ادامه داستان
ادامه داستان
سلام دوستان معذرت که پارت قبلی رو من بی خداحافظی گذاشتم
دوستان عزیز اگرکسی علاقه داره به داستان می تونه پیشنهاد نویسندگی بده برای داستان جدید که متفاوته نیازبه کمک وحمایت شمادوستان دارم
بازم ازاین که نظر میدید ومیخونید سپاس گذارم انشاءالله برای پارت بعدی تک تک اسامی که نظر دادن رومیگم حتی اونایی که مخالف نوشتن داستانم هستن
واین که این داستان خلاص بشه تک تک نکات که ذکر کردید به کار میبرم در داستان جدید
قسمت۱۱
بعداز شستن پاهام باشیدا رفتم داخل حمام شیرش که تمام شد لباس هاش رو در اوردم باراولم بودکه تنها بردمش حمام حسابی به خودم فشارش میدادم بعدازاین که بدن نرم و لطیفش رو شست و شودادم سریع مای بی بیش کردم ولای پتو گذاشتمش لباساش برش کردم پتو رو دوباره انداختم روش سریع دوش دوسه دقیقه گرفتم ازحموم بیرون اومدم وارد اتاقم شدم فرهاد داشت با شهرام بازی میکرد
من: این جوری نکن بچه رو براش خوب نیست بزرگ بشه استرسی میشه
فرهاد:سلام خانم عافیت باشه
من :سلام نشستم رو تخت شیدا دستش مدام تودهنش میکرد وبیشتر شصتش رو میخورد باهاش شروع به حرف زدن کردم
من:سلام خانمی سلام خوشگل مامان خوبی مامانی سلامتی عزیزم جانم مامانی رفتی حمام
زیاد واکنشی نشون نداد گذاشتمش روتخت کمی ازاد گذاشتمش دراتاق زده شد
فرهاد بله
صدای شایان بلند شد :اجازه هست
فرهاد :بیاتو
شایان به طرف شیدا اومد درحالی که نگاهش به شیدا بود
میخوام ببرمش
من:تازه ازحمام اومده نمیشه باید شیرش بخوره بخوابه
شایان خودم شیرش میدم
از تصور شایان که داره بچه شیر میده خندم گرفت سریع جمش کردم
من :اجازه میخواستی که ندادم
شایان :هه اجازه دستش رفت طرف شیدا که باحرف من دست نگه داشت
من :دستت به شیدا بخوره دیگه نه من نه تو
فرهاد خواست حرفی بزنه که شایان رفت بیرون سریع کنار شیدا خوابیدم خودم برای شیر دادن اماده کردم وشیداروبه طرف خودم چرخ دادم اونم سریع شرو یه میکدن کرد نگاهش کردم اروم لبخندی بهش زدم
فرهاد:اجازه
نذاشتم حرفش رو بزنه
من خستم لطفا چیزی نگو باشه سرم رو بازوم گذاشتم شیدا همچنان میک میزد چشماش بسته شد اروم پشتش رو ماساژ دادم که عروقش هم گرفته شد
من :شهرام بده
فرهاد:خواب هاش رو رفته
من :شیرش چی
فرهاد خورده
من:رفتی بیرون اگه خواستی شهرام بده به شایان
چیزی نگفت ازاتاق زد بیرون پتو گلبافت دور خودم شیدا انداختم چشام گرم شد نمیدونم چقدر گذشت که دستم گذاشتم جای شیدا که صاف شده بود چندبار دست کشیدم اما چیزی نبود چشام باز کردم جای خالیش رو که دیدم داشت گریه ام میگرفت یه مانتوی کرمی روی تیشرت مشکی پوشیدم یه شال قهوه ای که دم دستم بود روسرم دکمه مانتو م باز بود از اتاق زدم بیرون عصر بود
من انقدر خوابیدم چرا حتی ناهارم صدام نزدن خدایا داره شب میشه کسی تو ویلا نبود با بغض داشتم همه رو صدا میکردم به امید این که کنار ساحل باشند رفتم بیرون که کنار ساحل هیچ کسی نبود
به وضوح داشتم گریه میکردم
به طرف ساحل رفتم هیچ کس نبود برگشتم ویلا شماره فرهاد گرفتم دردسترس نبود
شماره مامان گوشیش خونه بود
