ادامه داستان
سلام دوستان تک تک نظراتتون رو خوندم باید بگم که خب من بخوام زیاد وارد عشق وعاشقی بشم باید از خودمدیر وب اجازه بگیرم چون درباره خاطراته نه داستان ولی چشم بازم سعی خودم رو میکنم ودرضمن من با اسم خود سهیلا جواب نظراتتون رو میدم
رو پو ش هاشون عوض کردن دکترم که خانم مسنی بود وارد شد کمی معاینه کرد وگفت هفته دیگه برای کشیدن بخیه ها برم پیشش
من فرهاد چرا شایان و سامان و نیومدن انقدر براشون بی ارزشم 😭😭
فرهاد: خانمی این چه حرفیه که میزنی معلومه که نه امروز او سامان بیچاره همش تو اورژانسه فرهادم پیشت بود تاقبل از به هوش اومدنت کاری براش پیش اومد
روز اول با اخم و تخم های من تموم شد فردا عصر شهلا اومد کمکم رو تخت جا گرفتم
من وایی شهلا این یکی گل پسرم چشه
شهلا جاش خیسه
من شهلا جونم عوض میکنی
شهلا ن عوض کن تا یاد بگیری یه هفته گذشت توی مطب بودم شهرام تو بغلم بود و شیدا تو بغل شایان
شایان بهش ور میرفت اسمم صدا زده شد رفتم داخل شایانم پشت سرم بود فرهاد عمل داشت
نشستم روتخت بچه هارو توی کریر هاشون گذاشتم شایان بخواب دیگه خواهرم
من می ترسم دکتر بالا سرم ظاهر شد شایان با یه حرکت من و روتخت دراز کرد  دکمه های مانتوم  بازشد شایان درد نداره خب احساس سوزش کردم خواستم بلند شم که نشد بخیه ها کشیده شد تک تکش  کارم که تموم شد روی صندلی عقب ماشین شایان نشستم من شایان چرا بابانمیاد یه سر بهم بزنه
شایان چیزی نگفت
وارد خونه شدیم رو تخت توی سالنم دراز کشیده بودن
شایان :سهیلا من یه سری مدرک گواهیه که برداشتم به فرهاد بگو دسته منه باشه ای گفتم شایات از خونه رفت بیرون کاغذی از لای یه پرونده افتاد بیرون
برگه گواهی فوت بود فک کردم مال یه بیماری کسیه اما چشام میخ رو اسم شد حشمت سعادتی
من نه اشتباه شده تاریخ تولد نه امکان نداره سن فوتش نهه اشتباه شده روز و ساعت دورست نیم ساعت بعداز فارغ صدای یاشار تو ذهنم پیچید بابا قلبش بیماره قرص زیر زبونیش
به طرف 📱موبایلم پرواز کردم شماره خونه رو گرفتم یه بوق دو بوق سه بوق گوشی برداشته شد من سامان
سامان سهیلا سلام چیزی شده
من میخوام با بابا حرف بزنم
سامان نمیشه عزیزم بابا رفته
گوشی قط کردم با بارفته فلان جا باباداستش بنده باباقرارداشت شیدا که خواب بود برداشتم شهرام بغل کردم ازخونه زدم بیرون جایی که حدس میزدم بابا خاک باشه رفتم بچه ها رو بغل کردم وارد قبرستون شدم یواش یواش قدم برداشتم دنبال بید مجنون بودم پیداش کردم خیلی شلوغ بود بیشتریاهم اشنابودن کمی جلوتر رفتم سامان داشت بافرهادی که مثلا تو اتاق عمل بود حرف میزد جلو تر رفتم نگاهه جفتشون افتاد رو من فرهاد به طرفم پرواز کرد اتاق عمل تو قبرستونه دیگه
فرهاد :متاسفم عزیزم
من متاسف چی متاسف بی پدر شدنم متاسف این که دروغ گفتی متاسف این که شایان اینجا چه خبره برگشتم طرفش شوکه شد
شایان تو اینجا
من اومدم بابام رو ببینم اومدم دلیل این که یه هفته اس فارغ شدم اما احوالی ازم نپرسیده ببینم
فرهاد اروم عزیزم بچه ها ترسیدن من چطور تونستید
