ادامه داستان
ادامه داستان
سلام به خواننده های عزیز
یه گله دارم چراکه نظر داده نمیشه یه دوستی هم نظرداده بود عکس بدم عکس شخصیت هارو که خب نمیدونم چه کسی وچه مکانی باشه اگه کسی پیشنهادی داره بده
واین که منظور عکس امپول موقع تزریق که خب چیزهای جالبی پیدانکردم
بریم سراغ سهیلا
صدای گریه ارزو یه لحظه ام قط نمیشد😭 کارشون که تموم شد گوشیم زنگ خورد
الو سلام فرهاد
فرهاد معلوم هست کجاییی
من خونه شهلا برات پیغام که گذاشتم
فرهاد عزیزم الان موقع پیاده رویته
من باشه میام الان نگرانم نباش
از روی مبل داشتم به سختی بلند میشدم که شهلا یاشار کمکم کردن سامان داشت با ارزو حرف میزد باهمشون داشتم خدافطی میکردم که سامان گفت فردا شب همه تون دعوتید برای شام خونه ما
من نمیدونم بشه یانه سامان اخه تا کی میخوایی کشش بدی ها؟؟یه سال نیومدی خونه یه ساله باباروندیدی حتی شایانم بد عنقی میکنه به خدا پریشب بوکه بابا نصفه شب رفته بود تواتاقت روتخت خوابیده بود زارمیزد میگفت دخترم و بادستای خودم بیرون کردم
یاشار خواهرم تو که سنگدل نبودی که بابا قلبش مریضه سامان محکم صداش زد من بابا چشه سامان چیزی نیست کمی کسالت داره من بیماری قلبی کسالته اره سامان نه چیز خطرناکی نیست من چیز خطرناک چیه 💔💔 بابا قلبش بیماره سامان اروم باش خواهرم کنار در نشستم اشکام شروع به باریدن کردن من بابا مریضه الان باید بفهمم اره یاشار خواست بیاد نزدیکم داد زدم نزدیکم نشو شهلا کنارم نشست گوشیم زنگ خورد من😤😤 وقتی میگم میام یعنی میام پس انقدر زنگ نزن گوشی پرت کردم تو کیفم اشکام پس زدم من دیگه چیه که باید بدونم ونمیدونم ها یاشار حرف بزن سامان داری خودت رو اذیت میکنی
من نه این شماهایید که دارید اذیتم میکنید با نگفتن هاتون تو بغل شهلا گریه میکردم ازیه طرفم خیلی لگد خوردم که وسط گریه هام صدای جیغ شهلا که سهیلا سهیلا میگفت مبهم شد همه جاتاریک شد صدای گفتن خانمی عزیزم قربونت برم واضح ترمیشد چشام رو باز کزدم که نور بدی چشام رو زد سریع بستم کمی گذشت باز کردم به نور عادت کردم چشام رو باز کردم یه مرد با صورت کشیده لبخند کم جون چشای خسته بالا سرم بود کنارش یه زن جون تر باصورت گرد جذاب وسه تا پسر قد بلند که موهای یکیشون جلوش خاکستری بود وکاملا جدی وپسر سمت راستیش جدی اما یه لبخند داشت موهاش به روز بود وپسر سمت چپیش خنده رو لباش بودنگاهی به اطراف کردم پسر خوش خنده خواهرم سنگین شدیا من نگاهی به چشمای خسته مردی که میگفت اذیت نکن 😌😌خانمم کردم من 😕🙁 خیلی وقته خوابیدم پسر وسطیه نه خواهرجونم نخوابیدی یه روزه که بیهوشی من شایان بابا 😔😔 شایان هییییسسسس چیزی نگو من ☹️اخه شایان شنیدی چی گفتم سرم رو تکون دادم سامان بهتره که بریم شاید بخواند حرفی بزنند شهلا خواهری خوب استراحت کن وقتی همه رفتن فرهاد نشست کنارم پس😎😎پس خانمم بلده عصبی بشه وداد بزنه من 😞😞معذرت میخوام فرهاد 😎عزیزم درکت میکنم من🙁حالم چطوره فرهاد😀😂😂 حال خودت روازمن می پرسی😶😶منظورم بچه هاست لگد نمیزنند فرهاد 😏😏عه لگد میزنند چه بچه های بدی باید دعواشون کنم معترض گفتم فرهاد😠فرهاد خوب چیه عزیزم راست میگم دیگه من فرهاد لطفا 😕فرهاد🤔من فرهاد تروجون من بگو بچه ها چطورند الت فرهاد😡😡
