خاطره ارتا جون
سلام به همه،غیبتی داشتم بسی طولانی ولی خوشحالم الان که برگشتم همه چیز دوباره مثل قبل شده،یه سری حرفایی زده شد در مورد من تو همون گیر و دار،واسه همین دوست داشتم یه چیزی بگم،اگر خاطره های من این حسو به شما میداد که من تمام مدت در حال کلاس گذاشتن و دروغ گفتن و پز دادن هستم واقعا معذرت میخوام،اگر چیزی بوده از قصد نبوده ولی بابت همونم ببخشید بیشتر دقت میکنم،خوب بریم سراغ خاطره
چند هفته پیش خونه یکی از دوستام بودم اومدم بشینم زانومو خم کردم نشستم روی پام ،یه لحظه آنچنان دردی گرفت که اشک تو چشمم جمع شد،ولی جلوی دوستم چیزی نگفتم،رفته رفته هم دردش زیاد شد تا جایی که من بهش گفتم یخ بیار بذارم روی پاماواخر اردیبهشت هم یه بار که همین شکلی توی دانشگاه نشسته بودم پام اینجوری شد ولی اون موقع سریع بطری آبم که سرد بودو گذاشتم روی پام پاشدم راه رفتم روش بعد از یه ربع ساعت یه صدای تق داد و دردش از بین رفت،این سری چون نزدیک یه سه ربع ساعتی گذشته بود هر چی یخ گذاشتم روش هر چی صبر کردم دردش بهتر که نشد هیچ بدترم شد،من خداییش موقعی که یه اتفاقی واسم میفته تا گندش در نیاد امکان نداره درموردش حرفی بزنم به قول آرمان فقط بلدم سوپر من بازی در بیارم هیچ وقتم زود نمیزنم زیر گریه مگر اینکه دیگه خیلی تحت فشار باشم ولی این دردش جوری بود که من اومدم دراز بکشم رو تخت پامو حتی نمیتونستم بیارم بالا از شدت درد که بخوام بذارمش رو بالش،هر چی هم صبر میکردم خوب نمی شد دیگه من زدم زیر گریه اونم دلداریم میدادیه ژلوفن بهم داد بخورم،خوردم ولی بازم دردم خیلی کم نشد،دوستم هم گفت میخوای بریم دکتر؟بریم پیش همون دوست بابات؟ که من یه لحظه ترجیح دادم بمیرم ولی خبرش به گوش عمو نرسه چون اصلا حوصله ی نصیحت و اینجور چیزا نداشتم،پامم داشت کبود میشد مطمئن بودم که یه چیزیش هست فکر میکردم حالا گرفته چون اون دفعه هم اونجوری شده بود و زود خوب شد با راه رفتن ولی واقعا دردش غیر قابل تحمل بود،گفتم نه،گفت خوب پس پاشو بریم بیمارستان،اینجا در شیراز عزیز یک عدد بیمارستان بسیار جالبی هست به اسم فرهمندفرکه کلا فقط علاقه به گچ گرفتن دارن،یعنی بری بگی من افسردگی هم گرفتم میگن بیا گچ بگیریم یه جاییتو فرق نمیکنه کجا،فقط گچ باید بگیریم تا خوب بشی ،کلا فقط و فقط و فقط گچ میگیرن ولی خب از حق نگذریم واقعا بخش ارتوپدی خوبی دارهخلاصه ما رفتیم اونجا و دکتر اورژانس هم صدای خندش از تو اتاقش میومد منم که خودم حالم بد بود احساس میکردم همه ی دنیا باید به خاطر من عزا دار باشه به دوستم گفت اه دکتر سبک نمیگه مردم مریضن وایساده هر هر هر میخنده و دوستم از حرف من بلند زد زیر خنده منم که حالم بد بود و چیلیک چیلیک اشک میریختم احساس کردم که چقدر تو اون لحظه بیشعوره! بالاخره رفتیم و دکتره هم احساس میکرد انگار داره با بچه حرف میزنه گفت وای وای وای چت شده دختر خوب؟ منم رنگم زرد شده بود چشمامم پف کرده بود از بس که گریه کرده بودم یه خورده سر به سرم گذاشت و بعدشم پرسید رشتتون چیه؟ که ما هم گفتیم بهش و بعدم شروع کرد که خانوم دکترا که گریه نمیکنن و از اینجور چیزا منم واقعا درد داشتم زیاد تحویلش نگرفتم اونم دید حالم بده گفت خوب ببینم پاتوهمین دو طرف قوزک پای منو گرفت من از شدت درد یه آی بلند گفتم قشنگ ناخونامو کردم تو دستش،خودشم بد بخت یه لحظه جا خورد،منم زدم زیر گریه گفتم توروخدا فقط دست نزنید،هر کاری بگید میکنم ولی دست نزنید،بیچاره فقط منو نگاه کرد گفت خب من چجوری بگم چشه؟ یه چند لحظه تحمل کن دست منم جدا کرد از آستینش گفت قول میدم زود تمومش کنم،دوباره پای منو گرفت و دو طرفشو فشار داد منم دستمو گذاشته بودم جلوی دهنم اشکام میومد بعد گفت خوب این رباطش کش اومده،قبلا هم اینجوری شده بود؟ گفتم آره ولی 5/6 سال پیش گفت خانوم چه یه روز چه یه سال چه ده سال،واسه چی نشستی روش؟ تا آخر عمر هم نباید همچین کاری میکردی یعنی چی؟ یعنی یه جوری داشت میگفت میخواستم بگم خوبه پای منه هاااا،شما آروم باش نفس عمیق بکش!هیچی دیگه خلاصه گفت باید بری ازش عکس بگیری برای من بیاری ما هم رفتیم همونجا عکس گرفتیم و واسش بردیم دیگه یک عالمه از رو عکس توضیح داد که این الان اینجوری شده و اونجوری شده منم که اصلا گوش نمیدادم و دوستم گوش میداد،آخرش گفت چون پات کبود شده و دردتم زیاده و یک عالمه دلایل قبلی باید گچ بگیری،منم از بس که درد داشتم گفتم چقدر باید تو گچ باشه؟گفت 3 هفته منم گفتم باشه،بماند که چه کولی بازی هایی سر گچ گرفتنش در آوردم ولی خوب همه چیز به خوبی و خوشی تموم شد و دوستم هم منو رسوند خونه خودشم اومد داخل و کمکم کرد مامانم بیچاره اینقدر شک شده بود منو اونجوری دید دیگه خلاصه دوستم خدافظی کرد و رفت منم دلم واسه خودم میسوخت به سختی رفتم تو اتاقم یه دل سیر گریه کردم،بعدم مسکن خوردم و خوابیدم،با یه احساس عجیبی پاشدم دیدم آرمان نشسته کنارم داشت موهامو از تو صورتم میزد کنار،دید بیدار شدم خم شد بوسم کرد گفت چی کار کردی تو با خودت دوباره؟منم فقط سرمو گذاشتم رو پاش زدم زیر گریه،یه خورده نازم کرد شوخی کرد باهام حرف زد دلداریم داد گفت حالا انگار چش شده این همه گریه که نداره ،زود میگذره تموم میشه خوب میشی،خلاصه که گذشت و شب شد،منم پام وحشتناک درد میکرد،دراز کشیده بودم رو مبل اشکام میومد نمیدونم یه جورایی حساس شده بودم،بقیه هم زیادی سوال پیچم نمیکردن تا اینکه بالاخره تصمیم گرفتم بخوابم،به آرمان گفتم برام یه ژلوفن میاری لطفا؟ گفت باشه،رفت آورد خوردم کمکم کرد برم تو اتاقم منم دراز کشیدم ،ولی هر چی صبر میکردم دردم کم نمی شد،هر چقددددددر که صبر کردم،از بس هم که درد میکرد نمیتونستم تکون بخورم،فقط به پشت خوابیده بودم دو تا بالشم گذاشته بودم زیر پام،نزدیک دو ساعت صبر کردم دیگه واقعا عصبی شده بودم و کلافه،پاشدم با بد بختی رفتم شیت ژلوفن رو از تو آشپزخونه ورداشتم با یه لیوان آب داشتم میومدم بالا که یهو یه سایه ای دیدمهول شدم یه جیغ آروم کشیدم یه خورده از آبه ریخت تعادلم بهم خورد که یهویی دیدم آرمانه سریع منو گرفت گفت چیزی نیست چیزی نیست منم،کمک کرد آروم آروم از پله ها برم بالا ،رفتیم تو اتاقم،نشستم رو تخت دلم میخواست فقط خلاص شم از درد،اشک تو چشمام جمع شده بود خیلی داشتم خودمو کنترل میکردم که آرمان با دستش چونمو گرفت و سرمو آورد بالا،نگام کرد گفت جوجه جونم گریه نکن دیگه جون آرمان،من ناراحت میشما،دردش سه چهار روزه بعدش خوب میشه،لیوان آبو داد دستم گفت بیا یه خورده بخور دو تا ژلوفن در آوردم گفت چیکار میکنی؟ گفتم میخوام بخورم یکی ظهر خوردم هیچ تاثیری نداشت یکی اون موقع خورم بازم هیچ تاثیری نداشت دیگه خسته شدم بسمه دیگه نمیتونم تحمل کنم میخوام فقط دردش خوب شه،این دفعه دو تا میخورم و علی رغم توضیحات مفصلش درباره ی عوارضش و اینکه دو تا خوردنش تاثیرشو دو برابر نمیکنه جفتشونو خوردم اونم با اخم رفت،حد اقل تاثیری که قرصا واسم داشتن این بود که اگه دردم خوب نشد ولی گیج خواب شدم و سریع خوابم برد،تا نزدیکای ظهر خوابیدم بعدشم از لج اینکه تا تکون میخوردم آرمان و مامانم سریع میگفتن پاتو بذار رو یه چیزی،پاتو بالا نگه دار پاشدم روش حسابی راه رفتم تا بهشون نشون بدم که چیزی نیست که خوب نتیجش چیزی جز زیاد شدن دردی نبود که به روی خودم نیاوردم جلوشون،شبش با یکی از معلمای کلاس خصوصی دوران دبیرستانم قرار داشتم که برم و واسه ی شاگرداش صحبت کنم در مورد کنکور،رفتم آموزشگاه از دفتر پرسیدم که کلاسشون کجاست؟ گفتن طبقه سوم وقتی منشیشون پای منو دید گفت میخواین زنگ بزنم بگم کلاسو جابجا کنن اگه واستون سخته این همه پله رو بالا برید و من دوباره تبدیل به یک عدد سوپرمن واقعی شدم و گفتم نه،لطف دارین لازم نیستو سه طبقه پله رو با همون پا بالا رفتم،یعنی دیگه به پله های طبقه آخر که رسیدم دلم میخواست فقط بلند داد بزنم غلط کردممممم یکی بیاد منو نجات بده،دیگه به هر بد بختی که بود رفتم و در زدم خود معلممون اومد درو باز کرد و کلی هم ابراز خوشحالی و تشکر که اومدین و پامو دید گفت خانم.... هنوزم مثل اون موقع ها شیطونیااا،این دفعه چیکار کردی با خودت؟منم یک عدد لبخند ژکوند تحویلش دادم و بعدم رفتیم توی کلاس،دیگه بیچاره به خاطر من از رو صندلیش بلند شده بود رفته بود نشسته بود پیش بچه ها،بچه ها هم که تا یه معلم مرد میبینن ذوق مرگ میشن،دور و وریاش که ذوق مرگ شده بودن و به من گوش ندادن منم هی اونا رو میدیم که چه حرکتایی میکردن هی خندم میگرفت نمیتونستم بعضی چیزا رو درست بگم 
ولی نزدیک یه نیم ساعتی داشتم حرف میزدم و سوالای بچه ها رو جواب میدادم پامم که خب،همونجوری رو زمین بود و یه خورده ورم کرده بود و درد میکرد،دیگه منم آخراش سریع جمع و جورش کردم و بعدم دوباره یه ربع ساعتی بعد از اینکه همه رفتن چند نفر مونده بودن و چند تا سوال پرسیدن دیگه پاشدم که برم وقتی کارشون تموم شد که آقای.... گفتن،کجا با این عجله؟دیگه یه خورده در مورد دانشگاه پرسیدن و کارا و اینجور چیزا منم همینجور هی بیشتر میشد دردم هی به روی خودم نمیاوردم یه مدت بعد دیگه پاشدم وای یعنی پله ها رو دیدم میخواستم برگردم بگم من هنوز حرفتم تمومم نشده هااا،هنوز حرف دارم، ولی به بدبختی دیگه دوباره سه طبقه رو رفتم پایینیعنی دیگه داشتم جون میدادم،خیس عرق شده بودم،بابام هم پایین منتظرم بود منم تا رفتم تو ماشین صندلی رو خوابوندم یه ژلوفن خوردم،هر چی هم بابام پرسید خوبی؟گفتم آره چون پامو بالا نگرفته بودم یه خورده اذیت شدم ولی الان خوبم تا رسیدیم خونه،اومدم برم تو اتاقم دیگه یادم به پله ها که افتاد رسما دلم میخواست سرمو بکوبم تو دیوار،به سختی رفتم بالا آرمانم اومد از اتاقش بیرون تا دیدمش خودمو انداختم تو بغلش و زدم زیر گریه،هی میگفت چیشده؟