یاشار خاموش فرهاد دردسترس نبود شایان اشغال شهلا یادم افتاد که شکسته شماره بهزادم که نداشتم از ویلا دوباره بیرون اومدم رفتم کنار جاده شاید ماشینی اشنا دیدم
رفتم داخل ویلا روحیاط ویلا چشم به ماشین خودمون افتاد از ویلا زدم بیرون فقط گاز میدادم از دست راست سبقت میگرفتم دیوانه وار رانندگی میکردم و زنگ میزدم وارد شهر شدم اما نمیدونستم کجاهارو بگردم اعصابم بهم ریخته بود از دلنگرانی دل شوره عصبانیت گریه میکردم کل شهر وتاب خوردم باهواس پرتی نگاهه ساعت کردم ۸شب بودگشنه ام بود ازداخل ماشین یه شکلات خوردم کنار جاده نگهداشتم ازروی استرس حالم بد شده بود معدم میسوخت وگشنه ام بود دوباره به طرف ویلا حرکت کردم شد ساعت ۹:۳۰ ماشین زدم تو خونه ماشین بهزاد وشایانم بود به سرعت رفتم داخل ساختمان مامانم رو مبل بود شهلا داشت ماساژش میدادسامان و یاشارم داشتن مدام شماره می گرفتن سلامی کردم نگاهشون افتاد رومن
مامانم :خدایا شکرت بچه ام سالمه
شهلا :دختر کجا بودی تو دلمون هزار راه رفت
بهزاد خوبی
سامان :چرا چیزی نمیگی
یاشاردِآخه میذارید حرف بزنه
همون موقع شایان و فرهاد از پشت سرم وارد شدن برگشتم طرفشون که یه طرف صورتم به ذوق ذوق افتاد
فرهاد :تاحالا کدوم گوری بودی
من :من کدوم گوری بودم یا شماها که بی خبر رفتین من کجابودم یاشماهایی که حتی برای ناهارم صدام نکرده بودید
فرهاد😡😡😤😤
صدات نکرده بودیم اره پس عمه من بود که هی میگفت بعدا میخورم دیگه
من :ناهار هیچی چرا شیدا روبرده بودی ها
فرهاد:اجازه بچه ها دسته منه
من :بروبابا
شیدا تو بغل شایان بود
باداد روبه شایان :من بهت نگفته بودم اگه دستت خورد به شیدا نه من نه تو ها؟؟
شیدا گریش گرفته بود
فرهاد :جواب سوال من و بده
من :تو جواب سوال من و بده نه اصلامیخوام بدونم ک
داستان پزشکی, [۱۸.۰۸.۱۸ ۲۳:۴۳]
دوم قبرستونی بودی ونه چیزی ولی نتونستی یه نوشته بذاری که من دارم میرم فلان جا نتونستی نه
خواست حرفی بزنه که دستم به علامت سکوت بردم بالا
چرا گوشیاتون جواب نمیدادید ها؟
یه نگاهی به گوشیت کردی ببینی چقدر زنگ زدم نگاه کردی یا نه
یاشار دخالت کرد:ابجی همه نگرانت بودیم حتی فرهاد داشت سکته میکرد وقتی جات و خالی دید
من:نکنه انتظار داشتید که تااخر عمرم بخوابم ودیگه بلند نشم اگه واقعا نگران بودید اگه خیلی دلواپسم بودید لطف میکردید یه زنگ خشک و خالی بهم میزدید حداقل گوشیاتوت جواب میدادیر کار سختی بود
اگه نگرانم بودید نمیذاشتید من نگران شماها بشم
فرهاد :ببین
من :هیچی نگو فرهاد هیچی ازهمون اولشم اشتباه بود فقط شعارمیدادی که ازادی اره اینه ازادیت اینه هرچی تو گفتی منم غلام حلقه به گوشت اینه
شایان خواست حرفی بزنه
من :بسه به خدابسه هرچی شنیدم وهرچی گفتید بسه
وارد اتاق شدم صدای باز شدن در اومد شهلا :خواهری شیدا بی تابی میکنه
شیدا رو بغل کردم باگریه شیرش میدادم اونم بد میک میزد
روی تخت دراز کشیدم پشت به جایی که فرهاد میخوابه
بازم صدای در اومد چراغ روشن ش
من خاموشش کن چشم و میزنه شیدام خوابه دوباره چراغ خاموش شد
فرهاد :عزیزم ببخشید باورکن خیلی نگرانت بودم
دستم اوردم بالا :نگران بودی یه کدوم ازکارهای که .فتم و انجام میدادی
فرهاد :خانمی ..
