ادامه داستان
سلام دوستان عزیز امیدوارم که حالتون خوب باشه
قسمت۱۲
همراه ارزو وارد اتاق شدم که همون موقع صدای اخ فرهاد بلندشد پوشک شیدا رو عوض کردم ویه دست لباس یاسی رنگ برش کردم
ارزو:خاله میشه من این تل صورتیت رو بردارم
من اره خاله برش داراصلا مال خودت
ارزو رفت کنار میز ارایشی
ارزو میشه برام رژ ولاک صورتی بزنی
من بیار تا برات بزنم شیدا روتخت گذاشتم کمی ازاد باشه
من:خاله بیا بشین کنارم براش لاک زدم وکمی رژ من خاله جان زیاد نزن باشه وگرنه لبت خراب میشه
ارزو چشم خاله جون
من افرین دختر خوب
کمی قربون صدقه شیدا رفتم صدای گریه شهرام بلند شده بود
دراتاقم  باز شد صدای شهلا بلند شد
که بازبون بچه گانه ای میگفت مامان سلی من شیل میخوام
من:قربون تو بشم خوشتیپ خوشگلم
بعدش گرفتمش از شهلاشروع به شیر دادنش کردم اونم کنار شیدا خوابوندم که باهم سرصدا میکردن
من :الهی فدای شمادوتا بچه گنجیشک بشم من
شهلا :مامان ارزو برو بیرون
ارزو:باشه ای گفت و رفت
شهلا :حرفت شده بافرهاد
من:چیزمهمی نیست
شهلا:مهم نیست که دیشب شایان باید فرهاد این جوری پیداش کنه
من:درست میشه همه چیز یعنی باید درست بشه
شهلا:دقیقا چی باید درست بشه
من:اوحق انتخابی که ازم گرفته شده دوسال و نیم پیش

شهلا :راج ب چی حرف میزنی
همه اتفاقات رو گفتم
شهلا :حتما باباچیزی توی این پسردیده وگرنه اوکه بدت رونمیخواد که
من:باباحتی نظرم رو نخواست حتی جای احضارنظر نگذاشت
شهلا :حالاکه چی میخوایی چیکار کنی
من :بابانیست منم نمیتونم بقیه عمرم رو تلف کنم
شهلا :بایه حالت شوکه گفت دیونه چی سرت میگذره میخوایی چیکارکنی
من:خودم رو راحت کنم فقط طلاق
شهلا:نکنه واقعا دیونه شدی دختر سرت به جایی نخورده
من نه همه چیز درسته
شهلا :توکه میخواستی طلاق بگیری چراپای این دوتاطفل مظلوم به دنیاباز کردی
من :ماه سوم به فکر خیلی چیزا افتادم حتی فرار وبعدش خودم بچه ام رو بزرگ کنم ولی من حتی اختیاراین که تاسرکوچه تنها برمم نداشتم تااین حدبودم
شهلا :الان چی الان که طلاق بگیری بادوتا بچه تکلیفت چی میشه
من :همه چیز دارم ازخودم ازپول تابلوهامی تونم خوشبختشون کنم ولی میترسم ازم جداشون کنند
شهلا :بیشتر فکرکن به مامان چیزی نگو
ازاتاق بیرون رفت
فرهاد پشت سرش وارد شد
نشست کنارم
فرهاد:ازفکراین که طلاقت بدم بیابیرون مثل یه خانم خوب برمیگردی به زندگیت پیش بچه هات
من :نمی تونم شرمنده
فرهاد :منم نمی تونم بچه هام رو دست تو بسپارم شرمنده
یه عرق سرد روکمرم نشست
شهرام شیداخواب بودن
من:خواهیم دید
ازاتاق خارج شدم صدای سامان میومد
سامان:مامان جان اگه سهیلا ندونه فرهادکه شوهرشه باید بدونه اینم مشکلی نیست که فقط ماحلش کنیم که فرهادم باید خبرداربشه تا حواسش بیشتربه اطراف سهیلا باشه خواستم بیشتربدونم که گوشی سامان زنگ خورد
سریع جلوی اشپزخونه ظاهرشدم
من :مامان خوشگلم ناهاچی درست کردی
مامان :خورشت الو عزیزم
من :وایی که عاشقشم
مامان:پس فرشته های من کجاند
من:ارزو که همین جاهاست او دوتا خواب خوشند
مامان :باباشون کجاست
:تواتاقش
صدای سامان بع گوش رسید
:خب میشنویم سهیلا خانم
من چی رو
سامان دعوای شماوفرهاد رو
من :ای بابا زندگی شخصی خودمونه دوست داشتیم دعوا کنیم سامان خان خوب نیست زیاد سرک میکشیا
ازاشپزخونه خارج شدم ناهارم خورده شد در سکوت مطلق گوشی بهزاد زنگ خورد
که دو دقیقه بعدش شهلا رو صداکرد وباهم وارد اتاق شدن
ظرف های ناهار و جمع کردیم باکمک مامان
شهلاازاتاقش بیرون اومد
شهلا :مامان مامان
مامان:بله
شهلا:مامان ظاهرا مشکلی تو شرکت پیش اومده من وبهزاد باید برگردیم
مامان کی حرکت میکنید
شهلا:نیم ساعت دیگه
ارزو روباگریه زاری بردن وبه اصرارمامان که میگفتندبذارید باشه توجهی نداشتن
بهدا بدرقه کردن اوناماهم وارد ویلاشدیم شهرام تو بغلم بود داشتم باهاش حرف میزدم یه مانتوی سبز مانچو با شلوار جذب مشکی ویه شال هم رنگش سرم کردم وباشهرام خارج شدم ازویلا یه صداهای نامفهوی از خودش دراورد که منم قربوت صدقش میرفتم کمی گذشت عصر شد حس کردم شهرام داره یه کارایی میکنه
وارد ویلا شدم توی اتاق بودم که فرهادم وارد شد شیداهم تو بغلش بود
من :رفتیم تهران میریم محضر
فرهاد اخماش کرد توهم
ادامه دادم:وقت گرفتم برای روز ۴شنبه
فرهاد :بهت بگم خودت روهم بکشی بچه ها نمیاند پیش تو وبعدش شهرام و شیدارو بغل کرد وازاتاق خارج شد  
نشستم روتخت کمی فکر کردم از ویلا خارج شدم بچه ها داشتن فوتبال بازی میکردن مامات تنها روی حصیر بود وبافاصله نشسته بود داشتم بازیشون نگاه میکردم وبه این فکر میکردم چه جوری باید برم بچه هارو بیارم پیش خودم
همون موقع صدای نه چند نفر توهم شد بعدش مزه شوری خون توی دهنم حس کردم وبه خودم که اومدم روی شن افتاده بودم وصورتم درد می کرد