ادامه داستان
ادامه داستان
سلام به تمام خواننده هایی که خاطره میخونند ونظر میدن ای بابا بازم که سهیلا رفت بیمارستان که ببینیم چی میشه
از هردوشون شاکی بودم خوابم نمی برد گوشیم رو برداشتم نه پیامی نه زنگی هیشیکی من و ندوس رفتم سراغ بازی ۱۰ دقیقه داشتم بازی میکردم حالم بهتر شده بود پرده کنار رفت فرهاد وارد شد
فرهاد عه این چیه دستت بدش به من ببینم ازم گوشی گرفت تو بهت بودم که گفت مگه نگفتم استراحت چرا بیداری
من خوب اخه خوابم نمیاد حالمم بهتره
فرهاد استینت رو بده بالا یه سرم داری استینم رو بالا دادم راحت تزریق کرد
فرهاد خب خانم لجباز تا یه ساعت دیگه تمومه ومی تونی بری من باشه ای گفتم 😐😐 کمی فک کردم به زندگیم وبرنامه هام توی افکارم بودم که صدای جیغ یه دختر بچه بلند شد ویه صدای اشنایی که میگفت عمو جون وایسا ویه دختر بچه🙎 شاید ۴یا ۵ ساله ناز پرید تو منم کمی نیم خیز شدم دختره همون جور ایستاده بود که قدمای یکی شنیده شد دختر بچه پرید روتخت با سختی با لحن مظلومی گفت خاله اون اقاهه میخواد اذیتم کنه میخواد شلوارم رو دربیاره نذار خاله اذیتم کنه من و قایم کن پتو رو پس کردم اومد تو دلم نشست پتوروکشیدم روش پاهاش بین پاهام دراز کرده بود وسرش رو شکمم پتو تا روی گردنم بالا کشیدم دوباره کنار رفت سامان بود 😤😤 سهیلا یه دختر بچه ندیدی با تردید سرم و تکون دادم وگفتم نهه سامان اگه دیدی بگو سهیلا باید امپولاش رو بزنه وگرنه تشنج میکنه حس کردم پتو تکون خورد نگاهه سامان مشکوک شد از زیر پتو دستای کوچیک تب دارش فشار دادم سامان یه قدم نزدیک شد وسریع پتو رو کنار زد دخترک یه جیغی زدم سامان پس وروجک اینجا تشریف داشته 😉
دخترک عمو اذیتم نکن با لحن بچه گانه اش سامان عموجان مگه تاحالا امپول نزدی دخترک 🤔 نه نزدم سامان عمو جان روی شکمت بخواب تا بهت بگن امپول چیه دخترک برگشت سامان شلوارش لرون کشید پایین دخترک عمو داری کار بد میکنی ☹️سامان نه عموجان میخوام زود خوب شی وبعد سریع یه امپول اماده کرد💉پنبه کشید سامان افرین دختر خوب که شل کردی بعدش سوزن وارد کرد کمی گذشت دختره گفت عموووو درر دارههه سامان کشید بیرون تموم شد حالا بیا بریم روی تخت خودت بخواب🛏 افرین باهم رفتن بیرون نگاهی به سرم کردم که خالی شده بود خودم خواستم بکشمش بیرون چسب های کنارش باز کردم یه ذره کشیدمش بیرون که فرهاد وارد شد 😳😳
😳چی کار میکنی سریع خودش کشید بیرون اروم دختر خوب الکی که نیست راستی جواب ازمایش رو نامزد دوستم بهم داد ما مشکلی نداریم ومی تونیم کنارهم یه زندگی خوب تشکیل بدیم خانمی یک ماه گذشت ودر این یک ماه به اجبار فرهاد تزریق امپول یاد گرفتم میگفت شاید این جوری ترسم کم تر بشه واخرهفته عقد و عروسیه ماه فروردین رسید همه جهاز من اماده شد بود کلل همه خوشحال بودن حتی خود فرهاد منم تظاهر میکردم ولی شبا راحت تر اشکام بی سروصدا جاری میشد تمام خریدهای عقد انجام شد شب قبل از عروسی همه دورهم بودیم به غیرازفرهاد هرشش نفر موقع خواب که شد خواستم برم بابا گفت خوشحاله که تصمیم عاقلانه ای گرفتم منم جواب دادم ولی این تصمیم باعث میشه که دیگه سهیلای قبل نباشم حتی حاظر نباشم نگاتون کنم