قسم نخورحالشون ازمن و تو بهتره دکترت گفته خطر به خیر گذشته نفس راحتی کشیدم به طرفم اومد خواست سرم دربیاره که گفت ممکنه یه کوچولو دردم بگیره وسریع کشید بیرون که یه اخ گفتم 😓😓 فرهاد خیلی چاق شدم تاحالا دقت نکردم نگاه کن دستام ورم کرده یه اینه بهم میدی فرهاد بینیم کشید 😊😊😊 این جوری دوستت دارم عزیزم اتواینه به خودم نگاه کردم🔲 تپل شده بودم بینیم ورم کرده بود جیغ خفه ای زدم هییییهعع این منم شایان سراسیمه وارد شد یه قطره اشک چکید پایین از چشام شایان مشکوک نگاهه فرهاد کرد من 😭😭😭 واییی چرا زشتم فرهاد خنده اش قورت میدادشایان😳😳😳 من شایان چرا انقدر زشت شدم شایان فکنم سرت به جایی خورده پیج شد که رفت من تاکی باید باشم فرهاد بادکترت حرف زدم باید معاینه بشی
من فرهاد من باید برم سرویس بهداشتی
فرهاد 😜😜خب نمیشه
من😳 فرهاد باید برم نمی تونم
فرهاد اینجا سرویس هاشون ایرانیه حرف های دکتر که یادته من خب بریم یه طبقه دیگه بریم خونه من نمی تونمم فرهاد عزیزم ودر گوشم چیزی گفت که هزار رنگ شدم روز خیلی مزخرفی بود دوتا سرم نوش جان کردم حتی نگاهه فرهادم نمیکردم 😶😶😐😐 رفتیم خونه که تختم رو اورده بوتو سالن وچندتا متکاهم بود به مکافات وهی امارگرفتن فرهاد یه حمام رفتم شبش اماده شدیم که بریم خونه مادریم یع ساپورت مشکی با مانتوی بنفش بادمجونی وروسری خردلی تیره نگاهش کردم خوشم نیومد یه مانتوی خفاشی عنابی با شال قهوه ای تیره که فرهاد به ساپورتم ایراد گرفت منم گفتم کسی نیست اونم😡😡😠😠😤😤😤پس مسرعموم شوهرخواهرشما شلغمه اونجا برو عوضش کن رفتم شلوار جین بارداری پوشیدم من باحالت لج ازخونه بی
رون اومدم فرهاد لج کردنتم خریدارم خانمی رسیدیم خونه از ماشین فرهاد پیاده شدم به سمت پله های ورودی رفتم من😣😖😖😖فرهاد پله فرها اومدم خانمی به کمک فرهاد دوتا پلخ رفتم بالا که خسته شدم فرهاد یقه کت قهوه ای سوختش رو درست کرد
فرهاد خانمی پنج تای دیگه مونده بریم روپله اخر قرار گرفتم نفس تفس میزدم سامان هووف حالا خوبه هفتا بیشتر نبودا بهتره برگردید مهمونی تموم شد صای یاشار که زد پس کله اش بلند شد بیا کنارببینم یاشار پیداش شد سلام برخانواده پر جنعیت من گمشو کجا پر جمعتیم فرهاداهای مراقب حرف زدنتون باشیدا سامان اگع ایران کمبود جمعیت داشت درست شد باشاهکارهای شماها من حالاخوبه دوتا بیشترنیستن سامان ۲تا شما ۲تا شهلا درست شد دیگه من😳😳شهلا یاشاربله خواهرت حسودیش شده صدای شایان بلند شد شمادوتا رفتید بدرقه کنید که بیاند یا بدرقه کنید که برند وکنار زدشون سلام داداش شایان سلام خواهرگلم فرهاد سلام اقا شایان 😊😊شایان سلام پدر بچه ها بفرمایید داخل کمی اروم اروم رفتیم داخل که سامان گفت هوفع اگه چهارتا بودن چی
