ادامه داستان
ادامه داستان
سلام دوستان عزیز هرچقدر خواستم نظر بدم نشد ویا این که اپ نمی کردن
دوستان عزیز که علاقه به نوشتن دارند اعلام امادگی می کنند ومن از بین چند نفر دونفرانتخاب خواهم کرد که داستان جدید رو به انها میسپارم دوست عزیزی هم گفته بودکه بگم قسمت چندمه
قسمت ۱۰ اگه اشتباه نکنم
سر سومیش
فرهاد:شایان نزن براش بذار استراحت کنه
شایان پنج دقیقه دیگه فرهاد سری تکون داد
من :فرهاد ،شهرام بیارش گرسنه اشه
فرهاد نه عزیزم پوشکش عوض کردن تو بخواب
من :فرهاد
فرهاد :جانم خانمی
من کی دوباره میریم سره خاک
فرهاد :وقتی حالت خوب شد
من :حالم خوبه
فرهاد:ازنظرخودت اره اما باید دکترت تشخیص بده که اونم تایید نمیکنه روتخت نشسته بودیم و حرف میزدیم که شایان اومد داخل خب ۵دقیقه شد بخواب سهیلا
من :حوصله ای ندارم گفتم از روتخت بلند شدم
شایان تهدیدم سرجاش رفتی بیرون هرچی دیدی از چشم خودت دیدی بیخیال اون دوتا ازاتاق اومدم بیرون صدای شیدا بلند شد
به طرفش رفتم ازتو بغل مامان گرفتمش اروم بوسش کردم
مامان بیا:بشین برات خوب نیست بیا عزیزم
شهلا ازاشپزخونه برام کاچی اورد
شهرام تو بغل یاشار بود ویاشارم براش شکلک در میاورد
من :یاشار خودت رو هلاک کردی او بچه تو صورتت فقط یه دماغ میبینه از رو صندلی بلند شدم
یاشار :بشین چرا بلند شدی
من نمی بینی گشنشه مامان عزیزم راحت باش
چشمی گفتم رفتم اتاقم کمی هواش سردتر بود
ازش بیرون اومدم
من یاشار
یاشار :بله خواهری برم تو اتاقت
یاشار برو عزیزم
اروم اروم ازپله ها داشتم بالا میرفتم که پام گیر کرد به پله و وروی پله یکی مونده اخریه خوردم زمین که جیغی که زدم شیدا رو تو بغلم ترسوند محکم به خودم فشارش دادم صدای یاشار که گفت یا ابوالفضل بلند شد
وبعدش صدای فرهاد و شایان که میگفتن سهیلا جان خوبی
سرم و به معنی بله تکون دادم شایان: 😡😡 فرهادتحویل بگیر اگه این یکی روهم زده بود این جوری نمیشد
وبعدش شیدا رو از بغلم گرفت
حس کردم یه تکه از وجودم گفته شد
من :نهههه شایان تعجب تو چهره تک تکشون بود به سمت شایان که بالای پله ها ایستاده بود رفتم شیدا رو از بغلش گرفتم
من هیچ وقت بچه ام رو ازتو بغلم بدون خواسته خودم بیرون نکشید
به طرف اتاق یاشار رفتم اروم نشستم رو تخت لباسم رو دادم بالا واروم سینه ام رو در دهان کوچولوی شیدا گذاشتم
براش لایی لایی میخوندم
در اتاف باز شد سرم پایین بود فرهاد:خوبی خانمی
من :خوبم
فرهاد خانمی شایان تقصیری نداشت
من :میدونم
فرهاد عزیزم شام حاظره
من اول شیدا باید سیر بشه
نگاهش افتاد رو شیدا یه بوس روی لپش گذاشت
ازاتاق رفت بیرون ۵ دقیقه ای برگشت
بادوتا بشقاب بادوتا ظرف سالاد شیدا رو ازخودم جدا کردم چشماش با این که میدونستم هنوز نزدیک بینه به خودم دوخت دوثانیه بعدش گریه اش بلند شد