وارد اتاقم شدم نگاهه لباسم کردم که اویزون بود وبه چوب لباسی اویز بود حتی لباسمم چیزی نبود که بخوام ساعت ۸ زفتم اریشگاه بعدش اتلیه تالار عقد عروسی تا اخر شب خسته بودم حتی موقع خدافظی رفتم تو بغل شایان واونم محکم بغلم کرد در گوشم گفت کافیه فقط چشای اشکیت ببینم کلا زیرو روش میکنم ولی حتی نگاهه باباهم نکردم یه راست رفت خونه صبحش بلند شدم همه چیز تغییر کرده بود حالم زیاد خوب نبود فرهاد مثل پروانه دورم بود ولی حیف که تحمیل شده بود وگرنه عاشقش بودم
فرهاد خانمی دیگه مسکن نخور خوب نیست ژلوفن کبدتت رو داغون میکنه صداش گرفته شده بودمن سرما خوردی
فرهادخوب میشم من باشه 😔 یه هفته گذشت از زندگی مشترک صصداش رونشنیده بودم ونمیخواستم بشنوم ولی مامان که میگفت دلش تنگ شده رو چرامن حتی دانشگاهم نمی رفتم با این که فرهاد برام ماشین خریده بود عصر بود که درخونه زده شد دروباز کردم شایان و مامان اومدن تو مامان بغلم کرد شایانم پیشونیم رو بوس کرد تعارف کردم که بشینند شایان خب خواهرم کدبانو شده من بله خیلی کوتاه شایان بیابشین زحمت نکشه چایی براشون بردم مامان از زندگیت راضی هستی من بله راضیم شایان چرا دانشگاه نمیری مخالفه من نه موافقه اتفاقا حتی ماشینم خریده برام ولی من حوصله ندارم شایان خب تو که جونت درمی رفت چیشده حالا که میگی حوصله نداری من بیخیال شایان حوصله ندارم یعنی ندارم دیگه وتعارف کردم که چیزی بخورند کمی نشستن و رفتن فرها اومد خونه حالش خوب نبود من فرهاد سرما خوردی فرهاد چیزی نیست من صبر کن دوباره زنگ زدم به شایان وماجرارو گفتم که گفت نیم ساعته اونده که خب وقتی اومد فرهاد معاینه کرد فرهاد بدجوری از شایان حساب می برد شایان چندتا امپول نوشتم با دوتا شیاف
🚥!!!!🚥 dr, [۱۴.۰۸.۱۸ ۱۳:۰۷]
قرص و شربت نیاز نیست بیایی بیمارستان استراحت کن منم رفتم داروهاش رو گرفتم وقتی اومدم گفت براش بزنم دمر خوابید یکیش رو اماده کردم پنبه کشیدم کاملا شل بود اروم زدم چیزی نگفت دوتاش رو زدم به حالت سجده دراومد براش شیاف گذاشتم که اذیت شو وهمش اخ اخ می کرد براش یه سوپ درست کردم از پرستاری کردم که همش میگفت خسته شدی نکن بسه فلانه بهمانه کارخودم رو میکردم دوروز از بیماریش گذشت که در خونه زده شد خواهرم بود شهلا که ازم خواست مراقب ارزو باشم فرهاد دیدش و گفت سلام عموجان ارزو یه جیغ کشید عقب رفت وزد زیر گریه فرهاد ارزو عموچیشده ارزو من ازت می ترسم عمویی فرهاد چراعزیزم ارزو اخه لمپولم میزنی فزهاد عزیزم موقعش ا ره ارزو الان موقعشه من ارزو سرماخوردی ارزو 😨😰😱😭😢😖☹️🙁😞😟 بله فرهاد خب پس داروهات کو ارزو یه پلاستیک ازکولخ عروسکیش داد فرها خب دختر خوب دمر بخواب میدونی که اصرار خواهش فایده نداره ارزو رفت خوابید شلوارش کشیدم پایین فرهاد پنبه رو باسن تپلیش کشید واروم سوزن فرو کرد ارزو چیزی نگفت فرهاد کشید بیروت خی افرین 😚😚 وبعد یکی دیگه اماده کرد که ارزو ازاولش تکون خود اما من کمرش و گرفتم اخرش فرهاد پاها گرفت تند تزریق کرد وروتخت خوابش برد که یه دونه توخواب زد که چیزی نفهمید شهلا ارزو رو برد چندماهی از عروسی میگذشت ومن همچنان با بایا حرف نزده بودم صبح که بلند شدم صبحونه خوردم حالت تهو پیداکردم وسرگیجه گفتم چیزی نیست اما ظهر به محض خوردن غذا حالم بد شد فرهاد مشکوک نگاهم میکرد اما چیزی به روی خودم نیاوردم اخرشم طاقت نیاورد معاینه ام کرد فهمید چیزیم نیست دوروز گذشت که وقتی غذا درست میکردم حالم بدتر میشد از پله اتاق هاپایین رفتم فرهاد هم تو پذیرایی بود وفک کرده بود خوب شدم اخرین پله رو که اومدم پایین سرم گیج رفت وچشام بسته شد وقتی چشم باز کردم بیمارستان بودم که فزهاد بالا سرم😘😘😀😀😃💋❤️❤️ فرهاد حال همسرم مادر بچه ام چطوره من خوبم وبعدش😳😳چی گفتی فرهاد