من :خودتم خوب میدونی که ازاولش همه چیزخراب بود تو دیدی سرو وضعم رو ازاد لباس پوشیدن هام رو اینارو دیدی نگونه که به چشمات شک میکنم دیدی که به زور گفتم بله دیدی چه جوری تغییر کردم ازدرس و دانشگاه زدم نگو نه که نمیشه باور کرد
توهمه رو دیدی اخرش برام بادو قلپ داری که چیکار کنم و چیکارنکنم
فرهاد:من
من :هیچی نگو بذار حرفم رو بزنم همه اینارو دیدی نه توقع زیادیه که بخوام بچه ام کنارم باشه توقع خیلی بالایه که خودم یه بار فقط یه بار باشادی باشم ولب کسی زنگ نزنه ونگه هرجاهستی خودت رو برسون خونه درحالی که میدونی کجام وپیش کی
فرهاد :خودت بگو مرگ من فقط بگو
دوباره خواست حرفی بزنه که با بغض و صدای گرفته گفتم هیس
فقط جون من بگو من حق این تفریح رو دارم یانه خودت که دلری میبینی قبل ازبچه ها همش خونه ات بودم منتی نیست به خدامنتی نیست خونه بودم حتی خونه مادریمم نمیرفتم همش پخت و پز همش بشورو بساب منی که حتی خونه بابام دست نه به سیاهش گذاشتم ونه سفیدش توخونت بودم هرجاگفتی برو رفتم گفتی نرو نرفتم گفتی بمون موندم حتی اون روزی برادرت به من لنگ چسبوند گفتی چیزی نگو گفتم چشم
گفتی ازاین دختره خوشت نمیاد گفتم هرچی شما بگی
فرهاد من حق این که یه اب تنی کنم و ندارم خداوکیلی من حق ندارم پام بذارم تو اب چون لباسم بهم میچسبه توخونه کنار بابام شایان گیر میداد بابا بهش چشم غره می رفت تو میزنی توصورتم فقط برای این که چرا نگران شدی ازخونه زدی بیرون
منم ادمم تابوده حرف تو بوده اینه همونی که میگفتی هرچی تو بگی همونه اینه خ شبخت کردنم
من حتی حق ندارم بگم بچه ام پیشم باشه یانباشه
اشکام پس زدم وادامه دادم نه فرهاد مرد بودن به عربده عربده کشی نیست به سیلی توی گوش نیست به این نیست هرچی من گفتم
مرد بودن سادس تو سختش کردی مرد بودن به دل نشکستنه سخت نیست به خدا به پیر به پیغمبر سخت نیست فرهاد
من خیلی وقته که فکر کردم همون موقع بارون شروع شد ومنم ادامه دادم
منم ادمم میخوام زندگی کنم زندگی بشور بساب نیست فرهاد
من دنیام باتو خیلی فرق داشت خیلی هنوزم داره هرکسی تایه حدی تحمل داره حرف الانم مربوط به چشم غره صبحت و اخم و تخم الانت و اوسیلی نیست
خیلی وقته که تو فکرشم ازهمون شب اول عروسی ولی هی گفتم درست میشه گفتم خوب میشه من کوتا میام به نفعم میشه هرچی سکوت کردم کارات بیشتر کش پیدا کرد
فرهاد بایه بغض مردونه :اخرش بگو سهیلا
من یه کلمه سخته دیر هضمه ولی میشه
فرهاد:اخرش بگو
من :ازادیم و میخوام زندگی قبل ازتورو میخوام لطفا
فرهاد:نمی تونم
من میشه
فرهاد :نمیشه که متاهل باشی هرجا خواستی بری تو مادری متوجه این موضوع هستی
من :فرهاد نمیشه متاهل باشم زندگی قبل از تو مجردیم بود یه کلمه فقط طلاق همین
صدایی ازش نشنیدم
فرهاد همین
من همین
صدای بسته شدن در اتاق اومد واین که کجا میری ازاین حرفا شیدا رو به خودم فشار دادم