من نه قربونت بشم خانم کوچولو بیا مامان جان عزیز دلم دوباره شیرش دادم که گریش بند اومد
فرهاد یه قاشق دهنم میکرد یه قاشق خودش میخورد
چهل روز از فوت بابا گذشت به پیشنهاد واصرار مامان و شهلا اماده شدیم که بریم مسافرت
شهرام و شیدا ماه دوهفته شون بود مامان اومد تو ماشین ما
من :فرهاد میگم بریم ویلای
مامان :نه مادرجون میریم ویلای عمو رضا
من چرا اونجا اخه
مامان :اونجا به دریا نزدیک تره
من فرهاد یه چراغ بزن که شایان بایسته
فرهاد:چرا عزیزم
من خسته شدم
فرهاد راهنما زد توی حاده چالوس بودیم بعد ازاین که پیاده شدیم شایان و سامان به طرف یاشار حمله کردن یاشار سریع پشت سرم جبه گرفت
اروم گفتم چه گندی زدی دوباره
یاشار به من چه بین دوتا که از کنارهم میرفتن فاصله افتاد منم از وسطشون رفتم
من😳😳 واقعا
شایان باورکن
سامان دیون بیا اینجا ببینم
شایان روانی از پشت سهیلا بیا کنار بچه بغلشه میترسم بلایی که میخوام سرت بیارم به سهیلا اسیب بزنه
فرهاد :اهایی به زن من چیکار داری میخوایی کاری کنی بیا سر این ییلاق بیار منظورش یاشار بود
سامان میایی کنار یانه
یاشار نه
سامان به طرمون قدم برداشت
یاشار اروم گفت یه کاری کن
من باشه فورا جیغ خفه ای زدم خودم ول کردم تو بغل یاشار
سامان ایستاد:چت شد سهیلا
من جلو تر بیایی من میدونم و تو
همون موقع صدای اخ یاشار بلند شد
شهلا اخه بیشور این چه طرز رانندگیه خب
ارزو مامان بیشور حرف خوبیه
بهزاد نه باباجون
ارزو چرامامان گفت
بهزاد چون داییت شعور نداره
شایان اومد طرفم :اجازه هست واشاره ای به شیدا که داشت بهش نسیم میخورد کرد
من :بفرمایید بغلش کرد فرهاد خانمی اگه بهتری بریم من بریم شهرام خواب خوش بود فقز به خاطر پوشک و شیر بلند شد
شایان من شیدا رو با خودم ببرم
من :ببر فقط بیا ساکش بهت بدم ببین ۲۰ سی سی اب یه پیمانه ازاون شیرخشکه اگه سیر بود ولب گریه کرد پوشک بازم گریه کرد لالا
باشه ای گفت یه راست تاخود ویلای عمو رضا رفتیم کسی نبود
بعد خوردن شام همه کنار ساحل بودیم سمت راستم فرهاد سمت چپم شایان با شهرا
م وشیدا تو بغل فرها بود
شایان بهتره یه پتو نازک بندازی روشون پتوی هردوشون دراوردم وروشون انداختم
فرهاد خانمی شیدا بد عنقی میکنه من حتما گشنشه
شایان اینجا شیرش نمیدیا یه راست تو ویلا
فرهاد :مگراین که ازجونش سیر شده باشه که اینجا شیرشون بده
من اییییشششش
بلند شدم شیدا رو بردم تو ویلا رفتم تو اتاق داشتم شیرش میدادم که صدای ارزو اومد که خاله خاله میکرد
من بیا اینجا عزیزم
ارزو :خالا اینجایی
من :اره عزیزم
ارزو کنار شیدا دراز کشید اروم لپش رو بوس کرد منم سرش رو بوس کردم
ارزو
خاله یه چیزی بگم
من بگو عزیزم
ارزو خاله قول میدی به کسی نگی
من اره خانمی
ارزو :خاله عصر یه کوچولو گلوم میسوخت