گفتم آرمان خسته شدم،پام چرا دردش خوب نمیشه؟دلم میخواد پامو بکنم بندازم دور دیگه بسه،نه میتونم بشینم نه راه برم این چه وضعشه؟اون بی تربیت بی فرهنگ خندش گرفته بود گفت حتی 2 روزم نیست که پاتو گچ گرفتی تو آخه چرا اینقدر سخت میگیری؟ زودی تموم میشه،منم همینجورگریه میکردم،رقتم تو اتاق،دنبالم اومد گفت به خدا خب میشی اینقدر به خودت فشار نیار واسه همه پیش میاد چیز خیلی غیر عادی نیست که این همه خودتو اذیت میکنی،بغلم کرد گفت میخوای گریه کنی سبک شی؟منم سرمو فشار دادم به سینش و یه دل سیر گریه کردم،بعدشم میخواستم برم حمام که مامانم شدیدا تاکید داشت که خودش بیاد و اونجا بشینه که مبادا من بخورم زمین بهش میگم آخه مادر من ،من بزرگ شدم،میگه تو توی همه چیز غیر از درست حواس پرتی! هیچی دیگه خلاصه اومدم برم حمام تلفن زنگ خورد مامانم هم نشست پای تلفن و یه لحظه فقط گفت گوشی به آرمان گفت میری میشینی اونجا حواست هست نخوره زمین منم بلند گفتم مامااااااااااان ولی مامانم فقط به نشونه ی هیس دستشو گذاشت رو بینیش منم در حال غر غر کردن رفتم تو حمام پرده رو هم کشیدم آرمانم در توالت فرنگی رو بسته بود نشسته بود روش داشت با گوشیش ور میرفت منم از این وکیوما پام بود ولی نمیدونم چرا اصلا بهش اعتماد نداشتم همش میترسیدم آب بره توش واسه همین پامو آوردم بالاو روی یه پا وایسادم پرده هم تا ته ته نکشیده بودم.آرمان هم یه لحظه سرشو آورده بود بالا دیده بود پای من اون بالاس بلند زد زیر خنده میگفت لامصب تو چیکار میکنی؟چرا پاتو آوردی بالا؟اون وکیومی که کردی پات که واسه تزئین نیست آب نمیره تو پات،گفتم به تو چه اصلا برو بیرون نمیخوام اینجا باشی،گفت مامان گفته وگر نه منم دلم نمیخواست اینجا باشم بعدم همه ی عالم و آدم میدونن تو چقدر شیطونی وبی دقت،میخوری زمین اون یکی پاتم به فنا میدی،گفتم آرمان اون دهن گشادتو ببند تا یه چیزی بهت نگفتم .............(شرمنده فحشا قابل گفتن نیست) اونم اونجا فقط جواب میداد دیگه صدامون رفته بود بالا که مامانم اومد دیگه آرمان رفت منم سریع کارامو کردم اومدم بیرونواقعااااااا دردم وصف ناپذیر بود یعنی تو عمرم این همه درد نداشتم پام خیلی درد میکرد آروم آروم رفتم از پله ها پایین دیدم آرمان نکبت نشسته داره با لهجه شیرازی غلیییظ واسه بابام تعریف میکنه که من پامو آوردم بالا تو حمام بابام و خودشم ترکیده بودن از خنده منم گریم گرفته بود اصلا از همه لحاظ داشت بهم فشار میومد دیگه واقعا حوصله ی اینو نداشتم ،مامانم هم تو اتاق بود منم یه نگاه به جفتشون کردم رفتم دراز کشیدم رو مبل،آرمان هم همینجوری داشت ادامه میداد که یهو چنان ضربه ای به پس گردنش وارد شد که داد زد وااای سوختم،دیدم مامانم بودهمن مامانم تهرانیه و بیش از حد از لهجه شیرازی بدش میاد واقعا نمیدونیم چرا!(مامان چراااا؟لهجه به ابن قشنگی
)هیچ کس تو خونه ما حق شیرازی حرف زدن نداره،قشنگ معادل فحش دادن میمونه واسه مامانم و جوابش یه تیکه آبداره،یعنی حتی من و آرمان نمیتونیم جلوی مامانم به هم بگیم(بی برو اوورا)،البته در نبود مامانم تا دلتون بخوادمن و آرمان شیرازی حرف میزنیمااا