فرهاد مامان بچه خانمم من مامان بچه کیه نگاهش کردم ودودقیقه بعدش من فرهاد یعنی من یعنی تو یعنی من خداچیشده همون موقع پرستاراومد اقای دکتر الان میرید سونگرافی فرهادخیلی جدی بله ونشستم رو ویلچر رفتیم سنگرافی رو صندلی مخصوصش نشسته بودم هندز تو شک بودم یه ماده یخ ریخته شد روشکمم بعدش یه دستگاه اومد رو شکمم
دکتر خب خانم شما دوقلو حامله هستید تبزیک میگم بهتون ودوماهتونه بهتره که زمان استراحتتون همش معین باشه چیزهای سنگین بلند نمیکنی وروزی ۱۵ دقیقه پیاده روی وروبه فرهاد اقای دکتر استرس هیجان خیلی زیاد خستگی ناراحتی ممنوع یه سری دارو هست که اگه خدایی نکرده بجه زود رس شد قلبه جنین تشکیل شده باشه خطری تهدید نکنه
توی ماشین بودیم فرهاد خب خانمی خودت که دیدی دکتر چی گفت چهارچشمی حواسم بهت هست ازفردا مامانم یا مامانت
من نیازی نیست
فرهاد دکتر با شما بودا رو حرف منم حرف نباشه
مک دوست ندارم مامانم یا مامانت پاشه بیاد خونه وکارام رو انجام بده فرهاد عزیزم نمیشه که
من یه پرستار باورکن مامانت یامامانم اذیت میشند
فرهاد ببینم چی میشه
خب اینم از سهیلام که یه کوچولو رو مسافر خودش کرده ببخ
یکی نه دوتا رو مسافر خودش کرده تا پارت بعدی مراقب خوبی هاتون باشید
سلام به تمام خواننده هایی که خاطره میخونند ونظر میدن ای بابا بازم که سهیلا رفت بیمارستان که ببینیم چی میشه
از هردوشون شاکی بودم خوابم نمی برد گوشیم رو برداشتم نه پیامی نه زنگی هیشیکی من و ندوس رفتم سراغ بازی ۱۰ دقیقه داشتم بازی میکردم حالم بهتر شده بود پرده کنار رفت فرهاد وارد شد
فرهاد عه این چیه دستت بدش به من ببینم ازم گوشی گرفت تو بهت بودم که گفت مگه نگفتم استراحت چرا بیداری
من خوب اخه خوابم نمیاد حالمم بهتره
فرهاد استینت رو بده بالا یه سرم داری استینم رو بالا دادم راحت تزریق کرد
فرهاد خب خانم لجباز تا یه ساعت دیگه تمومه ومی تونی بری من باشه ای گفتم 😐😐 کمی فک کردم به زندگیم وبرنامه هام توی افکارم بودم که صدای جیغ یه دختر بچه بلند شد ویه صدای اشنایی که میگفت عمو جون وایسا ویه دختر بچه🙎 شاید ۴یا ۵ ساله ناز پرید تو منم کمی نیم خیز شدم دختره همون جور ایستاده بود که قدمای یکی شنیده شد دختر بچه پرید روتخت با سختی با لحن مظلومی گفت خاله اون اقاهه میخواد اذیتم کنه میخواد شلوارم رو دربیاره نذار خاله اذیتم کنه من و قایم کن پتو رو پس کردم اومد تو دلم نشست پتوروکشیدم روش پاهاش بین پاهام دراز کرده بود وسرش رو شکمم پتو تا روی گردنم بالا کشیدم دوباره کنار رفت سامان بود 😤😤 سهیلا یه دختر بچه ندیدی با تردید سرم و تکون دادم وگفتم نهه سامان اگه دیدی بگو سهیلا باید امپولاش رو بزنه وگرنه تشنج میکنه حس کردم پتو تکون خورد نگاهه سامان مشکوک شد از زیر پتو دستای کوچیک تب دارش فشار دادم سامان یه قدم نزدیک شد وسریع پتو رو کنار زد دخترک یه جیغی زدم سامان پس وروجک اینجا تشریف داشته 😉