من خاله جان ارزو عزیزم اگه الان معاینه بشی میدونی که احتمال این که کمتر امپول بزنی کم میشه
ارزو اخه
من واگه بعدا معاینه بشی زیاد میزنی
خواست اعترضی کنه که صدای شایان بلند شد اهای وروجک کجایی
ارزو نگران نگاهم کرد به روش لبخندی زدم
من شایان بیا اینجا پیش منه
شایان در اتاق باز کرد
شایان خانم کوچولو مگه قرارنشد توپ بیاری
من شایان بیا بشین
شایان نشست و به منی که خوابیده بودم وداشتم شیر میدادم نگاهی انداخت و گفت چیزی شده
من کیفت همراهته
چشماش ریز کرد کدوم کیف من کیف پزشکیت رو میگم
شایان اره
من برو بیارش
شایان چیزی شده
من یه بار حرف گوش کن
شایان بی هیچ حرفی رفت کیفش اورد بهش گفتم ارزو چشه
اونم معاینه اش رو شروع کرد
وبعدش شهلا رو صداکرد تا دفترچه اش روبیاره
ارزو دایی امپول نوشتی برام
شایان تاببینم چی میشا
ارزو داییی
نسخه رو داد به بهزاد وقتی اومد یه امپولم توش نبود
ارزو 😍😍😍 دایی عاشقتم بعدش حسابی ماچش کرد منم این وسط فقط داشتم شیر میدادم شیداخوردحالا شهرام
که ازش تموم شد فرداش کنار دریا صبحونه خوردیم بچه ها تواب بودن سامان سعی میکرد فرهاد سرش بکنه زیر اب از اون طرف یاشار شایان بهزاد بهم شن کف دریارو بهم میپاشیدن که صدای داد واخشون بالا بود شیر شهرام و دادم
من شهلا پاشو بریم تو اب
مامان شایان ناراحت میشه
من نه نمیخواییم که زیاد خیس بشیم که تا سر زانو
ارزو منم میام
مامان نه ارزو جان تو بمون کمکم که شیدا اگه بیدار شد ارومش کنیم
ارزو خوشحال نشست
من مامان شما نمیخوایی بیایی
مامان نه شماهابرید
دلم راضی نبود اما رفتیم
کمی که رفتیم جلو جیغ شهلا بلند شد
اییی چندش اییی سهیلا
من چته شهلا روپام یه چیزی میلوله
من چندش
یه دقیقه بعد خودم بلند درجا میزدم و جیغ میکشیدم شهلا بهم میخندید
من کوفت نخند اییی خددا چندش ایی
رفتیم جلو تر که درست شد توی سکوت فرو رفته بودیم صدای خنده و خوشحالی پسرا به گوش میرسید
چشم به چیزی که خورد حالم بد شد یه ماهی مرده کوچیک به پر مانتوی خیس شده شهلا خورد که باهم جیغ میزدیم
داشتیم می رفتیم عقب که باشهلا تواب خوردیم زمین من شهلا شایان زنده مون نمیذاره
شهلا اوه بهزاد چیکار کنم
اروم اروم اروم لرزون لرزون رفتیم جلو یاشار سامان هنوز تو اب بودن شایان بهزاد فرهاد بیرون
سلامی ارومی کردیم شایان و بهزاد وفرهاد تند تند جواب سلام دادن وسرشون پایین انداختن وبابچه ها مشغول شدن که شایان سریع سرش اورد بالا
شایان چشماش رو ریز کرد :تو اب بودید
اب دهنم قورت دادم نه خوردیم زمین تواب
فرها پس تو اب بودی دیگه من اره گناه کبیره که نکردم
فرهاد نه گناه نکردی ولی اگه سرماخوردی چی الان میرم ویلا صدای شیدا بلند شد با کریرش بلندش کردم چون خیس بودم پاهام که دوباره شنی شد شستم