صبح با سر درد بلند شدم فرهاد کنارم خواب بود رنگ و رو نداشت درست نگاهش کردم جذاب بود و دوست داشتنی ولی به درد هم نمیخوردیم ازاتاق رفتم بیرون سامان رو تو راهرو دیدم
من سامان
سامان جانم
من فرهادحالش خوب نیست خوابه اما رنگش پریده
سامان دیشب حالش خراب بود کنار ساحل زیر بارون شایان پیداش کرد چیزی شده
من:نه اماحالش خوب نیست
سامان باشه ای گفت صبحانه ام خوردم رفتم اتاق فرهاد بیدار بودشیدا که بیداربود بغلش کردم چیزی نگفتیم ازاتاق خارج شدم رفتم کنار ساحل نشستم شیدام تو بغلم باهاش حرف میزدم
من صبحت بخیر خانم کوچولو شیر
ین عسلم نازنازی خانمم وایی اگه بچم ازم میگرفتن چی
شیدا رو بیشترفشاردادم به خودم اشکام می چکید نگاهمم به دریا بود دستای کوچولو وگرم ارزو اشکام پاک کرد
ارزو خاله چراگریه میکنی
من خاله دلم برای شیداتنگ شده
ارزو پس شهرام چی اما ارزوکه تو بغلته که
من خاله جون ارزو مثله من دلم برای خودم تنگ شده
ارزو خاله مگه ادمم دلش برای خودش تنگ میشه نگاهی بهش کردم بزرگ شدی میفهمی وروجک
بعدش نشست تو دلم وبا شیدا حرف میزد سر هردوشون بوس کردم
با ارزورفتیم داخل ویلا دیدم فرهاد رو مبل خوابوندنش سامان کمرش رو گرفته یاشار روپاهاش نشسته ولباساش پایینه
فرهاد:من این دکترتون قبول ندارم
شایان چون من و قبول نداری یه تقویتیم روش
فرهاد من نمیخوام عجب گیری کردما شایان رفت بالاسرش سریع پنبه کشید و وارد کرد
فرهاد ااااااخخخخخ نامرد
شایان شد دوتا
فرهادمردم خدایا
شایان کشید بیرون دوتای دیگه اماده کرد سریع تزریق کرد
فرهاد غلط کردم ببخشید اااییی اااخخخ
سامان مرگنده خیر سرت دوتا بچه داری
فرهاد اییی
شایان کشید بیرون سریع زد که تا خواست حرفی بزنه تموم شد
شایان سجده میشی یوسجدت کنند
فرهادعمرا اگه بذارم
یاشارسامان به زور سجدش کردن
شایان زشته شل کن
فرهاد ولم کنید دیوانه ها
شایان بهزاد بیا کمک
بهزاد به شهرام اومد جلو شهرام ودادبه شهلا ورفت طرفشون باسنش ازهم فاصله دادن شایانم اروم اروم کارش رو میکرد
فرهاد ولن کنید ااخخخخ سوختم
که صدای گریه شیدا بلند شد همه سرا چرخید طرف ما شایانم زرنگی کرد سریع گذاشتم که چهره فرهاد توهم شد ولی اخ نگفت منم دستارزو گرفتم وارد اتاق شدیم شروع کردم به شیردادن شیدا
شهرامم گشنه اش شده بود که مامانم اورد بهم دادش وشیدا رو برد پایین
ممنونم که خوندید
فقط درجواب افزادی که میگن ننویس میتونم سکوت کنم یا فوقش بهشون بگم کسی که اجازه نوشتن رو باید میداد داده وحتی حمایتم کرده پس بهتره سرتون به کارخودتون باشه شماهاهم لطف کنید خاطراتتون رو بنویسید فکرنکنم داستانم جای خاطره کسی رو تنگ کنه
سلام دوستان معذرت که پارت قبلی رو من بی خداحافظی گذاشتم
دوستان عزیز اگرکسی علاقه داره به داستان می تونه پیشنهاد نویسندگی بده برای داستان جدید که متفاوته نیازبه کمک وحمایت شمادوستان دارم
بازم ازاین که نظر میدید ومیخونید سپاس گذارم انشاءالله برای پارت بعدی تک تک اسامی که نظر دادن رومیگم حتی اونایی که مخالف نوشتن داستانم هستن