بابا رو که دیدم رفتم تو شک توی این یه سال عصا به دست شده بود اروم رفتم جلو بابا بغلم کرد توبغل هم بودیم که یاشار 😂😂 مامان بیاکه بعداز ۲۰سال پیدات کردم سامان یکی دیگه زد پس کله اش کمی گذشت پهلوی شهلا بودم من شهلا🤰چندماهته شهلا😳😳ها من😊سامان یاشار گفتن شهلا 😤😤😤سامان میکشمت بهزادکه داشت چایی میخورد گفت خانمی بیامنم میام کمکت شهلا 😡😡که من دوقلو باردارم اره چایی پرید توگلوی بهزاد وشروع به سرفه کردن افتاد چییی دوقلو نه یاخدا ارزو مامان😀😀یعنی مثل خاله توپ درمیاری جمع پوکید ازخنده بابا سرش روتکون داد متاسفم براتون چند دقیقه بعدفرهاد درگوش شایان چیزی گفت که شایانم جوابش رو داد فرهاد به طرفم اومد وروبه روی مبلم قرارگرفت😃😃😃😉😉😉خانمی زیادی نشستی باید کمی دراز بکشی خسته میشی من 😳😳اینجا فرهادنه تواتاق شایان پاشوخانمی به ناچار بلند شدم ویه عذرخواهی کردم رسیدم به پله اتاق هامن فرهاد 😭😭😭فرهاد ای وای این یکی ۳۵ تا پله است یاشار تافردا صبح وقت هست یواش یواش رفتم بالا به فرهاد گفتم بره پایین زشته چند دقیقه بعد صدای سامان و فرهاد یاشار و شایان و بهزاد شنیده شد صدا از اتاق یاشار بود رفتم نزدیکای در یاشاراقا من نمیخوام خوب بشم زوره شایان زوره حرفیه یاشار من نمیخوام خوب بشم دوست دارم مریض بمونم به کی چه اخه سامان میخوابی یانه یاشار نه فرهاد باشه دادا خودت خواستی بهزاد سامان تو پاش بگیر کمی لای در باز کردم فرهاد دستش وسط کمرش بود وروی سرش بهزادم نشسته بود روپاهاش شایان باخونسردی تمام امپول اماده می کرد یاشار اخ کمرم اییی پام فرهاد شلوار شورتش کامل تازیرباسنش کشید پایین شایان سفت کنی دوبارمیخوری یاشار قوانین حفظم شایان سریع پنبه کشید وسریع وارد کرد یاشار دستاش اورد عقب که سامان محکم گرفت شایان ذره ذره تزریق می کرد دوتا زد یاشار بسه دیگه😭😭😣😣😖😖 شایان نوچ همه اش رو میزنی تاشماباشی که فرارنکنی برای هرکدومش شایان تند تند تزریق میکرد صدای فرهاد بلند شد خانم سهیلا سعادتی دزدکی نگاه کردن کار خوبی نیست
من😱😱😰😥😥😨 یه قدم رفتم عقب که در باز شد شایان تو چهارچوب دربود
خب ظاهرا داشتی استراحت میکردی دیگه من😰😰چیزه خب سرو صدااومد منم
شایان در اتاق پشت سرش بست منم رو پنجه پا بلند شدم که ببینم اما بی فایده بود شایان دید زدنت تمو شد من اخه کوه جلومه نمیشه شایان بازوم گرفت ومن به خودش فشار داد خواستم عقب گرد کنم که محکم تر فشار داد تو اتاقش به اجبار خوابیدم رو پهلو خودشم کنارم نشست کمی بعدش مامان صدامون زد رفتیم شام موقع برگشتن فرهاد یه ویشگون ازلپم گرفت😆😏😏که خانمم امپول زدن بقیه رودید میزنه اره من فرهاد جانم
من قول بده که به بچه ها امپول نمیدی
فرهاد قول میدم که اگه لازم داشتن براشون بدم خوبه
من اوهوم رسیدیم خونه راحت خوابیدم که.....
