خاطره دکتر علی
سلام به همه دوستان.امیدوارم سلامت باشید.مرسی از نظرهاتون واقعا خوشحال شدم و همین باعث شد که دوباره خاطره بنویسم😉این خاطره مربوط به برادرمه.اسمش علیرضا و به شدت از امپول میترسه.ما داشتیم میرفتیم لواسان توراه همش سر علیرضا تو گوشی بود.تو حالت عادی وقتی توی ماشین اکر بکم زیادی از حد از گوشی استفاده کنی و سرت پایین باشه تهوع میگیری حالا چه برسه به اینکه جاده پیچ در پیچ باشه.دیگه فکر کنم همه بدونید جاده لواسان چه جوریه.این اقا کل راه داشت با گوشیش کار میکرد تا اینکه ما رسیدیم بدو بدو پیاده شد گفت من میرم wcعجله دارم.اما نگو که این اقا تهوع داشته که میخواسته بره wc.ما وسایل رو برداشتیم رفتیم خونه دیدیم هنوز نیومده بیرون.رفتم در زدم گفتم بیا دیگه این همه ادم منتظرن تو بیای. چیکار میکنی؟😡چندلحظه بعد درو باز کرد اومد بیرون حالش خوب بود اما فقط در ظاهر اما به نظرم رنگ و روش پریده بود.گفتم خوبی؟گفت اره فقط گرممه.کولر بزن.کولرو روشن کردم گفتم علیرضا بیا یه دقیقه اتاق کارت دارم.فکر کنم فهمید چون تا خواست بپیچونه دستشو گرفتم بردم اتاق.نشوندمش رو تخت گفتم چیه؟چرا رنگ و روت پریده؟حالت بده؟گرسنه ای؟گفت نه بابا خسته شدم حالم خوبه.گفتم باشه ولی به نظرمن خوب نیستی گفت نظر تو مهم نیست دکی جون😜😂گفتم باشه حالا میبینم اقا پسر،تا شب صبر کن نشونت میدم😏رفتیم تو پذیرایی نشستیم یه چیزی خوردیم بعد گفتیم یکم استراحت کنیم بعد بریم بیرون خوشگذرونی و شام.شب شد خواستیم بریم که بازم علیرضا پرید تو wc.دقیقا هشت دقیقه اون تو بود.اومد دیدم اوه چه حالیه.راه نمیتونست بره همونجا کنار دیوار نشست دستشو گذاشت رو سرش گفت وای سرم گیج میره.همه رفتن سمتش گفتن خوبی چیشد؟گفتم نه چیزی نیست الان خوب میشه.علیرضا پاشو یواش بریم اتاق دراز بکش اروم بشی.گفت نه خوبم الان.یه نگاه جدی بهش کردم گفتم بهت میگم پاشو بگو چشم.پاشد رفتیم اتاق خوابوندمش رو تخت گفتم چرا قایم میکنی؟معلومه حالت بده؟چیشده؟گفت اه از دست تو علی.اره حالم بده تهوع دارم.از توی ماشین اینجوری بودم😳😷گفتم بله به خاطر موبایلیه که تماما تو ماشین دستت بود😒گفت وای علی بسه سرزنش نکن یه کاری کن خوب بشم همین.گفتم باشه فقط من اینجا هیچی ندارم معاینت کنم بریم دکتر گفت نه برو اشپزخونه کنار گاز یه کمد هست توش دارو اونارو بیار.گفتم چشششم.امر دیگه ای باشه؟😑رفتم اوردم گشتم یدونه بهش قرص معده دادم گفتم بخور اینو فعلا هم چیزی نخور.گفت باشه تو برو بقیه منتظرن.رفتم بیرون شام خوردیم بهش زنگ زدم حالشو پرسیدم گفت بعد از قرص بازم حالش بد شده به خاطر همین زود برگشتیم به همه ضدحال خورده بود.تو راه جلوی داروخانه وایسادم یه امپول ضد تهوع براش گرفتم.رسیدیم خونه امپولو دید گفت نه علی مگه نگفتم نمیزنم چرا خریدی؟گفتم ببین حالتو تا کی میخوای اینجوری باشی؟اینو بزن خوب بشی این چند روز هم که اومدیم تفریح کنیم کوفتمون نکن.پاشو افرین پاشو پسر خوب.خواست ناز کنه که بچه ها خوابوندنش رو مبل.اومد بلند بشه یکی اومد نشست رو پاش.گفتن علی بدو بیا بزن تا فرار نکرده.واقعا دلم نمیخواست اذیتش کنن میخواستم با حرف راضیش کنم اما مهلت ندادن.رفتم پیشش گفتم باهام همکاری میکنی یا همینجوری بزنم؟گفت نه بگو ولم کنن من همکاری میکنم.گفتم بچه ها ولش کردن.بردمش تو اتاق باهاش حرف زدم.راضی شد خوابید گفت هیچکس نیاد تو فقط خودتو خودم.گفتم باشه.لباسشو اماده کردم امپولم اماده کردم رفتم بالاسرش.شروع کرد خودشو لوس کردن واقعا صحنه خنده داری بود😂علیرضایی که تو خونه منو به زور صدا میکرد الان بهم میگفت علی جان😂😅اومدم پنبه کشیدم گفتم علیرضا جاااان خودتو شل کن.گفت علی جان یواش میزنی دیگه اره داداش جان؟گفتم اره داداش جان😂دوباره پنبه کشیدم.نفس عمیق کشید سوزنو فرو کردم تکون خورد خودشو سفت کرد گفتم علیرضا سفت کنی بچه هارو صدا میکنم قرارشد همکاری کنی.گفت باشه غلط کردم.شل کرد براش زدم آخ و اوخ گفتنش داشت شروع میشد که تمومش کردم کشیدم بیرون.🔞رفتم دستامو شستم اومدم دیدم وایساده میگه علی خیلی بیشعوری🔞گفتم ععع چرا؟😟گفت خیلی خوب زدی فکر نمیکنم بلد باشی اینقدر خوب بزنی😂گفتم فکر نمیکردی بلد باشم؟😕گفت نه😂یدونه زد رو شونم رفت گفت دیدی نشونم دادی چقدر حالم بده دکیییی جووون.منم فقط سکوت کردم😑😒(از اینکه بهم بگه دکی جون خوشم نمیاد اونم چون میدونه اینو کرده نقطه ضعف👊)ممنون که خوندید.انشاالله به زودی یه خاطره از خودمو همسرم هم مینویسم چون خیلی از دوستان خواسته بودن😉این خاطره هم عجله ای نوشته شد که به این بهانه بتونم ازتون تشکر کنم.