واین که این داستان خلاص بشه تک تک نکات که ذکر کردید به کار میبرم در داستان جدید
قسمت۱۱
بعداز شستن پاهام باشیدا رفتم داخل حمام شیرش که تمام شد لباس هاش رو در اوردم باراولم بودکه تنها بردمش حمام حسابی به خودم فشارش میدادم بعدازاین که بدن نرم و لطیفش رو شست و شودادم سریع مای بی بیش کردم ولای پتو گذاشتمش لباساش برش کردم پتو رو دوباره انداختم روش سریع دوش دوسه دقیقه گرفتم ازحموم بیرون اومدم وارد اتاقم شدم فرهاد داشت با شهرام بازی میکرد
من: این جوری نکن بچه رو براش خوب نیست بزرگ بشه استرسی میشه
فرهاد:سلام خانم عافیت باشه
من :سلام نشستم رو تخت شیدا دستش مدام تودهنش میکرد وبیشتر شصتش رو میخورد باهاش شروع به حرف زدن کردم
من:سلام خانمی سلام خوشگل مامان خوبی مامانی سلامتی عزیزم جانم مامانی رفتی حمام
زیاد واکنشی نشون نداد گذاشتمش روتخت کمی ازاد گذاشتمش دراتاق زده شد
فرهاد بله
صدای شایان بلند شد :اجازه هست
فرهاد :بیاتو
شایان به طرف شیدا اومد درحالی که نگاهش به شیدا بود
میخوام ببرمش
من:تازه ازحمام اومده نمیشه باید شیرش بخوره بخوابه
شایان خودم شیرش میدم
از تصور شایان که داره بچه شیر میده خندم گرفت سریع جمش کردم
من :اجازه میخواستی که ندادم
شایان :هه اجازه دستش رفت طرف شیدا که باحرف من دست نگه داشت
من :دستت به شیدا بخوره دیگه نه من نه تو
فرهاد خواست حرفی بزنه که شایان رفت بیرون سریع کنار شیدا خوابیدم خودم برای شیر دادن اماده کردم وشیداروبه طرف خودم چرخ دادم اونم سریع شرو یه میکدن کرد نگاهش کردم اروم لبخندی بهش زدم
فرهاد:اجازه
نذاشتم حرفش رو بزنه
من خستم لطفا چیزی نگو باشه سرم رو بازوم گذاشتم شیدا همچنان میک میزد چشماش بسته شد اروم پشتش رو ماساژ دادم که عروقش هم گرفته شد
من :شهرام بده
فرهاد:خواب هاش رو رفته
من :شیرش چی
فرهاد خورده
من:رفتی بیرون اگه خواستی شهرام بده به شایان
چیزی نگفت ازاتاق زد بیرون پتو گلبافت دور خودم شیدا انداختم چشام گرم شد نمیدونم چقدر گذشت که دستم گذاشتم جای شیدا که صاف شده بود چندبار دست کشیدم اما چیزی نبود چشام باز کردم جای خالیش رو که دیدم داشت گریه ام میگرفت یه مانتوی کرمی روی تیشرت مشکی پوشیدم یه شال قهوه ای که دم دستم بود روسرم دکمه مانتو م باز بود از اتاق زدم بیرون عصر بود
من انقدر خوابیدم چرا حتی ناهارم صدام نزدن خدایا داره شب میشه کسی تو ویلا نبود با بغض داشتم همه رو صدا میکردم به امید این که کنار ساحل باشند رفتم بیرون که کنار ساحل هیچ کسی نبود
به وضوح داشتم گریه میکردم
به طرف ساحل رفتم هیچ کس نبود برگشتم ویلا شماره فرهاد گرفتم دردسترس نبود
شماره مامان گوشیش خونه بود
یاشار خاموش فرهاد دردسترس نبود شایان اشغال شهلا یادم افتاد که شکسته شماره بهزادم که نداشتم از ویلا دوباره بیرون اومدم رفتم کنار جاده شاید ماشینی اشنا دیدم