خب ممنونم که بازم این پارت رو همراهیم کردین
سلام به خواننده های عزیز
یه گله دارم چراکه نظر داده نمیشه یه دوستی هم نظرداده بود عکس بدم عکس شخصیت هارو که خب نمیدونم چه کسی وچه مکانی باشه اگه کسی پیشنهادی داره بده
واین که منظور عکس امپول موقع تزریق که خب چیزهای جالبی پیدانکردم
بریم سراغ سهیلا
صدای گریه ارزو یه لحظه ام قط نمیشد😭 کارشون که تموم شد گوشیم زنگ خورد
الو سلام فرهاد
فرهاد معلوم هست کجاییی
من خونه شهلا برات پیغام که گذاشتم
فرهاد عزیزم الان موقع پیاده رویته
من باشه میام الان نگرانم نباش
از روی مبل داشتم به سختی بلند میشدم که شهلا یاشار کمکم کردن سامان داشت با ارزو حرف میزد باهمشون داشتم خدافطی میکردم که سامان گفت فردا شب همه تون دعوتید برای شام خونه ما
من نمیدونم بشه یانه سامان اخه تا کی میخوایی کشش بدی ها؟؟یه سال نیومدی خونه یه ساله باباروندیدی حتی شایانم بد عنقی میکنه به خدا پریشب بوکه بابا نصفه شب رفته بود تواتاقت روتخت خوابیده بود زارمیزد میگفت دخترم و بادستای خودم بیرون کردم
یاشار خواهرم تو که سنگدل نبودی که بابا قلبش مریضه سامان محکم صداش زد من بابا چشه سامان چیزی نیست کمی کسالت داره من بیماری قلبی کسالته اره سامان نه چیز خطرناکی نیست من چیز خطرناک چیه 💔💔 بابا قلبش بیماره سامان اروم باش خواهرم کنار در نشستم اشکام شروع به باریدن کردن من بابا مریضه الان باید بفهمم اره یاشار خواست بیاد نزدیکم داد زدم نزدیکم نشو شهلا کنارم نشست گوشیم زنگ خورد من😤😤 وقتی میگم میام یعنی میام پس انقدر زنگ نزن گوشی پرت کردم تو کیفم اشکام پس زدم من دیگه چیه که باید بدونم ونمیدونم ها یاشار حرف بزن سامان داری خودت رو اذیت میکنی
من نه این شماهایید که دارید اذیتم میکنید با نگفتن هاتون تو بغل شهلا گریه میکردم ازیه طرفم خیلی لگد خوردم که وسط گریه هام صدای جیغ شهلا که سهیلا سهیلا میگفت مبهم شد همه جاتاریک شد صدای گفتن خانمی عزیزم قربونت برم واضح ترمیشد چشام رو باز کزدم که نور بدی چشام رو زد سریع بستم کمی گذشت باز کردم به نور عادت کردم چشام رو باز کردم یه مرد با صورت کشیده لبخند کم جون چشای خسته بالا سرم بود کنارش یه زن جون تر باصورت گرد جذاب وسه تا پسر قد بلند که موهای یکیشون جلوش خاکستری بود وکاملا جدی وپسر سمت راستیش جدی اما یه لبخند داشت موهاش به روز بود وپسر سمت چپیش خنده رو لباش بودنگاهی به اطراف کردم پسر خوش خنده خواهرم سنگین شدیا من نگاهی به چشمای خسته مردی که میگفت اذیت نکن 😌😌خانمم کردم من 😕🙁 خیلی وقته خوابیدم پسر وسطیه نه خواهرجونم نخوابیدی یه روزه که بیهوشی من شایان بابا 😔😔 شایان هییییسسسس چیزی نگو من ☹️اخه شایان شنیدی چی گفتم سرم رو تکون دادم سامان بهتره که بریم شاید بخواند حرفی بزنند شهلا خواهری خوب استراحت کن وقتی همه رفتن فرهاد نشست کنارم پس😎😎پس خانمم بلده عصبی بشه وداد بزنه من 😞😞معذرت میخوام فرهاد 😎عزیزم درکت میکنم من🙁حالم چطوره فرهاد😀😂😂 حال خودت روازمن می پرسی😶😶منظورم بچه هاست لگد نمیزنند فرهاد 😏😏عه لگد میزنند چه بچه های بدی باید دعواشون کنم معترض گفتم فرهاد😠فرهاد خوب چیه عزیزم راست میگم دیگه من فرهاد لطفا 😕فرهاد🤔من فرهاد تروجون من بگو بچه ها چطورند الت فرهاد😡😡