دخترک عمو اذیتم نکن با لحن بچه گانه اش سامان عموجان مگه تاحالا امپول نزدی دخترک 🤔 نه نزدم سامان عمو جان روی شکمت بخواب تا بهت بگن امپول چیه دخترک برگشت سامان شلوارش لرون کشید پایین دخترک عمو داری کار بد میکنی ☹️سامان نه عموجان میخوام زود خوب شی وبعد سریع یه امپول اماده کرد💉پنبه کشید سامان افرین دختر خوب که شل کردی بعدش سوزن وارد کرد کمی گذشت دختره گفت عموووو درر دارههه سامان کشید بیرون تموم شد حالا بیا بریم روی تخت خودت بخواب🛏 افرین باهم رفتن بیرون نگاهی به سرم کردم که خالی شده بود خودم خواستم بکشمش بیرون چسب های کنارش باز کردم یه ذره کشیدمش بیرون که فرهاد وارد شد 😳😳
😳چی کار میکنی سریع خودش کشید بیرون اروم دختر خوب الکی که نیست راستی جواب ازمایش رو نامزد دوستم بهم داد ما مشکلی نداریم ومی تونیم کنارهم یه زندگی خوب تشکیل بدیم خانمی یک ماه گذشت ودر این یک ماه به اجبار فرهاد تزریق امپول یاد گرفتم میگفت شاید این جوری ترسم کم تر بشه واخرهفته عقد و عروسیه ماه فروردین رسید همه جهاز من اماده شد بود کلل همه خوشحال بودن حتی خود فرهاد منم تظاهر میکردم ولی شبا راحت تر اشکام بی سروصدا جاری میشد تمام خریدهای عقد انجام شد شب قبل از عروسی همه دورهم بودیم به غیرازفرهاد هرشش نفر موقع خواب که شد خواستم برم بابا گفت خوشحاله که تصمیم عاقلانه ای گرفتم منم جواب دادم ولی این تصمیم باعث میشه که دیگه سهیلای قبل نباشم حتی حاظر نباشم نگاتون کنم
وارد اتاقم شدم نگاهه لباسم کردم که اویزون بود وبه چوب لباسی اویز بود حتی لباسمم چیزی نبود که بخوام ساعت ۸ زفتم اریشگاه بعدش اتلیه تالار عقد عروسی تا اخر شب خسته بودم حتی موقع خدافظی رفتم تو بغل شایان واونم محکم بغلم کرد در گوشم گفت کافیه فقط چشای اشکیت ببینم کلا زیرو روش میکنم ولی حتی نگاهه باباهم نکردم یه راست رفت خونه صبحش بلند شدم همه چیز تغییر کرده بود حالم زیاد خوب نبود فرهاد مثل پروانه دورم بود ولی حیف که تحمیل شده بود وگرنه عاشقش بودم
فرهاد خانمی دیگه مسکن نخور خوب نیست ژلوفن کبدتت رو داغون میکنه صداش گرفته شده بودمن سرما خوردی
فرهادخوب میشم من باشه 😔 یه هفته گذشت از زندگی مشترک صصداش رونشنیده بودم ونمیخواستم بشنوم ولی مامان که میگفت دلش تنگ شده رو چرامن حتی دانشگاهم نمی رفتم با این که فرهاد برام ماشین خریده بود عصر بود که درخونه زده شد دروباز کردم شایان و مامان اومدن تو مامان بغلم کرد شایانم پیشونیم رو بوس کرد تعارف کردم که بشینند شایان خب خواهرم کدبانو شده من بله خیلی کوتاه شایان بیابشین زحمت نکشه چایی براشون بردم مامان از زندگیت راضی هستی من بله راضیم شایان چرا دانشگاه نمیری مخالفه من نه موافقه اتفاقا حتی ماشینم خریده برام ولی من حوصله ندارم شایان خب تو که جونت درمی رفت چیشده حالا که میگی حوصله نداری من بیخیال شایان حوصله ندارم یعنی ندارم دیگه وتعارف کردم که چیزی بخورند کمی نشستن و رفتن فرها اومد خونه حالش خوب نبود من فرهاد سرما خوردی فرهاد چیزی نیست من صبر کن دوباره زنگ زدم به شایان وماجرارو گفتم که گفت نیم ساعته اونده که خب وقتی اومد فرهاد معاینه کرد فرهاد بدجوری از شایان حساب می برد شایان چندتا امپول نوشتم با دوتا شیاف
🚥!!!!🚥 dr, [۱۴.۰۸.۱۸ ۱۳:۰۷]