رفتم داخل ویلا روحیاط ویلا چشم به ماشین خودمون افتاد از ویلا زدم بیرون فقط گاز میدادم از دست راست سبقت میگرفتم دیوانه وار رانندگی میکردم و زنگ میزدم وارد شهر شدم اما نمیدونستم کجاهارو بگردم اعصابم بهم ریخته بود از دلنگرانی دل شوره عصبانیت گریه میکردم کل شهر وتاب خوردم باهواس پرتی نگاهه ساعت کردم ۸شب بودگشنه ام بود ازداخل ماشین یه شکلات خوردم کنار جاده نگهداشتم ازروی استرس حالم بد شده بود معدم میسوخت وگشنه ام بود دوباره به طرف ویلا حرکت کردم شد ساعت ۹:۳۰ ماشین زدم تو خونه ماشین بهزاد وشایانم بود به سرعت رفتم داخل ساختمان مامانم رو مبل بود شهلا داشت ماساژش میدادسامان و یاشارم داشتن مدام شماره می گرفتن سلامی کردم نگاهشون افتاد رومن
مامانم :خدایا شکرت بچه ام سالمه
شهلا :دختر کجا بودی تو دلمون هزار راه رفت
بهزاد خوبی
سامان :چرا چیزی نمیگی
یاشاردِآخه میذارید حرف بزنه
همون موقع شایان و فرهاد از پشت سرم وارد شدن برگشتم طرفشون که یه طرف صورتم به ذوق ذوق افتاد
فرهاد :تاحالا کدوم گوری بودی
من :من کدوم گوری بودم یا شماها که بی خبر رفتین من کجابودم یاشماهایی که حتی برای ناهارم صدام نکرده بودید
فرهاد😡😡😤😤
صدات نکرده بودیم اره پس عمه من بود که هی میگفت بعدا میخورم دیگه
من :ناهار هیچی چرا شیدا روبرده بودی ها
فرهاد:اجازه بچه ها دسته منه
من :بروبابا
شیدا تو بغل شایان بود
باداد روبه شایان :من بهت نگفته بودم اگه دستت خورد به شیدا نه من نه تو ها؟؟
شیدا گریش گرفته بود
فرهاد :جواب سوال من و بده
من :تو جواب سوال من و بده نه اصلامیخوام بدونم ک
داستان پزشکی, [۱۸.۰۸.۱۸ ۲۳:۴۳]
دوم قبرستونی بودی ونه چیزی ولی نتونستی یه نوشته بذاری که من دارم میرم فلان جا نتونستی نه
خواست حرفی بزنه که دستم به علامت سکوت بردم بالا
چرا گوشیاتون جواب نمیدادید ها؟
یه نگاهی به گوشیت کردی ببینی چقدر زنگ زدم نگاه کردی یا نه
یاشار دخالت کرد:ابجی همه نگرانت بودیم حتی فرهاد داشت سکته میکرد وقتی جات و خالی دید
من:نکنه انتظار داشتید که تااخر عمرم بخوابم ودیگه بلند نشم اگه واقعا نگران بودید اگه خیلی دلواپسم بودید لطف میکردید یه زنگ خشک و خالی بهم میزدید حداقل گوشیاتوت جواب میدادیر کار سختی بود
اگه نگرانم بودید نمیذاشتید من نگران شماها بشم
فرهاد :ببین
من :هیچی نگو فرهاد هیچی ازهمون اولشم اشتباه بود فقط شعارمیدادی که ازادی اره اینه ازادیت اینه هرچی تو گفتی منم غلام حلقه به گوشت اینه
شایان خواست حرفی بزنه
من :بسه به خدابسه هرچی شنیدم وهرچی گفتید بسه
وارد اتاق شدم صدای باز شدن در اومد شهلا :خواهری شیدا بی تابی میکنه
شیدا رو بغل کردم باگریه شیرش میدادم اونم بد میک میزد
روی تخت دراز کشیدم پشت به جایی که فرهاد میخوابه
بازم صدای در اومد چراغ روشن ش
من خاموشش کن چشم و میزنه شیدام خوابه دوباره چراغ خاموش شد
فرهاد :عزیزم ببخشید باورکن خیلی نگرانت بودم
دستم اوردم بالا :نگران بودی یه کدوم ازکارهای که .فتم و انجام میدادی
فرهاد :خانمی ..
