی رو پله سرم بلند کردم شایان بود و سامان شایان یه قدم جلو گذاشت سریع بلند شدم یه قدم عقب رفتم شایان خودش رو بهم رسوند یه سیلی محکمی گذاشت تو صورتم که باعث شد بخورم زمین چشام بسته بشه
صدای شایان گنگ شد این رو زدم تا بفهمی که بعدش داد سامان که بلند گفت سهیلاااا
چشام باز کردم تو اتاق بودم سرم درد میکرد یاشار بالا سرم بود
من اب یاشار بیا خواهرم اب خوردم دراز کشیدم دستم بردم سمت سر ااااخ سرم یاشار دستم رو گرفت چیزی نیست عزیزم ضربه خورده
من حالا چی میشه یاشار بابا ازدستت عصبیه بهتر کاری نکنی مامان ناراحته شایان که هم ازت دفاع میکنه هم به خونت تشنه است سامانم که بیمارستانه منم که درخدمت ابجی گلم هستم😆
م ممنونم داداشی
یاشار خواهش میکنم خب حالا این خواهر خوشگل و پردرد سرم داروهاش رو مصرف کنه من نه یاشار اذست خودت نکن عزیزم من که اخرش میزنم که حالا هم برگرد برگشتم شلوارم رو تا زیر باسنم پایین کشید یاشار شل باش سفتم نکن تکون خوردنم ممنوعه من باشه 😣😣😣😓😓😓یاشار افرین سوزن وارد کرد نفسم بند اومد من یاشار نکن درد داره درش بیار یاشار خلاصه من اااااااااااااایییییییییییی
یاشار تمومه کشید بیرون کمی استراحت کردم ظاهرا دیگه امپول نداشتم دو روز گذشت که هر دوروزش تو خونه حبس بودم اگرم نبودم نمی تونستم جایی برم بدجوری سرم درد میکرد
بلاخره روز خاستگاری رسید باند هنوز دور سرم بود اما حجمش رو کم کرده بودن یه لباس ساده تا سر زانوم پوشیدم که استینش گیپور بود ویه کمر بند پاپیونی سفید رو کمرش میخورد ویقش هفتی بود گردنبندی که صورمه ای روش کار شده بود انداختم که رو گردنم خود نمایی میکرد کفش پاشنه پنج سانتی پوشیدم یه رژ قرمز مات زدم سایه چش ابی تیره موهام رو فقط شونه کردم ویه گیر کوچویک پاپیونی زدم
سامان وارد اتاقم شد نگاهی بهم کرد و گفت خوب شدی خواهری فقط یه چیزی پات کن من گرمم میشه
سامان عزیزم شایان ولت نمیکنه اخرشم خودت اذیت میشی برو بپوش باهام رو زمین می کوبیدم وراه می رفتم ساپورت شلوار جورابی نازک پوشیدم چند دقیقه بعد مامان خبر داد که رسیدن کمی اختلات کردن
که مامان گفت براشون چایی ببرم بی استرس بردم چون برام اهمیتی نداشتن
چایی گرفتم نشستم که مادر فرهاد گفت دستت درد نکنه عروس گلم یه نازی اومدم گفتم نوش جونتون اما احساس نمیکنید برای گفتن عروس گلم زود باشه چای پرید تو گلوی بابام
مادر فرهاد راست میگند سهیلا جون اخه نه به داره نه به باره این دوتا جون که باهم حرفی نزدن که
مامان سهیلا جان عزیزم اقا فرهاد راهنمایش کنید
بلند شدم به سمت خروجی رفتم پالتوی مشکی پوشیدم وکلاعش رو سرم کشیدم
فرهاد بریم بیرون
من بله ورفتیم داخل الاچیق من خب اگه اجازه بدید من اول شروع کنم
من نه رو حرف هاتون فکر کردم ونه روی اخلاق و رفتارهاتون
من هرگز نمی تونم شامارو دوست داشته باشم باشغلتون مشکل دارم
فرهادخب بازم هم دیگرو خواهیم دید وبیشتراشنا خواهیم شد دوست داشتن کم کم به وجود میاد شغلم هرچی باشه داخل خونه چیز دیگه ام
من نمیتونم دور دوستم خط بکشم از امرو نهی خوشم نمیاد دوست ندارم کسی توکارام دخالت کنه
فرهاد کسی توکارای شما دخالت ن
🚥!!!!🚥 dr, [۱۴.۰۸.۱۸ ۱۳:۰۷]
میکنه باشه با دوستتون باشید
منم اجازه نمیدم کسی شمارو امر نهی کنه
من خدایا اقا فرهاد من کلا با این ازدواج مخالم خوشم نمیاد
فرهاد نمیخواستم بگم ولی شما چه بخوایید وچه نخوایید مجبورید منم دوست ندارم اجباری باشه اما ظاهرا امشب قراره نامزد کنیم
چییی عمرا نهههه نمیذارم
فرهاد دست من و شما نیست بهت قول میدم که زندگی خوبی داشته باشی دستم رو گرفت به طرف ساختمان حرکت کردیم من ولی هیچ وقت نمی تونم دوستت داشته باشم شاید اگه جور دیگه اشنا میشدیم اون موقع
فرهاد میدونم زمان لازمه وارد پذیرایی شدیم دوتا صندلی خالی کردن که کنارهم بشینیم وقتی نشستیم یه انگشتر به عنوان نشان بهم دادن وقرارشد فرداش بریم ازمایش
شبش خوابیدم انگشتر و دراوردم صبحش بلند شدم ناشتا رفتیم برای ازمایش فرهاد ازمایشش رو دا نوبت من شد که خواستم از رو صندلی بلند شم که فرهاد من رو نشوند سرم و طرف خودش چرخوند فرهاد ناهار کجا بریم خواستم جوابش رو بدم که دستم سوزش پیدا کرد خواستم تکونش بدم که فرهاد محکم تر گرفت من ااااایییییییی فرهاد تمومه کشیدن بیرون
خب اینم از پارت امشب امیدوارم که خشتون اومده باشه
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد ۱۳۹۶ ساعت 12:13 توسط نویسنده
|