ادامه خاطره حوری خانم

بفرما اینم ادامه ی خاطره:وقتی برگشتیم خونه اصلااحساس امنیت میکردم چون یجورایی بابام هوامودارهدوروزازبرگشتنمون میگذشت تقریباخوب شده بودم یه روزازطرف مدرسه گفتن عکس ببرم براشون منم رفتم ازتوی کیف اسناد(عکسای پرسنلی مون کناراسنادمیزاریم)عکس بردارم که باچیزی که دیدم نفس کشیدنم یادم رفت چه برسه به اینکه یادم بیادکارم چی بود...دوتابلیت برای انگلیس ازاینکه دوتابودتعجب نکردم تقریباعادی بوداماازاین تعجب کردکه بلیتافقط رفت بودبرگشت نداشت...!خیلی عصبانی بودم دورخودم میگشتم اصلانمیفهمیدم چیکارمیکنم اوناداشتن چیکارمیکردن؟؟!هنوزنیومده میرفتن تازه بدون بلیط برگشت؟؟اصلامن براشون وجودخارجی داشتم؟!!سرم داشت میترکیدقشنگ رگای مغزمواحساس میکردم که زده بیرون چشمام کاسه خون بودبدنم سرشدودیگه چیزی نفهمیدم.......چشماموکه بازکردم محیط بیمارستانوتشخیص دادم بغضم گرفت چون اگه هرکدوم ازافرادخونوادم منومیدیدمنوتوخونه معاینه میکردکاربه بیمارستان نمیکشیدپس حتما گلی خانم بوده(ازبچگی بزرگم کرده الان وقتی خونه باشیم میادکمکون)