من :خودتم خوب میدونی که ازاولش همه چیزخراب بود تو دیدی سرو وضعم رو ازاد لباس پوشیدن هام رو اینارو دیدی نگونه که به چشمات شک میکنم دیدی که به زور گفتم بله دیدی چه جوری تغییر کردم ازدرس و دانشگاه زدم نگو نه که نمیشه باور کرد
توهمه رو دیدی اخرش برام بادو قلپ داری که چیکار کنم و چیکارنکنم
فرهاد:من
من :هیچی نگو بذار حرفم رو بزنم همه اینارو دیدی نه توقع زیادیه که بخوام بچه ام کنارم باشه توقع خیلی بالایه که خودم یه بار فقط یه بار باشادی باشم ولب کسی زنگ نزنه ونگه هرجاهستی خودت رو برسون خونه درحالی که میدونی کجام وپیش کی
فرهاد :خودت بگو مرگ من فقط بگو
دوباره خواست حرفی بزنه که با بغض و صدای گرفته گفتم هیس
فقط جون من بگو من حق این تفریح رو دارم یانه خودت که دلری میبینی قبل ازبچه ها همش خونه ات بودم منتی نیست به خدامنتی نیست خونه بودم حتی خونه مادریمم نمیرفتم همش پخت و پز همش بشورو بساب منی که حتی خونه بابام دست نه به سیاهش گذاشتم ونه سفیدش توخونت بودم هرجاگفتی برو رفتم گفتی نرو نرفتم گفتی بمون موندم حتی اون روزی برادرت به من لنگ چسبوند گفتی چیزی نگو گفتم چشم
گفتی ازاین دختره خوشت نمیاد گفتم هرچی شما بگی
فرهاد من حق این که یه اب تنی کنم و ندارم خداوکیلی من حق ندارم پام بذارم تو اب چون لباسم بهم میچسبه توخونه کنار بابام شایان گیر میداد بابا بهش چشم غره می رفت تو میزنی توصورتم فقط برای این که چرا نگران شدی ازخونه زدی بیرون
منم ادمم تابوده حرف تو بوده اینه همونی که میگفتی هرچی تو بگی همونه اینه خ شبخت کردنم
من حتی حق ندارم بگم بچه ام پیشم باشه یانباشه
اشکام پس زدم وادامه دادم نه فرهاد مرد بودن به عربده عربده کشی نیست به سیلی توی گوش نیست به این نیست هرچی من گفتم
مرد بودن سادس تو سختش کردی مرد بودن به دل نشکستنه سخت نیست به خدا به پیر به پیغمبر سخت نیست فرهاد
من خیلی وقته که فکر کردم همون موقع بارون شروع شد ومنم ادامه دادم
منم ادمم میخوام زندگی کنم زندگی بشور بساب نیست فرهاد
من دنیام باتو خیلی فرق داشت خیلی هنوزم داره هرکسی تایه حدی تحمل داره حرف الانم مربوط به چشم غره صبحت و اخم و تخم الانت و اوسیلی نیست
خیلی وقته که تو فکرشم ازهمون شب اول عروسی ولی هی گفتم درست میشه گفتم خوب میشه من کوتا میام به نفعم میشه هرچی سکوت کردم کارات بیشتر کش پیدا کرد
فرهاد بایه بغض مردونه :اخرش بگو سهیلا
من یه کلمه سخته دیر هضمه ولی میشه
فرهاد:اخرش بگو
من :ازادیم و میخوام زندگی قبل ازتورو میخوام لطفا
فرهاد:نمی تونم
من میشه
فرهاد :نمیشه که متاهل باشی هرجا خواستی بری تو مادری متوجه این موضوع هستی
من :فرهاد نمیشه متاهل باشم زندگی قبل از تو مجردیم بود یه کلمه فقط طلاق همین
صدایی ازش نشنیدم
فرهاد همین
من همین