سلام دوستان عزیز هرچقدر خواستم نظر بدم نشد ویا این که اپ نمی کردن
دوستان عزیز که علاقه به نوشتن دارند اعلام امادگی می کنند ومن از بین چند نفر دونفرانتخاب خواهم کرد که داستان جدید رو به انها میسپارم دوست عزیزی هم گفته بودکه بگم قسمت چندمه
قسمت ۱۰ اگه اشتباه نکنم
سر سومیش
فرهاد:شایان نزن براش بذار استراحت کنه
شایان پنج دقیقه دیگه فرهاد سری تکون داد
من :فرهاد ،شهرام بیارش گرسنه اشه
فرهاد نه عزیزم پوشکش عوض کردن تو بخواب
من :فرهاد
فرهاد :جانم خانمی
من کی دوباره میریم سره خاک
فرهاد :وقتی حالت خوب شد
من :حالم خوبه
فرهاد:ازنظرخودت اره اما باید دکترت تشخیص بده که اونم تایید نمیکنه روتخت نشسته بودیم و حرف میزدیم که شایان اومد داخل خب ۵دقیقه شد بخواب سهیلا
من :حوصله ای ندارم گفتم از روتخت بلند شدم
شایان تهدیدم سرجاش رفتی بیرون هرچی دیدی از چشم خودت دیدی بیخیال اون دوتا ازاتاق اومدم بیرون صدای شیدا بلند شد
به طرفش رفتم ازتو بغل مامان گرفتمش اروم بوسش کردم
مامان بیا:بشین برات خوب نیست بیا عزیزم
شهلا ازاشپزخونه برام کاچی اورد
شهرام تو بغل یاشار بود ویاشارم براش شکلک در میاورد
من :یاشار خودت رو هلاک کردی او بچه تو صورتت فقط یه دماغ میبینه از رو صندلی بلند شدم
یاشار :بشین چرا بلند شدی
من نمی بینی گشنشه مامان عزیزم راحت باش
چشمی گفتم رفتم اتاقم کمی هواش سردتر بود
ازش بیرون اومدم
من یاشار
یاشار :بله خواهری برم تو اتاقت
یاشار برو عزیزم
اروم اروم ازپله ها داشتم بالا میرفتم که پام گیر کرد به پله و وروی پله یکی مونده اخریه خوردم زمین که جیغی که زدم شیدا رو تو بغلم ترسوند محکم به خودم فشارش دادم صدای یاشار که گفت یا ابوالفضل بلند شد
وبعدش صدای فرهاد و شایان که میگفتن سهیلا جان خوبی
سرم و به معنی بله تکون دادم شایان: 😡😡 فرهادتحویل بگیر اگه این یکی روهم زده بود این جوری نمیشد
وبعدش شیدا رو از بغلم گرفت
حس کردم یه تکه از وجودم گفته شد
من :نهههه شایان تعجب تو چهره تک تکشون بود به سمت شایان که بالای پله ها ایستاده بود رفتم شیدا رو از بغلش گرفتم
من هیچ وقت بچه ام رو ازتو بغلم بدون خواسته خودم بیرون نکشید
به طرف اتاق یاشار رفتم اروم نشستم رو تخت لباسم رو دادم بالا واروم سینه ام رو در دهان کوچولوی شیدا گذاشتم
براش لایی لایی میخوندم
در اتاف باز شد سرم پایین بود فرهاد:خوبی خانمی
من :خوبم
فرهاد خانمی شایان تقصیری نداشت
من :میدونم
فرهاد عزیزم شام حاظره
من اول شیدا باید سیر بشه
نگاهش افتاد رو شیدا یه بوس روی لپش گذاشت
ازاتاق رفت بیرون ۵ دقیقه ای برگشت
بادوتا بشقاب بادوتا ظرف سالاد شیدا رو ازخودم جدا کردم چشماش با این که میدونستم هنوز نزدیک بینه به خودم دوخت دوثانیه بعدش گریه اش بلند شد
من نه قربونت بشم خانم کوچولو بیا مامان جان عزیز دلم دوباره شیرش دادم که گریش بند اومد