هیچی دیگه آرمان هم که دیگه حواسش نبود و منم ته دلم ذوق مرگ شده بودم مامانم به آرمان گفت اولا که بار آخرت باشه با این لهجه زشتت جلوی من حرف میزنی دوما بار آخرت باشه بچمو مسخره میکنی،اونم که نطقش کور شده بود گفت باشه مامان باشه آروم بزن خب درد داره مامانم هم اومد دید من چشام پر اشکه بوسم کرد گفت قربونت برم ناراحت نباش دیگه،حالت خوبه؟ منم سر تکون دادم که نه،مامانم به آرمان گفت بیا دخترمو بوس کن معذرت خواهی کن,آرمانم اومد قیافه منو دید با چشمای قرمز و رنگ پریده اصلا بد بخت جا خورد خودش،گفت آرتا من غلط کردم به خدا فکر نمیکردم اینقدر ناراحت شی،بغلم کرد منم بلند زدم زیر گریه گفتم به خاطر اون نیست پام خیلی درد میکنه احساس میکنم دارن از داخل پامو میکشن،دارم میمیرم چرا پام خوب نمیشه؟گفت خوب آرتا منم اگه جای تو بودم معلوم بود که این همه درد داشتم باید حداقل 3/4 روز فقط استراحت کنی پاتو بالا بگیری روش راه نری تو از صبح تا شب روش راه رفتی بعدم که از اون همه پله بالا و پایین رفتی،خوب معلومه که دردت بهتر که نمیشه هیچی،بدترم میشه،به مامانم گفتم مامان فردا میری فرهمندفر بپرسی تا کی دردش خوب میشه؟آرمان گفت خوب من که دارم بهت میگممنم گفتم خوب اون بهتر میدونه!گفت من دکترم من دارم تخصص میگیرم من بهت میگم قبول نمیکنی اون وقت حرف اون کسی که پاتو گچ گرفته قبول میکنی؟ اصلا میدونی تو فرهمندفر پرستارا پای مردمو گچ میگیره؟ منم جدی بهش گفتم بله که میدونم خودم سواد دارم خوندم رو بوردشون،گفت یعنی من که سال دیگه تخصص میگیرم سوادم از یه پرستار کمتره؟ گفتم در این مورد آره،تو خداوکیلی تو عمرت پای چند نفرو گچ گرفتی؟اصلا یجوری میگی انگار داری ارتوپد میخونی،متخصص داخلی چه به این کارا(خواهر بد جنس کی بودم من؟
)ولی اون پرستاره شب و روز داره دست و پای مردمو گچ میگیره،بعدم رومو کردم طرف مامانم گفتم مامان فردا میپرسی؟ مامانم گفت آره عزیزم،آرمان بیچاره هم در بهت و حیرت خودش باقی موند،خلاصه شام خوردیم ولی من دردم کمتر که نمیشد هیچی دیگه از شدت درد فقط به خودم میپیچیدم و گریه میکردم،اصلا حتی حرف هم نمیتونستم بزنم آرمان بلندم کرد گفت برو تو اتاقت،گقتم نمیتونم نمیخوام ولم کن،گفت میری تو اتاقت بهت میگم هی آه و ناله که نداره الان میام برات یه مسکن میزنم راحت میخوابی دردت هم کم میشه،گفتم نمیخوام مگه من مریضتم که اینجوری با من رفتار میکنی؟من خواهرتم،گفت برو تو اتاقت با من بحث نکن من خواهر چلاغ ندارم،آرتای سالم خواهر منه،منم عصبانی شدم رو به روشم وایساده بود گفتم آرمان یه کاری نکن با همین پای تو گچم بزنم یه جاییت تا یه هفته نتونی راه بریاااا!