صدای بسته شدن در اتاق اومد واین که کجا میری ازاین حرفا شیدا رو به خودم فشار دادم
صبح با سر درد بلند شدم فرهاد کنارم خواب بود رنگ و رو نداشت درست نگاهش کردم جذاب بود و دوست داشتنی ولی به درد هم نمیخوردیم ازاتاق رفتم بیرون سامان رو تو راهرو دیدم
من سامان
سامان جانم
من فرهادحالش خوب نیست خوابه اما رنگش پریده
سامان دیشب حالش خراب بود کنار ساحل زیر بارون شایان پیداش کرد چیزی شده
من:نه اماحالش خوب نیست
سامان باشه ای گفت صبحانه ام خوردم رفتم اتاق فرهاد بیدار بودشیدا که بیداربود بغلش کردم چیزی نگفتیم ازاتاق خارج شدم رفتم کنار ساحل نشستم شیدام تو بغلم باهاش حرف میزدم
من صبحت بخیر خانم کوچولو شیر
ین عسلم نازنازی خانمم وایی اگه بچم ازم میگرفتن چی
شیدا رو بیشترفشاردادم به خودم اشکام می چکید نگاهمم به دریا بود دستای کوچولو وگرم ارزو اشکام پاک کرد
ارزو خاله چراگریه میکنی
من خاله دلم برای شیداتنگ شده
ارزو پس شهرام چی اما ارزوکه تو بغلته که
من خاله جون ارزو مثله من دلم برای خودم تنگ شده
ارزو خاله مگه ادمم دلش برای خودش تنگ میشه نگاهی بهش کردم بزرگ شدی میفهمی وروجک
بعدش نشست تو دلم وبا شیدا حرف میزد سر هردوشون بوس کردم
با ارزورفتیم داخل ویلا دیدم فرهاد رو مبل خوابوندنش سامان کمرش رو گرفته یاشار روپاهاش نشسته ولباساش پایینه
فرهاد:من این دکترتون قبول ندارم
شایان چون من و قبول نداری یه تقویتیم روش
فرهاد من نمیخوام عجب گیری کردما شایان رفت بالاسرش سریع پنبه کشید و وارد کرد
فرهاد ااااااخخخخخ نامرد
شایان شد دوتا
فرهادمردم خدایا
شایان کشید بیرون دوتای دیگه اماده کرد سریع تزریق کرد
فرهاد غلط کردم ببخشید اااییی اااخخخ
سامان مرگنده خیر سرت دوتا بچه داری
فرهاد اییی
شایان کشید بیرون سریع زد که تا خواست حرفی بزنه تموم شد
شایان سجده میشی یوسجدت کنند
فرهادعمرا اگه بذارم
یاشارسامان به زور سجدش کردن
شایان زشته شل کن
فرهاد ولم کنید دیوانه ها
شایان بهزاد بیا کمک
بهزاد به شهرام اومد جلو شهرام ودادبه شهلا ورفت طرفشون باسنش ازهم فاصله دادن شایانم اروم اروم کارش رو میکرد
فرهاد ولن کنید ااخخخخ سوختم
که صدای گریه شیدا بلند شد همه سرا چرخید طرف ما شایانم زرنگی کرد سریع گذاشتم که چهره فرهاد توهم شد ولی اخ نگفت منم دستارزو گرفتم وارد اتاق شدیم شروع کردم به شیردادن شیدا
شهرامم گشنه اش شده بود که مامانم اورد بهم دادش وشیدا رو برد پایین
ممنونم که خوندید
فقط درجواب افزادی که میگن ننویس میتونم سکوت کنم یا فوقش بهشون بگم کسی که اجازه نوشتن رو باید میداد داده وحتی حمایتم کرده پس بهتره سرتون به کارخودتون باشه شماهاهم لطف کنید خاطراتتون رو بنویسید فکرنکنم داستانم جای خاطره کسی رو تنگ کنه
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۶ ساعت 20:51 توسط نویسنده
|