فرهاد یه قاشق دهنم میکرد یه قاشق خودش میخورد
چهل روز از فوت بابا گذشت به پیشنهاد واصرار مامان و شهلا اماده شدیم که بریم مسافرت
شهرام و شیدا ماه دوهفته شون بود مامان اومد تو ماشین ما
من :فرهاد میگم بریم ویلای
مامان :نه مادرجون میریم ویلای عمو رضا
من چرا اونجا اخه
مامان :اونجا به دریا نزدیک تره
من فرهاد یه چراغ بزن که شایان بایسته
فرهاد:چرا عزیزم
من خسته شدم
فرهاد راهنما زد توی حاده چالوس بودیم بعد ازاین که پیاده شدیم شایان و سامان به طرف یاشار حمله کردن یاشار سریع پشت سرم جبه گرفت
اروم گفتم چه گندی زدی دوباره
یاشار به من چه بین دوتا که از کنارهم میرفتن فاصله افتاد منم از وسطشون رفتم
من😳😳 واقعا
شایان باورکن
سامان دیون بیا اینجا ببینم
شایان روانی از پشت سهیلا بیا کنار بچه بغلشه میترسم بلایی که میخوام سرت بیارم به سهیلا اسیب بزنه
فرهاد :اهایی به زن من چیکار داری میخوایی کاری کنی بیا سر این ییلاق بیار منظورش یاشار بود
سامان میایی کنار یانه
یاشار نه
سامان به طرمون قدم برداشت
یاشار اروم گفت یه کاری کن
من باشه فورا جیغ خفه ای زدم خودم ول کردم تو بغل یاشار
سامان ایستاد:چت شد سهیلا
من جلو تر بیایی من میدونم و تو
همون موقع صدای اخ یاشار بلند شد
شهلا اخه بیشور این چه طرز رانندگیه خب
ارزو مامان بیشور حرف خوبیه
بهزاد نه باباجون
ارزو چرامامان گفت
بهزاد چون داییت شعور نداره
شایان اومد طرفم :اجازه هست واشاره ای به شیدا که داشت بهش نسیم میخورد کرد
من :بفرمایید بغلش کرد فرهاد خانمی اگه بهتری بریم من بریم شهرام خواب خوش بود فقز به خاطر پوشک و شیر بلند شد
شایان من شیدا رو با خودم ببرم
من :ببر فقط بیا ساکش بهت بدم ببین ۲۰ سی سی اب یه پیمانه ازاون شیرخشکه اگه سیر بود ولب گریه کرد پوشک بازم گریه کرد لالا
باشه ای گفت یه راست تاخود ویلای عمو رضا رفتیم کسی نبود
بعد خوردن شام همه کنار ساحل بودیم سمت راستم فرهاد سمت چپم شایان با شهرا
م وشیدا تو بغل فرها بود
شایان بهتره یه پتو نازک بندازی روشون پتوی هردوشون دراوردم وروشون انداختم
فرهاد خانمی شیدا بد عنقی میکنه من حتما گشنشه
شایان اینجا شیرش نمیدیا یه راست تو ویلا
فرهاد :مگراین که ازجونش سیر شده باشه که اینجا شیرشون بده
من اییییشششش
بلند شدم شیدا رو بردم تو ویلا رفتم تو اتاق داشتم شیرش میدادم که صدای ارزو اومد که خاله خاله میکرد
من بیا اینجا عزیزم
ارزو :خالا اینجایی
من :اره عزیزم
ارزو کنار شیدا دراز کشید اروم لپش رو بوس کرد منم سرش رو بوس کردم
ارزو
خاله یه چیزی بگم
من بگو عزیزم
ارزو خاله قول میدی به کسی نگی
من اره خانمی
ارزو :خاله عصر یه کوچولو گلوم میسوخت
من خاله جان ارزو عزیزم اگه الان معاینه بشی میدونی که احتمال این که کمتر امپول بزنی کم میشه