اون که بلند زد زیر خنده لپ منو کشید منم وسط گریه خندم گرفته بود خندیدم بوسم کرد گفت بخدا منم ناراحت میشم قربونت برم میبینم همش داری درد میکشی گفتم آرمان قول میدم دیگه گریه نکنم ولی خواهش میکنم آمپول نزنم،بخدا درد داره،گقت آروم میزنم جوجه، برو تا بیام دیگه هم صبر نکرد تا من جواب بدم منم رفتم تو اتاق دراز کشیدم رو تخت یه چند دقیقه بعدش اومد گقت بخواب گفتم آرمان من قول دادم،گقت بخواب دیگه اذیت نکن،داشت به زور منو میچرخوند به پام فشار اومد گفتم واییییی خدا لعنتت کنه آروم،پام درد گرفت،گفت تقصیر خودته،درست بخواب دیگه،یعنی دیگه پتانسیل اینو داشتم که اگه فقط انگشت بهم بزنن خون گریه کنم،شلوارکمو کشید پایین گفت شل بگیر خودتو تا اذیت نشی،منم که رومو کلا کرده بودم اونور که اصلا قیافه آرمانم نبینم،تا پنبه کشید سریع خودمو سفت کردم آرمان هم همینجور ادامه داد به پنبه کشیدن داشت میگفت من معذرت میخوام حالا قهر نباش من فقط دهنمو باز کردم گفتم من،جملم کامل نشده بود سریع نیدلو وارد کرد منم یه جیغ کشیدم تکون خوردم اونم دستشو گذاشت رو کمرم گفت چیزی نیست چیزی نیست آروم باش نفس عمیق بکش الان تموم میشه منم که اصلا این چیزا حالیم نبود فقط گریه میکردم پامو تکون میخواستم بدم ولی پام خودش خیلی درد میکرد،نمیشد اصلا درد آمپول کذایی و درد پام با هم قاطی شده بود نفس منو دیگه بند آورده بوددستمو بردم عقب که دستشو بگیرم سریع کشید بیرون گفت تموم شد،تموم شد،دیدی چه زود تموم شد،که البته این حرفش منو به این نتیجه رسوند که قطعا توی فرهنگ لغت من و آرمان معنیه زود با هم از زمین تا آسمون فرق میکنه،یه خورده که حالم جا اومد چرخیدم ازم پرسید دکتره دارویی قرصی جیزس نداد؟گفتم چرا،آسپیرین نوشت گفت تا دو هفته بخور،سفکسیم هم نوشت گفت یه هفته بخور،یه خورده مکث کرد،گفت آسپیرین فقط 12روز بخور سفکسیم هم 4 روز بخوری بسه،منم گفتم باشه برو بیرون دیگه میخوام بخوابم،گفت قهری؟جوابشو ندادم،رومو برگردوندم،گفت اصلا من میخوام امشب توبغل خواهر گلم بخوابم،برو اونر تر منم جام بشه رو تخت،گفتم بغل من فقط مال آدمای خاصه،گفت یعنی من آدم خاص تو زندگی تو نیستم گفتم نه،گفت میشه حالا منم در کنار اون آدم خاص بغل کنی؟ گفتم نهگفت باشه خودت خواستی یهویی اومد منو هل داد عقب،خودش خوابید منو بغل کرد گفت ولی من دلم بغل میخواد گفتم تو خلی،گفت آره من وقتی تورو میبینم خل میشم،خندم گرفت گفتم آرمان عزیزم اینا رو برو به اون دوست دخترای سر تا پا عملیت بگو،خندید گفت به اونا هم میگم تو نگران نباش،گفتم گمشوووووو،محکم بغلم کرد گفت قول بده مراقب خودت باشیاااا دیگه اینجوری نبینمت که ناراحت میشم گفتم باوشه،بعدم خوابم برد ولی صبح که پاشدم رفته بود،3 هفته بعدشم رفتم دکتر که گچ پامو باز کنه،گفت نه من گولت زدم ما زیر یک ماه باز نمیکنیم،منم گفتم خیلی بیخود😁😜 و اومدم بیرون ولی سه روز بعدش رفتم و بازش کردمعمو رو همون هفته دیدم،بهم گفت حالا دیگه تشخیص منو قبول نداری که نمیای پیش من راه میفتی میری فرهمندفر که دکتر عمومی بهت بگه پاتو گچ بگیر یا نه؟ گفتم نه اینطوری نیست،عمو گفت آره جون خودت،منم ناراحت شدم عمو هم که از دست من ناراحت بود، یه پنج دقیقه بعدش اومد پیش من نشست محکم منو بغل کرد جوری که من داشتم میگفتم عمو خفه شدم توروخدا آروم،ولم نمیکرد بهم گفت آخه من خیلی تورو دوست دارم چجوری دلم میاد دلخور باشم ازت منم گفتم منم همینطور
و مشکل حل شد
مرسی که خوندین و وقت گذاشتین ،ببخشید دیر شد تو برنامم بود ولی خب این مدت خیلی درگیر بودم امیدوارم که حداقل خوشتون اومده باشه،شاد و سالم باشید