قسم نخورحالشون ازمن و تو بهتره دکترت گفته خطر به خیر گذشته نفس راحتی کشیدم به طرفم اومد خواست سرم دربیاره که گفت ممکنه یه کوچولو دردم بگیره وسریع کشید بیرون که یه اخ گفتم 😓😓 فرهاد خیلی چاق شدم تاحالا دقت نکردم نگاه کن دستام ورم کرده یه اینه بهم میدی فرهاد بینیم کشید 😊😊😊 این جوری دوستت دارم عزیزم اتواینه به خودم نگاه کردم🔲 تپل شده بودم بینیم ورم کرده بود جیغ خفه ای زدم هییییهعع این منم شایان سراسیمه وارد شد یه قطره اشک چکید پایین از چشام شایان مشکوک نگاهه فرهاد کرد من 😭😭😭 واییی چرا زشتم فرهاد خنده اش قورت میدادشایان😳😳😳 من شایان چرا انقدر زشت شدم شایان فکنم سرت به جایی خورده پیج شد که رفت من تاکی باید باشم فرهاد بادکترت حرف زدم باید معاینه بشی
من فرهاد من باید برم سرویس بهداشتی
فرهاد 😜😜خب نمیشه
من😳 فرهاد باید برم نمی تونم
فرهاد اینجا سرویس هاشون ایرانیه حرف های دکتر که یادته من خب بریم یه طبقه دیگه بریم خونه من نمی تونمم فرهاد عزیزم ودر گوشم چیزی گفت که هزار رنگ شدم روز خیلی مزخرفی بود دوتا سرم نوش جان کردم حتی نگاهه فرهادم نمیکردم 😶😶😐😐 رفتیم خونه که تختم رو اورده بوتو سالن وچندتا متکاهم بود به مکافات وهی امارگرفتن فرهاد یه حمام رفتم شبش اماده شدیم که بریم خونه مادریم یع ساپورت مشکی با مانتوی بنفش بادمجونی وروسری خردلی تیره نگاهش کردم خوشم نیومد یه مانتوی خفاشی عنابی با شال قهوه ای تیره که فرهاد به ساپورتم ایراد گرفت منم گفتم کسی نیست اونم😡😡😠😠😤😤😤پس مسرعموم شوهرخواهرشما شلغمه اونجا برو عوضش کن رفتم شلوار جین بارداری پوشیدم من باحالت لج ازخونه بی
رون اومدم فرهاد لج کردنتم خریدارم خانمی رسیدیم خونه از ماشین فرهاد پیاده شدم به سمت پله های ورودی رفتم من😣😖😖😖فرهاد پله فرها اومدم خانمی به کمک فرهاد دوتا پلخ رفتم بالا که خسته شدم فرهاد یقه کت قهوه ای سوختش رو درست کرد
فرهاد خانمی پنج تای دیگه مونده بریم روپله اخر قرار گرفتم نفس تفس میزدم سامان هووف حالا خوبه هفتا بیشتر نبودا بهتره برگردید مهمونی تموم شد صای یاشار که زد پس کله اش بلند شد بیا کنارببینم یاشار پیداش شد سلام برخانواده پر جنعیت من گمشو کجا پر جمعتیم فرهاداهای مراقب حرف زدنتون باشیدا سامان اگع ایران کمبود جمعیت داشت درست شد باشاهکارهای شماها من حالاخوبه دوتا بیشترنیستن سامان ۲تا شما ۲تا شهلا درست شد دیگه من😳😳شهلا یاشاربله خواهرت حسودیش شده صدای شایان بلند شد شمادوتا رفتید بدرقه کنید که بیاند یا بدرقه کنید که برند وکنار زدشون سلام داداش شایان سلام خواهرگلم فرهاد سلام اقا شایان 😊😊شایان سلام پدر بچه ها بفرمایید داخل کمی اروم اروم رفتیم داخل که سامان گفت هوفع اگه چهارتا بودن چی