ارزو اخه
من واگه بعدا معاینه بشی زیاد میزنی
خواست اعترضی کنه که صدای شایان بلند شد اهای وروجک کجایی
ارزو نگران نگاهم کرد به روش لبخندی زدم
من شایان بیا اینجا پیش منه
شایان در اتاق باز کرد
شایان خانم کوچولو مگه قرارنشد توپ بیاری
من شایان بیا بشین
شایان نشست و به منی که خوابیده بودم وداشتم شیر میدادم نگاهی انداخت و گفت چیزی شده
من کیفت همراهته
چشماش ریز کرد کدوم کیف من کیف پزشکیت رو میگم
شایان اره
من برو بیارش
شایان چیزی شده
من یه بار حرف گوش کن
شایان بی هیچ حرفی رفت کیفش اورد بهش گفتم ارزو چشه
اونم معاینه اش رو شروع کرد
وبعدش شهلا رو صداکرد تا دفترچه اش روبیاره
ارزو دایی امپول نوشتی برام
شایان تاببینم چی میشا
ارزو داییی
نسخه رو داد به بهزاد وقتی اومد یه امپولم توش نبود
ارزو 😍😍😍 دایی عاشقتم بعدش حسابی ماچش کرد منم این وسط فقط داشتم شیر میدادم شیداخوردحالا شهرام
که ازش تموم شد فرداش کنار دریا صبحونه خوردیم بچه ها تواب بودن سامان سعی میکرد فرهاد سرش بکنه زیر اب از اون طرف یاشار شایان بهزاد بهم شن کف دریارو بهم میپاشیدن که صدای داد واخشون بالا بود شیر شهرام و دادم
من شهلا پاشو بریم تو اب
مامان شایان ناراحت میشه
من نه نمیخواییم که زیاد خیس بشیم که تا سر زانو
ارزو منم میام
مامان نه ارزو جان تو بمون کمکم که شیدا اگه بیدار شد ارومش کنیم
ارزو خوشحال نشست
من مامان شما نمیخوایی بیایی
مامان نه شماهابرید
دلم راضی نبود اما رفتیم
کمی که رفتیم جلو جیغ شهلا بلند شد
اییی چندش اییی سهیلا
من چته شهلا روپام یه چیزی میلوله
من چندش
یه دقیقه بعد خودم بلند درجا میزدم و جیغ میکشیدم شهلا بهم میخندید
من کوفت نخند اییی خددا چندش ایی
رفتیم جلو تر که درست شد توی سکوت فرو رفته بودیم صدای خنده و خوشحالی پسرا به گوش میرسید
چشم به چیزی که خورد حالم بد شد یه ماهی مرده کوچیک به پر مانتوی خیس شده شهلا خورد که باهم جیغ میزدیم
داشتیم می رفتیم عقب که باشهلا تواب خوردیم زمین من شهلا شایان زنده مون نمیذاره
شهلا اوه بهزاد چیکار کنم
اروم اروم اروم لرزون لرزون رفتیم جلو یاشار سامان هنوز تو اب بودن شایان بهزاد فرهاد بیرون
سلامی ارومی کردیم شایان و بهزاد وفرهاد تند تند جواب سلام دادن وسرشون پایین انداختن وبابچه ها مشغول شدن که شایان سریع سرش اورد بالا
شایان چشماش رو ریز کرد :تو اب بودید
اب دهنم قورت دادم نه خوردیم زمین تواب
فرها پس تو اب بودی دیگه من اره گناه کبیره که نکردم
فرهاد نه گناه نکردی ولی اگه سرماخوردی چی الان میرم ویلا صدای شیدا بلند شد با کریرش بلندش کردم چون خیس بودم پاهام که دوباره شنی شد شستم
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۶ ساعت 10:42 توسط نویسنده
|