قرص و شربت نیاز نیست بیایی بیمارستان استراحت کن منم رفتم داروهاش رو گرفتم وقتی اومدم گفت براش بزنم دمر خوابید یکیش رو اماده کردم پنبه کشیدم کاملا شل بود اروم زدم چیزی نگفت دوتاش رو زدم به حالت سجده دراومد براش شیاف گذاشتم که اذیت شو وهمش اخ اخ می کرد براش یه سوپ درست کردم از پرستاری کردم که همش میگفت خسته شدی نکن بسه فلانه بهمانه کارخودم رو میکردم دوروز از بیماریش گذشت که در خونه زده شد خواهرم بود شهلا که ازم خواست مراقب ارزو باشم فرهاد دیدش و گفت سلام عموجان ارزو یه جیغ کشید عقب رفت وزد زیر گریه فرهاد ارزو عموچیشده ارزو من ازت می ترسم عمویی فرهاد چراعزیزم ارزو اخه لمپولم میزنی فزهاد عزیزم موقعش ا ره ارزو الان موقعشه من ارزو سرماخوردی ارزو 😨😰😱😭😢😖☹️🙁😞😟 بله فرهاد خب پس داروهات کو ارزو یه پلاستیک ازکولخ عروسکیش داد فرها خب دختر خوب دمر بخواب میدونی که اصرار خواهش فایده نداره ارزو رفت خوابید شلوارش کشیدم پایین فرهاد پنبه رو باسن تپلیش کشید واروم سوزن فرو کرد ارزو چیزی نگفت فرهاد کشید بیروت خی افرین 😚😚 وبعد یکی دیگه اماده کرد که ارزو ازاولش تکون خود اما من کمرش و گرفتم اخرش فرهاد پاها گرفت تند تزریق کرد وروتخت خوابش برد که یه دونه توخواب زد که چیزی نفهمید شهلا ارزو رو برد چندماهی از عروسی میگذشت ومن همچنان با بایا حرف نزده بودم صبح که بلند شدم صبحونه خوردم حالت تهو پیداکردم وسرگیجه گفتم چیزی نیست اما ظهر به محض خوردن غذا حالم بد شد فرهاد مشکوک نگاهم میکرد اما چیزی به روی خودم نیاوردم اخرشم طاقت نیاورد معاینه ام کرد فهمید چیزیم نیست دوروز گذشت که وقتی غذا درست میکردم حالم بدتر میشد از پله اتاق هاپایین رفتم فرهاد هم تو پذیرایی بود وفک کرده بود خوب شدم اخرین پله رو که اومدم پایین سرم گیج رفت وچشام بسته شد وقتی چشم باز کردم بیمارستان بودم که فزهاد بالا سرم😘😘😀😀😃💋❤️❤️ فرهاد حال همسرم مادر بچه ام چطوره من خوبم وبعدش😳😳چی گفتی فرهاد
فرهاد مامان بچه خانمم من مامان بچه کیه نگاهش کردم ودودقیقه بعدش من فرهاد یعنی من یعنی تو یعنی من خداچیشده همون موقع پرستاراومد اقای دکتر الان میرید سونگرافی فرهادخیلی جدی بله ونشستم رو ویلچر رفتیم سنگرافی رو صندلی مخصوصش نشسته بودم هندز تو شک بودم یه ماده یخ ریخته شد روشکمم بعدش یه دستگاه اومد رو شکمم
دکتر خب خانم شما دوقلو حامله هستید تبزیک میگم بهتون ودوماهتونه بهتره که زمان استراحتتون همش معین باشه چیزهای سنگین بلند نمیکنی وروزی ۱۵ دقیقه پیاده روی وروبه فرهاد اقای دکتر استرس هیجان خیلی زیاد خستگی ناراحتی ممنوع یه سری دارو هست که اگه خدایی نکرده بجه زود رس شد قلبه جنین تشکیل شده باشه خطری تهدید نکنه
توی ماشین بودیم فرهاد خب خانمی خودت که دیدی دکتر چی گفت چهارچشمی حواسم بهت هست ازفردا مامانم یا مامانت
من نیازی نیست
فرهاد دکتر با شما بودا رو حرف منم حرف نباشه
مک دوست ندارم مامانم یا مامانت پاشه بیاد خونه وکارام رو انجام بده فرهاد عزیزم نمیشه که
من یه پرستار باورکن مامانت یامامانم اذیت میشند
فرهاد ببینم چی میشه
خب اینم از سهیلام که یه کوچولو رو مسافر خودش کرده ببخ
یکی نه دوتا رو مسافر خودش کرده تا پارت بعدی مراقب خوبی هاتون باشید
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد ۱۳۹۶ ساعت 12:17 توسط نویسنده
|