خاطره بیتا خانم
سلام خوبین؟سلامتین؟ من اولین بارمه که خاطره می ذارم واول یه بیو از خودم و یه خورده توضیحات رومی دم. اسم من بیتا ست و۱۵سالمه وشمال زندگی می کنم یه خواهر وبرادر کوچیک تر از خودم دارم (دوست بیتام)☺️ من توی نظرات خاطره ی هیلداجان جان گفتم کنار اسمم استیکر می ذارم اما پشیمون شدم و نمی ذارم خب بریم سراغ خاطره:این خاطره فکر می کنم مربوط می شه به پائیز یا زمستون ۹۴ من خدارو شکر خیلی مریض نمی شم اما اگر مریض بشم بد مریض می شم و خود درمانی بعضی اوقات جواب نمی ده و آمپول نیاز می شم .من خواهرم مریض شده بود وگلاب به روتون حالش بد می شه وبه خاطر ترس از آمپول سرم وصل کرد و خوب شد روز بعدش من بالشت رو گرفتم و می خواستم برم جلو تلویزیون دراز بکشم و برنامه ببینم که یهو احساس کردم یه چیزی سر دلم سنگینی می کنه به مامانم گفتم واونم گفت لابد توهم از مبینا (خواهرم) ویروس رو گرفتی همش احساس می کردم حالم می خواد بد بشه می دویدم سمت دستشویی اما حالم بد نمی شد مامانم زنگ زد به پدرم و گفت که بیا بیتا رو ببر بیمارستان من درحال آماده شدن بودم و مادرم داشت از توی کشو دفترچه بیمه رو در می آورد و همزمان به من می گفت به دکتر بگو دلم درد می کنه اما حالم بد نشده .همین حرف مادرم کافی بود تا حالم بد بشه دویدم سمت دستشویی و گلاب به روتون حالم بد شد🤢 اومدم بیرون که پدرم اومد و سوار ماشین شدم و رفتم بیمارستان دکتر بعد از معاینه گفت برات یه امپول می نویسم و دقیقا یادم نیس گفت تا چند ساعت غذا نخور (از آمپول نمی ترسم و عاشق محیط بیمارستانم 😊) از اتاق دکتر اومدم بیرون و توی سالن بیخیال نشستم و به پرستارا نگاه می کردم تا پدرم بره داروخانه و آمپول رو بگیره یه پرستاری بود که قیافش شبیه ژاپنی ها بودو از قبل دیده بودمش و بیتا (دوستم) وقتی مریض شد واومد بیمارستان امپول شو این پرستار زده بود و می گفت انگار توی کمر آدم می زنه😁 منم دعا کردم که امپول دست ایشون نیفته اما زهی خیال باطل وقتی پدرم امپول رو آورد یه پرستار دیگه امادش کرد ولی موقع تزریق همونی که شبیه ژاپنی ها بود اومد (از شانس خوبی که دارم😉)رفتم روی یه تخت پرده های دور واطرافمو کشیدم جای یه آب مقطرم روی تخت انداخته بود وانداختمش توی سطل زباله واماده شدم یه خورده استرس گرفتم اما نمی ترسیدم امپول رو وارد کرد اولش درد نداشت اما اخراش تا نوک پام درد گرفته بود یه آهی کشیدم و بالاخره تموم شد بعد از چند دقیقه از روی تخت بلند شدم لباسم رو مرتب کردم وداشتم می رفتم به سمت بیرون که یهو سر از یه اتاق تزریقات دیگه درآوردم درد پام به مغزم فشار آورده بود☺️ سرمو چرخوندم وپدرمو دیدم رفتم سمتش و برگشتیم خونه گشنم بود اما نمی تونستم چیزی بخورم بعد از اون هم چندبار حالم بدشد اما بالاخره خوب شدم و از اون به بعد خدا رو شکر امپول نزدم .امروز هم حالم خیلی خوب نبود .خیلیییییییی ممنون که خاطرمو خوندین و ببخشید اگر طولانی و شد و چشمای خوشگلتون خسته شد .امیدوارم همیشه سالم باشید و نیاز به امپول نداشتن باشید😘.یا حق. پ.ن :هرموقع خواهرم مریض بشه لطفش شامل حالم می شه و البته اینم بگم برادرم۴ماهشه و اون موقع نبود☺️ وگرنه اونم مورد لطف قرار می گرفت.