شایان ازوم باش سهیلا اشکام پس زدم به طرف قبر حرکت کردم شهلا مامان ویاشار ازدیدنم تعجب کردن نشستم کنارشون تو بغلم عمه شهین بودم
مک عمه دیدی چه جوری یتیم شدم عمه دیدی چه جوری بیخبرم گذاشتن وخودشون باراخر حسابی دید زدنش
من عمه دیدی چه جوری یتیم شدم نگاهه قبر میکردم عمه دیدی چه جوری پشتم خالی شد
عمه من بگم کوه من کیه پشتیبان من کیه
عمه عزیزم اروم
من اروم باشم چون بابام خوابه
عمه اره عزیزم
من عمه جان من برم درگوش بابام بگم دوستدارم من مثل بچگیها میکشه توبغلش
عمه 😭😭😭
من اشکم نچکید فقط نگاهه سنگ قبرمیکردم
من عمه بابام کجاست
عمه بگو هرجاباشه شب میاد نقاشیت رو میبینه بگو عمه کم کم خلوت شد شهلا خواهری بلند شو
من کجابلندشم بابام اینجاس
مامان عزیزم پاشو خوب نیست برات
مامان کجا بلندشم بابام اینجا خوابیده باید صداش کنم ومشتام روخاک و پارچه میزدم من کجا بلند شم بابام اینجاست فرهاد به طرفم اومد کنارم نشست
فرهاد خانمی بلند شو خوب نیست بمونیم داره غروب میشه
من :کجا بلندشم باید باباروصدابزنم روبه شایام گفتم شایان باباهنیشه خودش میگفت نباید موقع  اذون خوابید مگه نه
شایان اومد طرف دیگه ام فرهاد یه طرف بازوم شایانم طرف دیگه بازوم گرفت وبلندم کردن
من نههههههههه بابا خوابه شایان باید صداش بزنیم پام رو زمین می کوبیدم کسی تو بهشت زهرانبود جز ما به زور توماشین شایان نشستم که خودشم سریع نشست در ماشین قفل کرد
سرم تکیه دادم به شیشه وبیرون نگاه میکردم بچه ها پیش شهلا وشایان بود یه راست به طرف خونه مادریم خرکت کرد
در حیاط که رسیدیم نمی تونستم تکون بخورم بازم فرهاد دست انداخت زیر بازوم وسط حیاط اشکام اروم سرازیر شد درسالن باز شد رفتم جلو یاد شب اشتی کنون افتادم نشستم زمین هق هق میکردم فرهاد سعی کردارومم کنه که پسش میزدم شایانم بغلم میکرد
که بازم بی تابی می کردم شهلا تو اتاق یاشار بود  سامان بایه سرنگ جلو اومد نمی تونستم مقاومت کنم  فرهاد مانتوم دراورد شایان دستم مشت کرد یه رگ پیداکردن که سریع تزریق شد خواستم دستم عقب بکشم که محکم ترگرفته شد اشکام اروم ریخکه شد با کمک فرهاد شایان تو اتاقم خوابیدم
چشام که باز کردم شب شده بود از اتاق بیرون رفتم چراغ سالن روشن بود کسی نبود احتمالا تو پذیرایی بودن روبه روی عکس بابا زانوم خم شد خوردم زمین هق هقم شروع شد فرهاد سریع خودش بهم نزدیک کرد بغلم کرده بود
شهلا برام یه ابقنداورد که دوقوپ خوردم مامان :اروم باش عزیزم
حالت تهو بهم دست داد پریدم تو سرویس ییرون که اومدم شایان نبض و فشار خون گرفت همه پایین بود یه چیزهایی به فرهاد گفت صدای شهرام بلند شد خواستم شیرش بدم که شایان نذاشت وبع اصرارفرهاد خوابیدم
کمی بعد شایان اومد
شایان خواهرم قول میدم زود تموم شه فقط همکاری کن راحت دمر شدم  یه پنبه کشیده شدسریع وارد شد که به یه اخ ختم شد
دومیش سمت چپ که تکون خوردم شایان من وگرفت سومیش همون سمت که فرهاد به دادم‌ رسید
خب با عرض معذرت بنده ساعت 2:20شب اپ کردم‌بیشتر نتونستم واقعا معذرت تا پارت بعدی خدافظ