بابا رو که دیدم رفتم تو شک توی این یه سال عصا به دست شده بود اروم رفتم جلو بابا بغلم کرد توبغل هم بودیم که یاشار 😂😂 مامان بیاکه بعداز ۲۰سال پیدات کردم سامان یکی دیگه زد پس کله اش کمی گذشت پهلوی شهلا بودم من شهلا🤰چندماهته شهلا😳😳ها من😊سامان یاشار گفتن شهلا 😤😤😤سامان میکشمت بهزادکه داشت چایی میخورد گفت خانمی بیامنم میام کمکت شهلا 😡😡که من دوقلو باردارم اره چایی پرید توگلوی بهزاد وشروع به سرفه کردن افتاد چییی دوقلو نه یاخدا ارزو مامان😀😀یعنی مثل خاله توپ درمیاری جمع پوکید ازخنده بابا سرش روتکون داد متاسفم براتون چند دقیقه بعدفرهاد درگوش شایان چیزی گفت که شایانم جوابش رو داد فرهاد به طرفم اومد وروبه روی مبلم قرارگرفت😃😃😃😉😉😉خانمی زیادی نشستی باید کمی دراز بکشی خسته میشی من 😳😳اینجا فرهادنه تواتاق شایان پاشوخانمی به ناچار بلند شدم ویه عذرخواهی کردم رسیدم به پله اتاق هامن فرهاد 😭😭😭فرهاد ای وای این یکی ۳۵ تا پله است یاشار تافردا صبح وقت هست یواش یواش رفتم بالا به فرهاد گفتم بره پایین زشته چند دقیقه بعد صدای سامان و فرهاد یاشار و شایان و بهزاد شنیده شد صدا از اتاق یاشار بود رفتم نزدیکای در یاشاراقا من نمیخوام خوب بشم زوره شایان زوره حرفیه یاشار من نمیخوام خوب بشم دوست دارم مریض بمونم به کی چه اخه سامان میخوابی یانه یاشار نه فرهاد باشه دادا خودت خواستی بهزاد سامان تو پاش بگیر کمی لای در باز کردم فرهاد دستش وسط کمرش بود وروی سرش بهزادم نشسته بود روپاهاش شایان باخونسردی تمام امپول اماده می کرد یاشار اخ کمرم اییی پام فرهاد شلوار شورتش کامل تازیرباسنش کشید پایین شایان سفت کنی دوبارمیخوری یاشار قوانین حفظم شایان سریع پنبه کشید وسریع وارد کرد یاشار دستاش اورد عقب که سامان محکم گرفت شایان ذره ذره تزریق می کرد دوتا زد یاشار بسه دیگه😭😭😣😣😖😖 شایان نوچ همه اش رو میزنی تاشماباشی که فرارنکنی برای هرکدومش شایان تند تند تزریق میکرد صدای فرهاد بلند شد خانم سهیلا سعادتی دزدکی نگاه کردن کار خوبی نیست
من😱😱😰😥😥😨 یه قدم رفتم عقب که در باز شد شایان تو چهارچوب دربود
خب ظاهرا داشتی استراحت میکردی دیگه من😰😰چیزه خب سرو صدااومد منم
شایان در اتاق پشت سرش بست منم رو پنجه پا بلند شدم که ببینم اما بی فایده بود شایان دید زدنت تمو شد من اخه کوه جلومه نمیشه شایان بازوم گرفت ومن به خودش فشار داد خواستم عقب گرد کنم که محکم تر فشار داد تو اتاقش به اجبار خوابیدم رو پهلو خودشم کنارم نشست کمی بعدش مامان صدامون زد رفتیم شام موقع برگشتن فرهاد یه ویشگون ازلپم گرفت😆😏😏که خانمم امپول زدن بقیه رودید میزنه اره من فرهاد جانم
من قول بده که به بچه ها امپول نمیدی
فرهاد قول میدم که اگه لازم داشتن براشون بدم خوبه
من اوهوم رسیدیم خونه راحت خوابیدم که.....
خب ممنونم که بازم این پارت رو همراهیم کردین
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۶ ساعت 11:1 توسط نویسنده
|